پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


مطلب بعدي >   73 تعداد بازديد
(0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
راه شماره  : خنجر و شقایق ، یادنامه سید شهیدان اهل قلم

مشكلات‌ را خرد می‌كرد
گفتگو با پدر شهیدسید مرتضی آوینی

سید مرتضی آوینی

من‌ فردی‌ بودم‌ كه‌ همیشه‌ كارم‌ در معادن‌ بود و ایشان‌ همیشه‌ دنبال‌ من‌ بودند، سال‌ 1326 كه‌ ایشان‌ به‌ دنیا آمدند در شهر ری‌ من‌ منزل‌ پدرم‌ بودم‌، جایی‌ نداشتم‌، كاری‌ هم‌ نداشتم‌ و در آن‌ دوره‌ نظام‌ وظیفه‌ام‌ را می‌گذراندم‌.
سابقاً در چنین‌ خانه‌هایی‌ همة‌ اهل‌ فامیل‌ جمع‌ می‌شدند؛ منتقل‌ شدم‌ به‌ سازمان‌ برنامه‌ و در آنجا رفتم‌ به‌ شركت‌ سهامی‌ كل‌ معادن‌، در این‌ شركت‌ كم‌كم‌ كارهای‌ معادن‌، كه‌ باعث‌ می‌شد من‌ به‌ شهرستان‌ها بروم‌ شروع‌ شد و من‌ در آن‌ سالها با مرتضی‌ در معادن‌ بودیم‌.
ایشان‌ از سال‌ 1333 كه‌ من‌ به‌ معادن‌ خمین‌ رفتم‌، معادن‌ سرب‌ و روی‌ خمین‌ كلاس‌ اول‌ دبستان‌ در آن‌ جا مرتضی‌ را نام‌نویسی‌ كردیم‌، در خمین‌ شاگرد اول‌ بود و شاگرد خوبی‌ هم‌ بود؛ حتی‌ یك‌ روزی‌ آمد و دیدیم‌ گریه‌ می‌كند پرسیدیم‌ چرا گریه‌ می‌كنی‌؟ گفت‌ برای‌ اینكه‌ به‌ من‌ بیست‌ داده‌اند و به‌ یكی‌ دیگر هم‌ بیست‌ داده‌اند، رفته‌ بود و به‌ معلم‌ گفته‌ بود و او هم‌ جواب‌ داده‌ بود كه‌ من‌ به‌ تو بیست‌ و پنج‌ كه‌ نمی‌توانم‌ بدهم‌. البته‌ مرتضی‌ قبل‌ از اینكه‌ به‌ مدرسه‌ برود در منزل‌ خواندن‌ و نوشتن‌ را یاد گرفته‌ بود حتی‌ وقتی‌ كلاس‌ اول‌ بود روزنامه‌ می‌خواند. ما تا دو سال‌ خمین‌ بودیم‌ ولی‌ سال‌ 35 به‌ یك‌ معدن‌ دیگری‌ رفتیم‌ معدن‌ مسی‌ بود كه‌ نزدیك‌ شهرستان‌ میانه‌ بود، كوه‌ بود و مدرسه‌ای‌ نبود كه‌ من‌ مرتضی‌ را در آن‌ نام‌نویسی‌ كنم‌ من‌ رفتم‌ و از آموزش‌ و پرورش‌ زنجان‌ اجازه‌ گرفتم‌ تا بتونم‌ این‌ را و آن‌ فرزند دوّمم‌ كه‌ در حال‌ حاضر در آمریكا استاد دانشگاه‌ است‌ این‌ها را بگذارم‌ درس‌ بخوانند. یك‌ مدرسه‌ دائر كردم‌ كه‌ خودم‌ در آن‌ تدریس‌ می‌كردم‌ و رییس‌ حسابداری‌ آنجا درس‌ می‌داد این‌ مدرسه‌ چهار كلاسه‌ بود كه‌ در آخر 6 كلاسه‌ شد، وقتی‌ مرتضی‌ به‌ كلاس‌ چهارم‌ رفت‌ از وجود خود او هم‌ برای‌ تدریس‌ كلاس‌ اوّلی‌ها. بعد به‌ كرمان‌ رفتیم‌ و در یك‌ دبیرستان‌ در كرمان‌ شروع‌ كردند به‌ تحصیل‌ كردن‌ دبیرستان‌ را در كرمان‌ بودند تا سال‌ دهم‌ دبیرستان‌ كه‌ به‌ مدرسه‌های‌ ملّی‌ تهران‌ آمدند.
مرتضی‌ رشته‌اش‌ ریاضی‌ بود، یك‌ روز كارت‌ كنكوری‌ دستش‌ بود. به‌ او گفتم‌ مگر نمی‌خواهی‌ در كنكور شركت‌ كنی‌! گفت‌ كارتم‌ را پاره‌ كردم‌، گفتم‌ اِ چرا؟ گفت‌: رشته‌ ریاضی‌ را دوست‌ ندارم‌. بعد رفت‌ در هنرهای‌ زیبا در كلاس‌ طراحی‌ نشست‌ و بعد كنكور طراحی‌ داد و در آنجا شاگرد اول‌ شد. تا سال‌ 1355 تقریباً.
در كودكی‌ یادم‌ هست‌ وقتی‌ مهمانهای‌ خارجی‌ برای‌ من‌ می‌آمدند می‌رفت‌ و با آنها شروع‌ می‌كرد به‌ صحبت‌ كردن‌ و به‌هیچ‌ وجه‌ گوشه‌گیر نبود.
خدمت‌ نظام‌ وظیفه‌اش‌ را در نیروی‌ هوایی‌ انجام‌ داد.

***
به‌ نقاشی‌ خیلی‌ علاقه‌ داشت‌ در همان‌ سالهایی‌ كه‌ در كرمان‌ بودیم‌ معلم‌ نقاشی‌ داشت‌؛ به‌ نویسندگی‌ هم‌ خیلی‌ علاقه‌ داشت‌ و خیلی‌ چیزها می‌نوشت‌. حتی‌ یك‌ كتابی‌ قبل‌ از انقلاب‌ نوشته‌ بود كه‌ اسم‌ عجیبی‌ داشت‌ یادم‌ نیست‌ یك‌ چیزی‌ شبیه‌ «نه‌ از خود....» موضوع‌اش‌ یك‌ چیزی‌ بود در مورد ناراحتی‌ مردم‌ و فقر و تنگدستی‌ و... بود. البته‌ بعضی‌ از نسخه‌های‌ این‌ كتاب‌ هم‌ بود كه‌ تكثیر شده‌ بود اما الان‌ در دسترس‌ نیست‌.
یادم‌ هست‌ از همان‌ زمانی‌ كه‌ به‌ دانشكده‌ می‌رفت‌ در مورد این‌ موضوعات‌ حساس‌ بود یك‌ روز زمستان‌ وقتی‌ از دانشكده‌ به‌ خانه‌ آمده‌ بود دیدم‌ پالتویش‌ همراهش‌ نیست‌ پرسیدم‌ پالتویت‌ كجاست‌ گفت‌: دادم‌ به‌ كسی‌. از این‌ كارها زیاد می‌كرد.

***
بعد از انقلاب‌ مرتضی‌ را خیلی‌ كم‌ می‌دیدم‌ پس‌ از مدتی‌ هم‌ كه‌ همخانه‌ شدیم‌ با این‌ حال‌ باز بیشتر در مسافرت‌ و سفر جبهه‌ بود، مواردی‌ هم‌ كه‌ در منزل‌ بود خیلی‌ كم‌ در مورد كارش‌ صحبت‌ می‌كرد مسایل‌ جبهه‌ را برای‌ ما تعریف‌ می‌كرد فقط‌ یكی‌ دو بار در مورد دوستان‌ و همكاران‌ رفقایش‌ كه‌ در كنارش‌ در جبهه‌ به‌ شهادت‌ رسیده‌ بودند تعریف‌ كرد. یا مثلاً می‌گفت‌ ما را در اهواز جایی‌ گذاشته‌ بودیم‌ به‌ امانت‌ وقتی‌ برگشتیم‌ دیدیم‌ فیلم‌ روی‌ آن‌ پاك‌ شده‌ است‌ و همین‌.
در مورد مشكلات‌ كارش‌ هیچ‌وقت‌ حرف‌ نمی‌زد یعنی‌ اصلاً مشكل‌ احساس‌ نمی‌كرد.
مشكل‌ها را همه‌ را خرد می‌كرد. اما همیشه‌ نگران‌ وضع‌ مملكت‌ بود اما در عین‌ حال‌ خوشحال‌ هم‌ بود به‌ خاطر این‌ كه‌ انقلاب‌ شده‌ و...

***
سال‌های‌ آخر خیلی‌ كم‌ خواب‌ بود و سه‌ چهار ساعت‌ بیشتر نمی‌خوابید و همه‌اش‌ در حال‌ نوشتن‌ بود. ما خیلی‌ كم‌ او را می‌دیدیم‌ در این‌ سالهای‌ آخر وقتی‌ متوجه‌ آمدنش‌ می‌شدم‌ كه‌ جمعه‌ها می‌آمد و صدایم‌ می‌كرد كه‌: «بابا نماز جمعه‌ نمی‌روی‌؟» من‌ هم‌ می‌گفتم‌ چرا نمی‌روم‌.
من‌ مرتضی‌ را تا آن‌ زمان‌ كه‌ زنده‌ بود نمی‌شناختم‌!

دسته بندي هاي برگزيده
ويژه نامه