پيشرفته
 

موضوعات :

  • حوزه مدیریت فرهنگی
  • جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی

  • کلمات کليدي :

  • آرمان گرایی

  • نعمت الله سعيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • قهر کرد و رفت!

  • هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

  • جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • جنگ خياباني فرهنگي!

  • مطلب بعدي >   942 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 18 : قرائت دینی از عدالت یا قرائت عادلانه از دین؟

    فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

    نعمت‌الله‌ سعیدی
        

     

    یكی ‌بود یكی ‌نبود. در زمانهای قدیم، آن وقتها كه تازه داشتند این گنبد كبود را رنگ می‌زدند، پادشاهی بود كه ابر از مرزهای سلطنتش بیرون نمی‌رفت. این پادشاه شاهزاده‌ای داشت. به تمام ابواب جمعی دربار، از وزرا و امرا گرفته تا كاتب وقایع اتفاقیه و نوكر و كلفتها، دستور داده‌ بود كه از شیر‌ مرغ تا جان آدمیزاد،‌ هر چه را كه شاهزاده هوس كرده باشد، برایش فی‌الفور مهیا كنند. اوضاع همین جور بود و بود تا یك روز جمعی از بزرگان دربار به نزد پادشاه آمدند (از همانهایی كه كلاههای بلند و ریشهای دراز و كمر‌بند‌های زرین و ... دارند) و پس از بوسیدن زمین ادب عرضه داشتند:
    سلطان به سلامت باد! ما اهالی ملك و مملكت تا آنجا كه از دستمان بر‌می‌آمده است در اجرای اوامر ملوكانه و انجام مراتب خدمت و فرمانبرداری، مبنی بر مهیا كردن جمیع وسایل آسایش و آرامش و برآوردن امیال و خواهشهای و‌لیعهد، كوتاهی نكرده و نخواهیم كردن. اما دریغا كه جناب ولیعهد قدر این نعمت ندانسته‌اند و دیگر نمی‌دانند چه می‌خواهند و چه بخواهند. بام تا شام بهانه می‌گیرند و اوامر گوناگون می‌فرمایند. شیر مرغ می‌آوریم، می‌فرمایند سرشیر آن پر‌چرب است؛ جان ‌آدمیزاد می‌آوریم، می‌گویند، لئیم است و غیر‌ قابل هضم! گاه نیمه شبان بانگ بر‌می‌آورند كه فی‌المثال، مرا كباب طوطی یا ققنوس كنتاكی ‌بیاورید؛ از همین طوطیان شكر‌شكن شیرین‌گفتار و ققنوسهای آتش‌آشیان. راویان اخبار و ناقلان آثار می‌گویند، حتی به ما هم گیر ‌می‌دهد و مثلاً می‌گوید، شما رانت‌خوارید و قلم به مزد! تابستان فالوده برف می‌خواهند و زمستان هندوانه درختی! اما دیگر لب به چیزی نمی‌زنند و به اندك بهانه‌ای لگد می‌زنند زیر ظروف غذا. وسواس پیدا كرده‌اند و همه چاكران را به عاص آورده‌اند و ... از این جور حرفها‌. و امر، امر شماست! (بعد وزیر سرش را به گوش پادشاه نزدیك می‌كند و ادامه می‌دهد:)
    والاحضرتا! جسارت است. اما چند روزی است كه جناب ولیعهد لباس هم تن نكرده و لخت و عور در قصر آمد و شد می‌فرمایند و ... عذر می‌خواهم ... در انظار عموم به اجابت مزاج می‌نشینند! به همین جهت است اگر این روزها ایشان را به محضر حضور نمی‌آوریم و...
    پادشاه نگاهی متعجب و خشماگین به بیخ گوش خویش، یعنی همان ‌جایی كه چهره شرمسار وزیر قرار داشته، می‌اندازد و با بلند كردن یك دستش اشاره می‌كند كه كافی است!
    مدتی تمامی دربار در بهت و سكوتی سهمگین فرو می‌رود. پس ناگهان می‌فرماید: این احمق را تقصیری نیست، چرا كه: ناز‌پرورد تنعم نبرد راه به دوست/ عاشقی شیوه رندان بلاكش باشد. ما ملك و مملكت را به شمشیر و تدبیر خویش گرفته و سامان داده‌ایم. اما این ولیعهد و جانشین ما از روزی كه چشم باز كرده، فقط همین دربار و درگاه را دیده‌. قدر این نعمت و قدرت را كه نمی‌داند، هیچ، اصلاً «هر» را از «بر» تشخیص نمی‌دهد و فردا نمی‌تواند بر تخت ما جلوس كند. وقتی خودش نمی‌داند از دنیا چه می‌خواهد، فردا چطور می‌تواند بفهمد كه رعایای ما چه می‌خواهند و چگونه باید امورات م‍ُلك را تدبیر كرد؟ از قدیم گفته‌اند یا اصلاً اگر نگفته‌اند، حالا خودمان می‌گوییم كه‌: قدر نعمت كسی داند كه به مصیبتی دچار آید...جمعی از شما با او به بهانه شكار در نخچیرگاه همراه شوید! به یكی از دورترین نقاط بروید. یعنی تا آنجا كه اسبهایتان می‌توانند بتازند و از قصر دور شوند، بتازید! بعد در همان جا اطراق كنید و دارویی خواب‌آور به ولیعهد بخورانید. وقتی او به خواب عمیق فرو رفت بند و بساطتان را جمع كنید و آنجا را ترك كنید. فقط یك نفرتان پشت تپه‌ای ـ بوته‌ای پنهان شود و از دور مواظب باشد. این كارها را كه كردید باز گردید و مرا خبر دهید.

    ***

    بازگشتند و به پادشاه گفتند:... كم كم اثر داروی خواب‌آور از بین می‌رفت. شاهزاده چشمهایش را باز كرد. احساس عجیبی داشت. احساس غربت و دلهره. تا به حال هیچ‌وقت چنین ترس و اضطرابی را تجربه نكرده بود. خمیازه بلندی كشید و شروع به كش و قوس دادن عضلات دستها و كتفش كرد، زیر لب خواب‌آلود گفت: «اینجا چرا این‌قدر گرمه»؟ كمی بلند‌تر ادامه داد: « كجایید بی‌شعورها؟»
    هیچ جوابی نشنید مگر زوزه بادی گرم و نفس‌گیر. داد زد: «گفتم كدام گوری هستید؟ كسی یك لیوان شربتی، چیزی بیاره، گلوم خشك شده!» باز هم جوابی نبود. كویر بود و تا چشم كار می‌كرد خاك و خس و خاشاك. كویر! این نفرین‌ آسمان...
    پادشاه چشم‌غر‌ّ‌ه‌ای رفت و گفت: پدر‌سوخته‌ها! یك ساعت نیست از دربار دور شده‌اید. این چه طرز حرف زدن است؟ ... زهرمار! برای من نثر مدرن بلغور می‌كنید؟! مثل آدم حرف بزنید ببینم چه اتفاقی افتاد؟...
    و چون شاهزاده چشم بگشود و خبری از غلامان نبود ... رفت و رفت، تا به روستایی رسید. در راه هر كه را می‌دید، دستوری می‌داد و چیزی می‌خواست. اما جماعت فقط چون بزغاله‌ای به او چشم می‌دوختندی و هاج و واج نگاهش می‌كردندی (كه این یارو چرا این جوری است؟) چون به اهل ده برآمد، زبان به دشنام خلق گشود و اوامر گوناگون فرمود. كه اگر اجابت امر مرا نكنید، آن چنان پدری از شما جماعت در بیاورم كه مرغان هوا بر سرتان فضله بریزند و ماهیان دریا، دریا را به رویتان قی كنند! برخی از جماعت همچنان به دیده تعجب بر او خیره بودندی. به برخی دیگر برخورد و بر سر شاهزاده ریختند و تا آنجا كه جا داشت سیاستش كردند (یعنی با مشت و لگد به جانش افتادند ـ این را وزیر ارشاد به سلطان گفت.). ‌برخی دیگر دست بر شكمهایشان نهادند و حالا نخند و كی بخند (فكر می‌كردند شاهزاده دیوانه است‌ ـ این را وزیر را‌ه و ترابری، در دلش گفت). كودكان هم هلهله و شادی كردند و در پی شاهزاده ـ‌ به خیال اینكه سودا‌زده‌ای مجنون است و از زنجیر گریخته ـ‌ به راه افتادند و ... جانتان بالا بیاید! اصل مطلب را بگویید! (این را سلطان داد زد.)...
    كه شاهزاده به جز كاخ را نمی‌دانست
    و فرق موی سر و شاخ را نمی‌دانست....
    نخست امر، سپس گریه كرد شه‌زاده
    و خلق گفتند: ‌شاید ز بام افتاده!...
    و شاهزاده همی امر و نهی می‌فرمود:
    كه راه باز كنید و نهید سر به سجود
    چرا قصیده مدحی ز ما نمی‌خوانید؟
    چرا شماره كفش مرا نمی‌دانید؟
    من از سپهر برنیم نه از حضیض زمین
    منم نهایت اقبالتان ... لگد نزنین!...
    چرا به من كه منم، نان نمی‌دهید امروز؟
    به امر من كه منم، جان نمی‌دهید امروز
    منم كه گر ز غم نان به آسمان بپرم
    فرشته هم نرسد آن زمان به گرد پرم
    فرشته عالم عقل است، عقل عالم نیست
    فرشته عشق نداند، فرشته آدم نیست ...
    اینها را شاهزاده ما گفته؟ مگر نگفتم مواظب باشید با دسته بیل نكوبند روی ملاجش؟! (اینها را سلطان گفت و وزیر پاسخ داد:) و هیچ ناشری برای چاپ آنها اصرار نكرده! اما می‌گویند پیرمردی جهان‌دیده و حكیم، اما حسود و بدذات، با دیدن حالات شاهزاده از قضیه بو برده‌؛ فهمیده كه ایشان از بزرگان است و كم كم با او طرح دوستی ریخته. قربان! این پیرمرد همان وزیر «‌انرژی و آتش» چند سال پیش است كه حضرت‌عالی به خاطر بی‌احترامی به ولیعهد از دربار اخراج و تبعیدش فرمودید. گویا قصد انتقام دارد. (سلطان گفت) پس این‌طور! اشكالی ندارد. شما كارتان نباشد. من چیزی را می‌دانم كه شما نمی‌دانید. همچنان از دور مواظبش باشید. هر چند وقت یك‌بار، یك نفر از شما به سراغ او برود و كمكش كند. تمام كارها و اعمال و رفتار او را نیز زیر‌ نظر داشته باشید و مو به مو بنویسید و گزارش بدهید. بگذارید حسابی سختی بكشد، تا قدر این ناز و نعمت دربار ما را بداند. شاید آدم شود و برگردد...

    ***

    حالا حكایت ماست. بلا تشبیه، آن پادشاه حضرت باری‌ تعالی است و آن دربار، بهشت برین و آن درباریان ملائكه و ... آن شاهزاده تبعیدی، هر یك از ما! و آن پیرمرد حكیم، آن وزیر انرژی و آتش و دنیا، آن... شیطان است، و آنها كه همیشه مراقب ما هستند و از همه كارهایمان گزارش می‌نویسند، ملائكه سمت راست و چپ هستند و آن درباریان كه از طرف سلطان، هر چند وقت یك‌بار می‌آیند، یك‌صد و بیست و چهار هزار پیغمبر الهی‌اند.
    آدمیزاد كوتاه می‌آید: وگرنه همه‌ دنیا را هم كه داشته باشد، باز هم خواستنش تمامی ندارد. هر كسی «میلیاردر» می‌شود، تازه می‌فهمد چقدر گداست. تمام زمین و زمان یك لقمه چپ حد‌ّ حقیقی اشتهای آدم نیست. لحظه‌ها مدام می‌گذرند، باد می‌گذرد، ابر می‌گذرد، ماه و خورشید و آسمان می‌گذرند، آب چشمه و رودخانه می‌گذرد، اصلاً «جهان» از جهش و جهیدن می‌آید. یعنی اینجا همه چیز روان و جهان و جهنده است. هیچ چیز این دنیا ماندگار نیست و برای ماندن نیست.

    ***

    هر آدمی یك شاهزاده است. شاهزاده‌ای تبعیدی از بهشت. وگرنه چرا آدمها این‌قدر ناراحت‌اند؟ چرا این‌قدر عجله دارند؟ چرا این‌قدر دل‌نازكیم؟ چرا فكر می‌كنیم این‌جور‌ حرفها عرفانی و عارفانه است؟ (عرفانی در اینجا به معنای «كشك») مگر این را تجربه ثابت نمی‌كند؟ الآن به مردم خودمان دقت كنید! اینكه می‌خواهند «دولت‌» نیست... كلفت می‌خواهند! غلام حلقه به گوش می‌خواهند‌ ـ نه رئیس جمهور. آن هم غلامی كه حقوق نگیرد، بلكه حقوق هم بدهد. هم شكممان را سیر كند هم برایمان نی بزند و آواز هم بخواند و بلكه حركات موزونی هم اگر بلد بود و انجام داد، بد نیست.
    به راستی ما آمده‌ایم به دنیا چه كار كنیم؟ آن شاهزاده را چرا به روستا فرستادند و رهایش كردند؟
    اگر تمثیل ما درست باشد، آمده‌ایم كه اولا‌ً «ادب» بیاموزیم. فردا حوری و غلمان و میوه‌های بهشتی و ... اینها را دیدیم، چشم در‌نیاوریم! آدم برای خوردن شام و موز و كیوی به میهمانی نمی‌رود. مهم صاحبخانه است. مهم خودِ خود اوست. گپ زدنِ با اوست. حرف زدن با اوست. یك گل را كه می‌بینی، زیباییها و طراوت آن را كه حس می‌كنی، ‌دوست داری با كسی از آن گ‍ُل حرف بزنی. دوست داری با كسی بگویی كه ببین! آسمان شب چقدر قشنگ است! ماه چقدر زیباست! این آسمان لایتنا‌هی چقدر عظمت دارد!... اگر كسی نباشد كه اینها را به او بگویی، گل چه زیبایی‌ای دارد؟ آسمان به چه درد می‌خورد؟‌ همین كه می‌فهمی گل زیباست، یعنی تنها نیستی؛ یعنی داری با كسی حرف می‌زنی. خداوند به ما اسماء را آموخته، حرف ‌زدن را آموخته، ‌كه با او دمخور شویم. خدا گنجی پنهان بود كه دوست داشته شناخته شود. نمی‌دانیم دقیقاً قضیه چیست. اما آدم هر وقت تنها باشد به فكر و خیال می‌پردازد. عطار (رحمه‌ا... ‌علیه) می‌گوید،‌ خدا هم تنهاست. او هم دارد با خودش حرف می‌زند. ما فكر و خیال خداوندیم. البته خیالات ما فقط خیالات است. اما نعوذاً با...، خیالات خداوند همین جهان واقعی است. اصلاً واقعی و غیر‌واقعی چیز‌هایی است كه خداوند خلق كرده. خود این مفاهیم را می‌گویم. همین مفهوم را كه می‌گوییم «‌خدا وجود دارد»‌، آفریده خداوند است. پیش از اینها اصلاً پیش و پسی وجود نداشته... انسان موجودی است «‌ناطق». فكر كردن یك جور حرف زدن است. خیال كردن یك جور حرف‌ زدن است. دیدن، شنیدن، بوییدن، لمس‌ كردن یك جور حرف زدن‌ است. «انسان» چیزی نیست به غیر از همین «حرف ‌زدن». خُب! با چه كسی حرف می‌زنیم؟ اگر كسی ما را نبیند، نشنود، هستی و نیستی ما چه فرقی با هم دارد؟ بگذریم. آدم آمده است ادب شود. ادب شود كه با خداوند، مؤدب صحبت كند. هی غ‍ُرغر نكند. اراجیف نگوید. هر چه گفتند، بگوید «چشم» (البته «چشب» بهتر است) در قیامت به گناهكار فاسدی می‌گویند برو به جهنم! می‌گوید: چشم. خداوند می‌گوید، ببریدش بهشت. چون گفت: چشم. شما بگویید «چشم»، خداوند كه نامهربان نیست. نعوذا‌ً با... عقده‌ای و كینه‌ای هم نیست. رحمتش هم آن‌قدر هست كه تمام گناهان اول و آخر خلقت را در یك لحظه ببخشد. چرا آدم را ببرد به جهنم؟ اما ما چشم گفتن را بلد نیستیم. تا اینكه فرشتگان عذاب (‌بلكه به روایتی، خود حضرت حق) موی جلوی پیشانی آدم را بگیرند و بگویند: مگر فكر كرده‌ای چه هستی؟ آن وقت چشم‌ گفتن به چه دردی می‌خورد؟ این‌همه سال، این‌همه روز یك بار نگفته‌ایم: چشم. یك بار نفهمیده‌ایم خداوند بدِ كسی را نمی‌خواهد. هم همه‌جوره مهربان است، هم قادر و توانا. می‌فرماید (به نقل از روایتی از حضرت امیر(ع)): «ای بنده من! همه جهان را آفریدم برای تو، و تو را آفریدم برای خودم. از من فرار نكن! ای بنده من! تو مرا عبادت و طاعت كن،‌ من رزق و روزی تو را می‌رسانم. اگر تخلف كردی در عبادت من، من تخلف نمی‌كنم در روزی دادن به تو.»
    پس اگر جایی بی‌عدالتی دیدی مبارزه كن! بگو، چشم. نترس كه زیر آبت را بزنند. رئیس اداره تو خودش روزی‌خور من است. آن‌وقت نه اینكه از یارو كینه داشته باشی. دلسوزانه از ظلم او جلوگیری كن. این منتقدان جامعه ما اگر دلسوزانه حرف بزنند این جور داد و قال بازی راه نمی‌افتد. دلسوزانه بگو، آقا این اقتصاد خصوصی و خصوصی‌سازیها مسخره‌بازی شده! یك شركت صوری درست می‌كنند و به همان شكل دولتی سازمانها را اداره می‌كنند. فقط اعصاب آن كارمند بیچاره را خرد می‌كنند كه هر شش ماه یك‌بار باید تجدید قرار‌داد كند. هر شش ماه یك‌بار گوشت تنش بریزد كه آینده شغلی‌اش چه ‌می‌شود؟ این كارمند شاهزاده است؛ خلیفه خداوند است. كرامت دارد؛ احترام دارد. نه اینكه تو زور بزنی و محترمانه برخورد كنی؛ اصلاً یارو قابل احترام است. خداوندِ بزرگ او را آفریده است. بزرگ، بزرگ می‌آفریند. بزرگ او را آفریده و بزرگ آفریده. هیچ‌كدام از ما هم بنا نیست هفتاد‌، هشتاد سال بیشتر در این دنیا بمانیم. همگی دیر یا زود می‌میریم‌. جزء امت مسلمان هم كه هستیم. این چند روز دنیا یك لقمه نان گیر می‌آوریم و با هم می‌خوریم. الحمدا... نفت كه داریم. می‌فروشیم و با احترام به هم، با محبت به هم یك لقمه ‌نان می‌خوریم. چرا این‌قدر می‌ترسید؟ چرا این‌قدر از همدیگر دلخوریم؟ مگر نمی‌دانیم كه از بهشت آمده‌ایم و انشاءا... به بهشت می‌رویم. آمده‌ایم گشتی در این دنیا بزنیم. چرا اوقات‌تلخی می‌كنید؟ گور پدر امریكا. مگر مقدرات عالم دست امریكاست؟ منتها او سمبل طاغوت این دوران است. خداوند دوست مؤمنان است و آنها را از ظلمت و تاریكی به دیار نور و روشنایی می‌برد. كافران را هم طاغوت زمان از نور به تاریكی می‌برد. اینها همانهایی هستند كه ادب ندارند. اسافل اعضایشان را، روز روشن، می‌اندازند بیرون، در تلویزیونشان سكس نشان می‌دهند. مثل همین خر و الاغهای دهات ما، می‌پرند به همدیگر. اصل مشكل ما با امریكا این است كه اینها بی‌ادب‌‌اند. اینها می‌خواستند در همان بهشت (‌همان درگاه با‌عظمت سلطان) هم همین كارها را بكنند. بیدل می‌گوید: «تو غر‌ّه به بهشتی كه جای ریدن نیست» مگر امریكا بهشت روی زمین نیست؟ خب بهشت اینها این شكلی است. حرص می‌زنند. چشم در می‌آورند. كل‍ّی اسراف می‌كنند. سالانه میلیونها خروار مواد غذایی را می‌ریزند توی سطل آشغال.
    نه اینكه فكر كنید بهشت اینها هم كم بهشتی است. خیلی از بچه‌‌مسلمانهای ما، سفرای ما، مأمور خریدهای ما رفتند و این بهشت را دیدند و كم آوردند. دست و پایشان را گم كردند. در اتاق هتلهایشان هر شب چندین ازدواج موقّت را سر‌وسامان دادند. آن روزهای اول از بس هول شده بودند كه حواسشان نبود سرویسهای جاسوسی انگلیس و اسرائیل برایشان دام گذاشته‌اند. فیلم‌برداری می‌كنند. بعد هم این فیلمها را به یارو نشان می‌دادند و می‌‌گفتند اگر به حرف ما گوش نكنی‌، اینها را نشان می‌دهیم. خب من و شما هم كه بودیم كم می‌آوردیم. كار خلاف شرع نكرده بودیم، اما این‌جور بامبولی سرمان درآمده بود! پس اصلاً نباید تعجب كرد كه بر و بچه‌های مثلاً كیهان داد و قال راه بیندازند كه در مملكت جاسوس داریم! البته اینها دلسوزانه رفتار نمی‌كردند. آدم نباید از جاسوس بودن برادرش خوشحال باشد و آبرویش را بی‌محابا ببرد. دكتر جراح هم یك‌جور چاقو‌كش است. شكم آدم را پاره می‌كند. اما چون خیرخواهانه و دلسوزانه است، آدم ناراحت كه نمی‌شود،‌ هیچ، حتی تشكر هم می‌كند و پول هم می‌دهد. پس اگر به روی هم چاقو كشیدیم باید جراحانه باشد. اصلاً در دین ما «‌خشونت» از شدت «‌محبت» ‌است. می‌گویند یك روز در میدان جنگ «مالك‌ اشتر» تبسمی كرد. حضرت امیر فرمود: چرا تبسم كردی؟ مالك گفت: یا امیر! امروز شاگرد به استاد خود رسید! همان تعدادی را كه شما گردن زدید، من هم از پا درآوردم. حضرت فرمود‌: اما من «سوا» كردم و تو «درهم» گردن زدی! من به پیشانی آنها نگاه می‌كردم و در هر كس نوری می‌دیدم و می‌دانستم كه تا هفت پشت و نسل او شاید كسی ذكر لااله الاا... بر زبان بیاورد، او را نكشتم.
    یا می‌گویند امام راحل بیست و چهار سال بیشتر نداشت. در مجلس درس یكی از اساتید قم بود. استاد در جایی به حدیثی از حضرت زهرا(س) ‌اشاره كرد و البته بسیار محترمانه مزاحی كرد و چیزی گفت. امام در همان سنین جوانی كه طلبه‌ای بیش نبود، از انتهای مجلس درس بلند شد و قدم‌زنان رفت جلو. آن‌چنان سیلی محكمی به گوش آن استاد زد كه عینكش دو نیمه شد. بعد گفت: ‌یادت باشد كه دیگر با بی‌بی فاطمه‌(س) مزاح نكنی! برای همین وقتی امام گفت (‌در زمان انقلاب‌) كه‌: «من توی گوش این دولت می‌زنم» بعضی از قدیمیها گفتند: راست می‌گوید. این آدم به آدمهای بزرگ‌تر از اینها هم سیلی زده است، چه رسد به این دولت! (حقیر این حكایت را از استاد معلم شنیده‌ام)
    الغرض،‌ ما برای ادب شدن و ادب آموختن به این دنیا آمده‌ایم. بعضیها این دنیا را عوضی گرفته‌اند. چه خبر است؟ ما برای كسب «رفاه» نیامده‌ایم. «‌لقد خلقنا ‌الانسان فی ‌كبد» مگر این دنیا جایی برای آسایش و آسودن دارد؟ حافظ خوب می‌گوید كه:
    به جز آن نرگس فتّانه، كه چشمش مرساد
    زیر این طارم فیروزه كسی خوش ننشست
    اصلاً خود «‌درك‌ كردن» و «فهمیدن» یعنی رنج. یعنی تمییز خود از جهان. یعنی تنهایی و غربت. برای همین هر چقدر بیشتر‌ «مست» باشی راحت‌تری و چه مستی‌ای بالاتر از نبودن محض. بالاتر از فنا و نیستی. «بیدل» در جایی خطاب به مردگان قبرستان می‌گوید، اینها از كدام باده این‌جور مست شده‌اند كه تا قیامت هشیار نمی‌شوند. (بیتش یادم نیست شاید هم اصلاً از «بیدل» نباشد) «رفاه» اسلامی یعنی اینكه مسلمان از غم نان و آب آسوده باشد. یعنی آدم برود سراغ غمهای بزرگ‌تر و اصیل‌تر. اما «رفاه» امریكایی فقط برای خود «رفاه» است. اینها «نكیر» و «منكر» را فراموش كرده‌اند یا نادیده می‌گیرند. «رفاه» برای آدمی كه ‌می‌داند می‌میرد و سؤال و جواب می‌شود معنای دیگری دارد. ما «رفاه» را برای همان معنا می‌خواهیم. فرض كنید، می‌خواهیم بالشی بیاوریم و بگذاریم زیر دستمان كه فیلمی را تماشا كنیم. حالا هی گیر داده‌ایم به این بالش كه باید چند كیلو باشد، اندازه‌اش چقدر باشد،‌ رنگش چه باشد و ...؟ آن‌قدر گیر داده‌ایم به این «بالش» كه اصلاً فیلم تماشا كردن یادمان رفته است. اعضای خانه افتاده‌اند به جان هم كه این بالش باید روكش «تیترون» داشته باشد، یا «كتان»؟ انقلاب اسلامی یعنی اینكه هر حرفی می‌زنیم از «نكیر» و «منكر» شروع شود. «رفاه» یعنی اینكه مسلمان وقت داشته باشد كه صبح تا شب عبادت كند. پس این‌همه دعا و نمازهایی كه در مفاتیح هست، برای چه روزی است؟ عبادت كردن یعنی فكر كردن. پس مسلمان باید زندگی‌اش تأمین باشد و دغدغه خاطرش فقط تفكر در عالم و آدم باشد. جای دیگر نیز عرض كرده‌ام، كه این‌همه دعاها و نمازهایی كه در مفاتیح وجود دارد و از ائمه اطهار (‌علیها‌السلام) نقل شده، ثابت می‌‌كند كه دولت اسلامی باید دولت الكترونیك باشد. باید همه كارهای آدمیزاد را ماشینها و روباتها انجام بدهند، لباس آدم را ماشین بشوید، غذای آدم را ماشین بپزد. خانه را ماشین جارو كند و.... و انسان خلیفه الهی باشد كه دست به سیاه و سفید نزند. فقط تفكر و عبادت.
    باز هم چانه‌‌درازی كردیم و بگذریم. پس اولاً آن شاهزاده آمده است كه «ادب» شود و ادب بیاموزد. در ثانی آمده است كه «‌پادشاهی» یاد بگیرد. مگر انسان خلیفه خداوند نیست؟ پس اوست كه باید جانشین خداوند شود. در جهان تصرف كند. انرژی هسته‌ای را به خدمت بگیرد و ... می‌خواهم بگویم مسلمان تحقیقات علمی را فقط برای ایجاد رفاه انجام نمی‌دهد. اصلاً شأن و منزلت و كرامت انسانی او «‌شناختن» و «به خدمت‌گرفتن» است. اما خیلی از آدمها فراموش كرد‌ه‌اند كه برای چه آمده‌اند. یك عده فكر كرده‌اند كه می‌شود در این تبعیدگاه هم قصر بهشتی ساخت (تكنوكراتها). یك‌عده راه برگشتن به قصر را یاد گرفته‌اند و شبها دزدكی سری به آنجا می‌زنند (‌مرتاض‌ها)1. یك عده همان جماعت دهاتی را جمع كرده‌اند و به جای آموختن «پادشاهی» به همان «كدخدایی» ‌رضایت داده‌اند (سیاسیون). یك عده اصلاً منكر وجود قصر و پادشاه و... شده‌اند (سكولارها). یك عده صبح تا شب فقط از جدایی و روزگار تبعید ناله سر‌كرده‌اند و «‌یاد ایامی كه در گلشن صفایی داشتیم» می‌خوانند و برای مردم آن دهات به توصیف قصر و بارگاه پادشاه می‌پردازند (هنرمندان، كه البته اینها هم چند دسته‌اند و بماند). ‌یك عده راه افتاده‌اند به طرف بیابانهای اطراف و می‌خواهند خودشان، بدون كمك فرستادگان دربار، راه بازگشت را پیدا كنند... و یا صبح تا شب از وجود یا عدم وجود قصر و پادشاه و دربار و... حرف می‌زنند (فلاسفه). یك عده به همان آب‌ و هوای دهات خو كرده‌اند و رضایت داده‌اند (كافران). یك عده هنوز اثر داروی خواب‌آور از بدنشان خارج نشده (عوام). یك عده ...و یك عده فهمیده‌اند ماجرا چیست و به حرف فرستادگان گوش می‌دهند و با آنها راهی مسیر بازگشت شده‌اند (مؤمنان).
    كه انشا‌ا... ما و شما از همین طایفه باشیم. والسلام



    پاورقی:
    1- این روزها گرایشهای عرفانی غوغا می‌كند. بحث مفصلی است اما عجالتا‌ً اینكه، آقا! چرا برای دیدن عوالم غیب و برزخ و شگفتیهای آن جهان این‌همه بی‌طاقتی می‌كنید؟ وقتی مردیم می‌رویم و تمامی آن عوالم را می‌بینیم. فعلا‌ً در همین عالم كار داریم. ا‌صلاً مزه‌اش به همین است كه یك دفعه «سورپرایز» شویم و بهشت و برزخ و اینها را ببینیم. زهد و تقوای آدمی كه در همین عالم عوالم مرگ و برزخ را می‌بیند، دیگر هنر نیست. برای این چیزها نباید عجله كرد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره