پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


حسن کیقبادی

ديگر مطالب اين نويسنده :

مطلب بعدي >   1080 تعداد بازديد
(0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
راه شماره 13 : جدال جمهوری با زنگيان كافوري

پلاک امانتی


توی حال و هوای خودش بود. با بقیه بچه‌ها فرق می‌کرد. بازیش مثل دیگر بچه‌ها نبود. مادر هر وقت دلش برای آقاجون تنگ می‌شد، به علی نگاه می‌کرد و یاد پدرش می‌افتاد. اي كاش پدر حداقل يك بار علي را ديده بود تا متوجه مي‌شد كه چقدر به او شبيه است. اما او چندين سال قبل از تولد علي رفته بود.
 دور و بری‌ها می‌گفتند انگار علی از سنش جلوتر است. خیلی وقت‌ها بزرگترها به چشم یک آدم بزرگ به او نگاه می‌کردند تا یک بچه.
علی آن طرف حال نشسته بود و با چیزی ور می‌رفت. از دیروز که از بیمارستان برگشته بودند، ناراحت و  شکه بود. برعکس همه که از ترخیص مادر بزرگ خوشحال بودند، او انگار کسی را از دست داده بود. مشتش را باز و بسته می‌کرد. یک پلاک توی دستش بود. زنجیرش را این طرف و آن طرف می‌برد. مادر و خاله كنار رختخواب مادر بزرگ نشسته بودند. مادر، در گوشی چیزهایی به خاله می گفت. می‌خواست علی متوجه نشود.
- «بنده خدا مرده بود. خوب شد که امروز دیگه نمی‌ریم ملاقات، والا حتماً علی می‌رفت توی اتاق اون مرد و می‌فهمید که مرده. یکی دو بار که دنبالش می‌گشتم، اونجا پیدایش کردم. یه جوری به مرد زل می‌زد که نگو. قیافه این مرد خیلی برام آشنا بود. نمی‌دونم قبلا کجا دیده بودمش».
مادر علی اگر بیشتر دقت می‌کرد، مرد را می شناخت. حدود بیست سال پیش وقتی این مرد خاطرات پدرش را تعریف کرده بود و دنبال علی گشته بود، مادر علی با خودش گفته بود که او دیوانه است. موجی شده. امّا حالا صورت پر آبله ی مرد را زیاد نگاه نکرد و او را نشناخت.
خاله گفت: «حالا ولش کن، علی حالیش میشه‌ها. درست این بچه زبون نداره، ولی از همونجا می فهمه که ما چی می‌گیم».
مادر و خاله بحث را عوض کردند. مادر نگاهی به علی انداخت. زنجیر را توی دستش دید. صدایش کرد.
- «اینو از کجا برداشتی؟ باز رفتی سر وسایل آقاجون؟»
علی کنار مادر نشست. مادر زنجیر را از او گرفت. یک پلاک قدیمی بود که از بس به پوست بدن مالیده شده بود، رنگ سبز به خود گرفته بود.
- «تا حالا اینو توی وسایل آقاجون ندیده بودم. چی نوشته؟»
خواندنش سخت بود، امّا سعی کرد بخواند.
- «هر که... هوس... بسم...»
مادر بزرگ سرفه اش گرفت. مادر زنجیر را انداخت توی گردن علی و گفت:
- «مواظبش باش.»
٭٭٭
مرد مُرده بود. از ملافه سفیدی که رویش کشیده بودند، پیدا بود. هیکل درشتش را روی تخت می‌بردند. مادر علی گریه و شیون از کسی نشنید. کسی آنجا نبود، جز چند پرستار. با خودش گفت:
- «چقدر خوب شد که امروز مامان مرخص میشه. اگه امروزم علی می‌اومد ملاقات، می‌فهمید که این آقا مرده و ناراحت می‌شد. این علی هم عجب کارایی میکنه‌ها. اینهمه آدم توی این بیمارستان هست، یک راست می‌اومد پیش این آدم. خوب بود از جوش و آبله های صورتش، چندشش نمی‌شد.»
کارهای ترخیص مادرش را انجام داد و او را به خانه برد. رختخواب مادر را كنار حال انداخت. با خواهرش که آنجا بود از او مواظبت مي‌كردند. علي آنطرف حال نشسته بود و با چيزي ور مي رفت.
٭٭٭
دکتر گفت :
- «فردا صبح بیایید برای ترخیص مادرتون.»
مادر علی گفت:
- «من خودم میام. فردا بیکارم.»
همه از مرخص شدن مادربزرگ خوشحال شدند. مادر بزرگ به دو دخترش افتخار کرد. علی روی مادربزرگ را بوسید و در شادی دیگران از اتاق بیرون رفت. کنار تخت مرد رسید. چشمهای مرد باز بود. این دفعه می‌شد خوب تشخیص داد. با همه‌ی زخمهای روی صورتش، معلوم بود که باز است. برق خاصی داشت. مثل اینکه حال مرد بهتر شده بود. می‌شد خوشحالی را توی چشمهایش دید. علی متوجه قضیه شد. اشکهای مرد را دید که بین زخمها راه باز می کرد و می ریخت روی ملافه. مرد هم اشک‌های علی را دید که برای سر خوردن، کار زیاد سختی را در پیش نداشتند.
علی برای اولین بار توی این سه روز، دید که دست مرد حرکت می کند. دستش رفت و پلاک را از کنار تابلو کوچک اسم خودش و دکترش برداشت. پلاک را گذاشت توی دست علی.
از بلندگو اعلام کردند که وقت ملاقات تمام است. مادر بعد از چند دقیقه آمد دنبال علی. دیگر می‌دانست که او کجا می رود. به علي گفت:
«از آقا خداحافظي كردي؟ فردا مادر بزرگ مرخص مي‌شه.»
علي، نگاه آخر را به مرد انداخت. گوشه‌ي چشم مرد خيس شد.
٭٭٭
روز اول ملاقات، اتاق مادر بزرگ و آن دو مریض دیگر خیلی شلوغ شد. علي روی مادر بزرگ را بوسید و کنار تختش ایستاد. بعد راه افتاد تا برود بیرون. مادرش گفت:
- «اگه رفتی بیرون زیاد دور نشی.»
علی رفت توی راهرو. انگار چیزی او را به سمت خودش بکشاند، در راهرو به راه افتاد تا رسید جلو اتاق مرد. راهرو شلوغ بود و هر کس گرفتار کار خودش. کسی کار به کار علی نداشت. از همان جلوی در، مرد را نگاه می کرد. اتاق خلوت بود و جز صدای خرخر سینه مرد و بوق کم حال و مقطع دستگاه قلب صدایی نبود. هیکل درشت مرد روی تخت تکان نمی‌خورد. فقط سینه‌اش بود که بالا و پائین می‌رفت. با آنکه اکسیژن وصلش بود، باز هم نفس کشیدنش به سختی صورت می گرفت. معلوم نبود که به هوش است یا نه.
روز دوم رفت کنار تخت مرد ایستاد. بدنش آبله آبله بود. با لکه های سرخ. یک هیکل درشت با صدای خرخر و بوی دارو و الکل. امّا علی، انگار به آشنایی رسیده باشد، همانجا ایستاد. به صورت مرد نگاه کرد و به پلاکی که از کنار تابلو کوچک اسم خودش و دکترش آویزان بود.
٭٭٭
چهار ماهی می‌شد که توی بیمارستان بود. این آخری ها واقعاً حالش خراب شده بود. یک ماهی هم می‌شد که نه می‌توانست حرف بزند، نه خوب نگاه کند. دیگر به حرفهای اطرافیان هم جواب نمی‌داد؛ حتی با تکان دادن سرش. حالا کمتر به ملاقاتش می آمدند.
چهارده بار رفته بود زیر تیغ جراحی. تکه پاره های زیادی از آهن و روده و... از بدنش جدا کرده بودند. گذاشته بودند توی الکل. آدم وقتی آنها را می دید، یاد مارهای الکل خواب می‌افتاد که نشان از قهرمانی شکارچیانشان می‌داد. زنش به یکی از دکترها، خیلی خصوصی گفته بود:
- «دیگه واقعاً خسته شدیم. حالا من به جهنم، ولی این بچه‌ها چه گناهی کردن. جوونن دیگه. هزار تا آرزو دارن. برای خودشون زندگی دارن.»
حالا چهار ماهي مي‌شد كه حالش خراب شده بود و به بیمارستان آمده بود. دیگر بیمارستان قسمتی از زندگی‌اش شده بود. وقتی دکترها گفتند هیچ چیز نباید با پوستش تماس داشته باشد، پلاک را در آورد و به گوشه تابلو کوچک اسم خودش و دکترش آویزان کرد. هر روز به پلاک نگاه می‌کرد. پلاکی که از بس به پوست بدن مالیده شده بود، رنگ سبز به خودش گرفته بود.
٭٭٭
دو نفر زیر بغلش را گرفتند و کمک کردند تا هیکل درشتش را روی سن ببرد. کنار مجری نشست. سالن پر بود از تماشاچی. جشن به مناسبت گرامی داشت آن روزهای جنگ بود. دستش را بالا برد و پلاك را در زير لباس لمس كرد. پلاك و خاطرات آن روزها به او آرامش ميداد. نفسش که جا آمد، مجری شروع کرد به سؤال پرسیدن. جواب داد. خس خس سینه اش از میکرفن می گذشت و توی سالن می‌پیچید. برنامه قبل نمایش طنزي بود و اکثر حضار داشتند درباره آن صحبت می‌کردند. مجري كه ديد برنامه زياد جذاب نيست، صحبت‌ها را خلاصه كرد. صلوات فرستادند. برای سلامتی او و امثالش. در آخر از مجری خواست تا چند دقیقه خودش صحبت کند. مجری مثل كسي كه انتظار كاري را ندارد به ساعتش نگاه کرد و گفت: مشکلی ندارد. مرد شروع کرد به صحبت. جمعیت كمي ساکت‌تر شد. دستش را زد به سینه‌اش. پلاک سرجایش بود. خاطره همیشگی اش را تعریف کرد. خاطرات زیادی آمده و رفته بودند، امّا این خاطره پاک شدنی نبود. در آخر گفت:
- «بعد از شهید شدن رضا، همیشه شرمندش بودم. هنوزم علی رو پیدا نکردم. آخه اون فقط دو تا دختر داشت. می‌ترسم بمیریم و این امانت به دست صاحبش نرسه. رضا همیشه می گفت، یکی بعد از ما هست که راهمون رو ادامه بده. اگه فقط چند ثانیه دیگه وقت داشتم، منظورش رو می فهمیدم. حرفش رو که بریدم و رفتم توی سنگر تا براش ماسک بیارم، انگار می‌دونست که می‌خواد بره. فقط دو سه ثانیه طول کشید. وقتی از سنگر برگشتم، فقط پلاکی که بهم داده بود، توی دستم بود. اين حرفا و خاطره ها رو براي خيلي ها گفتم. شايد كسي از علي برام خبري آورد.»
چند روز بعد بخاطر حال خرابش در بيمارستان بستري شد. اگر قرار بود اين بار از بيمارستان مرخص نشود، همه ترسش از امانتي بود كه در دستش مانده بود.
٭٭٭
جراحت پایش که بهتر شد و توانست با آن هیکل درشت راه برود، ترخیصش کردند. آنقدر مجروح  مي‌آوردند كه جا براي امثال او كه زخم هاي سطحي داشتند، نبود. مدام دستش را به پلاک می‌زد و یاد رضا می‌افتاد. یک ماه پیش بهترین دوستش را از دست داده بود. این حرف رضا، مدام توی گوشش زنگ می زد.
- «این رو بده به علی، پسرم رو می‌گم.»
خانواده رضا را خوب می‌شناخت. او فقط دو دختر داشت. یکی دوازده ساله و دیگری نه ساله. گیج بود. منظور رضا را نفهمیده بود و خود را نفرین می‌کرد. با خودش می‌گفت:
- «فقط دو سه ثانیه بود. ای کاش می ذاشتم ادامه بده. اي كاش دنبال ماسك نرفته بودم داخل سنگر. حالا من با خواهش شهید و این پلاک چی کار کنم؟»
آمد خانه رضا. خانم و دو دخترش عزادار بودند.
بعدها، یکی دو بار خاطره آن روز را برای خانواده‌اش تعریف کرد. امّا کسی سراغی از علی نداشت. می دانست که اگر اسرار کند، می گویند دیوانه است. موجي شده.
٭٭٭
پلاک را انداخت توی گردنش. هاج و واج بود. همین چند دقیقه پیش بهترین دوستش جلو سنگر تکه تکه شده بود. در پايش احساس سوزش مي كرد. دستي به رانش كشيد. داغ بود. دستش قرمز شد. چفيه اش را محكم دور پايش گره زد. كم كم چشمهايش سياهي رفت.
چشمهایش را که باز کرد، روی تخت بود. مجروح شده بود. حرف رضا آمد توی ذهنش.
- «یه خواهش ازت دارم. رومو زمین ننداز...»
رضا با آنکه توی آن فضای آلوده نمی‌توانست خوب نفس بکشد، لبخندی به لب داشت.
- «رومو زمین ننداز، اینو بده به علی. پسرم رو می‌گم.»
تا به حال ندیده بود که رضا به کسی رو بیندازد. اين از اخلاق بارز رضا بود. هر كس كاری داشت یا مشکلی برایش پیش می آمد، به رضا مي گفت. امّا این دفعه او بود كه خواهشی کرده بود. و چه در خواست عجيبي. با آنکه می‌دانست رضا پسری ندارد، ولی با خودش عهد کرد به محض مرخص شدن دنبال حرف او را بگیرد. مي دانست كه حرف رضا حكمتي دارد و او حرف بي‌پايه نمي‌زند. پلاک را از گردنش درآورد. زیاد کهنه نبود. دستی به رویش کشید و نوشته اش را خواند.
- «هر که دارد هوس...»
٭٭٭
دود بود و دود. ماسک زده بود به صورتش و می دوید. چشمش خورد به رضا. بهترین دوستش کنار سنگر افتاده بود. کنارش نشست. رضا به سختی نفس می کشید. پیراهنش رنگ خون تازه داشت. با آن هیکل درشتی که داشت می‌توانست به راحتی رضا را به عقب برگرداند. امّا اول باید فکری به حال نفس کشیدنش می کرد. نبايد بيشتر از اين هواي مسموم را تنفس مي كرد. دست بُرد تا ماسک خودش را در بیاورد. رضا نگذاشت. به سنگر اشاره کرد و فهماند که آن داخل ماسک هست. سنگر نزدیک بود. دو قدم. قبل از اینکه برود و ماسک را بیاورد، رضا دستش را گرفت. پلاک را گذاشت توی مشتش. به سختی گفت:
- «یه خواهش ازت دارم. رومو زمین ننداز. این رو بده به علی. پسرم رو می‌گم.»
مرد عصبانی شد و همانطور که داشت بلند می شد از پشت ماسک داد زد:
- «حالا وقت این حرفاس؟ بذار برات ماسک بیارم، بعداً هم می تونی تعریف کنی و بگی.»
مرد داشت بلند می شد که رضا دوباره گفت:
- «رومو زمین نندازی‌ها.»
مرد به داخل سنگر رفت. دو سه ثانيه بيشتر طول نكشيد. ماسك را سريع پيدا كرد. صدای انفجاری بلند شد. ماسک بدست بیرون آمد. رضا تکه تکه شده بود.
 تنها پلاکی از رضا توی دستش مانده بود. پلاك را انداخت توي گردنش. هاج و واج بود.

دسته بندي هاي برگزيده
آرشيو راه