پيشرفته
 

موضوعات :

  • اندیشه

  • کلمات کليدي :

  • شطرنج بازانه
  • فلسفه ملاصدرا
  • حکمت متعالیه
  • اصالت وجود

  • مهدي دوستان

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1263 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 13 : جدال جمهوری با زنگيان كافوري

    سوال‌هاي يک شطرنج‌باز صدرايي

    تا اون روز، هم مي‌دونستم شاه چيه، هم بلد بودم اسبو تکون بدم، هم حرکت وزير و سرباز و فيل رو ياد گرفته بودم. فقط اشکالم اين بود که صفحه رو کامل نمي‌ديدم. خيلي وقتها پسر عمويم مي‌گفت: «خوب وزير‌تو اريب حرکت بده»، «اسبمو بزن»، «مگه نمي‌بيني قلعه‌ات مي‌تونه کيش بده؟» منم مثل گوسفند نگاش مي‌کردم.
    اون روز بعد از چند بار شکست خوردن تصميم خودمو گرفتم مي‌خواستم شطرنج باز بشم. بايد يه جوري تمرين مي‌کردم که سر بازي حواسم جمع باشه و هر جاي صفحه که يک حرکت ممکن وجود داشته باشه، ببينمش، تو ذهنم همه حرکتها رو رديف کردم: فيل اريب مي‌ره، وزير مستقيم و اريب، قلعه مستقيم،...
    دنيا شد صفحه شطرنج و من شدم «کاسپاروف» موقع بدرقه خاله‌ام اينها به محض ديدن ريلهاي قطار، قلعه و وزير رو تصور مي‌کردم که مي‌تونن حرکت مستقيم رو انجام بدن؛ هر وقت در خونه همسايه باز بود و باغچه‌هاي حياط‌شونو مي‌ديدم با خودم مي‌گفتم: «اين حرکت L به درد اسب مي‌خوره»؛ حتي يه زور که مرد خلي رو تو پياده رو ديدم که موقع راه رفتن راست و چپ مي‌زد، به یاد حرکت اريب مخصوص فيل و وزيره افتادم. هر جا رو نگاه مي‌کردم صفحه مي‌ديدم و انواع حرکت‌هايي رو که مي‌شد روش انجام داد مرور مي کردم.
    اين روش تمرين معجزه نکرد، چون من کاسپاروف نشدم ولي حداقل يه شطرنج باز آماتور شدم. شطرنج بازها غذا خوردنشون، درس خوندنشون، حتي خوابيدنشون و همه کارهاشون با بقيه فرق داره. اگه هم کسي باور نمي‌کنه فقط کافيه بره مثل من تمرين کنه تا شطرنج باز بشه.
    فهميدن اين حقيقت که يه شطرنج‌باز همه کارهاش رو «شطرنج بازانه» انجام مي‌ده، براي من اولين پله بود. چون هر چند ماه يک بار به حقايق ديگه‌اي هم از اين دست پي مي‌بردم. وقتي بزرگتر شدم و کاري براي خودم دست و پا کردم، تازه متوجه شدم که چرا بابام حاضره فقط به خاطر 50 تومن، شصت- هفتاد متر دورتر بره و از «عباس» آقا ماست بگيره. آخه کسي هم که دنبال يه لقمه نون براي بچه هاشه ‌عين شطرنج بازي مي مونه که فقط به مات کردن فکر مي کنه. بابام درست مثل «آدام اسميت» بود. به در و ديوار هم که نگاه مي کرد فرمولهاي اقتصادي رو با توجه به «دست نامرئي بازار» رو اونا پياده مي‌کرد. خوب، کاملاً طبيعيه که کسي که هشتش گرو نهشه، با فرمولهاي پيچيده سياستگذاري پولي و مالي بشينه و پا شه و بخوره و بخوابه. درک اين مطلب گام دوم سير و سلوک «شطرنج با    صزانه» من بود.
    بعد از چند ماه و براساس اصل اصيل «تا سه نشه بازي نشه» پا رو پله سوم نردبان حقیقت گذاشتم؛ اونم وقتي که با عمه مادرم آشنا شدم. من ايمان دارم که اگه سردبير «تايم» از تحليل‌هاي دقيقي که «صغري» خانم درباره رفتارهاي سياسي آدما ارائه مي‌کنه اطلاع داشت، يه ستون ثابت تو مجله‌اش براي اون باز مي‌کرد و شايد هم «هنري کيسينجر» حدود 40% از خواننده‌هاي پر و پا قرص خودشو از دست مي‌داد! يه بار که يکي از همسايه‌هاشون دمپايي لنگه به لنگه پوشيده بود، «صغري» خانم سريعاً به تمايلات آنارشيستي اون پي برد! روزي هم که کبلايي «قاسم» دويست هزار تومن به شوهر اين سياستمدار بزرگ قرض داده بود، ارتباط حزبي اون آقا با «هوجين تائو» توسط وي کشف شد!
    همين طور که از عمرم مي گذشت با آدماي جور واجوري روبرو مي شدم که هر کدوم يه جور بودن. اگه من «شطرنج بازانه» زندگي مي‌کردم و پدرم «اقتصاددانانه» و عمه مادرم «سياستمدارانه»، کساني هم بودند که «مورخانه» و «ديندارانه» و يا حتي «حقوقدانانه» و «آشپزانه» فکر مي کردند. يعني همه زندگيشون اينا بود. من هم که تازه بعد از پله سوم از اهميت نردبوني که روش بودم اطلاع پيدا کرده بودم؛ همين جور با افراد مختلف که هر کدوم يه جور زندگي داشتن آشنا مي شدم و پله هاي نردبون رو بالا مي رفتم تا اينکه بالاخره سيبي که منتظرش بودم خورد تو سرم. و اون وقت بود که سوال تاريخي خودمو پرسيدم: «بالاخره واقعيت کدوم اينهاست؟»، «بيرون از کله ما آدما اقتصاد حاکمه يا سياست و حقوق؟ يا تاريخ؟ يا دين؟ شايد هم شطرنج!؟».
    ٭٭٭
     سوال از عالم واقعيت يعني آنچه که فارغ از انديشه‌ها و تصورات انسانها در جهان واقع تحقق دارد، از جمله سوالهايي است که قدمتي مساوي با تاريخ انسان دارد و پاسخي که هر فرد به اين سوال مي دهد او را در يکي از گروههاي فکري رئاليستي، ايده‌آليستي و يا حتي سوفسطايي قرار مي‌دهد. با پذيرش اين مطلب که عالم خارج از ذهن تحقق دارد، پرسش‌هاي بيشماري به دنبال اين باور مطرح خواهد شد. هر انساني با توجه به خصوصيات فکري و يا حتي بدني خود و همچنين تحت تاثير فضاي فرهنگي‌اي که در آن زندگي مي کند نگاه خاصي به جهان دارد. برخي اقتصاد را آن چيزي مي‌دانند که پديده‌اي واقعي و حقيقي است و تمام جنبه‌هاي ديگر زندگي بشري را تحت سلطه خود گرفته است. چنانکه اين ديدگاه به‌صراحت از سوي فلاسفه مارکسيست مورد تاکيد قرار گرفته است.
     از آنجا که ابعاد و جنبه‌هاي زندگي انسانها داراي چنان وسعت و تنوع بالايي است که مي‌توان تعداد آنها را بيشمار دانست، شايد بتوان از اين ادعا نيز دفاع کرد که بي‌شمار ديدگاه نيز در خصوص حقيقت اصيل دنياي خارج از ذهن بشر وجود دارد. مراد از اصالت نيز اشاره به اين نکته است که تقريباً هيچ کس نمي‌تواند هيچ يک از جنبه‌هاي حيات را مانند سياست، اقتصاد، دين و... انکار کند و لذا سوال مورد نظر آن نيست که کدام يک از اين موارد در خارج هست؟ بلکه سوال اين است که آيا تمام اينها به‌طور مساوي بخشهاي مختلف واقعيت را تشکيل مي‌دهند؟ يعني مثلاً بخشي از زندگي داراي حقيقت اقتصادي است (مانند زندگي کاري) و بخشي ديگر حقيقت ديني دارد (مانند عبادت) و بخشهاي ديگر نيز هر يک حقيقتي جدا از اينها دارند و تمام اين بخشها نيز واقعي بوده و مجموعه اينها زندگي را بوجود مي‌آورند؟ درست مانند اينکه حيات را به چندين قسمت تقسيم کرده باشيم. در اينجا است که مي‌توان پرسيد آيا حالت ديگري براي اين امر قابل تصور نيست؟ بدين ترتيب که يکي از اين جنبه‌ها، جنبه اصلي، واقعي و حقيقي زندگي باشد و بقيه موارد همگي برگشت به آن داشته باشند؟ به‌عنوان مثال تئوري مارکسيستها در خصوص اصالت اقتصاد چنين مبنايي دارد که اقتصاد همه آن چيزي است که تمام شؤون زندگي را پر کرده و ساير امور و از جمله دين و سياست تابعي از اين حقيقت اصيل هستند.
    ٭٭٭
    به نظر مي‌رسد اين سوال با توجه دقيق به اصول و مباني فلسفه ملاصدرا که از آن به حکمت متعاليه تعبير مي‌شود، پاسخ در خور و مناسبي خواهد يافت. اصحاب حکمت متعاليه معتقدند که در جهان تنها يک حقيقت واحد داريم. اين حقيقت که آن را" وجود" مي‌نامند به هيچ وجه در دسترس عقل نیست ولي در عين حال معناي بديهي و واضحي دارد.
     مراد از آنچه که «اصالت وجود» ناميده مي‌شود اشاره به همين مطلب است که در عالم هر چه که هست وجود است و غير از آن هيچ است و هيچ.
    البته وجود خود درجات مختلفي دارد و مثل درجات مختلف گرما (که همه آنها گرما هستند ولي در عين حال بعضي از بعضي ديگر گرمترند)، وجودهاي بيشماري نيز داريم که همه آنها وجودند، اما برخي از آنها وجودتر از بقيه وجودهايند.
    اما ملاصدرا باور ديگري نيز دارد که بر طبق آن، اين حقيقت واحد که دستيابي عقل به آن غيرممکن است، طوري است که هم معناي زيبايي را مي‌توان از آن فهميد و هم معناي قدرت را و کمال و علم وحيات را يعني اين چيز خارق‌العاده و مرموز چنان است که تمام حقايق کمالي (مانند علم و قدرت) از آن فهميده مي شوند.
    در پاسخ به پرسش ما، مي‌توان از اين اصول بهره جست، از طرفي بايد توجه کرد که هر جنبه‌اي از جنبه‌هاي فوق‌الذکر (همچون اقتصاد، دين و سياست) بر طبق «اصالت وجود» چيزي جز وجود نيستند. همه اينها درجات و به اصطلاح مراتب مختلف حقيقت وجود هستند که ما در مواجهه با آنها مفاهيمي مثل سياست و اقتصاد را ادراک مي‌کنيم. البته بايد گفت که وجود در حکمت متعاليه شيئي مرکب نبوده و داراي اجزاء ‌مختلف نيست در حالي که اين پديده ها همگي مرکب از چندين قسمت مختلفند بنابراين براي اينکه بتوانيم از اصل اصالت وجود در حل مشکل خود استفاده کنيم بايد به اين مطلب نيز توجه کنیم که خود اين اجزاي مختلف نيز نمي‌توانند غير از وجود باشند. بنابراين تمام اجزاء پديده‌اي مثل سياست، خود، وجود هستند.    
    بنابراين در عالم خارج نه اقتصاد و سياست داريم و نه دين و فرهنگ، بلکه وجودي هست که هم سياست است و هم اقتصاد، هم دين است و هم فرهنگ. دليل اين سخن آن است که وجودها هيچ فرقي با هم ندارند جز اينکه بعضي از آنها وجودترند يعني درباره تمام آنها مي‌توان گفت که وجود است و علم است و قدرت و... همچنين مي توان گفت که مثلاً اين وجود از آن يکي وجود، وجودتر است و علم تر است و قدرت تر و...
    نتيجه استفاده از اين نکته در خصوص اقتصاد و سياست و دين و فرهنگ آن است که بگوييم آنچه در واقعيت عالم رخ مي دهد پديده‌اي است که هر بخش از آن تمام کمالات وجودي را (کم يا زياد) دارد. و از آنجا که قبلاً گفتيم که اهم اين کمالات، علم و قدرت و زيبايي هستند پس اقتصاد و سياست و دين و امثال آن نيز از جهت کمالاتشان يک چيزند. يعني در يک پديده مثلا ً‌اقتصادي همان علم و قدرت و... که در يک پديده سياسي است، وجود دارد با اين تفاوت که اين امور در يکي از پديده‌هاي فوق کمتر و در ديگري بيشترند.
    در اينجا تنها حل يک اشکال مهم باقي مي‌ماند و آن اينکه با توجه به معنايي که از اصالت ارائه شده، در حکمت صدرايي تحقق برخي چيزها که غير از وجودند قابل قبول مي‌باشد منتها اين چيزها که از آن با لفظ "ماهيت" تعبير مي شود، همگي در تحقق خود وابسته به وجود بوده و در واقع تحققشان به آن خاطر است که وجود تحقق دارد. حال مي توان پرسيد که براساس مطلب فوق چه دليلي داريم که اقتصاد و سياست و امثال آن، مربوط به آن دسته از اموري که اصل نبوده و غير از وجودند نباشد؟ چرا که اگر چنين فرضي را مد نظر قرار دهيم ديگر نمي‌توان گفت که آنچه آن را اقتصاد مي‌ناميم چيزي نيست جز حقيقتي که مي‌توان آنرا مثلاً سياست نيز ناميد.
    در پاسخ به اين اشکال بايد پذيرفت که يک پديده اقتصادي داراي اجزاء غيروجودي (يا به تعبير فلاسفه ماهوي) نيز هست و لذا مي‌پذيريم که از جهت اين امور، تمايز کاملي بين اين اجزاء پديده فوق با اجزاء يک پديده سياسي وجود دارد. اما آنچه ادعاي ماست آن است که پديده‌هاي اقتصادي و سياسي و ديني و امثال آن تنها و تنها از جهت حقايق وجوديشان (که جنبه اصلي و مهمتر آنها بوده و کمال يک پديده به آنها برمي‌گردد) چيزي نيستند جز يک حقيقت واحد که تمام معاني کمالي‌اي را که از هر يک از آنها مي توان فهميد و ادراک کرد، از ديگري نيز قابل درک و فهم خواهد بود. شايد با توجه به اين نکته بتوان فهميد که مثلاً چرا ما در يک رفتار اقتصادي (مانند خريد لباس) هم به دين توجه داريم (مانند نوع و ميزان پوشش آن لباس)، هم سياست (مانند آرم يا طرح خاص آن لباس که مي‌تواند نماد يک تفکر سياسي باشد) و هم به بسياري ديگر از جنبه‌هاي زندگي. يعني آنچه ما انجام مي‌دهيم يک رفتار واحد است که هم مي‌توان آنرا رفتاري اقتصادي دانست، هم رفتاري سياسي و هم رفتاري ديني. البته بايد پذيرفت که بنابر اشکالي که فوقاً ذکر کرديم، اين امر هميشه صادق نبوده و تنها درخصوص جنبه‌هاي کمالي رفتارهايمان (آن هم به معناي دقيق کمال که شامل علم و قدرت و امثال آن مي‌شود) قابل اثبات است.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه