پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • شعر
  • مودب
  • محمد مهدی سیار
  • علی داوودی
  • حاج سعید حدادیان

  • مطلب بعدي >   639 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 18 : قرائت دینی از عدالت یا قرائت عادلانه از دین؟

    شعر

    ***
    مثل خون تو رگ هستی، دل دریا، نبض رودی
    كسی از تو پیداتر نیست، كی می‌گه گم شده ‌بودی
    دیدمت بالای ابرا، تو خونه‌ات تو كهكشونه
    جای تو همه می‌دونن، پشت پلك آسمونه
    گلا از تو جون می‌گیرن، تویی عطر ناب آفتاب
    تا قیامت می‌درخشی، برا من تو قاب آفتاب
    بوسه عكس تو هر شب، گل گونه‌های خیسم
    تا دلم می‌گیره بازم، به تو نامه می‌نویسم

    حاج سعید حدادیان




    ***

    خسوف

    بر ساحل شكافته پهلو گرفته بود
    ماهی كه از ادامه شب رو گرفته بود

    آرامشی عجیب در اندام سرو بود
    گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود

    دستی به دستگیره دروازه بهشت
    دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود

    برخاست تا رسد به بهاری كه رفته بود
    آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود

    آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
    او كه همیشه اذن ز بانو گرفته بود

    از كوچه‌های شهر صدایی نشد بلند
    نعش مدینه در تب شب بو گرفته بود

    پشت زمین شكست، خدا گریه‌اش گرفت
    وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود

    امید مهدی‌نژاد




    ***

    پس از غروب

    ازل برای ابد م‍ُلك لایزالش بود
    چه فرق می‌كند آخر كه چند سالش بود؟
    حریم عرش خدا بود سقف پروازش
    تمام وسعت عالم به زیر بالش بود
    وجود خون خدا را به شیر خود پرورد
    بزرگ كرب و بلا طفل خردسالش بود
    پس از غروب كه خورشید راه خانه گرفت
    چراغ كوچه شب قامت هلالش بود
    زمین‌ِ شب‌زده را رشك آسمان می‌كرد
    اگر فزون‌تر از آن خطبه‌ها مجالش بود




    ***

    حلول سرخ

    با هم صدا كردند ماتمهای عالم را
    وقتی جدا كردند همدمهای عالم را
    از ع‍ِطر یاسم بادهای باغهای دور
    از یاد می‌بردند مریم‌های عالم را
    انگار یك جا بر سرم آوار می‌كردند
    تیغ تمام ابن‌ملجم‌های عالم را
    تا صبح بر گلبرگ زردش گریه خواهم كرد
    شرمنده خواهم كرد شبنم‌های عالم را
    من پشت پرچین بهشت كوچكم دیدم
    هیزم به دوشان جهنم‌های عالم را
    ما‌هم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
    می‌دیدم آغاز محرمهای عالم را

    محمدمهدی سیار




    ***


    نگاه منتظرش، مانده رو به در... كه نمیرد
    دلی شكسته و چشمی همیشه تر ... كه نمیرد
    و هر نفس‌ ـ غزلی در گلو‌ ـ‌ به ش‍ِكوه نشسته
    ترانه‌ای ز خدا می‌كند ز بر ... كه نمیرد
    چه آسمان بزرگی است در حوالی غ‍ُربت
    به میله‌های قفس بسته بال و پر ... كه نمیرد
    نگاه منتظرش مانده رو به ما، به خیابان
    و س‍ُرفه می‌زند و سرفه، آن‌قدر كه نمیرد
    نه فكه و نه شلمچه نه كربلا نه دو كوهه
    میان خانه‌ جان می‌دهد پدر... كه نمیرد
    تحمل تو مرا ك‍ُشت ای شهید مكر‌ّر
    به پای ماندنت این دل نهاده سر كه نمیرد
    دلم گرفته از این برزخ همیشه دویدن
    نه آن جگر كه نماند، نه آن هنر كه نمیرد
    ٭
    نگاه منتظرش ماند و... در دوباره به هم خورد
    بگیر قلب مرا با خودت ببر كه نمیرد
    چه ذره ذره دلم می‌دود به جان كندن
    به پای عشق نخواهد رسید، هر كه نمیرد
    نگاه منتظرش ماند و... كاش بارانی!
    دلی شكسته و قلبی همیشه ت‍َر... كه نمیرد

    علی داوودی
    به سالهای پر اندوه همسران مفقودین




    ***

    چراغ ماه در ایوان آسمان روشن
    شب آن شبی كه زمین روشن و زمان روشن!
    میان طاقچه، قرآن و چند شاخه گل
    كنار عكس تو آیینه شمعدان روشن!
    تو مرد گمشده سالهای دور منی
    كه با تو می‌شود این خانه بی‌گمان روشن!
    چه سالهای غریبی كه روز و شب در من
    غم تو بود چنان آتش ش‍ُبان روشن!
    در این میان شبی از دوردست فاصله‌ها
    رسید قاصدكی ـ واژه در دهان روشن‌ ـ‌ !
    همیشه، نیمه تاریك بخت از ما بود
    تو آمدی كه شود سرنوشتمان روشن!
    تو آمدی و به دستم پرنده دادی و شمع
    پرنده پر زد و ش‍ُد شمع ناگهان روشن!
    پرنده را چه به حد و حدود دایره‌ها
    پرنده می‌وزد و می‌شود جهان روشن
    سیده كبری موسوی




    ***

    آن روز بارانی

    آن روزها دیوار هم تعبیری از د‌َر بود
    در‌ آسمان چیزی كه پ‍َر می‌زد، كبوتر بود
    پس‌كوچه‌ها در عطر‌ِ قرآن چفیه می‌بستند
    در كوچه‌ها هر عابری با تو برادر بود
    تقویم و درس و زندگی‌مان رنگ قرآن داشت
    ساعاتمان با آیه‌های آن برابر بود
    نه حرص بود و نه تكاث‍ُر ... عشق بود و عشق
    دست‌ِ دعا سرچشمه جوشان‌ِ كوثر بود
    از شهر، مرگی رد نمی‌شد... در عوض، تا بود،
    حرف‌ِ شهادت بود و آن هم شادی‌آور بود
    ... تو زنده بودی... چهره‌ات را خوب یادم هست
    تسبیح دستت داشتی و گونه‌ات ت‍َر بود
    آن روز‌ِ بارانی تو قرآن خواندی و رفتی
    لبخند بر لب داشتی و بار‌ِ آخر بود...
    ... این بار‌ِ آخر بود كه می‌دیدمت... آری
    لبخندت انگار از همیشه آشناتر بود
    با عشق، بالا رفتی و با عشق برگشتی
    برگشتی و اسم‌ِ تو روی سنگ‌ِ مرمر بود
    ... امروز هم اسم‌ِ تو روی كوچه ما هست
    اما زمانه كاش فردا طور‌ِ دیگر بود
    ای كاش فردا روزهای رفته برمی‌گشت
    ای كاش برمی‌گشتی و دستت كبوتر بود...
    ... تو گفته بودی راه‌ِ فردا راه‌ِ دشواری‌ست
    تو رفته بودی و صدا در گوش‌ِ سنگر بود...

    محمدجواد شاهمرادی




    ***


    باید كه لهجه كهنم را عوض كنم
    این حرف مانده در دهنم را عوض كنم
    یك صبح تازه را بس‍ُرایم از آفتاب
    شمع قدیم سوختنم را عوض كنم
    دارم میان مقبره‌ها راه می‌روم
    شاید هوای زیستنم را عوض كنم
    بردار زخمهای مرا مرهمی بیار
    بگذار وصله‌های تنم را عوض كنم
    بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
    از من مخواه تا كفنم را عوض كنم
    من كه هنوز خسته باران دیشبم
    فرصت بده كه پیرهنم را عوض كنم

    علی‌ داوودی




    ***

    برای عروس هشت نه ساله در روستایمان كه
    مهریه‌اش تریاك پدرش بود
    برخیز گیسوان عروسی‌ات مال باد
    گلبرگهای ت‍ُرد لبانت حلال باد
    برخیز جان مادركت گریه خوب نیست
    اشكات‍ِه ب‍ِگذا پاك ك‍ُنه دستمال باد
    می‌‌بالی آهوانه و تكثیر می‌شوی
    باز است چون كه شكر خدا دست و بال باد
    دیوان حافظ است لبان نباتی‌ات
    چیزی بگو نشان بده خوب‌ست فال باد
    پس باد می‌كشاندت و می‌برد به ماه
    تو زورقی سپید، سوار‌ِ زلال باد
    حالا تو می‌روی، پدرت می‌ك‍ِشد تو را
    در گوشه‌های دلكش فكر و خیال باد
    حالا تو می‌روی، پدرت می‌رود به باد
    بر باد می‌رویم همه، از دست سال باد
    تریاك می‌شوند دو چشم سیاه تو
    تریاك می‌شود تن‌ِ تو خوش به حال باد

    علی محمد مودب

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره