پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


یوسفعلی میرشکاک

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • منتظران و حقیقت انتظار (قسمت هشتم )

  • ویژگیهای انسان آخرالزمان

  • ایرانیان و موعدگرایی(سفر به سوی موعود/بخش ششم)

  • برده صاحب‌عنوان

  • مذهب قیاس

  • انسان آزاد(بخش سوم)

  • تصوف تقویمی، تصوّف تاریخی

  • نوشتن در اوج بحران

  • در پرده سوگ

  • گسسته از سرشت و سرنوشت

  • مطلب بعدي >   1328 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 9 : حقيقت برو گم شو!

    ای کاش می توانستیم به سخن اهل تفکر گوش بسپاریم


    الف: هنگامی که دیدم حضرت لابان علیه السلام یعنی برادر حضرت رفقه سلام الله علیها بت پرست جلوه داده شده است از خیر تماشای سریال گذشتم... چندی بعد اتفاقی از برابر تلویزیون می گذشتم دیدم یوسف در سنین نوجوانی خزانه دار فرعون شده است... زدم به چاک چرا که برنمی تافتم اینهمه به جدول زدن را.... و در یکی از فرهنگسراها نیز گفتم آنچه گفتم... لابد احتمالا قیامتی هم شاید باشد و آنجا انبیا و اولیا از کارگردانها و اسپانسرها مواخذه خواهند کرد و اگر خدایی در کار باشد از اینهمه جرح و جعل و دراماتیزه کردن بی بنیاد نخواهد گذشت.... شاید هم گذشت..... بزرگی با آن عظمت که از اینهمه احتکار و چپاول و دزدی گذشته است و هیچ واکنشی نشان نداده چرا باید در باب اینگونه سریال سازیها گذشت نکند ؟.... بهرحال سریال ها برای اولئک کالانعام ساخته می شود ، باید از آنها نظر خواست. ما چه کاره ایم ؟ .... اما جای خوشحالی است که سریالهای چندین قسمتی آمریکایی با زیرنویس فارسی در پائیز و زمستان امسال بیننده های پروپا قرص تری داشتند. ، بله ! جای خوشحالی است... اولا هیچ کدام از این سریالهای فرنگان در باب انبیا و اولیا نیستند  ، ثانیا  سلیقه مردم ما را بالا می برند و ما بعد از این نمی توانیم با سریال های صدتایک غاز که میلیاردها تومان خرجشان کرده ایم مردم را پای تلویزیون بنشانیم تا خودمان به کارهای مهمتر برسیم.... بله البته جالی خوشحالی است. کشته شدن به دست قصاب بهتر از کشته شدن به دست کسی است که تازه کارد به دست گرفته است ، قربانی زودتر خلاص می شود یا فی المثل غرق شدن در خزر بهتر از گند میر شدن در مرداب است و هلم جرا.
    ب : و اما ماجرای دکترای کردان ... من به سیاست کاری ندارم و به زد و بندها و گاوبندی های پشت پرده. کردان در کار خود چنان مدیریتی اعمال می کند که همین به چندین و چند دکترا می ارزد. بعلاوه من چون خودم هیچ مدرک تحصیلی آبرومندانه ای ندارم برای اینگونه کاغذها که اعتبار غالبا کاذب می آورد حیثیتی قائل نیستم. اغلب دارندگان مدارک معتبر نه کارآمدند و نه دو سطر فارسی بلدند بنویسند و نه مدرکشان تخصصی را اثبات می کند. هیاهویی است برای هیچ اینگونه مدرکها و فقط عقده خودکم بینی آدمهای کوتوله را تا حدودی ماستمالی می کند. راستی چرا سیاستمدار و سیاستزده جماعت خوش دارند آقای دکتر خطاب شوند و ديگر به آقای مهندس نامیده شدن بسنده نمی کنند؟ چه حقیر مردمانی هستیم  ما و دلمان به چه خر رنگکنهایی خوش است و چه بیداد می کند خود فریبی و عوام فریبی در این دیار!
    ج: درگذشت منوچهر احترامی واقعا نابهنگام بود، چند روز پیش از این واقعه دیده بودم آن بزرگوار را که چه سرحال و قبراق می نمود و من خاطر جمع بودم که حالا حالا ها سایه اش بر سر طنزپردازان مستدام خواهد بود ، ولی..... چه باید گفت؟ مفت و مسلم آنهمه ذوق و ظرافت و باریک بینی از دست رفت و معلوم نیست به چه کسی باید این درگذشت را تسلیت گفت ؟
    و اصلا برای چه کسی اهمیت دارد مرگ و میر هنرمند جماعت؟ کسانی که زندگانی آنها هیچ واکنشی برنمی انگیزد مگر در هنگام ممیزی ، مرگشان کدام واکنش را موجب می شود. و چه آرام و بی سر و صدا از هزار توی ممیزی میگریخت و آرامتر و بی سر و صداتر می زیست تنها با مادر پیر خود که اکنون داغدار حقیقی اوست. و دیگران که ما باشیم هر چه بگوییم و بنویسیم باد هواست، امیدوارم که جماعت دفتر طنز تمام آثار آن زنده یاد را فراهم کنند و به دستگاه تهیدست چاپ بسپارند تا شاید ادای دینی بشود، هر چند دین هنرمند جماعت ادا شدنی نیست.
    د: مدتهاست که احمد عزیزی در برزخ میان مرگ و زندگی ، بدون دست و پا زدن، دست و پایی می زند خاموش و بزرگان و شاعران به ملاقات این خموش می روند...اما من برنمی تابم که به دیدار سایه شاعر دردمندی بروم که روزگاری از نزدیکترین دوستانم بوده است و هیچگاه جدایی میان ما فاصله نینداخته است. نمی شود آن همه شور و بیخودی و سرمستی را خاموش و سایهوار بر تخت افتاده دید. نه، من این احمد را نمی شناسم، احمدی را می شناسم که سال59، با چمدانی کوچک و پالتویی بلند، به روزنامه جمهوری آمد، شبانگاه و اندکی پس از هجوم نیروهای بعثی به خطه غرب. مرحوم مهدی خان عزیزی ناچار شده بود که از سر پل ذهاب به کرمانشاه کوچ کند. و احمد به سفارش حاج آقا معطری به روزنامه آمده بود. مهندس موسوی از احمد خوشش آمد و به من سفارش کرد که سخت هوای او را داشته باشم... راستی را که مهندس میر حسین موسوی که بر گردن همه ما حق دارد و به ویژه به گردن احمد که او را همپای حسن خادم از همگان عزیز تر می داشت. یعنی احمد از دست رفته است؟... نمی دانم مساعی پزشکان تا کجا موثر واقع می تواند شد. جانبخش و جان ستان حضرت حق است. شاید احمد دوباره شمع جمع باشد و شاید.... نمی دانم، خوش ندارم بر دوست شاعری  که لااقل هنوز کالبدش درمیان ماست بمویم، زیراحتی مرگ نیز از رخنه کردن در شاعران عاجز است. شاعران پیش از آنکه مرگ در آید، خود را به جاودانگی رسانده اند.
    ه : آواز گنجشکها؟ مگر اسکار برده است؟ تازه، اسکار هم که برده باشد کرای نمی کند که بر آنچه سال گذشته در باب شتر مرغهایش و سماع آنها نوشته ایم چیزی بیفزائیم. فقط میماند دعا کردن به مجیدی که البته دندمان نرم او را دعا میکنیم. چرا که اگر خدای ناکرده مجیدی فیلم نسازد سینمای فقیر و درمانده ما حسابی به پیسی می افتد.
    و :محمود درویش شاعر بلند آوازه فلسطینی مرد، لنین او را بیامرزاد. دیگر چه باید بگویم؟ شاعر خوبی بود؟ از شعرای متوسط الحال عرب معاصر عرب زبان بود و آنچه او را بزرگتر از حد خودش جلوه می داد، همراهی و همزبانی اش با جناح چپ الفتح یعنی دار و دسته جرج حبش بود و مسافرتهایی که به شوروی داشت و هیاهویی که اربابان پرولتاریا در باب او به راه انداختند. همانگونه که در باب ناظم حکمت ترک به راه انداخته بودند و ... در یک کلام این گونه شاعران درخشانی هستند که در آب و هوای شرق میوه غربی می دهند و آخر سر هم  هیچ و پوچ می شوند، به ویژه کمونیست هایشان که سنگ یک ایدئولوژی برباد رفته را به سینه می کوبند.
    ز: طاهره صفارزاده بنیانگذار اکسپرسیونیسم در شعر معاصر بود و شیوه ای ارائه کرد که هیچ آرایه ای لازم ندارد جز جانی متفکر و اندیشمندکه رای خود را در باب مسایل پیرامون خویش بیان کند. شعر صفار زاده در اوج خود شعری است اجتماعی و کاملا غیر شخصی که هیچ نشانی از منش فردی شاعر در آن به چشم نمی خورد، یکی دیگر از خدمات زندهیاد ترجمه قرآن به انگلیسی بود که در این باب باید کسانی اظهار رای کنند که هم در زبان عربی مبین صاحب تضلعند و هم در زبان غیر مبین انگلیسی که لسان الشیاطین است. حال در گذشت این زن فاضل و ادیب و شلعر مایه تاسف و تاثر همه اهل قلم است. یادش جاودان باد.
    ح :  من از اين که برای حضرت استاد دکتر رضا داوری مجلس بزرگداشت گرفته و ایشان را همچون ارنست کاسیرر، فیلسوف فرهنگ لقبدادهاند،بیخبرم. کشور ما سرزمینی است که مهمترین مجالس آن غالبا بی سرو صدابرگزار می شود و بی اهمیت ترین مسائل غوغا بر می انگیزد. به هر حال هر اندازه در تکریم و تعظیم دکتر داوری بکوشیم جا دارد اما تکریم و تعظیم به تنهایی راهی به هیچ دهی نمی برد. تکریم حقیقی دکتر داوری مطالعه آثار وی وسعی در فهم مطالبی است که مطرح می فرماید، البته فهم جامع اندیشه های این متفکر دشوار است. زیرا ایشان “فیلسوف فردا” ست. فردایی که نمیدانیم در آن چه وضعیتی خواهیم داشت و از حیث سیاسی و فرهنگی چه نسبتی به گذشته خود و جهان خواهیم داشت.  من این قدر میدانم که زبان و فرهنگ ما چندان عمر درازی نخواهد کرد و در زبان انگلیسی و فرهنگ غرب ... دلم نمی آید بگویم منحل خواهد شد! اما به هر حال وضعیت بغرنجی خواهیم داشت. ای کاش می توانستیم به سخن اهل تفکر گوش بسپاریم و چاره مشکلات خودرا از آنها بخواهیم. اما جان ما غفلت زده است. و گوشمان از پنبه شعار های سیاسی آکنده. مغلوب خوشبینی های بی اساسیم و خطر هایی را که در کمین ما هستند یا نمی بینیم یا آنها را سهل و ساده تلقی می کنیم. به هر حال من که خودرا شاگرد دکتر داوری می دانم هرگاه بشنوم برای او مجلس بزرگداشت گرفته اند خوشحال می شوم. اما خوشحالتر می شوم اگر ببینم مسائلی که ایشان مطرح کرده اند، جدی گرفته شده است.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه