پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


علي محمد مودب

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • در جاده‌های تف‌زده پای درنگ سوخت

  • یادداشت ماه/ شعر

  • سلمان هراتی و مسئله «ادامه»

  • نوآوري مبتني بر سنت

  • دو تذکر در باره کار فرهنگی

  • ما شاه‌تان بودیم، چه کیفی می‌داد!

  • خلاقيت وتعهد

  • میدان های خالی جهاد

  • از علي گرگي تا علي گوسفند!

  • آوردگاه آمــاتورها و حرفـــه‌ای ها!

  • مطلب بعدي >   1363 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 9 : حقيقت برو گم شو!

    ایران را کارگاه داستان نویسی کنیم!

    1- حیران
    فیلم حیران ساخته شالیزه عارف پور، با تهیهکنندگی جهانگیر کوثری و بازی باران کوثری، خسرو شکیبایی، فرهاد اصلانی، ژاله صامتی، مهرداد صدیقیان و ... فیلم درباره عاشقیت یک دختر جنگزده ایرانی آواره در شمال بود با یک پسر خوب افغانی کلا آواره، اصل سوژه قشنگ بود به مسائل منطقهای میپرداخت. اما در ریزبافت کار، تمرینی بودن فیلم، مشخص بود. مهرداد صدیقیان نتوانسته بود حتی لهجة پسر افغانی را دربیاورد، افغانیهای دیگر فیلم هم تیپ بودند. حتی موقع عروسی اضطراری دو عاشق، به ناگهان چند نفر زن و مرد افغانی به فیلم اضافه شدند تا دست بزنند و شادی کنند و ناپدید شوند! البته باران کوثری بازی نسبتا خوبی داشت، درباره ناگهان جفتشدن دو عاشق بدون هیچ پیشزمینهای! درست مثل دو گربه و دنبال هم دویدنشان به سبک فیلمهای هندی در تپهمپْههای شمال هم چیزی نمیشود گفت، بازتاب برخی حقایق است! آخر فیلم با خودم مرور میکردم که درست است که سینما حلالمسائل نیست، اما با اینهمه هزینه قرار است برای ما چه کند؟ آیا فقط طرح مسئله است، مسئله اگر واقعا مسئله باشد طرح نمیخواهد، خودش طرح شده است. این سالها سینمای ما خیلی خالی شده است، چون فقط میخواهد طرح مسئله کند. مسئله را مردم با تمام وجودشان درک میکنند. تازه اگر هم بلانسبت، کسی نیاز به طرح مسئله داشته باشد، سوار تاکسی میشود، نمیرود سینما که! تا یادم نرفته نثار روح مرحوم خسرو شکیبایی که در فیلمهای آماتوری هم که پیشنهاد میشد خیلی وقتها بازی میکرد و همچنان ستاره بود فاتحه مع الصلوات!
    2- نسبتا حیران!
    کودک و فرشته(کارگردان مسعود نقاش زاده) فیلمی بود به تمام معنا چرکنویس ولی یک چرکنویس نسبتا خوب و حتی عالی! ای کاش یکی میآمد پاکنویساش میکرد.فیلمی دربارة اشغال خرمشهر و روزهای سخت دفاع، قهرمان اصلی هم دخترکی بود که همة خانوادهاش را در یک انفجار از دست داده بود و حالا سعی داشت برادر نوجوانش را که به مدافعین خرمشهر پیوسته بود، به عنوان تنها بازماندة خانواده پیدا کند، از این نظر شبیه میشد به هاچ زنبور عسل و دختری به نام نل، شخصیت دختربچه خیلی نچسپ و اغراق شده بود. دختر یک خانوادة در حال فرار به ناگهان شده بود یک ابرقهرمان آگاه و گاهی حرفهایی میزد باور نکردنی! بازی دخترک بدک نبود اما برادر شهیدش! اصلا خوب بازی نکرد در همان چند دقیقهای که بازی داشت.طفلک اصلا از دوربین ترسیده بود و همین نشان میداد که فیلم چقدر با عجله ساخته شده چون یک بازی چند دقیقهای را میشود آنقدر تکرار کرد تا بچه بتواند بازی کند. آدم اینجا میفهمد حاتمیکیا چرا حاتمیکیا شده! برای اینکه بازیگری مثل پرویز پرستویی را با تکرار مداوم فیلمبرداری و کات دادنها خسته میکند. در کل کودک و فرشته دقیقا همان چرکنویس بود. یعنی یک ایدة خوب با پرداختی ناقص و حتی بدون پرداخت.قصه خط سیر درستی نداشت، روی طراحی شخصیتها و مخصوصا طراحی شخصیت اصلی کار نشده بود، جلوههای ویژه نسبتا خوب بود ولی جغرافیای میدان نبرد در ذهن خود کارگردان شکل نگرفته بود تا بعد در ذهن من مخاطب هم شکل بگیرد. ممکن است کسی بگوید این به طبیعت نبرد خرمشهر برمیگردد ولی انصافا خیلی هم اینطوری نبود و اصولا به نظر میرسید نویسنده و کارگردان تصور درستی از جغرافیای فیلمش نداشته است. دختربچه نقش اول از یک صحنة جنگ و گریز کشنده ناگهان وارد یک محیط آرام و بی هراس (سکانس کلاس مدرسه) میشد و غرق در بازی و خیالپردازی و ...حتی در بعضی صحنهها حرفهای امروزی توی دهن آن بچه گذاشته شده بود.(ـ مو اسم دارم چرا تا جنگ شده همه به آدم میگن خواهر؟) این دیگر خیلی نچسب است! خیلی نچسب است که این دغدغة دوران پساخاتمی از زبان بچه خانواده از دست دادة خرمشهری طرح شود. در مورد آثار تاریخی حتی با این فاصلة اندک،مسئله فهم زمانة و اجتماع و جنس روابط آدمها در آن دورة تاریخی اهمیت زیادی دارد، همین مسئله معضل اصلی مجموعة یوزارسیف! هم هست، جنس روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی دوران مورد نظر وقتی فهم نشود، فیلم جدی طنز و حتی مسخره میشود، در حالی که ساخت این مجموعه، بسیار پیشتر آغاز شده،به نظر من اتهام تبلیغی بودن مجموعة یوزارسیف، برای یک جناح و شخصیت خاص(رئیس جمهور) هم بیش از هر چیز از اینجا ناشی میشود که نویسندة جامعه، سیاست و اقتصاد را برای یک دوران نسبتا خیلی تاریخی! کاملا مشابه امروز ساخته است و از همینجاست که دیدارهای مردمی و سفرهای استانی قابلیت طنز و حتی مسخره پیدا میکنند. بهکار بردن اصطلاح "مسئولین حکومتی" در مجموعة مزبور نهایت تجلی طنزآمیز این دیدگاه است!
      سعی در هنری کردن و نمادپردازی در کودک و فرشته،  با این کلک مرغابی! که دختربچة ترسیدة در حال فرار در حال حمل مهمات! یک گلدان سنگین را هم حمل کند تا بعدا در صحنة آخر فیلم و وقتی که جنازة برادر شهیدش بدون اطلاعش پشت سرش قرار میگیرد، ارزش هنری این نماد مشخص شود! و البته از همان اول هم مشخص بود!  در کل ولی باید دست مریزاد گفت به کارگردان و نویسنده و بازیگر و ...که سراغ چنین سوژهای رفتهاند
    دربارة تقدم و تاخر این فیلم با کتاب دا هیچ اطلاعی ندارم و نیز نمیشود گفت امتیاز برداشت سینمایی از دفاع از خرمشهر، متعلق است به کتاب دای معروف، ولی یک جاهایی خیلی شبیه آن بود و حتی بدون هیچ ربطی با قصة اصلی فیلم، یک تابلوی قبرستان خرمشهر پر از جنازهها به فیلم چسبانده شده بود پس...
    جلوههای ویژه به علاوه موضوع جالب فرار آنهم فرار یک دختر نوجوان که حالتی پر از دلهره و بازیگونه در بعضی لحظهها به فیلم میداد، در کنار اصل موضوع جذاب دفاع شهری عوامل اصلی جذابیت فیلم بودند البته جذابیت فیلم به مثابة چرکنویس یک فیلم خوب!
    حیران و ویران!
    پستچی سه بار در نمیزند با کارگردانی حسن فتحی در فضایی محدود ساخته شده بود. به نشانة محدودیت حاکم بر زندگی و در این فیلم اجتماع و تاریخ، موضوع فیلم شامل سه قصه در سه دورة تاریخی بود امروز، دیروز و پریروز! طبقه اول جمهوری اسلامی بود و طبقة دوم پهلوی دوم و طبقة سوم پهلوی اول، شاید بهتر بود عکس باشد تا ابتنای امروز بر دیروز و پریزوز بهتر نمایشی شود!  در طبقة سوم یک قاجاری فراری، با کلی جواهر ساکن بود با عیال مربوطه و کنیزکی و پسربچة کنیزک مربوطه، که منتظر بود پسرعموها فرارش بدهند به پاریس! و عیال مربوطه که عاشق محمدرضا فروتن بود سعی داشت بکشدش به دستیاری کنیزک مربوطه که آخر خودشان کشته میشدند!و پسربچه کنیزک که بدون مهر مادر بزرگ میشد میشد همان لات طبقة دوم که یکی از نوچههای فراری طیب بود که معلوم بود از ته دل نوچة طیب نبوده با یک رقاصة کابارهای ساکن بود که منتظر بود آقاش شعبون وساطت کند و بخشیده شود و آب پاکی بریزد روی سر رقاصة مربوطه و بروند پی بختشان! و در طبقة اول هم محمدرضا فروتن با باران کوثری! ببخشید یک جوان عاصی از دست یک سرمایهدار بیچهره نقابدار با نادختری نقابدار مربوطه! که خودش را به جای یکی یهدونة طرف جا زده بود!
    هر سه خانواده فراری بودند و در وضعیت خوف و خطر، طلاهای طبقة سوم در طبقة دوم موجب قتل میشد و  در طبقة اول هم جوانک سعی داشت با گروگان گرفتن دختر طرف، طرف را به دام بیندازد و خودش به دام افتاده بود و ... فیلم بعضی وقتها ترسناک هم میشد... چون قصه پیچیده، نسبتا پیچیده بود، از خیر تعریف کردنش میگذرم، چون حالا که این مطلب را مینویسم چند روز از ماجرا گذشته! و همه چیز را دقیق به خاطر نمیآورم.اگر قرار بود سیمرغ فیلم تعریف کردن بدهند
    من سیمرغ حلبی یا پلاستیکی هم نمیگرفتم!
    کلا حرف این بود که ما همینجور مداوم گیر کارهای گذشتگانمان هستیم و عموما هم دعواها با همة ظواهر مختلف در زیرساخت! دلیل دیگری دارند که آنهم پول است و ... همة زنها مردشان را دوست نداشتند و به طور کلی دلبستة محمدرضا فروتن بودند که در یک طبقه روساختِ! معلم سرخانه پیدا میکرد و عکسش در جیب عیال شازدة قجری بود و در طبقة دوم هم آدمی علاقهمند به مصدق بود که زندانی بود و ... عکسش در جیب رقاصة مزبور بود و در طبقة اول هم که خود محمدرضا فروتن بود و باران کوثری(دختر فیلم) که ناپدریاش (بخوانید سیستم! اجتماع! اقتصاد ! ...) بهش تعرض کرده بود با عشق فروتن تطهیر میشد و سوار ماشین! شدند و رفتند و عاقبت بهخیر شدند و یک دسته پرنده هم روی سرشان بالبال زدند!
    در هر سه تقریبا فیلم از اسلامیت و جمهوری اسلامیت! هیچ خبری نبود مگر در حد نشانههایی پراکنده! نه آن جنگزدة فیلم اولی جنگ تحمیلیزده بود و نه در این آخری نشانهای از انقلاب و اسلام حضور داشت. فقط فیلم دوم یک نشانههایی داشت که به خاطر موضوع خرمشهر خواسته یا ناخواسته به فیلم چسپیده بود و یا اینکه من در ذهن خودم به فیلم چسپاندمشان! در فیلم پستچی... هم چند باری کلمة دوزخ شنیده شد ولی آنچه مسئله را حل کرد عشق بود! آنهم عشقی که در یک شب پر هول و هراس و شبیه به قصههای شب رادیو،  بین گروگانگیر و گروگانش شکل میگیرد! از نظر فنی این فیلم از هر دو فیلم قبلی بهتر بود و میشد گفت فیلم است!
    به نظرم مهمترین لنگی این فیلمها انسان و جهان خاص یک فیلم ایرانی و شیعی بود، این قصهها میتوانستند در هر جایی اتفاق بیفتند، و این خیلی بد است! حداقل هنرمند باید در کنار وضعیت موجود یک نمونة از وضعیت مطلوب را بسازد! حداقل یک نمونه!
    باز هم میرسیم به مسئلة مهم متن و تولید ادبی و ...این رشته سر دراز دارد! هر کسی که میتواند متن خلاقه داستانی تولید کند فورا تولید کند لطفا، لطفا بخوانیم و بنویسیم، شاید چنین شعاری تا حدی بازگوی میزان نیاز ما به ادبیات خلاقه باشد: ایران را سالن مطالعه و کارگاه داستاننویسی کنیم!

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه