پيشرفته
 

موضوعات :

  • جنبش نرم افزاری و تولید علم

  • کلمات کليدي :

  • علوم انسانی
  • مشت اهنین
  • ازاد اندیشی نه در شعار

  • سيد مرتضي هاشمي مدني

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • دموکراسي اشتباهاتش را جبران مي کند؟

  • شریعتی؛ وقتی مضطرب بود

  • سال نبرد رسانه اي

  • شورش مسلحانه در مهد تمدن پسامدرن؟!

  • پايان روايت رسمي

  • مطلب بعدي >   1072 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 13 : جدال جمهوری با زنگيان كافوري

    هندوانه، مشت یا...؟
    سناریو هایی برای آینده علوم انسانی

    هدف از این یادداشت اشاره به یک پیچیدگی در علوم انسانی است که به نظر می رسد اذهان ساده انگار مدیران سیاسی توان درک آن را ندارند. این پیچیدگی است که باعث می‌شود کسی که قواعد رفتار در حوزه‌ فرهنگ را نداند، به تخریب بیشتر آن دست بزند.
    در سه ماهی که از انتخابات می گذرد، ایران حوادثی به خود دیده که شاید به طور معمول در چندین سال اتفاق می افتد. تراکم حوادث و تغییرات در این سه ماه آنچنان زیاد بود که گاه تحلیلی که ارائه می‌شد تا چندی بعد چندان اعتبار نداشت، چون مثال نقض فراوانی برای آن پیدا می‌شد. ذهن انسانی مدام در پی فهم و معنادار کردن دنیای پیرامونی خود است. در حین تغییرات سریع اجتماعی اذهان مردم، برای تحلیل حوادث روی داده نیاز به مرجعی دارند که تحلیلی قانع کننده، منسجم و ساده به آنها ارائه بدهد. در تاریخ پنجاه ساله گذشته که سطح سواد عمومی بالاتر رفت و دانشگاه‌ها در ایران همه‌گیر شدند، می‌توان مقاطعی را دید که در آنها اینگونه حس نیاز عمومی به درک مسائل دچار انفجار می‌شود و بازار ارائه نقد و بررسی داغ می شود.
    یکی از این دوره‌ها ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی بود که ناگهان بازار مطبوعات و کتاب فروشی‌ها داغ شد. ناگهان همه می‌خواستند بدانند چه اتفاقی افتاده؟ چه شد که به اینجا رسیدیم؟ آینده چه می‌شود؟ در چند سال قبل از انقلاب این فضای ابهام آلود نه‌تنها در ایران که در بسیاری از کشور های موسوم به جنوب (یا جهان سوم) وجود داشت. در خاطرات معلم شهید شریعتی آمده است که روزی در دوران دانشجویی در فرانسه برای شرکت در تظاهراتی به یاد پاتریس لومومبا دستگیر می‌شود. همه زندانیان را به یک بند عمومی منتقل می کنند. در آن شرایطِ زندان، شریعتی با یک مبارز سیاه‌پوست به مناظره می پردازد. کم‌کم حلقه‌های مناظره کوچک‌تر شکسته می‌شوند و همه دور این دو نفر گرد می‌آیند تا به سخنان آنها گوش دهند (1).
    همه ما نیز داستان‌های مکرر از حضور  مردم در میدان انقلاب، جلوی دانشگاه تهران یا در هر خانه و محلی را شنیده ایم. مردم در گعده‌هایی جمع می شدند تا به بحث در مورد حوادث زمان بپردازند. این بی‌تابی که توده‌های مردم را ساعت‌ها در خیابان سرپا نگه می‌دارد تا دیدگاه‌هایشان را با هم به اشتراک بگذارند، نتیجه آن تغییرات سریع و خارج از تصور سیاسی و اجتماعی است.
    علوم انسانی هم در ابتدا زائیده چنین فضایی است. زمانی که انسان‌ها نمی‌توانند دنیای پیرامون خود را درک کنند، یا دنیا برایشان پیچیده به نظر می آید. علوم انسانی راهی است که این پیچیدگی را در قالب‌هایی برای ذهن، "فهمیدنی" و "معنادار" می کند. هر زمانی که تغییرات اجتماعی سریع‌تر بوده، رشد علوم انسانی –کماً و کیفاً- سرعت گرفته است. همین کافی است که بدانیم علوم انسانی معاصر غربی ریشه در یک تغییر اجتماعی- فرهنگی سترگ در تاریخ اروپا دارد که رنسانس می خوانندنش.

    پیش از این و پس از این...
    تا پیش از اتفاقات سیاسی و اجتماعی اخیر، علوم انسانی و به‌طور خاص علوم اجتماعی، همان نقش حاشیه‌ای خود را داشت. گهگاه بحث حاشیه‌ای در محیط محصور آکادمیک در می‌گرفت و عده‌ای را به خود مشغول می‌کرد. اگر بحث مربوط به یک مسأله  تخصصی بود که در همان محیط بسته می‌ماند و عده‌ای از اساتید این رشته ها -اکثریت به شکل شفاهی-  له یا علیه این قیل و قال سخنی می‌گفتند و کم کم به فراموشی سپرده می شد.
    اما اگر این بحث مربوط به دین یا سیاست کلان می شد به تدریج به روزنامه ها هم سرایت می کرد و بعد از دو سه نامه‌نگاری و سخنرانی، دو طرف ماجرا با برچسب‌هایی که طرف مقابل به آنها چسبانده بود، به دنبال کار خود می‌رفتند. حساسیت اجتماع بر روی مسأله دینی و امر سیاسی باعث گستردگی دفعی و انفجار مباحث می‌شد. اما این هم دیری نمی پایید و بعد از مدتی عالمان علوم انسانی به روزمرگی های آکادمیک خود باز می گشتند.
    اما آنچه این تقدیر را عوض کرد محوری‌شدن بحث "نحوه موجودیت علوم انسانی در ایران معاصر" است. حکومت نشان داد که اراده‌ای برای اسلامی‌سازی یا بومی‌سازی علوم انسانی وجود دارد و بحث بر سر چگونگی آن همچنان بر سر زبان هاست. سوال از آینده علوم انسانی، به دغدغه اساسی اصحاب این علوم تبدیل شده است.
    در اینجا هدف من تنها این است که به چند سرنوشت محتمل و غیر محتمل برای آینده نزدیک این علوم اشاره کنم. نمی‌خواهم پیش‌بینی کنم. هدف تنها گمانه‌زنی درباره استراتژی‌های محتمل در رفتار مدیران سیاست‌گذار با این علوم است. برای گمانه‌زنی در این زمینه شناخت و بررسیِ سه عنصر، تعیین‌کننده است. ابتدا باید تاریخ این نحو برخورد سیاستمداران با علوم انسانی و سیاست‌های آموزشی در دوران اخیر را بشناسیم. بعد از آن باید نحوه عمل مسئولان فعلی و دیدگاه آنها به این علوم را در نظر بگیریم. سوم اینکه می بایست به حوادث اخیر و مواضع هر جریان نسبت به این حوادث دقت کنیم. در اینجا مجال پرداختن مفصل به هر کدام از این جنبه ها نیست. آنچه که مرور می شود، حاصل این بررسی است. به طور خلاصه، می خواهم سه سناریوی احتمالی برای رفتار سیاستمداران در حوزه ی علوم انسانی را مطرح کنم.

    سناریوی اول: هندوانه تو خالی
    الگوی ابتدایی که ممکن است سیاستگذاران آموزش عالی در پی بگیرند این است که مانند بسیاری از اتفاقاتی که در بوروکراسی ایرانی می‌افتد ژست تغییرات اساسی را بگیرند اما در عمل بر همان راه قدیمی قدم بردارند. مانند کارهایی که امروزه در حوزه تدریس درس های معارف اسلامی می‌شود. کتاب هایی با بهترین چاپ و اساتید خوش‌نام و سالانه ده‌ها همایش و در نهایت دستاوردی حداقلی. با توجه به اینکه این شیوه  برخورد جذابیت خاصی برای مدیران آموزش عالی دارد احتمال اینکه همین سناریو در عمل پیاده شود، بسیار زیاد است. نتیجه آن است که سازمان‌هایی برای این منظور تأسیس می‌شوند، بودجه زیادی به عنوان اسلامی‌سازی دانشگاه‌ها در اختیار آنها و  نهادهای مربوطه قرار می گیرد و بروشورها و مجموعه مقالات و همایش‌ها و سایت‌های مرتبط طراحی می‌شوند. اما کاری محتوایی صورت نمی‌گیرد. تنها حاصل ژست فاتحانه مدیران است برای مدیران بالاتر.
    روشن است که در سناریوی اول، از ابتدا قصد بر اسلامی‌سازی نبود. تنها تغییراتی در بودجه‌ها صورت می گیرد و سازمان‌هایی تاسیس یا در هم ادغام می‌شوند. کتاب‌هایی که توسط معدود متفکرانِ مورد تأیید وزارتخانه‌‌های مربوطه، نوشته شده اند، به صورت رایگان میان دانشجویان و اساتید توزیع می شوند تا در گزارش سالانه رقم بالاتری برای کتاب‌های اختصاص داده شده به "جنبش نرم افزاری" ذکر شود. تغییری که در اینجا صورت می گیرد بیشتر در ژست مدیران وزارت علوم و دانشگاه هاست تا در متن علوم انسانی.

    سناریوی دوم: مشت آهنین در حوزه فرهنگ
    سناریوی دیگری که ممکن است بر روی میز بررسی وزارت‌خانه‌ها باشد این است که مانند برخوردهای ابتدایی با معترضین به نتایج انتخابات این بار در عرصه فرهنگ، پروژه مشت آهنین اجرا شود. باید توجه داشت که نوک حمله مدیران دولتی به سمت نولیبرال‌های دانشگاهی خواهد بود. در این صورت به سبک اقداماتی که در ابتدای انقلاب صورت گرفت، اساتیدی که به این صفت مفتخر می‌شوند، می بایست بازنشسته شوند. کتاب‌ها می بایست از زیر تیغ های برنده‌تر سانسور وزارت ارشاد رد شوند و اصولاً نظارت بیشتری بر تدریس علوم انسانی صورت گیرد.
    حاصل این نحو برخورد با حوزه فرهنگ را می توان در دو مقوله دسته بندی کرد. یکی تبعات این جریان بر حیات دانشگاهی علوم انسانی و دیگر تبعات آن بر ادامه حیات جمهوری اسلامی.
    در بُعد تبعاتِ درونیِ این اقدامات برای علوم انسانی، باید توجه داشت که هدف حمله مدیران به چه سمتی خواهد بود؟ همان طور که اشاره شد با توجه به حوادث اخیر می توانیم به خوبی ببینیم که نوک حمله به سمت نولیبرال‌ها است. پس اینان بیشتر در معرض حذف قرار می‌گیرند. در ابتدای انقلاب خطر سوسیالیست‌ها بیشتر احساس می‌شد. بلوک شرق گرچه به صورت رسمی در معرض حملات انقلابیون نبود، اما خطر استحاله مبارزان خطری حاشیه‌ای محسوب نمی‌شد. شاید این احساس به دلیل آن بود که هم اسلام گرایان و هم سوسیالیست ها در جبهه ی مبارزه با امپریالیسم دوشادوش هم بودند، بنابراین داد و ستد هایی بین شان صورت می گرفت. این داد و ستد ها که از حدی بگذرد برای هویت هر نحله مشکل ساز می شود.
    در آن زمانی که گروه‌های التقاطی به داد و ستد فکری با سوسیالیست‌ها دست می‌زدند، این خطر احساس می شد که ممکن است کم کم هویت اسلامی مبارزاتِ منجر به انقلاب تغییر یابد و تفاسیر سوسیالیستی غالب شوند. بنابراین با کنار راندن سوسیالیست ها از حوزه‌ نشر و تدریس و همچنین با زوال تدریجی آنها بعد از فروپاشی شوروی کم‌کم میدان برای عمل جریان های نوظهور نولیبرال بیشتر آماده شد.
    حالا بعد از سی سال این لیبرال ها هستند که از داخل به عنوان تهدیدی برای "علوم انسانی اسلامی" مطرح می‌شوند. اگر آنها هدف مشت آهنین سیاستگذاران واقع شوند، نتیجه هر چه باشد قطعاً تولید "علوم‌انسانیِ اسلامی" نخواهد بود. نتیجه چیزی جز این نیست که نئومارکسیست‌ها، دیدگاه‌های پسااستعماری و پست‌مدرنیستی رشد پیدا می‌کنند و این دور باطل ادامه پیدا می‌کند تا زمانی که باز زنگ خطر مدیران دولتی برای غلبه این جریانات در علوم انسانی به صدا در آید. با توجه به شیوع و مقبولیت امروزین این نوع دیدگاه ها در میان دینداران (و حتی گاهی اوقات حوزویان) این گمان قوی‌تر می‌شود که نتیجه، غلبه طولانی‌مدت این نوع دیدگاه ها باشد. پس در نهایت به نام اسلامی‌سازی، از نظریات مبتنی بر فلسفه های مادی نوع "الف" به سمت نظریات مبتنی بر فلسفه های مادی نوع "ب" گرایش پیدا می‌کنیم.
    اما تبعات بیرونی این مشت آهنین برای خود حاکمیت است. اینگونه برخورد مکانیکی با حوزه فرهنگی تبعات مخربی برای فرهنگ و آموزش عالی در ایران خواهد داشت. نحوه رفتار با علوم انسانی اینگونه نیست که با مشت آهنین سانسور و اخراج اساتید و فضای مهندسی شده بتوان دستاوردی چید. کسانی که از این نوع اقدامات احتمالی ضربه می‌خورند بیش از همه خودِ حاکمان هستند که مجراهای نقادی را می‌بندند و حتی به بحث‌های آکادمیک و تخصصی به شیوه‌ای تنگ‌نظرانه نگاه می‌کنند. همین عالمان علوم انسانی هستند که مشاوران اجراییات کشور اند و رفتار تخریبی و حذفی در این حوزه پیش از همه به امور اجرایی کشور صدمه می زند.
    اگر عالمان این رشته‌ها در قامتِ "منتقد" نتوانند دیدگاه‌های خود را بیان کنند، و از این بترسند که با بیان نقدی امکان اتصّاف آنها به صفت نولیبرال و غیره می‌رود و ممکن است که مشت آهنین متوجه آنها بشود، کم‌کم متملقان جای منتقدین را می‌گیرند و حاصل، تنها، بیگانگی مدیران با دنیای بیرونی خواهد بود. منتقدین از هر مکتب و ریشه‌ای که باشند مجرای تنفس مدیران هستند. مدیرانی که خودخواسته آنها را حذف ‌کنند، به‌تدریج به‌سوی تضعیف نظام می‌روند؛ چه بدانند، چه ندانند.

    سناریو ی سوم: آزاد اندیشی نه در شعار
    سناریوی نامحتمل دیگر این است که مدیران سیاستگذار بازگشتی به متون اصلی انقلابی و اسلامی داشته باشند و پیش از آنکه برای علوم انسانی نسخه بپیچند، به دنبال این باشند که ببینند سیاست گذاری در حوزه ی فرهنگ و آموزش عالی در دیدگاه اسلامی چه اصولی دارد؟ نمونه‌ای از متونی که در این باره وجود دارد، مربوط به مهم‌ترین ایدئولوگ انقلاب اسلامی یعنی شهید مطهری است. او در اولین مقاله کتاب "پیرامون انقلاب اسلامی" می گوید:
    "هر مکتبی که به ایدئولوژی خود ایمان و اعتقاد و اعتماد داشته باشد، ناچار باید طرفدار آزادی اندیشه و آزادی تفکر باشد و به عکس هر مکتبی که ایمان و اعتمادی به خود ندارد جلو آزادی اندیشه و آزادی تفکر را می گیرد. اینگونه مکاتب ناچارند مردم را در یک محدوده خاص فکری نگه دارند و از رشد افکارشان جلوگیری کنند این همان وضعی است که ما امروز در کشور های کمونیستی می‌بینیم. در این کشور ها، به دلیل وحشتی که از آسیب پذیر بودن ایدئولوژی رسمی وجود دارد، حتی رادیوها طوری ساخته می شود که مردم نتوانند صدای کشورهای دیگر را بشنوند‏ و در نتیجه یک بعدی و قالبی، آنچنان که زمامداران می خواهند، بار بیایند. من اعلام می‌کنم که در رژیم جمهوری اسلامی هیچ محدودیتی برای افکار وجود ندارد و از به‌اصطلاح کانالیزه کردن اندیشه‌ها خبر و اثری نخواهد بود."(2)
    استاد شهید در این سخنرانی اینگونه مفهوم آزادی مورد نظر خود را با مثال شرح می دهد:
    "من به همه این دوستان غیر مسلمان اعلام می‌کنم: از نظر اسلام، تفکر آزاد است. شما هر جور که می خواهید بیاندیشید. هر جور که می‌خواهید عقیده خودتان را ابراز کنید [...] من در همین دانشکده، چند سال پیش نامه‌ای نوشتم به شورای دانشکده و در آن تذکر دادم، یگانه دانشکده‌ای که صلاحیت دارد یک کرسی را اختصاص بدهد به مارکسیسم همین دانشکده الهیات است ولی نه اینکه مارکسیسم را یک استاد مسلمان تدریس کند، بلکه استادی که واقعاً مارکسیسم را شناخته باشد و به آن مومن باشد و مخصوصاً به خدا اعتقاد نداشته باشد [...] بعد ما هم می‌آییم و حرف‌هایمان را می‌زنیم. منطق خودمان را می‌گوییم، هیچ کس هم مجبور نیست منطق ما را بپذیرد"(3).
    بعد از این سخن ایشان توضیح می دهند که آنچه می بایست جلویش گرفته شود، تنها "دروغ و حقه‌بازی" است. این گونه تصریحات در بیان استاد مطهری نوعی تعارف آکادمیک نیست. این عقیده کسانی است که با دلسوزی عمر خود را وقف این حوزه ها کرده اند. این امری است که در منش ایشان هم کاملاً هویدا بود.

    یک پیچیدگی
    سه نکته درباره این نقل قول از استاد شهید به نظرم می رسد.
    ابتدا اینکه ایشان می‌دانستند که مارکسیسم یکی از خطرات عمده فکری برای جوانان مسلمان در آن مقطع تاریخی است، اما تأکیدشان بر این است که مارکسیست‌ها بیایند و کرسی ویژه‌ای را در دانشگاه بگیرند. ادعای ایشان یک سخن تعارفی نیست. چون اشاره شده است که چند سال پیش از آن نامه‌ای نوشته اند به شورای دانشکده و این را رسماً درخواست کرده‌اند. پس نکته‌ای که می‌توانیم به آن اشاره کنیم این است که نحوه و قواعد مبارزه در ساحت فکر را عالمان علوم انسانی و اسلامی تعیین می‌کنند نه سیاستمداران و حکم عالمان این حوزه‌ها هم این است که باید آزادی بیان برای همه گروه‌های موجود (حتی ملحدترین شان و چه بسا مخصوصاً ملحدترین شان) فراهم شود. در این صورت تولید علم ممکن می شود. در این فضای باز نقادی است که متفکرین مسلمان هم جرأت پیدا می کنند با رقبای مارکسیست و لیبرالیست خود رقابت کنند و مدام همه مواضع فکری نقد می‌شوند.
    اگر می‌خواهید بدانید که فاصله این دیدگاه با شرایط فعلی تا چه حد است، کافی است سری به آیین نامه های انتخاب هیئت علمی دانشگاه‌ها در وزارت علوم بزنید. آیا این امکان وجود دارد که کسی که برای عضویت در هیئت علمی درخواست داده است جلوی گزینه "مذهب" بنویسد "لائیک" و بعد به‌عنوان هیئت علمی برگزیده شود؟ مطمئناً این به یک شوخی بیشتر شبیه است.
    دوم اینکه کسی که سیاست را تا اینجا در علم دخیل کند که قواعد بازی در خود حوزه‌های علوم انسانی را سیاستمداران تعیین کنند، ناخواسته اذعان می‌کند که به ایدئولوژی و مکتب خود اعتمادی ندارد. می‌ترسد که نارسایی‌های ایدئولوژیکش آشکار شود. وضعی که امروزه در دانشگاه های ما حاکم است ناشی از این مسأله نیست. بلکه ناشی از جهل مدیران نسبت به علوم اسلامی، توانایی های متفکران این حوزه و چگونگی فراهم آوری بستری است که رشد و پویایی علوم انسانی را ممکن می کند.
    سوم اینکه شهید مطهری به خوبی اشاره می کنند که کار سیاست‌گذار آموزش عالی می‌بایست تنها نظارت بر دروغ‌گویی‌ها و حقه‌بازی‌ها باشد. در واقع به‌جای اینکه نهادهای نظارتی تمام هّم و غم شان را بر سر نظارت محتوایی بر جریان‌های رایج در علوم انسانی بگذارند، باید تمام تلاش‌شان برای این صرف شود که نظارتی فرمی بر رعایت قواعد کار علمی شود. برنده‌ترین تیغ‌ها باید به سمت کسانی معطوف شود که مقالات دیگران را به نام خود چاپ می‌کنند یا تقلب می‌کنند. سیاست‌گذاری درباره محتوای علم از آنها بر نمی‌آید آنها تنها باید پایبندی همگان به این قواعد فرمال را تضمین کنند.
    در نهایت می‌خواهم به یک خاطره اشاره کنم که بیان‌گر وضعیتی است که تا به امروز سیاستمداران برای علوم انسانی ما پدید آورده‌اند. در دوران کارشناسی در رشته جامعه‌شناسی (پژوهشگری) درس می‌خواندم. همیشه این سوال برایم مطرح بود که چرا اساتید مومن ما جزو کم‌تألیفات‌ترین، نامحبوب‌ترین و کم‌انگیزه‌ترین اساتید هیئت علمی هستند. روزی به مناسبتی با یکی از همین اساتیدِ مومن (که از قضا سابقه مبارزاتی هم داشت) در اتاقش صحبت می‌کردم، که این مسأله را مطرح کردم.
    استاد نگاه غمباری به من کرد و چندین آسیب را مطرح کرد و در آخر گفت "دو تا از این دلایل از همه مهم تر است. یکی اینکه از ابتدای انقلاب نگاه ما به تولید علم بومی، اسلامی‌سازی و پیوند حوزه و دانشگاه یک نگاه مکانیکی بود. من سالها بر جایگاه ریاست این موسسه  تحقیقاتی و آن دانشگاه و آن گروه علمی تکیه کردم، با این نیت که بستر انقلاب فرهنگی را فراهم کنم. زمانی که ما مشغول مهر زدن پای نامه‌های اداری و جلسات بی‌پایان و بی‌سرانجام بودیم، اساتید "دیگر اندیش" مشغول مطالعه و تألیف بودند. ما آمدیدم به کار اجرایی چسبیدیم، فرم را چسبیدیم، از محتوا عقب ماندیم."
    دلیل دیگری که آن استاد برای من ذکر کرد جای تأمل بیشتری دارد. او کتاب روش شناسی علوم اجتماعی تألیف ماکس وبر را از کتاب خانه‌اش برداشت و گفت این جمله ی وبر را ببین. بعد این نقل قول را برایم خواند:
    "با توجه به این واقعیت که معمولاً بحث درباره پاره‌ای از مسائل ارزشی که اهمیت سیاسی شایانی دارند در دانشگاه‌ها ممنوع می‌شود، شأن یک نماینده علم ایجاب می کند که در این شرایط همان گونه که درباره چنان مسائلی مجبور به سکوت است، از طرح مسائل ارزشی مجاز نیز لب فرو بندد." (4)
    می‌دانم که این روزها ماکس وبر جزو "مغضوبُ عَلَیهِم" شده است. اما داستان، نقل سخن وبر نبود، نقل نگاه آن استاد بود که می گفت "وقتی دیگران نمی‌توانند دیدگاه من را که پاسدار انقلاب اسلامی هستم نقد کنند، من با چه رویی با یکه‌تازی بیایم و آن سخنی را بگویم که در عوضش هزینه‌ای نمی پردازم؟"
    تمام سخن این است که این درست همان پیچیدگی است که ذهن ساده یک سیاست‌مدار و مدیر آموزش عالی متوجه آن نمی‌شود. او با الگوی عمل سیاسی و به قصد خیر وارد روابط عالمان علوم انسانی می‌شود، اما هر چه می‌گذرد نتیجه عکس می‌گیرد. تا زمانی که ذهن ساده  مدیران و سیاستمداران ما بر حذف غیراخلاقی اساتید دیگراندیش یا سانسورهای گسترده تمرکز می‌کند، نتیجه برای خود او برعکس خواهد بود. باید با این رشته‌ها بنا به مقتضیات خودشان رفتار کرد و مقتضیات این رشته‌ها به گونه ای است که برای پویایی آنها می بایست آزادی اندیشه را ترویج داد و سانسور را به حداقل رساند. آنگاه نتایجی که به دست می آید شگفت آور خواهد بود.
     .................................................................................
    پی‌نوشت‌ها:
    1. محمد حکیم پور، شریعتی در زندان: تألمات و خاطرات زندان، تهران: انتشارات نغمه ی نواندیش، 1386، ص: 121.
    2. مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص: 13.
    3. همان، ص: 14.
    4. ماکس وبر، روش شناسی علوم اجتماعی، ترجمه ی حسن چاوشیان، تهران: نشر مرکز، 1384، صص: 28-29.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه