پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


مطلب بعدي >   1243 تعداد بازديد
(0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
راه شماره  : خنجر و شقایق ، یادنامه سید شهیدان اهل قلم

جایی هم برای واقع گرایی بگذاریم

برنامه‌ريزي، طراحي سيستمكاتيك، ايجاد زيرساخت‌هاي مورد نياز و فراهم نمودن امكانات و... همه و همه وقتي فعال مي‌شود كه يك نفر وارد گود شود و آستين همت بالا بزند. گاهي نيز همت همين افراد است كه نمي‌گذارد اين جور گودها تبديل به چاه شود... به هرحال در بحث توزيع فرهنگي تا بخواهي از اين گودها و چاهها وجود دارد و از باقي موارد خبري نيست! در اين گفت‌وگو پاي صحبت‌هاي كسي نشسته‌ايم كه آستين‌هايش را كلاً قيچي كرده است كه هيچ وقت پايين نيابد خدا چنين مرداني را حفظ و براي اسلام و مسلمين زيادشان كند!

سید مرتضی آوینی

آشنايي با شهيد آويني

سال 73 با كمك دانشجويان دانشگاه امام صادق (ع) برنامه‌اي براي بزرگداشت شهيد آويني، در اولين سالگرد شهادت ايشان در قم، برگزار شده بود. شهيد آويني را تا آن زمان نمي‌شناختيم و در آن برنامه بود كه اسمش را مي‌شنيديم و مجموعه مقالات ايشان كه دانشجويان امام صادق (ع) به صورت جزوه روي كاغذهاي A4 درآورده بودند و توزيع مي‌كردند، به دستمان رسيد. در اين همايش دو روزه، بحثهاي مهمي مطرح شد، از قبيل اينكه حالا كه جنگ تمام شده، چه بايد كرد؟ آنهايي كه جنگ را نديده‌اند چه كار بايد بكنند؟ راه شهدا را چطور مي‌توان ادامه داد؟ ارتباطات ما با شهدا چطور بايد برقرار باشد؟ و از اين دست سؤالهاي اساسي. هر كسي كه در معرض اين سؤالات قرار مي‌گرفت با شهيد‌آويني مأنوس مي‌شد؛ به خصوص با متون احساسي شهيد كه در «فتح خون»، «شهري در آسمان» و جاهاي ديگر منتشر شده است. كم‌كم به اينجا رسيديم كه فيلمهاي روايت فتح را براي خودمان تهيه و ضبط كنيم.
فيلمهاي روايت را، كه به صورت رسمي از تلويزيون پخش مي‌شد، ضبط مي‌كرديم. كپي مي‌گرفتيم و آن را در ميان دوستان و بسيجيان و هيئتي‌ها توزيع مي‌كرديم. حول و حوش سال 74 در شهر بابل در سه چهار مكان چادر زديم و يك سري امكانات را از تهران و قم و جاهاي ديگر آورديم و به مناسبت هفته دفاع مقدس نمايشگاه‌هايي برپا كرديم. آن زمان در قالب بچه‌هاي مسجد فعاليت مي‌كرديم و از طريق پايگاه مسجد كاظم بيك بابل با بچه‌هاي ديگر آشنا شديم و فعاليتهاي مشترك فرهنگي انجام مي‌داديم. با فعالان مساجد ديگر در مناسبتها و برنامه‌ها آشنا شديم. نمايشگاه كه جمع شد، احساس كرديم بايد فعاليتها را ادامه بدهيم؛ اگرچه هفته دفاع مقدس به صورت رسمي گذشته است.

خودسازي بچه‌ها

ابتدا به اين تحليل رسيديم كه بچه‌ها بايد از خودشان شروع كنند. جملات و كلمات بزرگان و شهدارا حفظ مي‌كرديم ولي تب جملات شهيد آويني خيلي زياد بود، حتي مخالفتهايي مي‌شد كه شما چقدر آويني، آويني مي‌كنيد. بعضي از روحانیان سرشناس اينجا مي‌گفتند كه اگر ايشان مطرح بشود، روحانيت تضعيف مي‌شود. ايشان روحاني نيست. مدتها گذشت تا اينكه از كساني كه مورد وثوق اينها بودند، خبرهايي رسيد كه آويني شخصيت بزرگي داشته و رهبري هم تأييدش كرده است و بايد از ايشان تقدير كرد و حرفهايش را منتشر و مطرح كرد، اين قضايا مربوط به سالهاي 74 تاحدود 76 است.

گروه فرهنگ جبهه شهيد آويني

براي مسئولان و روحانيان تحمل¬پذیر نبود كه ما در نشريات و تراكتهاي خودمان يك جمله از امام (ره)، يك جمله از رهبري و پنج جمله از شهيد آويني ‌بزنيم. مي‌پرسيدند چرا شما پنج جمله از آويني مي‌زنيد؟! حتي اعتراض مي‌كردند كه چرا گروهي در هيئتتان به نام «گروه فرهنگ جبهه شهيد آويني» شكل داديد برايشان حساسيت¬برانگيز بود كه چرا آويني؟ آويني مگر چه چيز جديدي مي‌گويد كه يك گروه فرهنگ جبهه‌اي به نام او شكل داده‌ايد؟ متأسفانه حساسيتهاي اين طوري روي آويني زياد بود.

همكاري با روايت فتح

متناسب با علاقه‌مندي‌ها و طرحهاي زيادي كه داشتيم، روايت فتح به ما پيشنهاد كار مجموعه سرداران شهيد را داد، ‌مانند همين كتاب شهيد چمران به روايت همسرش كه در مؤسسه روايت فتح انجام شد. نوارهايش را به ما دادند و ما پياده¬شده و ويراستاري آنها و طرح خودمان را براي اين مجموعه كتابها داديم. قراردادي هم با آنها بستيم. يك مبلغي هم علي‌الحساب به ما دادند كه كارهاي ابتدايي پياده كردن و ويراستاري اوليه را شروع كنيم. دوستانمان براي اين كارها دقت بسيار گذاشتند. آهنگ خيلي زيبايي هم براي اين فعاليت‌ها درست كردند. تكيه¬كلامهاي شهيد چمران را كه اغلب «عزيز!»بود مانند عزيز! فلان كار را انجام بده و ...، را به كار مي‌بردند گويي برايشان ملكه شده بود. دائماً خاطرات ايشان را نقل مي‌كردند. فكر مي‌كنم استفاده معنوي خودشان را از شهيد چمران بردند. استفاده مادي خيلي مطرح نبود. آنچه به دوستانمان برخورد اين بود، كاري كه با اين ويژگيها به ما سپرده بودند انجام بدهيم، پس از مدتي به مركز ديگري داده شد و به كسان ديگري سپرده شد و در قالب ديگري به اجرا درآمد كه البته قالب خوبي هم بود.
هم¬زمان با آن، كار فروش كتابهاي شهيد آويني شروع شد. كتابهايي كه بعضي از آنها سال 78 منتشر شد.

مؤسسه فرهنگي عاشورا

ما فعاليتهايمان را از قالب فعاليت در مسجد به مركزي ديگر برديم چون ديگر ادامه فعاليت در آنجا ميسر نبود. فعاليتهايمان را در قالب مجموعه و مؤسسه‌اي به نام «مؤسسه فرهنگي عاشورا» پي¬گيري مي‌كرديم. فعاليت ما هم¬زمان با فعاليت گروههای حزب‌اللهي در تهران بود كه در قالب مؤسسه فرهنگي عاشورا در زمينه شهدا و جنگ كار مي‌كردند. ابتدا با وجود نداشتن امكانات و وسايل، طرح جامعي را براي خودمان نوشتيم كه چند بند مهم داشت از جمله جمع‌آوري آثار شهدا اعم از فيلم، نوار، عكس، دست¬خط، دست‌نوشته‌ها، نامه، لباس و ... . دوستان گروه‌بندي مي‌شدند و هر كدام در يك شهر و منطقه فعاليتهايشان را شروع مي‌كردند؛ دو نفر ساري،دو نفر آمل، دو نفر قائم‌شهر و... آثار شهدا را از خانواده¬هايشان به امانت مي‌گرفتيم و پاكتهاي مخصوصي چاپ مي‌كرديم و مشخصات آنها ثبت مي‌شد و علاوه بر آن، قبضهايي هم براي جمع‌آوري كمكهاي مردمي منتشر كرده بوديم. سال 76، 110000 تومان پول چاپ قبضي داديم كه در عكس آن رزمنده‌اي كه به افق نگاه مي‌كند نوشته بوديم: «چه جنگ باشد و چه نباشد، راه ما از كربلا مي‌گذرد.» و در قطع‌هاي مختلف چاپ و در شهرهاي مختلف توزيع مي‌كرديم. عكسهايي از شهدا و رزمندگان مي‌گرفتيم و مشخصات و اسامي افراد حاضر در عكس را ثبت مي‌كرديم. اسلايد تهيه مي‌كرديم و در قسمتي از مؤسسه بايگاني مي‌كرديم. آن زمان حساب كرديم كه اگر بخواهد يك كار ماندگار براي اين قضيه صورت بگيرد حدود ده ميليون تومان هزينه مي‌خواهد. فعاليتهاي ما شبيه فعاليتهايي بود كه هم¬اكنون بنياد شهيد و بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس انجام مي‌دهند. آن زمان نهادها و ارگانها دغدغه حفظ آثار شهدا و دفاع مقدس را نداشتند و مثل الآن نبود كه چندين ارگان موظف به جمع‌آوري و حفظ آثار دفاع مقدس هستند.
بيشتر فعاليتها و طرحهاي ما در آنجا به دليل مشكلات مالي بر زمين ماند زيرا كسي حاضر نبود به ما كمك كند، يا اهميت قضيه را نمي‌فهميدند و كساني هم كه اهميت قضيه را درمي‌يافتند، كاري از دستشان برنمي‌آمد.
تعامل شما با ارگانها و سازمانهايي مثل بنياد شهيد، سازمان تبليغات، سپاه و بسيج مازندران چطور بود؟ آيا نتوانستيد از آنها كمك و بودجه‌اي بگيريد؟ آيا از فعاليتهاي شما حمايت مي‌كردند؟
ما زياد به آنها مراجعه كرديم. با سردار سعادتي، معاون وقت سپاه مازندران، جلسه گذاشتيم. با مسئولان ستاد اجرايي فرمان امام (ره) و ديگر مسئولاني كه فكر مي‌كرديم مي‌توانند به ما كمك كنند جلسات مختلفي برگزار مي‌كرديم. از آن بين فقط توانستيم از ستاد اجرايي فرمان حضرت امام (ره)130000 تومان كمك بگيريم. يك‌بار هم فضاي مؤسسه را آماده كرده بوديم كه جمعي از مسئولان استان را به آنجا دعوت كنيم و مؤسسه را به آنها بشناسانيم و از آنها كمك و امكانات بگيريم. با مديركل امور سياسي امنيتي استانداري مازندران تماس گرفتيم. مي‌گفت مگر من همين‌طوري براي بازديد مي‌آيم! زماني مي‌آيم كه سمت راستم مسئول اداره فرهنگ و ارشاد مازندران و سمت چپم فرمانده سپاه استان باشد تا از مجموعه شما بازديد كنم! بايد هماهنگ كنيد تا همراه آنها از مؤسسه بازديد كنم. به هر جا كه دستمان مي‌رسيد مراجعه كرديم و به هر شيوه‌اي كه فكر مي‌كرديم خوب و مؤثر است، عمل كرديم ولي جواب نگرفتيم. غير از اين كار، به شيوه پارتيزاني كتاب جمع‌آوري مي‌كرديم. مثلاً يك شب مي‌رفتيم در حوزه علميه با طلبه‌ها صحبت مي‌كرديم و آنجا مي‌مانديم تا بتوانيم از آنها كتاب اهدايي بگيريم. مواردي پيش آمد كه فرداي چنين روزهايي چهارصد تا كتاب از آنها هديه مي‌گرفتيم. در حوزه صدر و فيضيه و حوزه‌هاي ديگر، چنين برنامه‌اي اجرا كرديم؛ اگرچه در برخي موارد موفق نبوديم. يا زماني كه به تهران مي‌رفتيم در خوابگاههاي دانشجويي مثل خوابگاه شهيد گلشن دانشگاه امير كبير و دانشگاه‌هاي علم و صنعت، شهيد بهشتي و... اين كارها را انجام مي‌داديم. با شور و حال خاصي فعاليتهايمان را توضيح مي‌داديم و مي‌گفتيم هر كس كتابهاي بی¬استفاده و كم¬استفاده دارد به ما هديه بدهد تا در شهرستان از آنها استفاده كنيم. در دانشگاه امام صادق (ع) هم چنين كاری ‌كرديم. الآن كه فكر مي‌كنم مي‌گويم چطور اين كارها را انجام مي‌داديم تعجب مي‌كنم و متأسفانه الآن در خودم چنين روحيه‌اي نمي‌بينم كه آن كارها را انجام بدهم. آن زمان به هر علتي كه بود، موقعيتش بسيار فراهم بود.

فعاليتهاي فرهنگي

يك خانه را كه يكي از دوستانمان خريده بود، در اختيار بچه‌ها گذاشت و مقر ما شد. تقريباً سي چهل نفر آنجا زندگي مي‌كرديم. البته نه به صورت كاملاً هم-زمان، ام‍ا بروبيا داشتند و دائم با آن مركز مرتبط بودند و احساس صاحب¬خانگي مي‌كردند. يادم نمي‌رود برنامه‌هاي مختلفي براي خودسازي و معنويت خودشان داشتند. مثلاً در اعياد و مراسم پنج¬شنبه‌هاي هر هفته روزه مي‌گرفتند و ما هم در مؤسسه افطاري مي‌داديم. بعد از افطار درباره فعاليتهاي آينده و نقد فعاليتهاي گذشته جلسه برگزار مي‌كرديم يا به طرح مسائل روز مي‌پرداختيم. واحدهاي مطالعات و تحقيقات، واحد امور داخلي و امور روابط عمومي از جمله واحدهاي حديث شهود بود. دوستان در واحد تحقيقات نوارهايي از شهيد آويني را كه البته تاكنون هم منتشر نشده، پياده مي‌كردند و خودشان استفاده مي‌كردند؛ با اين تعهد كه اين نوارها را به مجموعه‌هاي بيرون ندهند و بدون اجازه روايت و خانواده شهيد آويني آنها را در اختيار كسي نگذارند. آثار شهيد مطهري، چمران و ديگر رهبران فكري انقلاب را مي‌خواندند، خلاصه‌برداري مي‌كردند و به همديگر مي‌دادند تا مطالعه كنند. در زمينه تبليغات بحثهاي زيادي داشتيم از جمله اينكه تبليغاتي كه صورت مي‌گيرد آيا از لحاظ فرهنگي تأثير مثبت دارد يا منفي؟ اين تبليغات چه نسبتي با تبليغات صحيح اسلامي دارد؟ اگر تبليغات صحيح اسلامي در عرصه‌هاي اقتصادي صورت بگيرد، چه ويژگيها و تأثيراتي دارد؟ چه تأثيراتي بر توليد و مصرف مي‌گذارد؟ علاوه بر اين مباحث، كلاسهاي مختلف هنرهاي تجسمي برگزار مي‌كرديم. با حضور آقاي «فرضي» كه از رزمندگان دفاع مقدس و فوق ليسانس هنر بودند و كارهاي ارزشمندي را طراحي كرده بودند، مانند مزار شهداي گم¬نام امامزاده قاسم (ع) بابل، كلاسهاي درسي برپا كرديم. ايشان هم مجسمه‌سازي مي‌كرد و هم خطاطي و گرافيك. ايشان به پيشنهاد خودش و اصرار ما، هنرهاي تجسمي آموزش مي‌داد. هنرمند فعالي است كه علاوه بر تدريس در دانشگاه، بیشتر طرحهاي موضوعي مرتبط با دفاع مقدس در منطقه و استان را انجام مي‌دهد. علاوه بر اين كلاسها، به صورت متفرقه روي شهداي منطقه به خصوص «شهيد بزاز» كار كرديم و يك مستند تلويزيوني با عنوان «راز شيدايي» براي واحد اطلاعات عمليات لشكر ويژه 25 كربلا تهيه كرديم.

محافل دسته‌جمعي

به طور مستمر تمام برنامه‌ها و مستندهايي را كه در مورد دفاع مقدس از تلويزيون و راديو پخش مي‌شد، ضبط مي‌كرديم كه در حال حاضر يك آرشيو ششصد¬هفتصد ساعته از آن زمان موجود است. معتقد و حساس بوديم از اين مستندها و برنامه‌ها در مراسم خودمان استفاده كنيم. از همان سالها فعاليتهاي جنوب و مناطق جنگي مؤسسه شروع شد و آثاري كه از آنجا به دستمان مي‌رسيد، در جايي به اسم «بيت‌الشهدا» در مؤسسه نگهداري مي‌كرديم و دوستانمان كه مي‌خواستند در اين وادي فعاليت كنند، از اينجا مدد مي‌گرفتند. آثار شهدا و رزمندگان اعم از چفيه خوني، لباس غواصي و... بود كه خانه به خانه مي‌گشت. هر شب جمعه جلسه داريم. اگرچه تعداد حاضران حدود بیست نفر است ام‍ا كيفيت برنامه خيلي بالاست. اين برنامه تقريباً ده سال است كه به صورت مستمر برگزار مي‌شود و روي بچه‌هاي مجموعه تأثيرات معنوي فراواني دارد.

گروه‌بندي شديد شهري

فضاي بابل سالهاي 75 و 76 بسيار سياسي شده بود. جو سياسي جامعه خيلي ملتهب بود و گروه‌بنديها و جناح‌بندي‌ها شدت گرفته بود. در اين سالها كاري كه اصلاً جايگاه نداشت، كار در زمينه دفاع مقدس بود. هر كسي كه از كارهاي ما تعريف مي‌كرد، از مضرّات آن هم مي‌گفت. اگر آدم آزاد و غير وابسته‌اي بود اين نوع فعاليتها را مثمرثمر نمي‌دانست.
يادم نمي‌رود يك‌بار فرماندار آن زمان شهر را براي بازديد به مؤسسه حديث شهود دعوت كرديم. رئيس اداره ارشاد و تني چند از روحانيان قديمي كه سالهاي اول انقلاب جزء مسئولان كميته انقلاب بودند نيز همراهش بودند. فرماندار با چفيه‌اي بر گردن و تسبيح به دست، نمايشگاه دفاع مقدس ما را افتتاح كرد و در آخر جلسه گفت: «ما پيش شما معذوريت نداريم كه رسمي و خشك صحبت كنيم.» ادامه داد و گفت: «كار شما شبيه اين است كه ده تا قصابي در شهر است شما يازدهمی¬اش هستی. شمايي كه وصيت‌نامه شهدا را جمع‌آوري مي‌كنيد آيا مي‌دانيد كه خيليهايش الكي و دروغ است؟ اينها را همين‌طوري يك عده‌اي نوشتند و به اسم شهيد بيرون دادند! مجوز قانوني‌تان كجاست كه داريد فعاليت مي‌كنيد؟ من مي‌توانم فعاليتهاي شما را جمع كنم و به هم بزنم.» با او كلي جر و بحث كرديم و گفتيم شما يك لحظه از لباس فرمانداري بيرون بيا، به عنوان يك انسان عادي و شهروند معمولي فكر مي‌كنيد مشكل فرهنگي شهر چيست؟ گفت: «فرماندار شدن با من عجين است. من نمي‌توانم يك لحظه فرماندار نباشم. حتي نمي‌توانم فكر آن را بكنم.» به او گفتيم: «شما قبل از فرماندار بودن يك انسان عادي بودي، حالا اين چنين رفتار و برخوردي مي‌كني؟ اگر از يك بچه دوازده ساله مشكلات فرهنگي شهر را بپرسيم، به چند مورد اشاره مي‌كند. شما به عنوان فرماندار مشكلات را در چه مي‌دانيد؟» گفت: «مسئول اداره ارشاد من بايد به من برساند. مسئول اداره بازرگاني بايد به من بگويد كه مشكلات اقتصادي شهر چيست؟» متأسفانه نگرشهاي اين طوري در آن سالها حاكم بود. غير از اين مورد، مواردي هم داشتيم، كساني كه ما را مجبور مي‌كردند با آنها مشورت كنيم. اين تنگ نظري آن‌قدر بود كه مي‌پرسيدند چرا شما زماني كه كارتان را شروع كرديد براي مشورت به ما مراجعه نكرديد؟ آدمهاي سرشناس شهر و با ‌نفوذ استان بودند و هستند كه نمي‌خواهم اسمشان را بياورم. ما چون كارمان را بدون مشورت آنها شروع كرده بوديم داغ كرده بودند. ما هم مي‌گفتيم درست است اسلام مي‌گويد مشورت كنيد ولي نگفته است بياييد با من مشورت كنيد. ما مشورت در هر زمينه را با اهلش مي‌كنيم. اگر مشورت راجع به مسائل اخلاقي و فقهي بود به شما مراجعه مي‌كرديم و بحثهاي ديگري مطرح شد كه با عصباني‍ّت از آنجا پاشديم و رفتيم. آنها حتي انتظار داشتند براي خريد ويدئو يا تلويزيون هم با آنها مشورت كنيم كه آيا بخريم يا نخريم!

فعاليتهاي كيفي نه كم‍ّي

همواره از خود مي‌پرسيديم آيا اين كارهايي كه مي‌كنيم ما را يك قدم به راه شهداي كربلا نزديك كرده است يا پنج قدم. ملاكها و معيارهاي متعارف و خط كشيهاي جامعه را قبول نداشتيم و با آن ملاك و معيارها فعاليتهاي خودمان را نمي‌سنجيديم. هر ارگان و نهاد و مجموعه‌اي كه طرح مي‌خواست، طرح مي‌داديم. مثلاً بنياد حفظ آثار طرحي مي‌خواست مبني بر اينكه كل رزمندگاني كه بعد از جنگ به شهرهايشان رفتند چه كار مي‌كنند و در عرصه فرهنگ و سياست چه نقشي را به عهده دارند؟ با چه مشكلاتي مواجهند؟‌ آنهايي كه موفق بودند، اولين موفقيتشان چه بوده است؟طرحی نوشتیم و به آنها دادیم.

جلسات مختلف با استادان

همان زمان طرح فرهنگ جبهه مازندران را به مسئولان سپاه و بنياد مازندران داديم كه متأسفانه پي¬گيري و اظهار علاقه‌اي به آن نشد. با آقاي سيد مهدي فهيمي، كه مجموعه فرهنگ جبهه را نوشته بود، جلسه‌اي برگزار كرديم و از او مصاحبه مفصلي گرفتيم. آقاي فهيمي وسط مصاحبه، صحبتهايش را قطع كرد و گفت: «دست نگه داريد! دست نگه داريد! من تعجب مي‌كنم كه براي چه دارم با شما مصاحبه مي‌كنم؟!» آن زمان حدود 23 سالم بود و ماجرا مربوط به هشت نه سال پيش است. مي‌گفت: «از خارج آمدند با من مصاحبه كنند نپذيرفتم. بارها از تلويزيون و راديو آمدند قبول نكردم. از روزنامه‌هاي معتبر تماسهاي مكرر گرفتند ولي مصاحبه نكردم. نمي‌دانم چرا با شما دارم مصاحبه مي‌كنم؟» ما حدود ده ساعت با هم گفت وگو كرديم. سؤالها طوري تنظيم شده بود كه علاوه بر اينكه شأن ايشان حفظ مي شد، ما هم جواب سؤالاتمان را بگيريم. با اينكه آدم محقق و پژوهشگري است امّا از سؤالات دقيق و ظريف ما خيلي خوشش آمد. مي‌ديد آدمهاي كم سن و سالي پشت ميز نشسته‌اند ام‍ا حساب شده سؤال مي‌پرسند! سير تا پياز مطالب را از وي پرسيديم. بعد كه از ايشان اجازه گرفتيم اين مباحث را به صورت كتاب در بياوريم اجازه نداد. بعداً بخشي از تجربيات ايشان در زمينه تدوين و جمع‌آوري فرهنگ جبهه به نام «بود و نمود» در مجموعه سواره، كه الان فرهنگ¬نامه شده است، منتشر شد.

شك مسئولان به ما

زماني كه در شهر فعاليت مي‌كرديم به ما مشكوك بودند. فكر مي‌كردند قرار است فعاليتهاي سياسي هم انجام دهيم. قبل از انتخابات مجلس پنجم، سرم براي مسائل سياسي درد مي‌كرد و تب دانشجويي داشتيم. براي ما پذیرفتنی نبود كه رهبر انقلاب راجع به انقلاب و مبارزه با مفاسد صحبت كند و بگويد مسئولان نظارت بر انتخابات، جلوي فساد و شام دادنها و پول خرج كردنهاي بيخود را بگيريد، ام‍ّا مسئولان امر اطاعت نكنند. ما تخلفات همه كانديداها را جمع‌آوري كرده بوديم و در مساجد تراكتها و پوسترهايي با موضوع صحبتهاي آقا و امام (ره) درباره انتخابات، مسئوليت همگان و ساده¬زیستی با عنوان جمعي از طلاب و دانشجويان بابل منتشر مي‌كرديم. عده‌اي از دوستان را كه براي چسباندن آنها رفته بودند، گرفتند. گفتيم اين حرف عيناً حرفهاي امام و آقاست. قبول نكردند و دوستان با گرو گذاشتن كارت شناسايي از دستشان رها شدند.
از ما مي‌خواستند تعهد بدهيم كه ديگر از اين عبارات نچسبانيم و منتشر نكنيم. ما قبول نمي‌كرديم. حتي به ما مي‌گفتند شما چنين تعهدي به ما بدهيد، ما جلوي چشمتان آنها را پاره مي‌كنيم و دور مي‌اندازيم. ما اصلاً فكر نمي‌كرديم كارهایی كه انجام مي‌دهيم به شاخ كسي برنخورد.
علاوه بر آن يك سري پوسترهايي را چاپ كرده بوديم با عنوان «اوامر ولايت و عملكرد ما». حتي با اين كارهاي ما هم مخالفت مي‌كردند. روحانيت آن موقع، يا با ما مواجهه و تقابل داشتند يا مي‌گفتند شما برويد كارتان را بكنيد اگر به مشكلي برخورديد، ما وارد مي‌شويم. ما بهشان مي‌گفتيم امام (ره) گفته است خميني دارد مي‌رود، هر كس كه مي‌خواهد بيايد، من دارم مي‌روم. فرق امام با اينها را ذكر كرديم و گفتيم به ما مي‌گویيد شما برويد و اسمي هم از ما نياوريد!
به خاطر فعاليتهايمان ما را تهديد مي‌كردند. يك شب بعضي مسئولان بابل ما را تهديد كرده بودند كه اگر فردا شماها را ببينيم، مطمئن باشيد با همين ك‍ُلتي كه مي‌بينيد مي‌زنيم تو م‍ُختان! مگر كار ما چه بود؟! ما تخلفات كانديداها و رشوه‌هايشان را ثبت و ضبط مي‌كرديم و اسناد و مداركي از آنها جمع‌آوري مي‌كرديم. ما هم بهشان مي‌گفتيم هر غلطي كه مي‌خواهيد بكنيد، بكنيد! اسناد و مدارك تخلفات انتخاباتي را به آنها داديم و گفتيم اگر تا فردا اين اسناد را منتشر نكنيد و جلوي آنها را نگيريد، تا دو روز بعد ما آنها را منتشر خواهيم كرد. آنها بعداً به مؤسسه رفتند و وسايلمان را گشتند تا نسخه‌هاي ديگر اسناد و مدارك را به اصطلاح خودشان پيدا كنند. خلاصه اينكه آن زمان سرمان درد مي‌كرد و در مخ كوچكمان نمي‌گنجيد كه چنين اتفاقاتي در جامعه بيفتد و كك كسي هم نگزد، آب از آب تكان نخورد. اي كاش از آن روحيات در ما باقي مي‌ماند ولي افسوس كه ما آن روحيات را نداريم. ماجراي برخورد اين مأمور امنيتي را به يكي از روحانيان انقلابي منطقه كه سعي مي‌كرد خودش را يكي از كانديداهاي نمايندگي ولي فقيه در استان جا بزند، اطلاع داديم و گفتيم چه كار كنيم؟ مفصل صحبت كرد و گفت: البته خوب است به حرفهاي رهبري توجه كنيم! توجه كردن به اوامر رهبري خوب است و همين! عمدتاً فضاي جامعه اينگونه بود. گويي اين افراد مبارز و انقلابي دهه اول انقلاب بويي از فرهنگ انقلاب و جبهه استشمام نكرده بودند. از آنهايي كه مي‌خواستيم علمدار و پرچمدار اين حركتها و ترويج فرهنگ دفاع مقدس باشند، قبول نمي‌كردند. ما برخي از اينها را در تنگناها امتحان كرديم و ديديم چه انسانهايي هستند! همين افراد زماني كه پيكر شهدا مي‌آمد، مشخص نبود كه چه مرضي داشتند، آن چنان بر سر و صورت خودشان مي‌زدند، افرادي رياكار!

فعاليت در مناطق جنگي جنوب

دوستان براي حفظ آثار شهدا رفت و آمد را به مناطق جنگ¬زده جنوب زياد كردند و منطقه عملياتي والفجر 8 در اروندكنار بيشتر مورد توجه ما قرار گرفته بود چون پيش¬تازان و خط شكنان عمليات فتح فاو لشكر ويژه 25 كربلا بودند و شهداي مازندراني زيادي در اين منطقه و عمليات داشتيم. بچه‌ها با روحياتي كه داشتند توانستند رضايت بسياري از مسئولان را براي كمك به طرحها و ايده‌ها بگيرند. اخلاص بچه‌ها و معنويتي كه در آنها موج مي‌زد مثال-زدني نبود. ساده¬زيستي بچه‌ها و روزه گرفتن آنها خاطراتي فراموش¬ناشدني از آن زمانهاست. ما براي احياي آنجا و ايجاد يادمان فرهنگي براي دفاع مقدس تك‌تك امكانات را به زور گرفتيم.
عده‌اي چشم ديدن ما را نداشتند ولي ما خودمان را به آنها تحميل مي‌كرديم. تا اينكه سالهايي گذشت و آمديم بابل و مكان مؤسسه عوض شد و بچه‌ها كم‌كم سراغ كار و زندگي و امرار معاش خودشان رفتند!

آسيب‌شناسي حركتها

حال كه به گذشته فكر مي‌كنم خودم را خيلي مقصر مي‌دانم. كوتاهي مي‌كرديم. اگرچه هر كداممان خيلي وقت گذاشتيم ولي الزامات كار ف

دسته بندي هاي برگزيده
ويژه نامه