پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان

  • کلمات کليدي :

  • داستان

  • زکریا تامر

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   559 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 18 : قرائت دینی از عدالت یا قرائت عادلانه از دین؟

    فروشگاه عربی

    زکریا تامر (سوریه )

    جورابهای آقای پریشان‌فكر عصیانگر، پاره پوره و سوراخ سوراخ و خجالت‌آور شده بود. برای خرید جوراب تازه هنگام پیاده‌روی در خیابان وارد اولین فروشگاه شد. فروشگاه بزرگی بود، اما آقای پریشان‌فكر عصیانگر با دیدن قفسه‌های خالی خشكش زد. اجناس كه معمولاً در فروشگاههای دیگر وجود داشت، در اینجا نبود.
    نه كفش بود نه جورابی و نه عطر و نه اثاثیه و نه تلویزیون و نه وسایل آشپزخانه. در جایش میخكوب شد و هاج و واج با نگاه عاقل اندر سفیه به اطراف خود خیره شد. یكی از شاگردهای چاق و قدكوتاه فروشگاه او را دید.
    چهره‌ای مهربان و همیشه خندان داشت. با گامهایی سریع به آقای پریشان‌فكر عصیانگر نزدیك شد و مثل یك دوست چندساله به او گفت:
    «این یك موضوع معمولی است. نباید به چشمانت شك كنی. هر كس كه بار اول وارد فروشگاه ما می‌شود، مثل تو رفتار می‌كند. فروشگاه ما مثل دیگر فروشگاهها نیست. ما در این فرشگاه چیزهایی را می‌فروشیم كه در فروشگاههای دیگر نمی‌فروشند. این از امتیازات فروشگاه ماست. و همین باعث شهرت ما و اطمینان مشتریان به ما شده است.
    هیچ‌كدام از مشتریها حتی یك بار هم در اعتماد به ما شك نمی‌كنند. ما همه‌چیز داریم و اگر پول كافی داشته باشی، همه چیز برای فروش موجود است. قیمتها هم عادلانه است.
    می‌توانی بدون هیچ فشاری دو ساله قسط آنها را پرداخت كنی.»
    آقای پریشان‌فكر عصیانگر گفت: «چه چیزهایی می‌فروشید؟»
    شاگرد پاسخ داد: «همه‌چیز برای فروش داریم: شاهنشاهان... شاهزادگان... فرماندهان... كشورها... دریاها... مردان... بچه‌ها... ، رودخانه‌ها... همچنین رؤسای جمهور، وزارتخانه‌ها، وزراء و نمایندگان مجلس و مجموعه‌ای خانم برای سلیقه‌های مختلف...»
    شاگرد درحالی‌كه به مردی عبوس اشاره می‌كرد، گفت: «به این مرد نگاه كن! فرمانداری است كه او را می‌فروشیم.
    شورشی‌ترین مردم را می‌تواند سركوب كند و جزو گله‌ها و خرگوشها بفروشد. به این شاهزاده نگاه كن! اگر او را بخری و شرایط مناسبی برایش فراهم كنی، می‌تواند هر ن‍ُه ماه یك شاهزاده تازه به تو تحویل بدهد. نمی‌بینی چه كالای كمیابی است؟ یك شاهزاده می‌خری و پس از چند سال مجموعه‌ای از شاهزاده‌های پسر و دختر خواهی داشت كه با فروختن آنها سود غیر قابل باوری به چنگ می‌آوری.
    به این شاهنشاه ق‍َد‌َر قدرت نگاه كن! می‌خواهی او را بخری؟ چه ابهتی! شكوه و عظمت را با خود یدك می‌كشد. اگر روی پادشاهی بنشیند و جهانگردان خارجی برای دیدنش بیایند، می‌توانی پول پارو كنی.»
    شاگرد فروشگاه به نقشه بزرگی كه از دیوار آویزان بود، اشاره كرد و گفت: «این كشورها آماده فروشند. هم خاكشان هم مردمشان. پول كافی بده و مالك آنها بشو. هیچ‌كس بدون اجازه تو ن‍َف‍َس هم نمی‌تواند بكشد.»
    شاگرد با دستش اشاره به تصویر رنگی دریایی كرد و گفت: «این دریا آماده فروش است. همه ماهیانش مال تو می‌شود. هیچ كشتی بدون پرداخت پولی كه تو می‌خواهی، نمی‌تواند از آن عبور كند. جای تردید نیست كه خرید این دریا سود تضمینی است.»
    شاگرد به مرد چاقی اشاره كرد و گفت: «به تو نصیحت می‌كنم این شاهزاده را نخری. نه دست از خوردن می‌كشد نه به كمتر از غذاهای گران‌قیمت راضی می‌شود. خرجش سنگین است و پولی كه بابت خرید او بدهی، برنمی‌گردد.»
    شاگرد فروشگاه متوجه شد یكی از مشتریان به او اشاره می‌كند و از وی می‌خواهد نزد او برود، برای همین به آقای پریشان‌فكر عصیانگر گفت: «ببخشید! یك دقیقه به من مهلت بده. این آقا از مشتریان قدیمی ماست... میلیونری است كه پول برایش اسباب بازی است.»
    شاگرد با شتاب به طرف مشتری دوید و با او حرف زد. بعد با چهره‌ای برافروخته پیش آقای پریشان‌فكر آمد و به او گفت: «یك فرصت استثنایی برایت پیش آمده، این میلیونر با اولین نگاه از تو خوشش آمده و دلش می‌خواهد تو را بخرد. هر چه بگویی قبول است.»
    آقای پریشان‌فكر عصیانگر پرسید: «خب می‌خواهد با من چه‌كار كند؟» شاگرد خندید و گفت: «سؤال عجیبی می‌پرسی. وقتی نان می‌خری، نان از تو می‌پرسد می‌خواهی با او چه‌كار كنی و برایت شرط می‌گذارد؟ چرا مرددی؟ دلم می‌خواهد آدمی مثل او پیدا شود و مرا بخرد.»
    آقای پریشان‌فكر پرسید: «یعنی من خرید و فروش می‌شوم؟»
    شاگرد گفت: «خیلی عجله نكن. به فكر سودت باش. پولت را می‌گذاری توی بانك و هر ساله بانك سود سپرده‌ات را می‌دهد. بعد از چند سال می‌بینی كه جزء پولدارها شده‌ای. آقای پریشان‌فكر پرسید: «چند سال باید مال او باشم؟»
    شاگرد پاسخ داد: و این موضوعی است كه قبل از اتمام معامله باید درباره‌اش به توافق برسید. فكر می‌كنم می‌خواهد مدت ده سال تو را بخرد. الان چند ساله‌ای؟ سی سال یا یك خرده بالا و پایین. فكرش را بكن. بعد از ده سال می‌شوی چهل ساله. برمی‌گردی، آن هم با سرمایه‌ای كه به تو این امكان را می‌دهد بازنشسته شوی و راحت زندگی كنی. اجازه بده فضول باشم و در مسائل شخصی‌ات دخالت كنم. چه كاره‌ای؟»
    ـ كارمند یكی از ادارات دولتی هستم.
    ـ یعنی در ماه سی روز كار می‌كنی و هر روز دست كم هشت ساعت و مدیرهای مافوقت ازت راضی نیستند و مدام توبیخت می‌كنند، و از حقوقت كسر می‌كنند. یك‌جوری از بالا نگاهت می‌كنند كه انگار به مگس نگاه می‌كنند. آخر برج هم حقوقی بهت می‌دهند كه شكمت را هم سیر نمی‌كند.
    ـ من فارغ‌التحصیل دانشگاهم و در دوران تحصیل یك سر و گردن از دیگر دانشجوها بالاتر بودم.
    ـ بله، می‌دانم، فارغ‌التحصیلان دانشگاهها تابستانها خربزه می‌فروشند و زمستانها لبو. بگو ببینم زن داری؟
    ـ نه، مجردم.
    ـ عاشق كسی هستی؟
    ـ نه.
    ـ پس عقلت را به كار بینداز. زندگی‌ات آن‌قدر ارزش ندارد كه برایش حرص بزنی. اگر قبول كنی كه خودت را بفروشی، همه مسئولیتها از دوشت برداشته می‌شود و راحت می‌شوی. یك نفر پیدا شده كه مجانی مخارجت را می‌دهد. فقط باید هر چه می‌گوید انجام بدهی.
    ـ از من چه چیزی می‌خواهد؟
    ـ در فروشگاه ما مرسوم نیست از مشتری بپرسند با كالایی كه می‌خرد چه‌كار می‌كند. اما مطمئناً از تو نمی‌خواهد تا كره ماه پیاده بروی...
    ـ از این معادله چه سودی به فروشگاه شما می‌رسد؟
    ـ ما چند درصدی حق دلالی می‌گیریم.
    وقتی مرد پولدار پول آقای پریشان‌فكر عصیانگر را پرداخت و فروشگاه را ترك كرد، آقای پریشان‌فكر عصیانگر با سری خمیده پشت سرش می‌رفت. پاهایش می‌لرزید. بالاخره هم جورابهای تازه‌ای را كه احتیاج داشت، نخریده بود.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره