پيشرفته
 

موضوعات :

  • صدا و سیما
  • فتنه

  • کلمات کليدي :

  • روایت رسمی و غیررسمی،
  • لبنانیزه شدن ایران
  • کنشگران

  • سيد مرتضي هاشمي مدني

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • دموکراسي اشتباهاتش را جبران مي کند؟

  • شریعتی؛ وقتی مضطرب بود

  • سال نبرد رسانه اي

  • شورش مسلحانه در مهد تمدن پسامدرن؟!

  • هندوانه، مشت یا...؟

  • مطلب بعدي >   957 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 12 : پارازيت روي موج ايران

    پايان روايت رسمي
    تأملي در پيامدهاي اجتماعيِ حوادث پيش و پس از دهمين انتخابات رياست جمهو

    پايان روايت رسمي


    اشاره: آنچه در زير ميخوانيد نگاهي متفاوت به وقايع پيش و پس از انتخابات رياست جمهوري است. در اين مقاله به شکافهايي اشاره شده که پيش از انتخابات در جامعه ايران وجود داشته و پس از آن رخ نموده است؛ همينطور ائتلافهايي که پيشتر براساس تفاوتها شکل گرفته بود و اکنون براساس شباهتها شکل گرفته است. براي فراهم شدن امکان نقد مقاله به ويژه بخشهاي پاياني آن، مقاله بدون دخل و تصرف چاپ شده است.

    شايد يکي از مهمترين اتفاقات سياسي سال هاي اخير، مناظره ي انتخاباتي ميرحسين موسوي و محمود احمدي نژاد بود که شب سيزده خرداد امسال برگزار شد. برنامه اي که ميليون ها مخاطب در سراسر جهان داشت. به نظر مي رسد که هفته ي آخر تبليغات نامزد هاي رياست جمهوري و هفته ي بعد از انتخابات، دوره ي مهمي براي جامعه ي ايراني بود. در اين دوره ما شاهد يک تغيير عمده در جامعه مان بوديم. در زير به اين تغيير، که "لبنانيزه شدن ايران" مي نامم، خواهيم پرداخت. اين يادداشت تحليلي بر وقايع اخير نيست بلکه به نوعي "توصيف تئوريک" حوادث قبل و بعد از انتخابات است. تأملي است بر اينکه در اين دوره در عمق اجتماع (و نه رويه ي سياسي) چه حوادثي روي داد.

    1. تناقض ايراني
    وقتي که در ماجراي جنگ غزه مي بينيم که روشنفکران ايراني -بر خلاف روشنفکران ديگر نقا
    ط جهان- حتي از محکوم کردن اين نسل کشي اجتناب مي کنند، سوالي برايمان پيش مي آيد که اين دوگانگي رفتاري ناشي از چيست؟ چرا کساني که گاه حتي مجازات قصاص براي جنايت کاران را نيز نمي پذيرند، ناگاه در برابر يکي از بزرگترين نسلکشيهاي زمانه ما ساکت ميشوند؟ از سوي ديگر چرا هنگامي که طلبهي سيرجاني براي اعتراض به زمين خواري هاي سيرجان اقدام به راهپيمايي مي کند، يک نفر –تاکيد مي کنم حتي "يک نفر" – از اصولگرايان و دولتيان به حمايت بر نميخيزند؟ آنها نيز در برابر اين اعتراض سکوت ميکنند. کساني که ميتوانند ساعتها دربارهي "عدالت" و لزوم آن براي جوامع بشري صحبت کنند، حتي از بيان يک جمله در تائيد اين اقدام خودداري ميکنند. اين رفتارهاي متناقض از کجا نشأت ميگيرد؟
    به نظر مي رسد که چه روشنفکران و اصلاح
    طلبان سياسي، چه بسياري از متفکرين جبهه ي فرهنگي انقلاب اسلامي و سياست مداران اصولگرا، دولت مردان ايران و حتي عامه ي مردم، در يک الگوي کنش شريکند. من در اينجا مي خواهم درباره ي اين الگوي مشترک صحبت کنم.
    قراردادي نانوشته ميان افراد داخل در اين "ما"- مايي که خود را ايراني مي ناميم- وجود دارد. ما دنيا را از پس ِ يک دوگانگي مي بينيم؛ دوگانگي "روايت رسمي" و "روايت غير رسمي" يا زير زميني. "روايت رسمي" يعني نوعي تفسير وقايع که از سوي حکومت بيان مي شود. عمده ترين بلند گوي بيان اين روايت رسمي، صدا و سيما است. صدا و سيما واقعيات جامعه و جهان را به گونه اي انحصاري بازنمايي مي کند.
    در برابر اين قدرتِ انحصاري ِ صدا و سيما و ساير رسانه هاي حکومتي، مقاومت هايي شکل مي گيرد. اين مقاومت ها ممکن است متعلق به هر گروهي باشد. يک نمونه ي اين مقاومت ها، موسيقي معروف به موسيقي زير زميني است و گونه اي ديگر از اين ها تجمعات قانوني و غير قانوني است که از سوي برخي کنشگران عرصه ي اجتماعي صورت مي گيرد؛ از تجمعات دانشجويان بسيجي در برابر قوه ي قضائيه گرفته تا تجمعات برخي فمنيست ها در برابر مجلس يا تجمعات هواداران موسوي بعد از انتخابات. اينها صداهاي اعتراضي هستند به برخي عناصر، جريانات يا رويکرد هاي درون حکومت، صداهايي که جايي در بازنمايي رسمي صدا و سيما و ديگر رسانه هاي رسمي ندارند. بازنمايي رسمي براي خود مرزهايي را مي شناسد و تعريف مي کند که هيچگاه از آنها عدول نمي کند. رسانه هاي رسمي هر گاه –در شراي
    ط خاص- بخواهند به اين روايت هاي غير رسمي بپردازند، با انواع برچسب ها به آن مي پردازند.
    گاه روايت غيررسمي منتسب به "افرا
    طيون" مي شود-مانند قضيه ي طلبه ي سيرجاني-، گاهي مربوط به برانداز ها و غرب زده ها –مانند فعاليت هاي مربوط به آنچه که روشنفکران، "حقوق بشر" مي خوانند- و گاه برچسب نيهيليست بودن يا شيطان پرست بودن به آنها مي خورد- مانند نوع برخورد روايت رسمي با موسيقي هاي زير زميني. ممکن است که ما هر يک از اين برچسب ها را قبول داشته باشيم يا نه، اما مساله بر سر اين نيست. بحث بر سر منطق عملکرد "روايت حکومتي" است. در اين منطق، حکومت سعي مي کند، برچسب هاي خود را به عنوان تنها قرائت معتبر از يک واقعه ارائه کند. در مقابل ِ اين روايت انحصار طلبانه، روايات ديگري نيز ادعاي اعتبار دارند. آنها در فضاي محدودي در لايه هاي زيرين جامعه به حيات خود ادامه مي دهند.   
    پس تا به حال روايت هاي موجود در جامعه را به دو بخش "روايت هاي رسمي" و "روايت هاي غير رسمي" تقسيم کرديم. اکنون به سوالات ابتدايي اين بخش باز مي گرديم. چرا آن تناقض ميان اعتقاد و عملکرد افراد جامعه ي ما –چه خواص، چه عوام-وجود دارد؟ در جواب گفتيم که همه ي ما از يک الگوي کنش پيروي مي کنيم. با توجه به مسايل م
    طرح شده مي خواهيم بگوييم که همه ي ما از پس ِ اين دوگانگي به جامعه و حوادث سياسي و اجتماعي آن نگاه مي کنيم. حال بسته به تعلقات گروهي و حزبي مان يا روايت رسمي را معتبر مي دانيم يا روايت هاي غير رسمي را، اما در هر صورت اين تقسيم بندي را نقطه ي عزيمت شناختمان از دنياي پيرامون خود قرار مي دهيم.
    روشنفکران و اصلاح
    طلبان چون به روايت هاي غير رسمي و ضد حکومتي تعلق خاطر دارند، زماني که در روايت رسمي، جنايت غزه به شديدترين وضع ممکن محکوم مي شود، سکوت مي کنند. چون سخن آنها در اين زمينه باعث مي شود که در کنار روايت رسمي قرار گيرند. در اين صورت حتي ممکن است اين اظهار نظر آنها به نوعي تسليم به حريف تلقي شود يا حتي به عنصري در بازنمايي حکومتي بدل شوند. پس برخلاف برخي از اعتقادات خود، سکوت مي کنند.
    اين داستان براي اصولگرايان هم صادق است. اگر آنها از
    طلبه اي که تخلفات جنبه هايي از نظام را بر ملا کرده است، حمايت کنند، ممکن است به نوعي برداشت شود که آنها از اصول خود بازگشته اند. در صورتي که آنها هميشه از روايت هاي غير رسمي با برچسب هاي نفي کننده ياد مي کردند، اکنون هم صلاح نمي بينند که براي حمايت از يک صداي معترض، هويت خود را به مخاطره اندازند.
    آنهايي که برخي "راست" مي خوانندشان از زاويه ي روايت رسمي به اوضاع نگاه مي کنند و روايات غير رسمي را رد مي کنند و آنها که "چپ" مي خوانندشان از زاويه ي روايات غير رسمي به وقايع مي نگرند پس در برابر ِ روايت رسمي مقاومت مي کنند. اما هر دوي آنها اين دوگانگي را به رسميت مي شناسند.

    2. گسست هايي که آشکار مي شوند
    حال باز مي گرديم به هفته هاي مياني خرداد ماه که کانديداهاي رياست جمهوري تلاش مي کردند که نظر مردم را به خود جلب کنند. اين رقابت ابتداً مانند هر رقابت ديگري در ساير انتخابات ها، براي جلب نظر راي دهندگان صورت مي گرفت و  از ابزار هاي مشابهي براي تبليغ استفاده مي شد. اما يک عنصر در اين بين وجود داشت که براي ايرانيان تازگي داشت. کانديداها مي بايست در يک مناظره ي تلويزيوني شرکت کنند. باز، ابتداً، به نظر مي آيد که درست است که اينگونه روبرو شدن کانديدا ها و جدال در برابر ديدگان چندين ميليون ايراني، پديده اي تازه است اما مگر چقدر اين تقابل اهميت دارد؟ به نظر ما اين ويژگي مبارزات انتخابات دهم رياست جمهوري، از اهميت زيادي برخوردار است. اين اهميت ناشي از اين است که براي اولين بار در دهه هاي اخير روايت رسمي در درون دستگاه تبليغاتي خود روايت هاي حاشيه اي و غير رسمي را –آن هم به شديد ترين نوعش- جاي مي داد.
    هر دو سوي اين مناظره به نوعي نماينده ي يک روايت غير رسمي بودند. از يک سوي احمدي نژاد، به يکباره نام چندين تن از سران نظام را به عنوان "مفسد اقتصادي" مي آورد. اينکه افراد نام برده شده و خانواده شان گاه در عملکردشان از رانت برخوردار بودند، روايتي غير رسمي است که سابقه اي
    طولاني در دهه هاي اخير دارد و در لايه هاي زيرين اجتماعي، بسياري افراد به اين روايت اعتقاد داشته و دارند. اما براي اولين بار است که اين روايت غير رسمي وارد عرصه ي عمومي مي شود، آن هم از طريق يک رسانه ي جمعي و انحصاري که هميشه روايت رسمي را نمايندگي مي کرد و در برابر روايت هاي غير رسمي به شدت مقاومت نشان مي داد.
    از سوي ديگر روايت غير رسمي ِ ديگري که در اين چهار سال پيرامون رفتار هاي دولت نهم شکل گرفته بود، اين بار توس
    ط مير حسين موسوي نمايندگي مي شد. روايتي که در برابر تاکيدات احمدي نژاد بر مفسد بودن برخي سران نظام، دولت او را محکوم به دروغ گويي و ضديت با قانون مي کرد. از زمان روي کار آمدن دولت نهم جوانه هاي اين روايت غير رسمي در لايه هاي زيرين بخش هايي از جامعه وجود داشت. در اين روايت غير رسمي، عملکرد دولت با وعده هايش ناساز بود و نتايج کارش آنچنان که روايت رسمي مي گفت درخشان نبود.
    در روزهاي باقي مانده تا انتخابات – يا به بيان دقيق تر در هفته ي پاياني تبليغات- نبردي بين دو روايت غير رسمي در گرفت. نبردي که نق
    طهي شروعش در تلويزيون بود؛ همان رسانهاي که تا به حال به هيچ کدام از اين روايتهاي غيررسمي نمي پرداخت. گويي مواد مذابي از درون زيرين ترين لايه هاي جامعه وارد عرصه ي عمومي شده بود. اين چالش ِ خود خواسته، توسط راويان روايت رسمي تحمل مي شد چون مردمسالاري ديني چنين لحظاتي را در قانون پيش بيني کرده بود که "سرکوب شدگان" بتوانند، خود را به مردم عرضه کنند. اما هيچ گاه تصور نمي شد که ظهور روايات غير رسمي با اين شدت باشد. شوک حاصل از اين مناظره براي جامعه شديد بود. اين شوک ناشي از بي سابقه بودن اين واقعه بود.
    در هفته ي آخر تمام عرصه هاي جامعه تبديل به صحنه ي نبرد اين دو روايت شده بود. در دو سوي مبارزه، دو رذيلت اخلاقي وجود داشتند، هر جناح در اين مبارزه خود را نماينده ي مبارزه با رذيله ي اخلاقي
    طرف ِ ديگر معرفي مي کرد. يکي مي خواست که "صداقت" را به صحنه ي سياسي بازگرداند و ديگري مي خواست "فساد اقتصادي" را از سياست بزدايد. وقتي مي گويم که تمام عرصه هاي جامعه محل تقابل اين دو روايت بود، دقيقاً منظورم تمام عرصه هاست؛ چه عرصهي فيزيکي شهر  ها –يعني خيابان ها و ميادين -، چه عرصه ي خصوصي- جمع هاي خانوادگي- و چه عرصه هاي رسمي و حکومتي، مانند تلويزيون.
    نکته اينجاست که اين تقابل، نبرد دو روايت غير رسمي بود. براي اولين بار در دهه هاي اخير آن دوگانگي پيش گفته (روايت رسمي و روايت غير رسمي) مساله ساز نبود. براي اولين بار اين دوگانگي شکست. صداي شکستن اين دوگانگي به حدي بود که جامعه را دچار شوکي مهيب کرد. آنچه در خيابان ها ديديم جلوه اي از اين شوک بود.

    3. لبنانيزه شدن ايران
    اينگونه بود که در عرصه ي انديشمندان شاهد موضع گيري هايي بوديم که برايمان عجيب مي نمود. فرهاد جعفري –نويسنده اي سکولاريست – از احمدي نژاد حمايت مي کند. در ميان متفکرين و کنشگران جبهه ي فرهنگي انقلاب اسلامي، حسين کچويان، سعيد زيباکلام، وحيد جليلي، حجت الاسلام پناهيان و برخي ديگر از احمدي نژاد حمايت مي کنند. اما از ديگر سوي از ميان همين متفکرين و کنشگران جبهه ي فرهنگي، دکتر داوري اردکاني، سيد مهدي شجاعي، عبدالله شهبازي، پيش تر ها افروغ و بنابر برخي شنيده ها برخي از علماي برجسته، از احمدي نژاد به تندي انتقاد مي کنند و در مواردي به سمت موسوي مي روند.
    آن دوگانگي ساده که به حيات ما نظم مي داد و کمک مان مي کرد که در سايه ي يک تقليل گرايي با آسودگي زندگي کنيم، اکنون در برابر ديدگان همه مان تکه تکه شد. "حرف هاي مگو" به س
    طح آمده بود. پس اختلافاتي که هميشه از نظر ما دور بود، اينگونه بر ملا شد.
    من به هيچ وجه موافق آن ديدگاهي نيستم که وحيد جليلي در نامه اش خ
    طاب به سيد مهدي شجاعي بيان کرد. سيد مهدي شجاعي در نامه اي به احمدي نژاد از رفتار انتخاباتي او به شدت انتقاد کرده بود. جليلي نوشت:
    "شما چرا با فائزه و مهدي و محسن و ياسر و کرباسچي و موسوي و هاشمي و کروبي و نا
    طقنوري و [...] اين قدر به “قاعده بازي “ علاقه مند شدهايد؟ سيد عزيز! نفسم تنگ شده است وقتي شما و ديگر دوستان عزيز را ميبينيم که چگونه بي عبرتگرفتن از سرنوشت خواص تاريخ اسلام با کساني همسنگر و همجبهه شدهايد که تا ديروز عليه شان شمشير مي زديد؟(1)”
    به نظر من، آنگونه که جليلي معتقد است شجاعي به پيشينه ي انقلابي خود پشت نکرده بود. شجاعي تغيير نکرده است، اين جامعه است که در اين هفته ها تغيير کرده. حالا با به چالش گرفته شدن روايت رسمي و ظهور انواع روايت هاي غير رسمي ديگر هر کس به تنهايي مجبور بود که در فرصت ِ مانده تا انتخابات، موضع خود در برابر دو نوع رذيلت اخلاقي و نمايندگان آن دو را روشن کند. موقعيت از نظر بسياري از مردم، مبهم است. بسياري را مي شناسم که در اين هفته ي پاياني نمي دانستند که کدام
    طرف را مي بايست بگيرند. چون ديگر يقين ناشي از حکمراني انحصاري يک کلان روايت رسمي وجود نداشت.
    از اين حيث است که اين دوره ي دو هفته اي، موقعيت مبهمي را در برابر ايرانيان قرار داد. اين اولين تجربه ي جدي از زندگي در يک جامعه ي چند صدايي بود. در جامعه ي چند صدايي هر فرد بنا به «ارزشهايش» مي بايست از ميان روايت ها يکي را انتخاب کند و به آن وفادار بماند. ديگر نمي توان در سايه ي يک کلان روايت انحصاري به وحدت رسيد. آنگونه که پيش از اين دوره، اينگونه بود.
    اين سخن به معناي آن نيست که براي جامعه ي چند صدايي هيچ نوع وحدتي متصور نيست. بلکه اين بار وحدت بنا به شباهت هاست نه با در نظر گرفتن تفاوت ها. حال براي اولين بار در تاريخ معاصر(بدون در نظر گرفتن دوران
    طلايي ابتداي انقلاب اسلامي) دوره اي مي رسد که ما سياست ورزي پيچيده را تجربه مي کنيم.
    باز از اين حيث است که اين موقعيت را «لبنانيزه شدنِ» ايران ناميدم. لبنان کشوري واحد –مانند ايران- نيست. مجموعه اي از جزاير نژادي، اعتقادي و سياسي است. مسيحي، شيعه، سني، کمونيست و ليبرال در کنار هم زندگي مي کنند. موقعيت جزيره جزيرهاي لبنان در دنياي امروز بي سابقه نيست اما در خاورميانه کم نظير است. در اين نوع جامعه است که سياست ورزي ِ پيچيده شکل مي گيرد.
    مثلاً همان گونه که مي دانيم حزب الله لبنان در بده بستان هاي سياسي، به عمد، گاه تعدادي از صندلي هاي مجلس را به احزاب مسيحي هم پيمان خود مي دهد. اينگونه است که در يک سياست کاملاً پيچيده و در برخورد با معادلات چند مجهولي سياسي، مي تواند محبوبيت خود را همچنان بالا نگاه دارد. منظور از "سياست ورزي جدي" آن نوع سياست ورزي است که از تبعات آن اين است که دختري ماروني در شمال لبنان عکس سيد حسن را در دست مي گيرد؛ عکسي که بر روي آن نوشته شده است: "الشريف".
    جامعه ي ايران با پديده ي بي سابقه ي مناظره ها در صدا و سيما مواجه شد و اين پديده، آن انگاره ي دوگانه ي روايت رسمي و غير رسمي را به چالش کشيد. از اين پس بايد به سياست ورزي پيچيده در همه ي س
    طوح عادت کنيم. بايد مبناي ائتلاف مان با ديگران را بنابر شباهت ها بگذاريم نه تفاوت ها. اردکاني و شجاعي و افروغ جزو متفکران و نويسندگان جبهه ي فرهنگي انقلاب اسلامي هستند، همان گونه که جليلي، زيباکلام و کچويان در اين مقوله مي گنجند. اما بايد بپذيريم که تمام مواضع ما يکسان نيست و نخواهد بود. اگر بنابه زمانه اي هم اينگونه به نظر مي رسيد براي اين بود که اين اختلافات ديده نمي شد، نه اين که هيچ گاه وجود نداشت. نتيجه ي لبنانيزه شدن ايران اين است که ائتلاف ها از هم مي گسلد و نوع جديدي از ائتلاف (مبتني بر شباهت) شکل مي گيرد.
    4. اعتراضِ ساکت به سبک
    طبقه ي متوسط
    نتايج انتخابات براي بسياري از حاميان ميرحسين موسوي "بهت آور" بود. اعلام راي بيست و چهار ميليوني احمدي نژاد و چهارده ميليوني موسوي، باعث شد زمزمه هاي تقلب در انتخابات بر سر زبان ها بيافتد. بعد از اعلام نتايج تجمعات بسياري در رابطه با انتخابات صورت گرفت. به خصوص راهپيمايي حاميان موسوي در 25 خرداد از ميدان انقلاب تا آزادي بعد از تجمع حاميان احمدي نژاد در روز قبل در ميدان ولي عصر برگزار شد.
    لبنانيزه شدن ايران در اينجا بيشتر خود را نشان داد. گروه هاي مختلفي از مردم به شدت از کانديداي خود حمايت مي کردند. بسياري از اعتراضات به درگيري منجر مي شد. اما نه درگيري مردم با مردم که تعدادي اغتشاشگر با نيروهاي امنيتي. رسانه ي رسمي ترجيح مي داد که همه ي معترضين را اغتشاشگر بداند و جايي براي اعتراضات مسالمت آميز آنها نگذارد.
    فضاي آزاد و جامعه ي چند صدايي ِ قبل از انتخابات سريعاً تبديل به يک جامعه ي به شدت کنترل شده و نظامي شد. مسدود شدن سامانه ي پيامک تلفن هاي همراه، فيلتر شدن بسياري از سايت ها (مانند: يوتيوب، فيس بوک، و سايت هاي خبري حامي موسوي) و درگيري هاي خياباني، مدام به التهاب جامعه مي افزود. در چنين فضايي که جامعه تشنه ي خبرهاي تازه است و راه هاي قانوني براي رسيدن به خبرهاي "موثق" فيلتر شده اند و صدا و سيما هم اخبار را سانسور مي کند، بازار شايعات داغ مي شود و اين خود التهاب را تشديد مي کند. در اين ميان يک راه حل زود بازده اجازه ي سخنراني به معترضين در صدا و سيما بود که تا حد زيادي التهاب معترضين را کاهش مي داد. آنها با اين کار مي فهميدند که مي توانند به صدا و سيما (رسانه ي روايت حکومتي) اعتماد کنند. اما چنين نشد.
    در چنين فضايي است که سوالي از تبعات اين راهپيمايي ها و اعتراضات به وجود مي آيد. به نظر مي رسد ايرانيان بعد از تجربه ي يک دوره ي
    طلايي آزادي در جامعه اي چند صدايي، با يک يأس جدي مواجه شدند. طرفين ماجرا مي خواستند که اخبار را از يک رسانه ي قابل اعتماد دريافت کنند. با مسدود شدن تمام راه هاي ارتباطي، ديگر اميدي به يافت شدن چنين مسير مطمئني نبود. يأس حاصله، محدود به يک طرف دعوا نبود. تمام جامعه درگير اين يأس شد.
    ضعف مديريت بحران ِ دولت مردان که به نظامي شدن فضا منجر شد، همراه با مديريت خودجوش معترضين باعث شد فضا بيشتر به سمت جزيره اي شدن ايران برود. الله اکبر هاي در شب همراه با راهپيمايي هاي "سکوت" باعث قدرت نمايي معترضين بود. در حالي که در مقابل، تنها تفکر نظامي و سخت افزاري کار را پيش مي برد.
    اعتراض هاي گسترده ي معترضين، پيامدهاي مهمي براي ايران امروز داشت. از جمله ي آنها اين که جزيره هاي کوچکي به هم متصل شدند و تشکيل يک بدنه ي واحد دادند. در ذيل بيشتر به اين ادعا مي پردازم.
    نميتوان اين واقعيت را در نظر نگرفت که انقلاب اسلامي 1357، انقلابي کاملاً مردمي بود. در اين انقلاب اقشار مختلفي از مردم بر ضد حکومت
    طاغوت به پا خاستند. کنشگران سياسي زيادي مي خواستند که رهبري اين جنبش را به عهده بگيرند اما با توجه به بافت مذهبي و سنتي ايران آنکه بيش از همه مورد اقبال قرار گرفت يک مرجع تقليد با عمامه اي سياه و محاسني سپيد بود؛ امام خميني (ره).
    قدرت رهبري امام تا جايي پيش رفت که کم کم تا سالهاي 1355، برخي از گروه هاي کمونيستي و ملي-مذهبي هم مايل بودند که تحت هدايت او به مبارزه بپردازند. "وحدتِ" به وجود آمده بين قشر هاي مختلف، يکي از دلايل پيروزي انقلاب بود. اهميت همين عنصر "وحدت" است که در سخنان امام برجستگي زيادي دارد و به عنوان عامل پيروزي بر آن تاکيد مي شود.
    پس بايد پذيرفت که خرده روايت هاي غير رسمي بسياري در شکل گيري انقلاب 57 شريک بودند که بعد ها حکومت ايران کم و بيش روايت آنها را در مقا
    طعي بازنمايي مي کرد و مي کند. تا حدي که آنها به صورت مسالمت آميز به صورت جزايري پراکنده، بدون وحدت، بدون خواست مشترک و بدون تابلوي مشترک زندگي مي کردند.
    در دوره ي يک هفته ي قبل از انتخابات –کم و بيش مانند دوره ي بعد از دوم خرداد 1376- اين خرده روايت هاي پراکنده کمي بازنمايي رسمي يافتند اما چون هنوز موانع ِ در برابر آنها سهمگين بود، تابلوي مشترک و مورد وفاقي پيدا نکردند و هيچگاه اين جزاير پراکنده نتوانستند در کنشي مشترک با شعار و تابلويي مشترک حضور پيدا کنند. بنابراين هنوز پراکنده ماندند.
    ويژگي خاص دوره ي بعد از انتخابات رياست جمهوري دهم اين بود که آنها در يک کنش مشترک و با شعاري مشترک و تابلويي مشترک وارد عرصه ي سياسي و اجتماعي شدند. راهپيمايي روز 25 خرداد از انقلاب تا آزادي، يا راهپيمايي در عزاي کشته شدگان تجمع قبلي از ميدان امام خميني (ره) تا ميدان انقلاب در 28 خرداد و اعتراضات مدني پس از آن از جمله ي اين کنش هاي سياسي مشترک است که نتيجه اي مهم در بر دارد؛ به هم پيوستن اين جزاير پراکنده براي خواستي سياسي.
    ويژگي اين اعتراضات، وابستگي کنشگران آنها به
    طبقه ي متوسط بود. اين بدان معنا نيست که اين راهپيمايي ها تماماً اعتراضي طبقاتي بود، و افراد ساير طبقات، حضوري نداشتند بلکه در اين زمان ائتلافات جديدي از ايرانيان با عقايد و ارزشهاي متفاوت در دوسوي درگيري رخ داد. نمي توان حکم محکمي درباره ي معترضين داد که از چه گروهي بودند، اما مي توان گفت مرزهاي سابق که حاميان روايت رسمي و حاميان روايت هاي غير رسمي را از هم جدا مي کرد، فرو پاشيد و مرزهاي جديدي ترسيم شد. ائتلاف هاي شکننده اي بين ط

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه