پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


سعيد خورشيدي

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • هدر رفتن گلوله آرپی جی گریه نداشت؟

  • مدیریت به سبک امام

  • حزب الله از مقاومت نظامی تا خدمات اجتماعی

  • هیچ فرقی نمی‌کرد

  • ارابه‌های نامرئی

  • اختراع دوباره دوربین!

  • انار قندرها ترش است یا شیرین؟

  • اگر سیاست ما درست شود...

  • همه چیز فرو می‌ریزد

  • پیروزی در سرزمین طایفه‌ها

  • مطلب بعدي >   1400 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 13 : جدال جمهوری با زنگيان كافوري

    رابط‍ه علم بومی و سينة سوخته
    تأثير فعاليت‌هاي فرهنگي- اجتماعي نسل جوان در توليد علم بومي

    اشاره
    يكي از الزامات توفيق يك نهاد در دستيابي به رسالت و اهداف خود، درك روشن و دقيق مديران و سياست‌گذاران آن از رابطه و نسبت عملكرد هريك از اجزاي سازمان با كاركرد و هدف اصلي آن سازمان مي‌باشد. به نظر مي‌رسد در مراكز علمي و دانشگاهي كشور ما به دليل ابهام در تبيين  ارتباط ميان فعاليت‌هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي دانشجويان با كاركرد اصلي اين نهادها يعني توليد علم، عمدتا به اين‌ سنخ فعاليت‌ها به عنوان اموري فوق‌برنامه، تزييني و حاشيه‌اي نگريسته مي‌شود. بر اين اساس تلاش براي تحقق اهداف جنبش نرم‌افزاري و نهضت توليد علم، تنها در تقويت و تمركز بر نظام آموزشي دانشجويان و حل مسايل مادي و رفاهي خلاصه مي‌گردد.
    در اين مقاله سعي بر آن است تا با ارائه تعريفي از علم بومي و نگاه ديني به آن، نقش كليدي و حياتي «مساله» در توليد علم را متذكر گرديم و سپس با بررسي و ريشه‌يابي نحوه شكل‌گيري مساله براي محققان و پژوهش‌گران، ضرورت دغدغه‌مند كردن ذهن آنان نسبت به ارزش‌ها و آرمان‌هاي ديني جهت توليد علم بومي و ديني را بيان كنيم. فعاليت‌هاي فرهنگي- اجتماعي راهكار مناسبي براي ايجاد، حفظ و تعميق آرمان‌هاي ديني و  دغدغه‌‌مند كردن نسل جوان علمي كشور در اين راستا مي‌باشد لذا در پايان مقاله به ارائه مثال‌هايي از اين سنخ فعاليت‌ها در سه عرصه شناختي، گرايشي و رفتاري مي‌پردازيم.
     

    تعريف علم بومي
    از آن جا که غايت و هدف از جنبش نرم افزاري، توليد علم بومي است، تعريف دقيق و بيان شاخصه‌هاي آن بسيار مهم و راه‌گشا خواهد بود.
    موضوع بومي شدن يا بومي‌سازي علم را در ديدگاه‌هاي مختلف با دو رويكرد مي‌توان پي‌ گرفت:
    الف) ذهنيت و سوژه‌ي شناسا.
    ب) موضوع و متعلق علم و شناخت؛
    مراد از بومي شدن علم از حيث ذهنيت شناسا و عامل شناخت، ويژگي‌هاي شخصي و انگيزه‌هاي فردي و اجتماعي او نيست، بلكه مراد، ساختار دروني علم است، كه دست‌كم در ظرف ذهني و انديشه‌ي عالم استقرار مي‌يابد. از اين منظر، ديدگاه‌هاي‌ مختلفي‌ درباره‌ حقيقت‌ علم‌ وجود دارد، ديدگاه‌هاي‌ پوزيتيويستي‌، به‌ علم‌ نگاهي‌ حس‌گرايانه‌ دارند، ديدگاه‌هاي‌ راسيوناليستي‌ و عقل‌ گرايانه ‌نيز نسبت‌ به‌ علم‌ وجود دارد. اين‌ ديدگاه‌ها دانش‌هاي‌ عقلي‌ را نيز علم‌ مي‌دانند. منظرها و ديدگاه‌هاي‌ ديني‌، معرفت‌ وحياني‌ را نيز از مصاديق‌ بارز دانش‌ علمي ‌مي‌دانند.(پارسانيا،1383) هريک از اين ديدگاه‌ها، نسبت به رابطه ميان تربيت و فرهنگ فرد و اجتماع با «حقيقت علم» نظريات متفاوت و گوناگوني دارند. به طوري که برخي به طور کلي علم را - فارغ از اين که در چه بستر تاريخي و فرهنگي توليد شده باشد- جهان‌شمول و فاقد جهت مي‌دانند در حالي که برخي ديگر معتقدند جهان‌بيني يا فضاي فكري جامعه (و عالمان و هنرمندان) است كه پديد آورنده‌ي تمدن و فرهنگ و مولد علم هستند. منظرها و ديدگاه‌هاي گوناگون در اين رويكرد به بومي ساختن علوم، حتي به توافق اجمالي و في‌الجمله نيز نمي‌رسند.(همان) لذا در اين مقاله از اين حيث به علم بومي و تاثير نظام تربيتي بر آن نمي‌پردازيم.
    علم بومي به اعتبار موضوع
    ديدگاه هاي متنوع فوق علي رغم اختلافاتي که در تعريف حقيقت علم و نسبت آن با فرهنگ دارند، همگي بومي شدن علم به اعتبار موضوع آن‌ را مي‌پذيرند و يا آن‌كه‌ با اين‌ معنا به‌ لحاظ نظري‌ مخالفتي‌ نمي‌توانند داشته‌ باشد. هرچند بومي شدن علم به لحاظ موضوع در برخي از ديدگاه‌ها اهميت بيشتري دارد.
    مراد از بومي‌ شدن‌ علم‌ به‌ اعتبار موضوع‌ و متعلّق‌ دانش‌، اين‌ است‌ كه‌ علم‌ به‌ مسايل ‌زيست‌ محيطي‌ و به‌ مسايل‌ تاريخي‌ و جغرافيايي‌ محيطي‌ خود بپردازد.  سازمان‌ها و نهادهاي‌ علمي‌ بر اين‌ اساس‌ در صورتي‌ بومي‌ هستند كه‌:
    اولاً: نسبت‌ به‌ موضوعات‌ پيراموني‌ خود بي‌ توجه‌ نباشند.
    ثانياً: در پرداختن‌ به‌ موضوعات‌ مختلف‌ اولويت‌ها را بر اساس‌ مسايل‌ و نيازها واحتياجات‌ گوناگون‌ رعايت‌ نمايد.(همان) پرداختن به مسائل خارج از اين حيطه،كشتن فرصت‌ها و امكانات و به تأخير انداختن جايگاه واقعي ملتي است كه مدام دغدغه پيشرفت و جبران عقب ماندگي را دارند.(فاضل، 1384)
    بنابراين تناسب علم با نيازهاي جامعه نکته‌اي محوري در توليد علم بومي است به طور قطع نيازهاي متفاوت، علم‏هاي متفاوت مي‏طلبد. نگاه گرته‏بردارانه به علم، به معناي تلويحي پذيرش نيازهاي يكسان است كه با توجه به ماهيت متغير و متنوع نيازهاي بشري، چنين تلقي‌اي صحيح به نظر نمي‌رسد به طور مثال بديهي به نظر مي‌رسد كه بتوان گفت نيازهاي انسان غربي و انسان شرقي در بسياري جهات با يكديگر متفاوت‏اند.
    بر اين اساس نظريه‌‌ها عبارتند از تلاش عالمان براي شناخت معضلات اجتماعي، اقتصادي و سياسي و.... در كشورهاي غربي‌‌، نظريه‌پردازان به منظور شناسايي پديده‌‌ها و معضلاتي كه با آن مواجه هستند و حل آن‌ها نظريه پردازي مي‌كنند.(زيباكلام؛1387؛ 92) حال آن‌كه مشکل جامعه علمي ما اين است که از زماني که در عرصه‌ي علم مصرف‌گرا شديم، غافل شديم که علم مساله محور است. يعني بايد از مساله شروع شود و پاسخگوي مشکلات و نيازهاي جامعه باشد. (افروغ؛ 1383؛ 33)يعني اگر ما با پديده‌هايي همچون تورم، گراني، توليد ناخالص ملي كم، فساد و... مواجهيم؛ در راستاي حل آن‌ها مي‌بايست نظريه پردازي كرد.(زيباكلام؛ 1387؛ 92)
    بنابراين قبل از نظريه‌پردازي به عنصر مهم "مسئله" نياز است. مسئله را مي‌بايست خلاقانه، فعال و نه منفعلانه طراحي كرد. هيچ نظريه‌اي مستقل ارائه نمي‌شود مگر اينكه در راستاي حل مسئله‌اي باشد. جهت روشن‌تر شدن اين موضوع بايد به تفاوت ميان سوال و مساله توجه كرد.
     متأسفانه خلط‌‌هاي زيادي بين مسئله و سؤال وجود دارد. اين خلط به قدري جدي است كه ممكن است به خلط مقولة آموزش و پژوهش بينجامد. سؤال در بستري از جهل و ناآگاهي انسان شكل مي‌گيرد. آموزش فرآيند پاسخگويي به سؤالات است،در حالي كه پژوهش فرآيند حل مسئله است. انسان در سطوح مختلف، تحصيل مي‌كند و كتاب مي‌خواند تا بتواند بر جهل خود فائق آيد. آموزش ابتدايي، آموزش متوسطه و آموزش عالي همگي آموزش‌اند و همه در مقام پاسخگويي به سؤال‌اند. اما در اين مراحل هنوز مسئله ايجاد نشده است. مسئله زماني ساخته مي‌شود كه محقق ضمن تحصيل در سطوح عالي علمي، به درصد قابل توجهي از سؤالات‌ خود پاسخ گفته و ذهنيتي علمي پيدا كرده باشد. چنين محققي تئوري‌ها، ديدگاه‌هاي موجود، انديشه‌هاي مختلف و مكاتب مختلف در آن حوزه را مي‌شناسد. ذهنيت علمي انتظار توجيه پديده‌ها را در فرد ايجاد مي‌كند، به طور مثال از يك اقتصاددان، جامعه‌شناس، عالم سياسي، مبلغ، شيميدان، فيزيكدان يا ستاره‌شناس كه مجموعة مطالعاتي در حوزة خود داشته‌ و آموزش فراواني ديده‌ است انتظار و توقع آن است كه بتواند مسائل و پديده‌هاي آن حوزه را تفسير و توجيه نمايد. مسئله وقتي ايجاد مي‌شود كه اين انتظار برآورده نشود، يعني محقق از تفسير پديده‌اي در حوزه‌اي كه در آن مطالعه كرده و تحصيلات عالي دارد عاجز باشد.
     به عبارت ديگر يك ذهنيت علمي با يك واقعيت خارجي درگير مي‌شود. اين واقعيت مي‌تواند سياسي، اجتماعي يا طبيعي باشد. چون ذهنيت از توجيه آن واقعيت عاجز است انتظار ذهني و توقع ناشي از علم برآورده نمي‌شود و پژوهش‌گر دچار مسئله مي‌شود.
    لذا مي‌توان گفت كه مسئله بعد از پاسخ‌گويي به سؤال در ذهن شكل مي‌گيرد. البته بايد توجه داشت جملات پرسشي هم مي‌توانند تعبيركنندة سؤالات ذهني باشند كه در بستري از جهل شكل مي‌گيرند و هم مي‌توانند با مسائل ذهني، چالش‌ها، معضلات، عدم‌تطابق‌ها و پارادوكس‌هايي كه بين ذهنيت و عينينت ايجاد شده‌اند در ارتباط باشند.(نبوي؛ 1384 )
    در اين فضا، نظريه‌پرداز مي‌كوشد كه ابعاد و سرنوشت مسايل، مشكلات و بحران‌هاي فعلي را دريابد و در عين حال به دنبال عرضه شيوه‌هايي متكي به تعمق است، تا با كمك آن‌ها بتوان با مسايل برخورد كند و به حل و فصل آن‌ها نايل آيد. البته اين امر ممكن نيست مگر آن‌كه نظريه‌پرداز، بحران‌هاي سياسي و بي‌نظمي‌هاي اجتماعي موجود را دريافته باشد كه قطعاً تفاوت‌هاي اساسي با سرشت بحران‌هاي گذشته‌اي دارد كه تئوري‌پردازاني در گذشته كوشيدند تا به حل آن، توفيق يابند. به نظر مي‌رسد در دنياي نظريه‌پردازي، همه نظريه‌پردازان از مشاهده بي‌نظمي در زندگي اجتماعي و در اعتراض به آن، آغاز به نظريه‌پردازي مي‌كنند، البته هستند نظريه‌پردازاني كه از وضع موجود راضي‌اند و تنها كنجكاوي فكري، آنها را بر آن داشته است كه بنيان‌هاي نظم يا بي‌نظمي موجود را مورد بررسي قرار دهند، اما چنين، نظريه‌پردازاني، استثنا هستند. در حقيقت، بيشتر تئوري‌پردازان، آثار خود را در زماني نگاشته‌اند كه احساس مي‌كردند كه جامعه‌شان دچار بحران است، بنابراين، اولين مسأله‌اي براي توليد نظريه‌ي مناسب، شناسايي مشكل جامعه است، البته، گاه شناسايي مشكل به سادگي صورت مي‌گيرد و گاه شناسايي آن، نيازمند تعميق و تحقيق است. (شيرودي؛ 1383) اساساً علم از مساله فربه مي‌شود.( فرامرز قراملكي )
    رابطه ميان علم بومي و علم ديني
    اكنون به بررسي اهميت مساله در توليد علم ديني مي‌پردازيم. مفهوم علم بومي، ارتباط نزديکي با تعبير علم نافع در ادبيات ديني ما دارد. همان‌طور که مي‏دانيم در تعاليم اسلامي، تعريف و تمجيد و توصيه‏ي فراواني به علم و علم‏آموزي شده است؛ وجوب علم در اسلام نه مقيد به متعلم يا معلم خاصي است، و نه از لحاظ زمان و مكان، محدوديتي دارد.( مطهري؛1361) اما در نگاه‌ اسلامي‌ علمي‌ كه‌ نفع‌ نداشته‌ باشد توصيه‌ نشده‌ و بلكه‌ از آموختن‌ آن‌ به‌خداي‌ سبحان‌ پناه‌ برده‌ شده‌ است‌. از رسول‌ خدا(ص) روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ فرمود: «اللهم‌اعوذ بك‌ من‌ علم‌ لا ينفع»‌(ميزان الحكمه، ح 14005 و 14113) واز علي‌(ع) روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ فرمود: در علمي‌ كه‌ نفع‌نداشته‌ باشد خيري‌ نيست‌.( غررالحكم، ح 10913؛ ميزان الحكمه، ح 14007؛ نهج‌البلاغه، كتاب 31) حال سوالي را که مي‌توان مطرح کرد آن است که شاخصه‌هاي علم نافع و مميزات آن از علم غيرنافع چيست؟ و معيار سودمندي علوم کدامند؟
    نافع بودن علم مفهومي نسبي است، به‌اين معني كه ممكن است علمي براي يك فرد يا جامعه نافع باشد و براي فرد و جامعه‏ي ديگر نه. همچنين ممكن است علمي در يك زمان نافع باشد و در زمان ديگر نه. امام‌ كاظم‌(ع) درباره‌ رسول‌ خدا(ص) مي‌فرمايد: ‌رسول‌ خدا(ص) به‌ مسجد وارد شد گروهي‌ پيرامون‌ مردي‌ گرد آمده‌ بودند. حضرت‌ ازآن‌ جمع‌ پرسيد، او كيست‌؟گفته‌ شد: علاّمه‌اي‌ است‌.فرمود: چه‌ علامه‌اي‌ است‌. گفتند: داناترين‌ مردم‌ به‌ انساب‌ عرب‌ و وقايع‌ آن‌ها وعالم‌ترين‌ مردم‌ به‌ ايام‌ جاهليّت‌ و اشعار و عربيت‌ است‌.پيامبر (ص) فرمود: اين‌ علمي‌ است‌ كه‌ اگر كسي‌ آن‌ را نداند ضرر نمي‌كند، وكسي‌ كه‌آن‌ را بداند نفعي‌ نمي‌برد. «ذاک علم لا يضر من جهله و لاينفع من علمه»(اصول کافي، ج1، ص32)
    علم‌ انساب‌ براي‌ نظام‌ جاهلي‌ عرب‌ كه‌ بر مدار روابط‌ خويشي‌ و عشيره‌اي‌ سازمان‌مي‌يافت‌، نفعي‌ عظيم‌ داشت و آن‌ نظام‌ بدون‌ اين‌ علم‌ نمي‌توانست‌ استمرار يابد، ولي‌ اسلام‌ نظام‌ اجتماعي‌ نويني ‌را بنياد نهاده‌ بود كه‌ بر اساس‌ تبارنامه‌ آسماني‌ و الهي‌ انسان‌ شكل‌ مي‌گرفت‌، اسلام ‌همچنان‌ كه‌ با نظام‌ جاهلي‌ عرب‌ به‌ ستيز پرداخت‌، با علوم‌ و دانش‌هايي‌ كه‌ به‌ آن‌ نظام سرويس‌ مي‌داد و حتي‌ با فنون‌ و ابزارهايي‌ كه‌ در خدمت‌ آن‌ نظام‌ عمل‌ مي‌كرد، به‌ مبارزه ‌پرداخت‌. به‌ همين‌ دليل‌ اسلام‌ از علم‌ الانساب‌ كه‌ بنيان‌هاي‌ فرهنگي‌ و نظام‌ جاهلي‌ راحفظ‌ كرده‌ و انتقال‌ مي‌داد، استقبال‌ نكرد و آن‌ را دانشي‌ مفيد ندانست‌. پيامبر اسلام‌(ص) علم‌ الانساب‌ را براي‌ محيط‌ اسلامي‌ در روزهاي‌ نخستين‌ كه‌اعراب‌ هنوز با عواطف‌ و روابط‌ جاهلي‌ مأنوس‌ بودند، دانشي‌ بومي‌ نمي‌دانست‌، و به‌ موازات‌آن‌ دانش‌هاي‌ ديگري‌ را براي‌ فرهنگ‌ اسلامي‌، ضروري‌ و نافع‌ معرفي‌ مي‌كرد.(پارسانيا؛ 1384)
    استاد شهيد، مرتضي مطهري در باب نافع بودن علم مي‌فرمايد: «علم نافع يعني علمي كه دانستن آن فايده برساند و ندانستن آن ضرر برساند. هر علمي كه متضمن فايده و اثري باشد و آن فايده و اثر را اسلام به رسميت بشناسد، يعني آن اثر را اثر خوب و مفيد بداند، آن علم از نظر اسلام خوب و مورد توصيه و تشويق است. پس حسابش روشن است بايد ديد اسلام چه چيز را فايده و چه چيز را ضرر مي‏داند. هر علمي كه به منظوري از منظورهاي فردي يا اجتماعي اسلام كمك مي‏دهد و ندانستن آن سبب زمين خوردن آن منظور مي‏گردد، آن علم را اسلام توصيه مي‏كند و هر علمي كه در منظورهاي اسلامي تأثير ندارد، اسلام درباره‏ي آن علم نظر خاصي ندارد و هر علم كه تأثير سوء دارد با آن مخالف است(مطهري؛ 1358؛ 259) بر اساس ديدگاه هاي شهيد مطهري چنين مي‌توان نتيجه گرفت که علم بومي، علم ديني نيز هست. ايشان مي‌فرمايد: «اساساً اين تقسيم درستي نيست كه ما علوم را به دو رشته تقسيم كنيم: علوم ديني و علوم غيرديني، تا اين توهم براي بعضي پيش بيايد كه علومي كه اصطلاحاً علوم غيرديني ناميده مي‏شوند، از اسلام بيگانه‏اند. جامعيت و خاتميت اسلام اقتضا مي‏كند كه هر علم مفيد و نافعي را كه براي جامعه‏ي اسلامي لازم و ضروري است، علم ديني بخوانيم.» (مطهري؛ 1361؛171) يکي از ويژگي هاي دانشگاه اسلامي از ديدگاه امام خميني رحمه الله عليه اين است که در خدمت جامعه‌ي ديني باشد، يعني در رفع نيازها کارگشايي کند دانشگاه اگر در رفع نيازهاي جامعه‌ي ديني کارآمد نباشد، مفيد نيست و تداوم‌بخش وابستگي‌هاست. از جمله اشکالاتي که امام بر دانشگاه زمان طاغوت وارد مي‌دانست اين بود که دانشگاه نمي‌توانست نيازهاي مردم ما را برطرف سازد و به عبارت ديگر نمي‌تواند ملت ما را از وابستگي نجات دهد. توقع امام از دانشگاه اين بود که زمينه ساز استقلال جامعه‌ي اسلامي از بيگانگان باشد. «ما مي‏گوييم كه دانشگاه‏هاي ما يك دانشگاه‏هايي كه براي ملت ما مفيد باشد نيستند... آن‏طور نيست كه دانشگاه به حسب احتياجات ملت و به حسب احتياجاتي كه كشور ما دارد، به همان ترتيب رفتار كنند... مي‏خواهيم بگوييم كه دانشگاه‏هاي ما بايد در [رفع] احتياجاتي كه ملت دارند، در خدمت ملت باشند... بايد دانشگاه اسلامي شود تا علومي كه در آن جا تحصيل مي‏شود، در راه تقويت ملت [بوده] و با احتياج ملت همراه باشد(امام خميني؛ 1384؛ 34)
    اينکه امام خميني معيار دانشگاه مطلوب را توان پاسخگويي به نيازها معرفي مي‌کرد، خود راه دستيابي دانشگاه به کارآمدي را نيز نشان مي‌دهد. دانشگاه اگر مي‌خواهد به موقعيت و شأن شايسته‌ي خود دست يابد و براي اينکه کارآمدي خود را به اثبات برساند، نبايد گرفتار مسائل خود ساخته و انتزاعي و بيگانه از جامعه گردد؛ بلکه بايد مسأله‌هاي خود را از نيازهاي واقعي و موجود جامعه‌ي خود انتخاب کند.
    بر اين مبناست که امام از «دانشگاه خودي» سخن مي‌گويد، يعني دانشگاهي که به پشتوانه‌ي فرهنگ خودي به حل معضلات جامعه‌ي ما همت بگمارد که البته دستيابي به چنين دانشگاهي مستلزم خودباوري است و اينکه شرايط ويژه و متفاوت جامعه‌ي خود را نيز ببينيم. هنر اين نيست که مسأله‌هاي حل شده‌ي جوامع ديگر را تکرار کنيم. دانشگاه ما بايد بتواند مسأله‌هاي جامعه ما را تشخيص دهد و براي آن راه حل ارائه نمايد. مي‌توان گفت دانشگاه مطلوب از نظر امام؛ «نياز محور» است. نيازهاي اجتماعي براي دانشگاه يک فرصت تلقي مي‌گردد؛ چرا که مي‌تواند براي دانشگاه تحرک آفريني نمايد. دانشگاه اگر برکنار از احتياجات و معضلات جامعه باشد، رخوت آلود و بي‌نشاط خواهد بود. مشکلات جامعه به منظور تحليل و بررسي بايد در دانشگاه‌ها انعکاس يابد و به همين منظور فراهم آمدن همه‌ي لوازم برقراري ارتباط شايسته‌ي دانشگاه با بخش‌هاي مختلف جامعه ضروري است. عدم ارتباط دانشگاه با عرصه‌ي اداره‌ي جامعه، در نهايت مانع از آن خواهد شد که علم در جامعه اعتبار و منزلت خود را بازيابد. تصميم‌ها در غياب تحقيقات اتخاذ خواهد شد و جامعه بر مبناي سليقه‌هاي بي مبنا و زودگذر اداره خواهد شد.(بابايي؛1387 )
    برقراري ارتباط دانشگاه با جامعه، شرط ديگري را نيز به همراه دارد و آن اينکه دانشگاهيان بايد بتوانند برخوردي دلسوزانه و همدلانه با مردم داشته باشند، واقعيت‌هاي زندگي آنان را از نزديک لمس کنند و شنواي دردهاي مردم باشند. دانشگاهي که با دردهاي مردم بيگانه باشد، به درد مردم نمي‌خورد. امام به اين بيماري روشنفکري اشاره مي‌کند:
    «اگر ما تربيتي اصولي در دانشگاه‌ها داشتيم، هرگز طبقه‌ي روشنفکر دانشگاهي اي نداشتيم که در بحراني‌ترين اوضاع ايران در نزاع و چند دستگي با خودشان باشند واز مردم بريده باشند و از آنچه که بر مردم مي‌گذرد چنان آسان گذرند که گويي در ايران نيستند. تمام عقب‌ماندگي هاي ما به خاطر عدم شناخت صحيح اکثر روشنفکران دانشگاهي از جامعه‌ي اسلامي ايران بود و متأسفانه هم اکنون هم هست.» (امام خميني؛1383)

    تأثير تربيت و نظام ارزشي محقق در شکل گيري مساله
    حال پس از پذيرش مفهوم علم بومي يا به تعبير ديني علم نافع و فهم رابطه آن با مسايل جامعه، مي‌توان اين سوال مطرح کرد که مساله چگونه در ذهن محقق و پژوهشگر شکل مي‌گيرد؟ آيا نظام ارزشي فرد و فرهنگ جامعه در شکل‌گيري اين مسايل موثرند؟
    نكتة اساسي و بسيار مهم در مورد مسئله اين است كه نبايد تصور كنيم اگر فرآيند آموزش مناسب بوده و توانسته‌ايم به سؤالات‌مان پاسخ دهيم براحتي مي‌توانيم مسائل جامعه را نيز تشخيص دهيم. بلكه بايد توجه داشت كه ما مسائل را كشف نمي‌كنيم، بلكه طراحي مي‌كنيم. از مسائل عكس نمي‌گيريم، بلكه آنها را طرح مي‌كنيم. “مسائل فقط ديده نمي‌شوند و بشر نقش تماشاگر ندارد، بلكه نقش بازيگر دارد، يعني فعال است. براي اينكه بتوانيم مسائل را طرح كنيم بايد فعال وارد شويم و نه منفعل. بشر در آموزش مي‌تواند منفعل باشد، اما در پژوهش كه اساس‌اش مسئله است بايد فعال وارد شود. در حركت علمي، مجهول آن چيزي نيست كه انسان نمي‌داند، بلكه چيزي است كه انسان باور كرده كه نمي‌داند و بايد بداند. ما در مقام علم و جهل بسياري از چيزها را نمي‌دانيم، اما براي دانستن آنها نيز حركتي نمي‌كنيم؛ زيرا اين باور در ما به وجود نيامده كه بايد بدانيم. اين جاست كه جهان‌بيني‌ها نقش خود را ايفا مي‌كنند.”(ابراهيمي)
    يكي از اصلي‌ترين ريشه‌ها و عواملي كه سبب ظهور و بروز و ايجاد مساله و سئوال در ذهن انسان مي‌شوند، جهان‌بيني او است. وجوهي از جهان‌بيني مثل مبدأ و غايت حيات، هدف آفرينش، هدف حيات، رابطه انسان با عالم خارج (اعم از طبيعت و همنوعان و مصنوعات) و... در ويژگي‌هاي سؤالاتي كه در ذهن انسان مطرح مي‌شوند تأثير بسزايي دارند. لذاست که سؤالات پيش روي دانشمندان با جهان‌بيني‌هاي مختلف متفاوت هستند. علاوه بر اين علم و فراورده‌هاي علمي به محض رواج در هر جامعه‌اي، همان جهان‌بيني و تفكري را كه خاستگاه‌شان بوده است در جامعه‌اي كه آنها را مورد استفاده قرار داده است ترويج خواهند كرد.( نقي زاده، 1384)
    “اساساً ناهنجاري‌ها را ديدن، و اين كه محقق يك پديده را ناهنجاري ببيند و بداند، منوط به آن شبكه ارزشي و بينشي اوست. به طور مثال شما اگر فقر را، نابرابري‌‌هاي اجتماعي را معضل بدانيد، مي‌‌رويد سراغ اين كه چرا در جامعه بوجود مي‌‌آيد؟ چه شده است كه نابرابري‌‌هاي اجتماعي ظرف شانزده سال گذشته جامعه امروز ما، بيشتر شده است ولي اگر شما از ابتدا چيزي به نام نابرابري‌‌هاي اجتماعي را پديده ي منفي و مذمومي ندانيد در پي ارائه‌ي نظريه در جهت حل آن گام برنخواهيد داشت. اين دانستن و ديدن معضلات برمي‌‌گردد به نظام ارزشي و بينشي شما.”(زيباكلام؛1387؛ 92)
    نظام تربيتي فرد و فرهنگ جامعه نظام ارزشي محقق و پژوهشگر را ايجاد، تعميق و تثبيت مي‌کند. بنابر آن چه بيان شد امروز براي توليد علم بومي و ديني، تنها پرداختن به کمبودها و نواقص نظام آموزشي و حل مشکلات مادي و مالي، کفايت نخواهد کرد، بلکه بايد در پي آن بود كه پژوهش‌گر و محقق مسايل و نيازهاي جامعه را به درستي و طبق نظام ارزشي اسلام تشخيص دهد. رسيدن به اين هدف جز با دردمند و دغدغه‌مند کردن محققان و نسل جوان نسبت به نظام معرفتي و ارزشي انقلاب اسلامي ممكن نخواهد بود. چه اين که انسان مسلمان، دردمند است و به دنبال درمان مي‏گردد، لذا مهم‏ترين دغدغه‏ي او جستجو براي يافتن مرهم زخم‏هاي جامعه‏ي اسلامي است.در حالي كه متاسفانه بسياري از علوم سرگرمي بي‏دردان است.(خندان)
    "بايد توجه داشت كه تفکر ارادي و عميق از جايي شروع مي‌شود که آرماني هست. تفکر بدون غرض نداريم. بلکه بايد غرض‌ها را دسته بندي و ارزيابي کرد. غرض‌هاي متعالي از قبيل کشف حقيقت و سپس دفاع سرسختانه از آن و اغراض سافل از قبيل جاه‌خواهي علمي و اشتغال ذهني و گسترش معيشت. لذا منصف بودن، نبايد با بي‌طرف بودن مشتبه شود. شورمندي و آرمان‌داري و آرمان‌خواهي نه تنها ضد ارزش نيست بلکه مقدمه ديدن مسايل و معضلات اساسي است." (رحيم‌پورازغدي؛1387؛ 6)
    شهيد مطهري كه يک نظريه‌پرداز بومي و اسلامي بود، نمونه‌ي بارزي است از يک انسان دردمند و يک فاضل آرمان‌خواه. به گونه‌اي كه يكي از صاحب‌نظران مهم‌ترين تمايز مطهري از ديگر انديشمندان معاصر را همين ويژگي مي‌داند : «چه شد که او(مطهري) يک تنه و بي‌هيچ امکانات، پيش از انقلاب، چنان جبهه عظيمي در محاجه‌هاي نظري مي‌گشايد و چنان برکتي برجاي مي‌نهد و هنوز که هنوز است، يکي از عمده‌ترين منابع تغذيه تئوريک انقلاب همان آثاري است که از چهل تا سي سال پيش به دست او به نگارش درآمده است. درد ما چيست که با وجود بودجه‌هاي فرهنگي در اين همه سال هنوز به اندازه يک مطهري کار را به سامان نرسانده‌ايم؟ آيا «درد بي دردي» نيست؟
     يک مصلح ديني و اجتماعي، بدون يک قلب شعله‌ور، قادر به هيچ اصلاح جدي نخواهد بود. «ذهن مملو» و «چشم باهوش»، البته لازم است، اما بي يک سينه سوخته، در حکم هيچ است. دردمندي و گرفتگي، گداختگي و پروردن يک سر سودايي، آري اينهاست که جامعه‌اي را شخم مي‌زند و بذر يک نسل جديد را مي‌پرورد اما اگر يک محقق، يک فقيه، يک فيلسوف، يک عالم علوم انساني، يک نويسنده و خطيب، دچار «درد بي‌دردي» بود و اگر خواست از راه کلمه نوشتن و گفتن ارتزاق و سر در توبره علم خويش کند، اگر فکر اصلاح و انقلاب، فکر تربيت و آزادي، فکر عدالت و عبادت، به پرده‌هاي مغزش فشار نياورد و درد تشکيل حکومت و نشر معرفت و مرگ اشرافيت و مظالم اقتصادي، در حدي نيست که قفسه سينه‌اش را در هم شکند و نسبت به اعمال ايده‌هاي قدسي خويش کم تفاوت است و مايه‌گذار نيست و... چنين دانشمند محترم و متفکر مردمي، ارزش يک نگاه تأييدآميز را هم ندارد و افسوس که چقدر از اين نوع انديشمندان دانشگاهي و حوزوي روي دستمان مانده‌اند.» (رحيم‌پورازغدي؛ 1385؛ 42)

    راهكارها
    بسيارند مديراني كه تنها براي فعاليت‌هاي آموزشي در محيط دانشگاه اصالت قايل‌اند و برنامه‌هاي فرهنگي و فعاليت جوانان در تشكل‌هاي دانشجويي و فرهنگي را به مثابه امور حاشيه‌اي و تفنني و يا حداقل مفيد ولي ب�

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه