پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


مطلب بعدي >   1485 تعداد بازديد
9.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
راه شماره  : خنجر و شقایق ، یادنامه سید شهیدان اهل قلم

در برابر ریا کاری و مصلحت اندیشی
روایتی از رای و راه سید مرتضی آوینی

سید مرتضی آوینی

جليلي: بزرگداشتهاي آويني بايد رو به آينده داشته باشد. بايد براي بعد از شهادت آويني حرف داشته باشد. سؤال اين است که شهادت ايشان توانست چه ظرفيتهايي و موقعيتهايي را به مجموعه جبهه فرهنگي انقلاباسلامي اضافه کند؟ چه سرمايههايي را در اختيار ما قرار داد؟ حضور "شهيد"آويني چه گشايشي در اين جبهه ايجاد كرد و ما بعد از سالها چقدر توانستيم از اين حضور بهره ببريم و مجموعه اين جبهه را به اهدافش و آرمانهايش نزديك تر كنيم؟
فراستي: من شروعکننده خوبي نيستم، شايد تمام کننده خوبي باشم. ولي اين شروع با اين سؤال سخت، سختتر ميشود يکي دو روز قبل از رفتن، در مجله سوره با هم بوديم، گفت: من ميروم ولي شما بايد ادامه بدهيد. گفتم مرتضي داري وصيت ميکني؟ يک چيزهايي داري ميگويي که...؟ خودش ماند! ولي داشت وصيت ميکرد. مرتضي قبل از رفتن غيرقابل تحمل شده بود و دائماً از اين طرف و آن طرف پيغام ميفرستادند که اين جوري نرويد! صفحه دوم، عکس بوسني را اينگونه نزنيد! از اين ور و آن ور دوستان انقلاب، مجله سوره مينوشتند. مرتضي و سوره کاملاً منتقد بودند. من ناچيز را ميزدند تا بتوانند جلوي فعاليتهاي مرتضي را بگيرند. ديگران را ميزدند. مرتضي در زمان رفتن، کاملاً در رزم با کساني بود که برايشان غيرقابل تحمل شده بود. براي اينکه خطش، خط غيرقابل تحملي شده بود. خط فرهنگي مرتضي، امروز هم غيرقابل تحمل است. بايد راجع به اين خط فرهنگي بحث کنيم. ببينيم که تفکر فرهنگي مرتضي چه شاخصههايي داشت؟ اما به نظرم با رفتن مرتضي، نيروهاي مختلفي در همه ايران تربيت شدهاند.
و رفتن مرتضي يک سري از معادلات را عوض کرد. با اين که دو روز قبلش مورد حمله بود، عدهاي ساکت شدند و مجبور شدند در روزنامهشان عکس مرتضي را چاپ کنند و حرف آقا را بزنند که ايشان را "سيد شهيدان اهل قلم" ناميد. مرتضي 15 سال پيش، 17 سال پيش مرتضي  با چنگ و دندان در اين جبهه ميجنگيد. امروز هم همان جبهه ها وجود دارند و بايد در آن جبهه ها جنگيد. خوب اولين جبههاي که ميجنگيد و از چيزهايي که مرتضي را براي خيليها غيرقابل تحمل ميکرد، جبهه غرب زدگي بيهويتي بود که در عرصه سينما، حاکم بود و بر آن غلبه داشت. جبههاي که نگاه و فکرش به سمت بيرون از مرزها و هويت ماست. اين جبهه، همچنان هست، بيش و کم ضعيف شده ولي سربلند ميکند و در واقع تنها جريان سينمايي _ بگذاريد صريحتر بگويم _ تنها جريان فرهنگي غالب جامعه ماست. (ميتوان اين جبهه را) جبهه هنر فرمايشي دولتي غربپسند (ناميد). در عرصه سينما من به آن سينماي جشنوارهاي ميگويم. حتماً ادبيات جشنوارهاي، نقاشي جشنوارهاي، تئاتر جشنوارهاي و... هم هست و به شدت (با حمايت برخي) مسئولين اين قسمتها دارند رشد پيدا ميکنند و(در واقع اين جريان) تنها جرياني است که براي اين دوستان قابل حمايت است و مرتضي به شدت با اينها ميجنگيد و من هم در کنارش لِک و لِکي ميکردم. اين مسئله به نظرم، هنوز آسيب اصلي هنر متعهد ماست که بايد با آن جنگيد و خوشبختانه دوره اخير سوره به سردبيري آقا وحيد داشت در اين زمينه کار جدي ميکرد. اين را بايد دوباره راه انداخت. يعني براي ادامه راه مرتضي در عرصه فرهنگ که بعد از اين که جنگ تمام شد و مرتضي معتقد بود که اينجا يعني جبهه فرهنگ، جاي خيلي مهمي براي جنگيدن است. ما بايد اين زمينه را ادامه بدهيم. بدانيم که بايد با چه بجنگيم. بدانيم که با روشنفکري بيهويت غربزده همه چيز فروش بايد بجنگيم که دارد از درون، ما را از هويتمان تهي ميکند و مورد خوشايند غرب عمل ميکند. "سيصد" فقط ساخته ذهنهاي منحط و ضدتمدني آمريکايي نيست که هست! ساخته ما هم هست. وقتي که دوستان در ده پانزده سال اخير دارند فيلمهايي را از ما به خارج ميفرستند که سياه نمايي، جهل نمايي و در واقع عقب افتادگي است، طبيعي است که آنها به خودشان اجازه بدهند به گذشته ما هم توهين بکنند؛ به فرهنگ و تمدن ما هم توهين بکنند و احياناً چند تا اعتراض هم بشنوند. هرکس از مادرش قهر ميکند، يک سناريو يا يک سيناپس داشته باشد که غربيها از آن خوششان بيايد، سريع اجازه ميدهند. فيلم در پانزده روز ساخته ميشود و در بيرون جايزههاي بينالمللي ميگيرد. حال بيا درستش کن. (اين بنده خدا) ديگر خدا را بنده نيست. فيلمساز، مؤلف و برگزيده جهاني است که ديگر ما نميتوانيم به او بگوييم بالاي چشمت ابروست. اين تنها جريان تفکر دولتي حاکم بر سينماي ماست. متأسفانه بيشتر از اين حاکم بر هنر ما شده است. يعني رو به سوي غرب داشتن با فروش همه چيزهاي خودي، با فولکلور فروشي، با ميهن فروشي، با همه چيز فروشي ميرويم، جايزه آنها را ميگيريم تا (اسممان را در ليست افتخار ثبت کنيم) و به (نسبت خودمان با) آنها افتخار کنيم.
خوب، من گفتم که شروع کننده خوبي نيستم. همين جا يک کات ميدهيم و بقيه بحث را از دوستان ميشنويم.  
كمري: من دعوت شده رسمي اين جلسه نيستم. البته حضور در چنين جمعي براي من مغتنم است و بهتر بود که شنونده باشم. سؤالي را يکي از آقايان مطرح کرده بودند که پاسخگوي آن سؤال باشم. آن سؤال اين بود که اگر شهيد آويني الآن بود، چه کار ميکرد و به چه مشغول بود؟ اين سؤال مرا خيلي به فکر برد و قدري در پاسخ اين سؤال تمرکز کردم. پيش از اينکه پيرامون سؤال، قدري حرف بزنم، اين نکته را عرض کنم که من مثل آقاي فراستي، همسخن و همنشين با شهيد آويني نبودم. اگر چه همديگر را ميديديم، سلام و عليک داشتيم، گهگاهي هم مسئله و موضوعي پيش ميآمد که صحبتهايي بکنيم و يا نکتهاي را در ميان راه يا در محل کار، بگوييم و بشنويم. منتها، محشور و دمخور و همسخن ايشان نبودم. پارهخاطرههاي پراکندهاي از اين ديدارها دارم. اما از اين حيث آن سؤال مرا به فکر فرو برد که گراميداشت و بزرگداشت شخصيتي مثل آويني، براي شناخت است يا براي تداعي؟
آنچه که معمولاً در بزرگداشت يا گراميداشت رفتگان و بزرگاني چون شهيد آويني، حاکم و ساري است، يک فضاي کامل احساسي، عاطفي و به تعبير ايشان نوستالژيک و آميخته با دريافتها و برداشتهاي بعضاً شخصي است. اين تجليل و تکريمها خصوصاً در فضاهاي احساسي، آيا زمينه معرفت و شناخت را فراهم ميکند يا اينکه نه، احساسات ما را تحريک ميکند و اين احساسات باقي و برقرار است تا زماني که شرايط آن، باقي است؟ وقتي آن شرايط برطرف شد، احساس و عاطفهاي هم برکنار ميشود. شبيه حالتي که ما از شنيدن يک قطعه شعر يا يک قطعه موسيقي پيدا ميکينم. آيا اين نوع تداعيها ميتواند به دانش و بينش و شناخت منجر بشود يا نه؟ اصلاً مقصود چيست؟ اين نکته را از آن حيث ميگويم که خيلي از تجليلها ما را به گذشته ميبرد که چنين بود و چنين شد يا چنين شده بود. آويني يک متفکر صاحب نظر بود. البته ميشود در انديشههايش تأمل کرد و وارد حوزه نقد هم شد، اما او متفکر و صاحب نظر بود. سؤال مهم اين است که آيا اين صاحبنظر و صاحب تفکر، دأب و دغدغه و دلمشغولياش تداوم پيدا کرده، استقرار و پيوستگي پيدا کرده، به جريان رسيده يا نرسيده است؟ خصوصاً اگر که متفکر، کارش مواجهه باشد ـ و نکاتي آقاي فراستي بدون اينکه از اين اصطلاح استفاده کند، اشاره کردند ـ مطرح کنند. يکي از مؤلفه از مولفههاي انديشه و مشي شهيد آويني اين بود که اهل مواجهه و مقابله بود. و اين مواجهه و مقابله نه رياکاري را برميتابيد، نه ملاحظهکاري را و نه خيلي چيزهاي ديگري که ما از آن تحت عنوان مصلحت نام ميبريم. اين نکته را از آن حيث دارم ميگويم که ممکن است گاهي مجلس ذکري، ياد بودي و تجليلي به جاي برانگيزانندگي، تنبه، هشدار و آغاز براي شناختن، تبديل شود به مجلس فاتحهاي که در عمل خاتمه است. در حالي که فاتحه، آغاز است. کما اينکه خاطره، ذاکره است. ما خاطره نميگوييم که وقت و زماني را که داريم سپري ميکنيم، خوش و خرم بگذرانيم. چون در ياد و تداعي ميخواهيم درباره زمان حالمان بينديشيم. کما اينکه در بحث تاريخشناسي هم، نه در معناي سنتي نقلياش، بلکه در معناي جدي واقعي علمياش؛ غرض از شناخت تاريخ، نسبت انسان است با زمان حالش و آينده. اگر اين طور شد ما از حوزه فضاي نوستالژيک به تعبير آقاي جليلي و فضاي اسطورهپردازي بايد به سمت و سوي ديگري را پي بگيريم و برويم. البته من نميخواهم بگويم که شهيد آويني نمونه نبوده است، اسطوره نبوده است. اسوه چرا! ايشان ميتواند به عنوان کسي که محل اعتناست به جهات مختلف، هم به لحاظ فکري و هم به لحاظ عملي، خصوصاً سيري که زندگي ايشان داشته است. آن صيرورتي که داشته اشت، معيار اعتبار باشد. مراحلي که او پيموده ـ و متأسفانه به دلايل ملاحظات برنميتابند کساني که اين چيزها گفته و شنيده شود ـ براي ما مغتنم است تا بدانيم چگونه کسي چون او مرحله به مرحله به حقيقت و به نور و هدايت ميرسد. اين چيزي است که در سير عمل و انديشه هاي شهيد آويني هست و در آن شبه اعتراف خودنوشتي که از ايشان برجاي است، ديده ميشود. بنابراين ميخواهم بگويم که آن طرز تصور اسطورهاي و قهرمانسازي و مطلق انگاري را اگر از ذهن برداريم و به دنياي شناخت وارد شويم، امکانپذير خواهد کرد که آن سؤال را پاسخ دهيم که اگر آويني زنده بود چه ميکرد. منتها خيلي از مواقع، جرئت شنيدن، بسيار مهمتر از جرئت گفتن و پاسخ دادن است. از حيثي پاسخش معلوم است. اگر بگوييم شهيد آويني کسي بود که در خودش متفرد بود و در خودش خلاصه شد و يکي بود که دومي نداشت، يعني برسيم به يک اسطوره رستمگونهاي که براي او بدل و بديلي قائل نشويم، اشتباه و ظلم کردهايم و هم نادرست گفتهايم. بنابراين حتي اگر قرار باشد آن را يک شخص شاخص در نظر بگيريم، مهم در اين جا شخص او نيست، شخصيت اوست که بايد ببينيم چگونه امکان تداوم و استمرار پيدا کرده است؟ اگر شخصيت او در شخص او منحصر شد، در خود او تمام شده است. پس پاسخ اين سؤال است که اگر آويني بود چه ميکرد؟ اين است که بايد ديد اشباه و اقران او اکنون چه ميکنند؟ چون حتي اگر ما قائل باشيم به اين که او حجت بود، زمين خدا که بي حجت نمي ماند، درهيچ زمان و مکان و جايي. اما در خود اين سؤال يک درد و اسف هم هست و آن اين که اگر آويني بود و شهيد نميشد، اصلاً چنين سؤالي مطرح نميشد؛ انگار بودن و حضور داشتن بعضيها مانع شناخت آنهاست. اما اين حرف خيلي دقيق نيست؛ دريغ و درد اينجاست که ما حضور شايستگان را درک ميکنيم تا غيبت آنها فرا برسد. چرا؟ چون فکر ما درگير شخصهاست نه شخصيتها، نه انديشهها. اين مجلس ذکر هم اگر معطوف شخص آويني باشد، نه شخصيت او، به جاي تنبه آويني سبب خلسه و غفلت ميتواند بشود. اگر نگوييم همچون يا عين اويني کسي نيست، اما کم نيستند اشباه و اقران او، آنها چه ميکنند و ما چه ميکنيم با آنها. چرا پرده جهل ما را شهادت آنها بايد بدرد و نمود آنها ما را به بود آنها آگاه کند؟
نکته ديگر اين که شناخت آويني شيوهاي ميخواهد. يکي از آن روشها اين است که همه کساني که از او چيزي ميدانند، به راحتي و به درستي داشتهها و پنداشتهها يا گفتههاي خود را درباره او بگويند. دوم اينکه آنچه درباره او گفتهاند و آنچه از او مانده است و به نوشته و تصوير درآمده است. با نظم و ترتيب و چينشي ـ بدون آن ملاحظات که بعضي با خط قرمزهايي مانع ورود به آن شده ايد. در اين صورت است که امکان شناخت فراهم ميشود اندک اندک. تا ببينيم که چه اتفاقي افتاده؟ چرا اينطوري شده است؟ اگر يک کسي مثل شهيد آويني ميآيد يک جريان انديشهاي را وضع ميکند و ميپروراند و بعد هم همينطوري رشد و تکامل پيدا ميکند، پس چرا اين جريان، سرانجامش به اينجا ميرسد که تصور ميشود اين نوع فکر در ميان مجموعه سياستگذاريها و مديريتهاي فرهنگي با نوعي غرابت يا غربت مواجه است. اين مسئله را از آن طريق ميتوان شناخت و پاسخ درخوري به آن داد.
جليلي: يکي از دوستان يادداشتي براي ما نوشتند که جلسه را به سمتي ببريد که مخاطب احساس کند بايد کاري کرد. انشاءالله اگر دوستان تحمل داشته باشند به آنجا هم خواهيم رسيد. آقاي مودب در خدمت شما هستيم.
مؤدب: نکته مهمي که در عملکرد شهيد مرتضي آويني ميتوانم بگويم اين است که دچار آفت انزوا و خستگي نشده است. پديدههايي مثل نفاق، تحجر و ريا از خسته کننده ترين آفات جامعه ديني و شبه ديني! هستند. به نظرم آويني، يک مشخصه مهمش اين است که در اين مدت خسته نشد از پيران و بزرگان فرهنگ و هنر انقلاب، بسياري بودند که خسته شدند و به فضاها و فعاليتهاي حاشيهاي روي آوردند. از انقلابي بودن خسته شدند و به سراغ اصل آن کار و رشته هنريشان رفتند ـ که البته در همان جا هم منشاء برکاتي شدند ـ به هر حال اين جماعت در مراکز مختلف هستند و فعاليت ميکنند و از لحاظ سير تاريخي هنر و فرهنگ انقلاب هنوز حضور دارند و حضورشان منتظم و نظم دهنده هم هست و نياز است به اين حضور و بسياري از جوانها با سرپرستي و کمک همين گروه بار ميآيند. و جوانها، اگر مشکلي داشته باشند، آنها در صحنه هستند، منتها نياز است به مديريت قوياي که اين گروه را حمايت کند تا با توان و نيات انقلابي ادامه بدهند ـ نه اينکه با مقتضيات حرفهاي صرف فعاليت کنند ـ اين گروه بايد با عزم انقلابي و جوانانه مصدر کارها باشند و در جغرافياي نبرد فرهنگي فعال باشند و کار ايجابي در حوزه فرهنگ انقلاباسلامي و اسلام ناب انجام بدهد. متأسفانه، اصليترين عاملي که باعث شده است دچار انفعال بشويم، درگيري در جبهه داخلي با رياکاران و انقلابيهاي دروغين است. يعني مجبوريم در داخل با اين نيروهايي که فعاليت و حضورشان واقعاً خسته کننده و عصبي کننده است تعامل داشته باشيم. و در اين فضا که ما مجبوريم فعاليتهاي همديگر را نفي کنيم، خيلي از مفاهيم، ارزشها و عناصر اصلي رها شدهاند، کاري نشده است. ببينيد پديده انقلاباسلامي انرژي خودش را در ساختارهاي جهاني تزريق کرده است. اين انقلاب زلزلهاي بود که اتفاق افتاد و خود آن زلزله، پسلرزههايش را در جهان دارد. منتها بعد آن زلزله ما که صاحبان ظاهري اين انقلاب هستيم، نتوانستهايم  به ايدههاي انقلاب شکل و قواره بدهيم، آن انديشهها و تجربيات را مکتوب کنيم، ترجمه کنيم، دستهبندي کنيم چرا که دچار اين آفات يعني تحجر، نفاق و دنياگرايي شدهايم و از سوي ديگر، فعالان ما دچار انفعال شدهاند، يعني مجبور شدهاند به اين که در برابر يک سري از اتفاقات و هجمهها، مدام دفاع ميکنند و آن محورهايي که بايد کار ميشده، شناسايي نشده است. خيلي جاها هست که هجمه بزرگي شکل ميگيرد، آن وقت انرژي زيادي از ما هدر ميرود تا يک حرکت و اتفاق کوچکي در برابر آن صورت بگيرد.
حق اين است که خيلي از فعاليتها در جبهه فرهنگي هنر و ادبيات انقلاباسلامي صورت ميگيرد که شناسايي نشده است. اين نيروها همديگر را نميشناسند. بايد به طور جدي، پتانسيلها و جوانهاي پرشوري که در اين حوزه فعالند، در مرحله نخست همديگر را شناسايي کنند و نيروهاي مستعد به صورت گروهي، نظاممند و هدفمند کار بکنند و کار اينها مکتوب و مستند بشود، و اين مکتوبات و مستندات ترجمه بشود، متأسفانه اين اتفاقات نيفتاده است و دلايل آن هم خيلي زياد است که اگر وقت اجازه بدهد در اين جلسه به مهمترين آنها بپردازيم وگرنه در فرصتي ديگر. در خدمت اساتيد هستيم.
جليلي: متشکريم از آقاي مؤدب. قبل از اينکه بخش ميزگرد را ادامه بدهيم، دوستان شهيد آويني که خاطره نميگويند. فکر ميکنم يکي از دغدغه هاي دوستاني که حضور پيدا ميکنند اين است که خاطراتي هم از شهيد آويني بشنوند. من فقط يک بار شهيد آويني را ديده بودم؛ همان را تعريف ميکنم تا بحث هم تنوعي پيدا کند.
ايام نمايشگاه کتاب تهران بود در سال 71. نمايشگاه هم خيلي شلوغ بود. طيف حزب اللهي، بسيجي هم زياد بودند. نمازخانه هايش هم پر بود. بلندگوي نمايشگاه اعلام کرد که سيدمرتضي آويني در يکي از سالنها در ساعت 5 سخنراني دارد. بدو بدو رفتم خودم را به سالن برسانم. ساعت را ديدم، پنج و نيم بود. نيم ساعت از سخنراني از دست رفت. داخل سالن شدم. ديدم يک خانم مانتويي ته سالن نشسته و سالن خالي خالي است. فقط آويني بود و دو سه نفر ديگر که البته آويني منتظر بود چهار پنج نفر ديگر بيايند و سخنرانياش را شروع کند. صندليهاي جلسه امروز که همرنگ آن جلسه است باعث تداعي اين خاطره شد. جالب بود که در همان روزها، ما اعضاي فعال يك تشكل دانشجويي بوديم. در جلساتي شرکت ميکرديم که آقاي فلاني را ميآوردند تا ما را توجيه كند. توضيح ميداد که برادران! نارمک محله خطرناکي است. نظامآباد خطرناک است. نازيآباد خطرناک است. نياوران و تجريش بحرانخيز هستند. نقشه کل تهران را ميکشيد و 100 نقطه را به عنوان نقاط بحرانخيز معرفي ميکرد. آنها داشتند ما را در مقابل تهاجم فرهنگي توجيه ميکردند که اگر فلان روز، فلان اتفاق بيفتد بايد فلان کنيد و چنان. ما سرگرم اين بازيها بوديم و آويني در آن عرصهها فعاليت ميکرد. گفتهاند كه در آن دوره سوره را 100 تا ميبرديم نماز جمعه، 99تايش را برميگردانديم. خوشبختانه الآن فضا شکسته، مثل ده، پانزده سال پيش نيست شما هر جا که برويد يک سري جمعهاي حزب اللهي ميبينيد که فعاليت فرهنگي دارند و يک درک بالاتري از فرهنگ و هنر پيدا کردهاند که يک بخش عمدهاش مرهون حتي نام آويني است. اگر نگوييم انديشه و سيرهاش. شايد خيلي هايشان به تفکر آويني نزديک نشده باشند، ولي نام سيد شهيدان اهل قلم، اين فضا را براي ما ايجاد کرده است. بحثهاي ديگري من درباره شهيد آويني دارم که دوستان و مخاطبان را به سوره شماره ده ارجاع ميدهم مهمترين چيزهايي که درباره شهيد آويني به ذهنم ميرسيده است در سرمقاله اين شماره نوشته ام. آقاي فراستي نوبت به شما رسيد و اينکه چه کار بايد کرد؟
فراستي: قبل از اينکه بگويم چه بايد کرد؟ اهل خاطره نيستم ولي يک خاطره از آقا مرتضي ميگويم. من اولين باري که مرتضي را ديدم در يک جلسه نمايش فيلم بود. داشتم يکي از آن فيلمهايي را که نيم ساعت پيش فحشش ميدادم، ميديدم. يک آدمي دو سه رديف جلوتر از من نشسته بود. يک فيلمساز هم بغلدست من بود. از اين فيلمهايي بود که من به شدت متنفرم و بعد فهميدم مرتضي هم همين طور. من زير لب داشتم فحش ميدادم. ديدم يکي آن وسط بلند بلند اعتراض ميكرد منتها مؤدب بود و من نه. يک دفعه به بغلدستيام که فيلمساز بود گفتم اين که دارد به اين فيلم فحش ميدهد ـ آن مرد کلاه هم سرش بود و ريشش کوتاه بود ـ مرتضي نيست؟ چون پشتش به ما بود، نميتوانستيم ببينيم. گفت از کجا فهميدي؟ گفتم جربزه اين طوري ضد روشنفکري را فقط او دارد. اگر مرتضي بود، سالن سينما مينشست و از اين مزخرفات روشنفکري ميديد، اعتراض ميكرد و به شدت نقد ميکرد. مرتضي، نقد را به شدت فعال ميديد. برخلاف خيليها که ممکن است نقد را انفعالي ببيند. نقد را فعال ميديد و ميگفت که ما آمديم که نظم موجود فرهنگي را به هم بزنيم. يوسف(ميرشکاک) را به همين دليل خيلي دوست داشت و حالا من ناچيز را هم به اين دليل. ميگفت که اينها آمدند که اين اوضاع را به هم بزنند. يکي از اين "چه بايد کرد"ها اين است. يعني اينکه اوضاع موجود را به هم بزنيم. چطوري اوضاع را به هم بزنيم؟ و به زباني ديگر، چطور بايد کافه را به هم ريخت؟ بايد نقدش کنيم. کجا را بايد نقد کرد؟ اوضاع فرهنگي را به شدت بايد نقد کرد و اين نقد  به شدت فعال است و اين کار منفعلانه نيست و اصلاً اين نقد را جدي کنيم. ابتدا اوضاع را آسيبشناسي کنيم، ببينيم که آن جبهه هايي که مرتضي با آنها مواجه بود و مقابله ميکرد، آيا هنوز هستند يا نه؟ من يک جبهه اش را عرض کردم که آن جبهه هم بسيار جانسخت است و به نظرم، جريان عمده دولتي و دولت ساخته و غربپسند است که بايد با آن مبارزه کرد. خيلي هم مبارزه نياز دارد. بايد مبارزه جدي فرهنگي با آن کرد. مرتضي بود قطعاً اين کار را ميکرد، قويتر و هماهنگتر از گذشته بايد اين کار را انجام دهيم. در اين جبهه نقد، اجازه بدهيد که يک نکته را اضافه کنم. غير از نقد فردي که ميکرد، پاتوق نقد ايجاد ميکرد. يعني همه کساني را که سرشان درد ميکرد را در "سوره" جمع کرده بود. اين را بايد همچنان ياد بگيريم و ادامه بدهيم. همه کساني که سرشان درد ميکند براي نقد جدي، در زمينه هاي فرهنگي و هنري، اينها را بايد دور هم جمع بکنيم. پاتوقي که جليلي خبرش را داد (شکل گيري دفتر مطالعات جبهه فرهنگي انقلاباسلامي) را بايد به سرعت و جديت ايجاد کنيم. حالا که اتاق نداريم، چادر بزنيم نقد کنيم. ديگران جمعاند. کساني که هم فکر مرتضي نيستند، خيلي راحت جمع ميشوند، جمع هستند. دوستان متوليان فرهنگ هم که پشت ميزهايشان هميشه جمع هستند، ولي اين طرف، بايد بتوانيم پاتوق نقد را راه بيندازيم. اين حتماً يکي از وصيتهاي جدي سيدمرتضي است. آثار ايشان را نگاه کنيد ميبينيد که اين حرفهايم به شدت مستند است.
در زمينه نقد، بايد يک قدم هم جلوتر برويم که نطفه هايش را آقا مرتضي در "سوره" ريخته است. و غير از نقد جدي که تحجر و تجدد که دو محور اساسي نقد آقا مرتضي بودند، در زمينه فرهنگ و هنر و به خصوص در سينما، ديالوگ را به وجود آوريم. گفتماني که مد شد ولي اصلاً عمري نداشت و هيچ راستي در آن نبود. گفتمان اين بود که اگر در روزنامه من مينويسي و طرفدار خط من هستي و بايد آن طرف را بزني. به شدت اين دوستان طرفدار گفتمان! سانسورچي و يکطرفه بودند و اداي گفتمان را درميآوردند. مرتضي اصلاً اداي اين جوري درنياورد. اهل گفتمان فرهنگي بود. اين گفتمان را بايد راه انداخت. يعني اينکه بايد غير از اين جمع خوب يک دست طرفدار مرتضي، جمعهايي را هم بايد ايجاد کرد که مخالفان مرتضي را بياوريد به عرصه دعوا. بين آنها دعواي فکري و نظري راه بيندازيد. بياييد کساني را که با "روايت فتح" مخالفند، که ميشناسم کساني که با انديشههاي مرتضي مخالفاند و هنوز هم هستند، اينها را بکشانيم به اين که حرف بزنند و شرايطي را فراهم کنيم که اين جدل آغاز بشود.
تمام اين سالها، چهارده سال بعد از مرتضي، همه مراسمي که براي مرتضي گذاشته شده است، از اين مسئله اساسي تهي است. من دهها بار و سالهاست که به بعضيها ميگويم که بياييد اين کار را بکنيد و اصلاً تاب اين را ندارند و (پايبندند) به آن تقدسمآبي که براي مرتضي قائلند و اصلاً مرتضي اين گونه نبود. (اينها ميخواهند)آن تقدسمآبي را برايش نگه دارند تا اصلاً کسي نيايد بگويد که بالاي چشم مرتضي ابرو بوده که قطعاً هم بوده است. يعني نقد آثار مرتضي، تشويق به قرائت آثارش و چالش بين نظرات مخالف و موافق سيدمرتضي بايد صورت بگيرد. به جاي اينکه در پشت سر و در خفا

دسته بندي هاي برگزيده
ويژه نامه