پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان

  • کلمات کليدي :

  • بازار
  • حنا
  • داستان

  • علی پاک

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • به مجلس بیایید احساس فقر می‌کنید

  • سهم من

  • آرام باش

  • ابوذر

  • داستان سفیر پادشاه روم

  • داستان سفیر پادشاه روم

  • مطلب بعدي >   2303 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 8 : تاوان دموكراسي بيش از اندازه

    افسانه پرواز

    نه آقا خيلي وقت نبود كه ميشناختمش. يه چند مدتي بود ميآمد اين دور و بر و به اين و آن ميسپرد كه اگه كاري بود، بيخبرش نگذارند. پسر خوبي بود؛ از سيماش معلوم بود كه نان حلال خورده و سر سفرهي پدرش بزرگ شده... عرض ميكنم كه؛ آخرين بارهم كه ديدمش همين دو روز پيش بود. دم غروبي داشتم اين پارچهها را جا به جا ميكردم كه ديدم سلانه سلانه داره ميآد. وقتي ديد دارم نگاش ميكنم، آمد پيشم سلام و كرد و گفت: حاجي ميگفتي من ميرفتم اينها را برات ميآوردم!
    گفتم. با يه حالي اين حرف را زد كه دلم از بيخ كنده شد. بهش گفتم پسرجان اينها را باربري از تهران آورده، از اينجا كه نخريدم!
    همينطور زل زده بود به كارتنها و انگار اصلاً نشنيد چي گفتم. اين بود كه دستش را گرفتم و آوردم نشاندمش اينجا كنار خودم و بعد هم يك چاي براش ريختم. حواسش اما اينجا نبود. يك جوري بود. كمكم كنجكاو شدم بدانم چي شده. نميدانم؛ از قديم گفتن اين جور آدمها عيال خدا هستند. چاي را دادم دستش و گفتم تعريف كن ببينم احوالت را حمزه!
    چايي را يكدفعه گذاشت زمين و بلند شد راه افتاد طرف در. صداش كردم؛ چند بار پشت سر هم. التفات نكرد. دلم نيامد با اين حال رهاش كنم. زود بلند شدم رفتم از پشت سر گرفتمش و برش گرداندم. اصلاً يه حالي بود...نخير قربان. هيچ مقاومت و اين حرفها نكرد. آوردمش دوباره نشاندمش اينجا. گفتم بگو پسرجان ببينم چه مرگته آخه. برگشت نگاهش را دوخت تو چشمهام و پرسيد: از تهران آوردنش؟
    حيرتم برد؛ اما دلش نشكستم و گفتم آره؛ از يك هفته پيش قرار بود بيارن. اما آنقدر امروز فردا كردن تا بالاخره سر ظهري آمد رسيد. گفت: خواهرم را هم بايد ميبرديم تهران!
    گفتم خب، به سلامتي؛ براي چي؟
    پرسيد: حاجي آدم حنا بخوره، چهش ميشه؟
    والله همينطور موندم؛ اولين بار بود تو عمرم ميشنيدم كه يك نفر از خوردن حنا دم ميزنه... حالا دارم عرض ميكنم. بهش گفتم نميدانم پسرجان. تا حالا نديدم كسي حنا بخورد.
    يك دفعه نه گذاشت و نه برداشت، درآمد گفت: خواهرم چند وقت پيش نصف يه كيسه حنا را قاطي آب خورده!
    همينطور متحير نگاهش ميكردم. او هم انگار نه انگار كه دارد چيز غريبي تعريف ميكند. نه بگي هيجاني، نه بگي ناراحتياي. صورتش سفت بود و نگاهش خشك. ديدم اينطور نميشود. بلند شدم ليوان چاي خودم را بردم زير شير شستم و براش آب آوردم. آب را خورد و ليوان را عوض اينكه بگذارد روي ميز، داد دست من. پرسيدم كيسهي حنا را خورده كه چي بشه حمزه؟
    نگاهش دوباره رفته بود به بارهاي تازه. جوابم را نداد.  سؤالم را تكرار كردم و اضافه كردم حالا حالش خوبه؟...بله؛ اگه اجازه بديد اين را هم عرض ميكنم. باز جوابم را نداد. در اينجا يكي دو تا مشتري آمدند داخل كه عذر خواستم و ردشان كردم. اينقدر حال اين بچه بد بود كه باور كنيد اگه لازم بود همان دم در دكان را ميبستم و ميبردمش بلكه به يه ساماني برسانمش. فكري كردم و براي اينكه به زبانش بياورم، بهش گفتم اگه الآن پول ميخواي، بگو! چه قدر ميخواي؟ بگو حمزه جان. برگشت نگاهم كرد. گفتم بگو!
    گفت: حال خواهرم خيلي خرابه حاجي. ميخواستم ببرمش تهران.
    پرسيدم خواهرت مگه حالا كجاست؟
    گفت: تو خونهاش.
    پرسيدم يعني شوهر داره؟
    گفت: شوهرش معتاده. نميدونم كجاست. وقتي حنا ميخورده پسرش هم پيشش بوده.
    ديگه داشتم كلافه ميشدم. گفتم درست تعريف كن ببينم چه بلايي سرش اومده...عرض ميكنم...بله...بله...جان؟ نخير. خوبم... همون آب شير خوبه دستت درد نكنه...خير امواتت... خب ديگه... بشر جايزالخطاست. نخير، نخير؛ عرض ميكنم. والله اگه آدم از نتيجهي كارهاش خبر ميداشت كه دنيا يه جور ديگه ميگذشت. بله، درآمد گفت كه: حاجي چند روز پيش با اينكه ميدونستي من دنبال كار هستم، كارت را دادي به دو نفر ديگه.
    خب، من هم نگاه به قد و قوارهاش كرده بودم اين كار را كردم. مگه آخه چقدر سن داشت، بالاي بالاش، سيزده چهارده سال.بيشتر كه نداشت. در جوابش گفتم آخه تو از پس اون كار برنميآمدي.
    هيچي ديگه؛ بزرگواري كرد و پي حرفش را نگرفت. ولي حقِّ خدائيش هم مرد جا به جا كردن اون بارها نبود...چشم، عرض ميكنم. بهش گفتم ولي تا نگي چي شده، نميذارم از اينجا بري!
    يكدفعه گريهاش گرفت و انگار بغضش تركيد. همهي آن سردي چشمها و سختي چهرهاش يكباره درهم شكست و شد باز همان پسرك هميشهگي كه صبح تا شب بازار را گز ميكرد بلكه يكي پيدا بشه و يك كاري بهش بده. چرخيدم رو به روش و از شانههاش گرفتم. گفتم پسرجان اگه بگي چي شده، هر كمكي از دستم بربياد براتون انجام ميدم.
    طفلك ولي نميتونست جلوي گريهاش را بگيره. اين بود كه گذاشتم راحت گريهاش را كرد تا وقتي كميآرام شد. بهش گفتم حالا تعريف كن!
    ديگه بدون اينكه حاشيه برود، شروع كرد. گفت: خواهرميه پسر داره چهار سالشه اما تازگيها باز حامله شده بود؛ من نميدونستم. بعد از اينكه حنا خورد فهميدم. از دعواي شوهرش كه داشت سرش داد ميزد، حاليم شد. بيچاره خواهرم براي اينكه با اين وضع زندگيش نميخواست دوباره بچهدار بشه. چون دكترها قبول نميكنند بچهاش را بيندازند، به سفارش يكي از زنهاي همسايهشون، نصف يك كيسهي حنا را قاطي آب ميكنه و ميخوره بلكه بچهاش بيفته.
    پرسيدم حالا چي شده؟
    گفت: حالا ديگه بچه نيست اما نميدانم چه مريضياي گرفته كه تمام تنش باد كرده. اينقدر باد كرده كه هيكلش چند برابر قبل شده.
    خب، ديگه. از دكتر و دوا و درمون پرسيدم و اينكه خواهرش حالا كجاست و ميخوان چه كار كنند. گفت: خواهرم خوابيده خونه. دكترها ميگن بايد ببريدش تهران. خرجش خيلي زياده. حالش خوب نيست؛ خيلي باد كرده. نفسش ديگه بالا نميآد!
    بله؛...عرض ميكنم. ميخوام همين را بگم. اما همهي اينها را گفتم تا برسم به اينجا؛ اتفاقي كه نه شما و نه هيچ كس ديگر باورنميكند. حق هم داريد. از اينجا هم كه رفتيد بيرون، ميتوانيد به همه اعلام كنيد كه حاج بهرام ديوانه شده و دارد پرت و پلا ميگويد... نه، نه؛ بگيد هم اصلاً مهم نيست. چون من چيزي را كه با دو چشمم ديدم به شما ميگويم و برايم مهم نيست كه شما باورش كنيد يا نه. من آنچه را ديدهام ميگويم و شما هم آنچه را فكر ميكنيد درسته، بگيد و انجام بديد. خب، من داستان را كه شنيدم، نميدانم... نه، نه، مهم نيست. گريه هم يه جور آرام كننده است ديگه... بله، من داستان را كه شنيدم، يك دفعه نميدانم چطور شد كه به فكرم رسيد شايد اين بچه، اين پسري كه چند مدتي بود با دو چشمم ميديدم كه چقدر زلال است و صاف است؛ به فكرم رسيد شايد داره دروغ سر هم ميكنه و فيلم بازي ميكنه كه من را سر كيسه كنه. اين بود كه برگشتم بهش گفتم حالا اگه راست ميگي؛ بگو ببينم يعني اين همه جا كه قراره از آدمهايي مثل خواهر تو و بچههاش نگهداري و حمايت كنند، از ماجرا خبر ندارند؟
    طفلك خيلي معصومانه – حالا البته ميفهمم - برگشت و گفت: چي؟ كجا؟
    زل زدم توي چشمهاش تا ببينم وقتي كلمهها از دهانم خارج ميشوند، چه عكسالعملي دارند. گفتم مثلاً همين كميتهي امداد؛ نميدانم بهزيستي يا مثلاَ...
     اينجا بود كه بلند شد. گريهاش گرفته بود باز. گفتم چي شد پس؛ كجا؟
     گفت: بايد برم پيش خواهرم.
     دستش را گرفتم كه نگهش دارم و يك جورهايي هم دلم گواهي ميداد كه كار ناصوابي كردهام و حرفهاي بيربطي زدهام؛ دستش را كه گرفتم، عين يك ماهي، درست عين يك ماهي ليز از دستم ليز خورد و بيرون رفت. يك لحظه ماتم برد كه يعني چه؟ پريد جلو و صداش زدم حمزه! اين بار هر دو دستم را انداختم تا دو دستش را بگيرم اما در جا خشكم زد. پسرك يكباره از زمين كنده شد و آرام آرام رفت هوا. چرخي زير سقف زد و بعد همانطور توي هوا رفت طرف در. من هي ميخواستم داد بزنم و صداش كنم يا از ديگران كمك بخوام، اما نميشد. عين وقتهايي شده بودم كه توي خواب هستم و هي ميخواهم از يك حادثهي خيلي بد فرار كنم و نميشود. پسرك همينطور توي هوا رفت طرف در و بعد در يك چشم به هم زدن نيست شد؛ نيست. من نميدونم اين را چطور بگم كه شما باور كنيد؛ يا چطور بگم كه اين ملت باور كنن. تو اين دو روز من هنوزنتوانستهام پا از اين مغازه بيرون بگذارم. من الان نميدانم شما داريد درست ميگيد كه خواهرش هم مرده يا نه، فقط داريد من را امتحان ميكنيد. نميدانم... نميدانم... شايد هم همهاش يك خوابه... ولي هرچي هست دلم خيلي تنگه، خيلي گرفته است. دلم ميخواد همهاش گريه كنم. داد بزنم. نميدونم ميخوايد باور كنيد ميخوايد نكنيد اما حمزه يكدفعه از زمين كند و رفت تو هوا. بعد يكدفعه نيست شد... من ميدانستم باور نميكنيد... من آنجا هم چيزي بيش از ايننندارم كه بگم... كلانتري كه جاي خودش... هرجاي ديگه هم ببريد من همين را ميگم. ميگم حمزه پر زد رفت... از دست ما پر زد رفت... از دست ما...

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه