پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان

  • کلمات کليدي :

  • داستان

  • زهره شریعتی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   648 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 18 : قرائت دینی از عدالت یا قرائت عادلانه از دین؟

    هزار تار مو

    زهره شریعتی
     

    پسرك هشت، نه ساله به نظر می‌رسد. موهایش طلایی است. چقدر دلم می‌خواست موهای من هم این رنگی باشد. چنان قیافه‌ مظلومانه به خودش گرفته كه دل سنگ هم به حالش كباب می‌شود. از بس صدایش بلند است، تا این طرف خیابان هم ‌می‌آید: آقا تو رو به خدا! آقا! صد تومن، فقط صد تومن!
    غیر از من كه خیره خیره نگاهش می‌كنم، كسی به او توجهی نمی‌كند مثل اینكه فهمیده دارم به او نگاه می‌كنم. بر می‌گردد و به من خیره می‌شود. بعد بلافاصله از میان ماشینهایی كه تند تند رد می‌شوند، مثل كانگورو جست می‌زند و به طرف من ‌می‌آید‌. این را از مسیر نگاهش می‌فهمم. همان‌طور كه به من نزدیك می‌شود، بیشتر متوجه چشمهایش می‌شوم. چقدر درشت هستند! و چه زیبا!
    وقتی كاملاً رو‌به‌رویم ‌می‌ایستد، ‌چشمانی به رنگ آسمان و مژگان بلند و برگشته می‌بینم. رنگ چشمهایش مثل رنگهای آبی‌ای كه دیده‌ام نیست. آبی آسمانی به‌خصوصی است و بسیار درخشان‌. پسرك تعجب كرده است. شاید نمی‌فهمد كه چرا این طور نگاهش می‌كنم. زبانش باز می‌شود و می‌گوید: خانوم! صد تومن پول به من می‌دی؟
    لحنش مثل وقتی كه آن طرف خیابان ایستاده بود نیست. انگار دارد دستور می‌دهد. لبخندی مصنوعی می‌زنم و می‌گویم: برای چه می‌خواهی؟
    پسرك چشمهای درشتش را ریز می‌كند و قیافه‌اش متعحب می‌شود لابد دارد فكر می‌كند دارم در كار و شغل شریف گدایی‌اش دخالت می‌كنم‌. تا می‌آیم یك سخنرانی غر‌ّا و حسابی راجع ‌به زشتی و ناپسندی این كار بكنم، اتوبوس از راه می‌رسد. جمعیت از پنجره‌های اتوبوس هم آویزان شده. از ترس اینكه به موقع نرسم دانشگاه، سریع سوار می‌شوم و به زور خودم را داخلش می‌چپانم. پسرك گدا هنوز منتظر ایستاده است. سرم را با ناراحتی و تأسف به چپ و راست تكان ‌می‌دهم، كه یعنی كار خیلی بدی می‌كند.
    پسرك چشم آبی، شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و پوزخندی می‌زند اتوبوس به راه ‌می‌افتد و من از شیشة پنجرة كثیف آن، چشمانی درشت را می‌بینم كه به خاطر لكهای شیشه، رنگ آبی آن تیره و كدر می‌شود...
    دستم را به میله می‌گیرم تا میان فشار جمعیت جلو نروم. خانمی كه بلوز آستین كوتاه و دامن پرنقش و نگارش از زیر چادری كه خیلی شل و ول روی سرش انداخته پیداست، كنار پنجره صندلی اول سمت خانمها نشسته است. موهای رنگ‌كرده و زردش از زیر چادر بیرون زده. روسری سرش نیست. سر و وضعش كمی عجیب است. لباسهایش یكی درمیان كهنه و از مد افتاده یا شیك و مد روز است. كیف دستی خیلی كوچكی در دست دارد و با حرارت مشغول حرف زدن با بغل دستی‌اش است. به نظر نمی‌آید با هم آشنا باشند، ‌زن كنار پنجره كه سی‌ساله به نظر می‌رسد، تعریف می‌كند: می‌بینی خانوم؟! این كیف دستی رو دو ساله كه دارم‌. اما از بس جنسش خوب بوده انگار كه تازه خریده‌‌ام....
    نمی‌دانم چه می‌شود كه بحث دمپایی را وسط می‌كشد: می‌بینی خانوم جون! این دمپایی طبی رو من از یه كفش ارزون‌تر خریدم، اما باز هم نو مونده.
    اما انگار بغل دستی‌اش كه او هم جوان است و بسیار شیك‌پوش، به حرفهای او چندان توجهی ندارد. نگاهش بیرون پنجره است و هر از چند‌گاهی بی‌تفاوت سری به نشانه تصدیق تكان می‌دهد. اتوبوس كه به ایستگاه می‌رسد، با فشار جمعیت پرتاب می‌شوم جلو. زن شیك‌پوش را از لابه‌لای جمعیت می‌بینم كه از اتوبوس پیاده می‌شود. قبل از اینكه كسی سر جایش بنشیند، خودم را زود به صندلی‌اش می‌رسانم و خودم را روی آن می‌اندازم. طبق معمول دستم را می‌گذارم زیر چانه‌ام: خدا كنه امروز وام دانشجویی‌ام درست بشه. وگرنه فاتحه كتابها و وسایل این ترم خونده‌اس. تازه باید نصفش رو هم بدم به بابا برای دو ماه اجاره عقب‌افتاده. یا نه، ‌اجاره رو بعداً می‌شه ‌داد. می‌دهمش به مامان برود دكتر. قلبش دیگه داره از كار می‌افته. آره، مامان واجب‌تره...
    سقف و صندلی گرفته‌اند می‌چرخانم. صدای سوت دختری است كه جلوی صندلی من ایستاده. مانتوی تنگ و سیاهی تنش است با آستینهای چاكدار و خیلی كوتاه. آرایش زمستانی و مات صورتش خیلی به چشم می‌آید مخصوصاً رنگ سرخ مایل به بنفش لبهایش، با یك خط لب كلفت كه دور دهانش را كرده اندازه آفریقاییها. جلوی موهایش را رنگ كرده. موهایش خیلی پرپشت است. شبیه مریم است. دختر همسایه‌مان،‌ كه رنگهای مد روز می‌پوشد و هر وقت مادرش عصرها می‌رود جلسه روضه سخنرانی كند، یواشكی از خانه می‌زند بیرون ــ سه خیابان آن طرف‌تر چادرش را برمی‌دارد و دقیقاً با همین لباسها و رنگها با دوستهایش می‌رود پاساژ.
    یك بار كه توی كافی‌نت كنار دانشگاه دیدمش، بهش گفتم: «‌شده‌ای عین بوم یك نقاش كه سبك كوبیسم نقاشی می‌كند. خندید و گفت: «خب مگه بده؟! من هم یك اثر هنری‌ام! و خیره شد به مانیتور و وبكمی كه رویش گذاشته بودند. تصویر یك پسر توی كادر یاهو مسنجر چپ و راست می‌شد. وقتی بهش گفتم: «اثر هنری توی گالری و موزه یا خانه است، نه توی خیابان.»، قهر كرد و یك‌سالی هست با هم حرف نزده‌ایم. دختر لبخند پت و پهنی زده است. صدای سوتش سر چند تا پسر دبیرستانی را برگردانده سمت خانمها. پسرها اول به خودش نگاه می‌كنند و بعد هم به سمت انگشت نشانة دستش با یك انگشتر نقره‌ نگین‌درشت كه دارد چیزی را از پنجره اتوبوس نشان ‌می‌دهد. پیرزنی كه كنار من ایستاده، دخترك را چپ چپ نگاه می‌كند.
    دختر همان‌طور كه دارد بیرون را نشان می‌دهد، ‌به دوستش كه او هم مانتوی قرمزی پوشیده كه هر لحظه ممكن است دكمه‌هایش از جا در بروند، می‌گوید: «بابا مایه‌داری!»
    از پنجره كثیف و دود‌زده اتوبوس بیرون را نگاه می‌كنم. یك ماكسیمای سفید با دو تا تویوتا كه اسكورتش می‌كنند، كنار اتوبوس ایستاده تا چراغ چهارراه سبز شود. شیشه‌های ماكسیما دودی است. نمی‌شود راحت تویش را دید، اما از پلاكش معلوم است كه دولتی است. سعی می‌كنم ببینم تویش كی نشسته. دختر می‌گوید: «‌حتماً ضد گلوله است....» و زن مو‌زردی كه كنار من نشسته پوزخندی می‌زند: «‌پس چی؟ ضد تانك هم هست!»
    نور آفتاب كمی داخل ماشین را روشن كرده. به زور حجم بزرگی از بدن مردی را می‌بینم كه عقب نشسته. مرد بودنش از عمامة سفیدی كه به سرش گذاشته پیداست، و‌گرنه با عبایی كه زیر رنگ دودی شیشه ماشین به چادر سیاه می‌زند، اولش آدم فكر می‌كند زن است.
    دخترك چند تا فحش نثار آنی كه توی ماكسیما نشسته می‌كند و بقیه هم حتی پیرزنی كه دخترك را چپ چپ نگاه می‌كرد، با او همراه می‌شوند. پیرزن زیر لب غرولند می‌كند. نمی‌فهمم چه می‌گوید، ولی حدس می‌زنم.
    چه خوب است كه بابا همه جا لباس روحانی‌اش را نمی‌پوشد. فقط توی مدرسه علمیه. حتی مسجد هم عبا و قبا تنش نمی‌كند. مامان یك بار بهش گفت: «مسجد كه عیبی نداره.» اما بابا گفت: «اون وقت می‌گن بیا پیش‌نماز بشو. من اون قدر عادل نیستم كه بتونم. مردم محل خودشون می‌دونند من طلبه‌ام. لازم نیست مدرك رو كنم كه.»
    هر هفته كه سینما یا پارك هم ‌می‌رویم، بابا كت و شلوار ده سال پیشش را می‌پوشد. رستوران هم همین‌طور. می‌گوید لباس شأنی دارد. مایه سوء استفاده آدم نباید بشود. یا اینكه مردم فكر كنند من بیشتر از آنی هستم كه نشان می‌دهم. هر چیزی جای خودش را دارد. از وقتی كه یك موتور قسطی هم خریده تا بعد از ظهرها توی پیك‌ موتوری كار كند، اصلا‌ً نه ما را سوار موتور می‌كند، نه با لباس روحانی سوار موتور می‌شود. می‌گوید زن هم مثل لباس پیامبر حرمت دارد. بارها مامان حرص خورده از اینكه بابا حاضر است پول آژانس بدهد، اما ما را مجانی با موتورش جایی نبرد.
    زنی كه كنارم نشسته نمی‌گذارد یادم بماند كه باید شكافتگی درز لباده بابا را شب بدوزم. مدام حرف می‌زند. پیرزنی كه كنارم ایستاده بود همین ایستگاه پیاده شد. اصلا‌ً یادم رفت تعارف كنم بنشیند جای من. زن زردمو می‌گوید: «دختر خانوم! دو هزار تومن پول داری؟»
    سرم را به طرفش می‌چرخانم و توی دلم می‌گویم: «‌ای بابا! حالا چه وقت پول خرد كردنه؟» و بعد جواب می‌دهم: «نخیر. ندارم.»
    زن انگار نه انگار كه جواب نه شنیده، دوباره می‌گوید: «هزار تومن چی؟ هزار تومن داری؟» كفرم در می‌آید. شروع می‌كنم به گشتن و الكی كیف دستی‌ام را زیرو رو می‌كنم. جز چند تا بلیت اتوبوس و مترو و دویست تومان پول، چیز دیگری توی كیفم نیست. هزار تومانی را كه صبح با التماس از مامان گرفته‌ام، ‌گذاشته‌ام لای تقویمم. ولی دلم نمی‌آید درش بیاورم. می‌خواهم كتاب درسی دانشگاه را بخرم. آن هم دست دوم از ترم بالاییها.
    نمی‌دانم چرا بیخودی از لجم جاهای دیگر كیفم را می‌گردم. زن كم ‌مانده جفت چشمهایش را بكند توی كیفم. با خونسردی مرا نگاه می‌كند با اكراه تقویمم را باز می‌كنم. دوتا پانصد تومانی نو را كه رویش مهر عیدی‌ِ عید غدیر بابا بزرگ خورده جلویش می‌گیرم. زن لبخند نیمه كاره‌ای می‌زند و با صدایی كه به جیغ گریه می‌ماند، می‌گوید: «مرسی، می‌دونی دختر جون! می‌خواهم برم دواخونه، ولی پولم كم اومده. هزارتومن دیگه لازم داشتم. باید ببخشی. من سیدم. پول هم به اندازه، توی كیفم نیست. این شالا بعدا‌ً پولت رو می‌اندازم توی ضریح شاه عبدالعظیم.»
    متعجب و عصبی حرفهایش را می‌شنوم. شقیقه‌هایم تند تند می‌زند. توی دلم می‌‌گویم‌: «ولی من فقط همین رو دارم. لااقل پونصد تومنش رو بده!» صدای آرزویم لحن التماس دارد. انگار پول مال خودم نبوده است. از خودم تعجب می‌كنم كه به این راحتی بهش پول داده‌ام‌: «شاید دروغ می‌گه. شاید دزد باشه، یا از این گداهای مدل جدید....»
    اما هم‌زمان با این فكر، زن با همان صدای جیغ جیغویش می‌گوید: « ولی دختر! من سیدم. به خدا راست می‌گم. سید كه دروغ نمی‌گه. گفتم كه، بعداً می‌اندازم توی حرم.» و زود سرش را به طرف پنجره بر‌می‌گرداند.
    ... اگر دزد و شیاد باشه، حتماً از ترسش همین ایستگاه پیاده می‌شه. اما زن پیاده نمی‌شود. خیلی هم خونسرد و راحت به نظر می‌رسد. ... ولی قیافه‌اش ... شبیه دروغگوهاست...
    دو زن كه پشت سر ما نشسته‌اند، به زن زردمویی كه پولم را گرفته می‌گویند: «خانوم! بلیت اضافه دارید؟»
    زردمو با لبخند در كیفی را كه دو سال بود آن را داشت، باز می‌كند و دو تا بلیت در می‌آورد. وقتی زنها می‌خواهند پول بلیتها را بدهند، می‌خندد و می‌گوید‌: «اختیار دارین قابل نداره بندازید توی صندوق صدقات.» زنها از او تشكر می‌كنند. تشكرشان به نظرم خیلی مصنوعی می‌آید. حس می‌كنم می‌خواهند به زور این اطمینان را به من بدهند كه زن سید دروغ نمی‌گوید.
    با شنیدن كلمه صدقه باز می‌روم توی فكر: «نكنه اصلاً دروغ گفته باشه. كسی كه سید باشه، نمی‌شه از دیگران پولی به عنوان صدقه بگیره. شاید من بهش صدقه داده‌ باشم. صدقه كه برای سید حرومه!»
    به ایستگاه نزدیك دانشگاه كه می‌رسم،‌ حرصم گرفته. به چند نفر تنه می‌زنم تا پیاده شوم. پایم را محكم می‌كوبم روی ركاب اتوبوس. زن هنوز كنار پنجره نشسته است. انگار خیال پیاده شدن ندارد، كلاسم دیر شده. كاش می‌شد تعقیبش كنم‌: «‌شاید هم راست گفته باشه... از كجا معلوم؟! كاش بابا اینجا بود ازش می‌پرسیدم این صدقه بوده یا نه.»
    باز هم توی اتوبوس نشسته‌ام. باید قبل از غروب به خانه برسم. چشم چشم می‌كنم شاید زن زردمو را ببینم، توی اتوبوس، توی خیابان، یا حتی مغازه‌ها و داروخانه‌هایی كه ازشان رد می‌شویم. اما نیست.
    سرم را به پنجره تكیه می‌دهم. چشمهایم را می‌بندم و فكر می‌كنم: به وام دانشگاه كه سال دیگر می‌دهند،‌ به هزار تومان پولی كه دیگر نیست تا با آن كتاب دست دوم بخرم، به لباده و عبای بابا كه باید بدوزمشان. به هزار تار موی زرد كه دور دستهایم پیچیده‌اند، و به پسركی چشم آبی كه لابه‌لای هزار ماكسیمای سفید، به سمت من می‌دود و از دور هم مژه‌های بلندش را می‌بینم كه روی چشمهای آبی‌اش پایین می‌آید...
    پایان بازنویسی اول آذر83

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره