پيشرفته
 

موضوعات :

  • دفاع مقدس
  • افغانستان

  • کلمات کليدي :

  • لشکر۳۰ زرهی
  • فاو
  • مزار شریف

  • محمد سرور رجايي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تلویزیون اکثریت خاموش

  • باغستان شهیدان

  • ترکشی در چشم

  • آنجا قطعه‌ای از بهشت بود

  • عبور از سیم خاردار

  • شهید هرات

  • آگهی اذان

  • ابرقدرتی که بود...

  • کوچه چهاردهم

  • روايت همدلي

  • مطلب بعدي >   1417 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 10 : گفتگو با یک متهم به تشویش اذهان عمومی

    اسکادران تعمير تانک
    گفتگو با يک رزمنده شيميايي افغان

    اشاره: ناصر که رزمندگان ايراني او را ناصر قايني صدا ميکردهاند در فاو در کنار رزمندگان ايراني شيميايي شد. به خاطر يک اتفاق شهيد نشد. گفتگوي زير خلاصهاي است از چگونگي شيمييايي شدن و زنده ماندنش و حوادث بعد از آن.

     

    از خودتان شروع کنيد. چندساله و اهل کدام شهر افغانستان هستيد؟
    در سال 1339 به دنيا آمدهام و زادگاهم شهر مزار شريف است. اولين بار وقتي که به ايران آمدم هنوز نيروهاي شوروي سابق به افغانستان تجاوز نکرده بودند. ماه ثور (اردبيهشت) 1358. مدتي در شهر مشهد بودم و دوباره به افغانستان برگشتم. از وقتي که روسها به افغانستان حمله نظامي کرد و دولت دستنشانده آنها هم به طور علني به مخالفت با اسلام پرداخت، مردم هم کم کم دست به قيام زدند. آن وقت من در چارکنت مزار شريف بودم. آغازگر قيام هم بر عليه دولت کمونيستي وقت شيعيان شمال افغانستان بودند و خوشحالم که من هم در آن جمع حضور داشتم.

    کمي به گذشته برگرديم از آن روزها بگوييد. از حزب و از فرماندهتان.
    آن وقت حزبي نبود. تمام جبهات مردمي بود. خود مردم دفاع ميکردند. البته يک نفر آدم باتجربه و مومن را به عنوان فرمانده تعيين ميکردند. من همراه فرمانده “ميرسيد” و “سيد اسد” بودم. آن زمان نيتها پاک بود و فضاي مقدسي بر مجاهدين حاکم بود. تمام رزمندگان غير از خدا و جهاد در راه خدا به چيز ديگر فکر نميکردند. قرارگاه مرکزي ما در منطقه تنگي شاديان بود. در جاي که معروف است به “سم دلدل”. وقتي ما براي عمليات ميرفتيم شبانه حدود دو ساعت پيادهروي ميکرديم تا به شهر ميرسيديم و مسير هم طوري بود که بايد از وسط دو ميدان هوايي(فرودگاه) عبور کنيم. بعد از يک عمليات غافلگيرانه پيش از آن که هوا روشن شود دوباره برميگشتيم به قرارگاه. يعني عملا ما در هر عمليات 4 يا 5 ساعت پياده مي رفتيم. آن وقت اسلحهها بسيار قديمي بود. در کل قرارگاه ما يک ميل(عدد) کلاشينکف بود و بس. آن را از نيروهاي دولتي غنيمت گرفته بوديم. در بين تمام مجاهدين قرارگاه يک نفر به نام سيدميرهاشم طرز استفاده کلاشينکوف را بلد بود. او هم در زمان سربازياش ياد گرفته بود. اسلحههاي ما عمدتا تفنگ چرهاي بود که در ايران به شکاري معروف است. 303 بور، 11 تيره، برنو و چند نمونه تفنگچه قديمي داشتيم. يادم هست که تنها تفنگ11 تيره ما در يکي از جنگها تير خورده بود و آن را دستسازي کرده بوديم. وقتي با آن شليک ميکرديم انگار که راکت آرپي جي 7 شليک ميکنيم. تفنگها را هم مردم آورده بودند براي جهاد.
    چطور از آن فضاي مقدس جهاد دل کنديد و مهاجرت را انتخاب کرديد؟
    فضاي مقدس مربوط ميشد به همان سالهاي اول جهاد. متاسفانه بعد که کمکم جنگهاي گروهي آغاز شد و بعضي از فرماندهان گرفتار خودخواهي شدند، فضاي جهاد هم مظلوم واقع شد. پدر مرحومم روحاني بود و عقيده محکمي داشت. يک روز به من گفت که ناصر فعلا جهاد فراموش شده و با اين شرايط شهادت هم ارزش ندارد. بهتر است راه ديگري بروي و من با توصيه پدرم با جبهات افغانستان خداحافظي کردم و راهي ايران شدم.
    وقتي به مشهد رسيدم هدفم آموزشهاي جديد بود که بايد ياد مي گرفتم. يک روز  راديو پيامي از حضرت امام را پخش ميکرد. امام در آن پيام گفته بود که براي هر فرد مسلمان رفتن به جبهه واجب است و بايد از اسلام دفاع کند. همان پيام مرا انگيزه داد و براي ثبت نام به عنوان بسيجي در مسجد علي النقي مشهد رفتم و ثبتنام کردم و مدتي بعد به صورت داوطلبانه به جبهات جنوب اعزام شدم. مدت هشت ماه در لشکر 30 زرهي آبادان بودم و کل حضورم در جبهات ايران سيزده ماه است. هيچوقت هم مرخصي نرفتم چون کسي را نداشتم.
    در لشکر 30 زرهي چه فعاليتي داشتيد؟
    وظيفه اصلي ما ترميم و دوبارهسازي تانکهاي تخريب شده در جنگ بود. بسياري از تانکهاي به غنيمت درآمده عراقي ها سوخته بودند يا به نوعي دچار مشکل شده بودند. ما آنها را تعمير مي کرديم. قطعات سالم يکي را به ديگري وصل مي کرديم و بعد به آنها شناج ميبستيم تا توانايي حرکت زير آب را پيدا کند.
    تانکها را براي امتحان نهايي کارکرد درست شناجها در حوضي که طولش به شصت متر مي رسيد مي فرستاديم. يک روز نزديکيهاي غروب بود که 5 نفر از همرزمان ما سوار بر تانکي شدند که تازه شناج بسته بوديم و براي امتحان داخل حوض پر از آب رفتند. دو نفر ايراني بودند، دو نفر عراقي و يک نفر افغاني به نام سيد داوود از ولايت غزني. تانک آنها درست در وسط حوض زير آب خاموش شد و هر پنج نفر بر اثر نرسيدن هوا به شهادت رسيدند و ما نتوانستيم آنها را نجات دهيم. آنها مظلومانه به شهادت رسيدند. شهادت آنها تمام نيروهاي لشکر زرهي را متاثر کرد.
    در بخشي که من کار ميکردم چهار نفر ديگر هم از افغانستان بودند. استاد ما سيدظاهر نام داشت. او مهارت بالايي در تعميرات ميکانيکي تانک داشت و دستيار او خواهرزادهام حسين بود. سيدظاهر آدم عجيبي بود. آن زمان تانکهاي تي 72 را غير از او و حسين هيچکس ديگر نميتوانست تعمير کند حتي باز نميتوانستند بکنند. در بخش تعميرات چهارصد نفر بود و از اين چهارصد نفر حدود شصت نفرشان از بچههاي افغانستان بودند.
    در کدام عمليات شيميايي شديد؟
    عمليات والفجر هشت در منطقه فاو.
    چرا فاو؟ شما که در لشکر 30 زرهي مشغول انجام وظيفه بوديد؟
    در لشکر 30 زرهي که بوديم يکي از فرماندهاي ما از مبارزان عراقي بود به نام ابواحمد. او هميشه به جنگ مي رفت. يکروز در مسجد به او گفتم که ابواحمد هر وقتي که عمليات شد نام مرا هم بنويس. چند روز بعد از بلندگوي مسجد نامم را صدا زدند و گفتند هر چه سريعتر به تدارکات بروم. وقتي به تدارکات رفتم برايم لباس ضدشيميايي و اسلحه و مهمات جنگي داد و گفت آماده اعزام باش. ساعت ده شب بود که به طرف فاو حرکت کرديم. وقتي خط جنگي توسط رزمندگان شکست ما وارد شهر شديم و تا جزيره نمک پيش رفتيم و بر منطقه مسلط شديم. تقريبا دو هفته بعد مورد حمله شيميايي دشمن قرار گرفتيم.
    از زمان حمله شيميايي بگوييد؟
    دو تا هواپيما آمدند. اولي با موشک زد و دومي بمب شيميايي. يکي صدا زد که شيميايي زدند ماسک بزنيد. ولي بسيار دير شده بود. خيليها فرصت ماسک زدن نيافتند. در همان لحظه اول بسياري از بچهها بيآنکه مجروح شوند تحت تاثير گاز شيميايي خون از دهانشان جاري ميشد و به شهادت ميرسيدند. من در هنگام بمبارد (بمباران) ملبس به لباس ضدشيميايي بودم و ماسک هم داشتم و حتي دستکش بر دستهايم بود. ولي گويا کلاه لباسم سوراخ شده بوده و من نميدانستم. از همان سوراخ کوچک تمام بدنم تحت تاثير شيميايي قرار گرفت. ولي خوشبختانه داخل ريههايم نرفته بود.
    از صحنه شيميايي مرا با پتو پيچانده و منتقل کرده بودند به هلي کوپتر و بعد به آبادان. وقتي از بيمارستان صحرايي آبادان به بيمارستان شهيد بقايي اهواز منتقل شدم هيچ جا را نمي ديدم، دو هفته با اين وضعيت آنجا بودم. خوب به يادم هست همان شب که ما منتظر پرواز بوديم تا به تهران منتقل شويم هواپيماي  شهيد محلاتي سقوط کرد. وقتي که به تهران رسيديم مستقيم ما را به بيمارستان بردند. بيمارستان پر از مجروحين شيميايي شده بود. چون از مشهد اعزام شده بودم و تا حدودي و ضع جسمي من رضايت بخش بود، مرا به مشهد انتقال دادند.
    در وقت ترخيص مدارکي هم از سوي سپاه پاسداران به من دادند که خيلي باارزش بود. زباني هم گفته بودند که در هرجاي ايران دچار مشکل شدي با اين مدارک خود را در نزديکترين بيمارستان يا پايگاه بسيج معرفي کن. بعد از يک هفته در مشهد در خانه يکي از فاميلها متوجه شدم که تمام بدنم دوباره تاول زده و ميسوزد. چشمانم هم هنوز جايي را نميديد. فاميلها سريع مرا به بيمارستان امام رضا رساندند و 18 روز در آنجا بستري بودم. اما بعد از آن خودم سهلانگاري کردم و مدارکم را هيچ جايي نبردم. يک روز هم در جايي مورد خشم و غضب يک نفر (...) قرار گرفتم و او هم تمام مدارکم را از من گرفت که از آن استفاده سوء نکنم!
    ظاهرا شما بعد ازمجروحيتتان به افغانستان برگشتيد.
    زمستان سال 83 با يک دنيا اميد و آرزو و به مزار شريف رفتم. در مدت چهار سال اقامتم در مزار شريف  مسافرکشي ميکردم. زندگي برايم بسيار سخت مي گذشت. الان هم هر وقت هوا گرم و سرد ميشود، گلوي من  مي گيرد. هر گاه چه در بهار و چه در تابستان جايي بروم که هوايش آلوده باشد بدنم به خصوص زير بغلم تاول مي زند و چشمانم قرمز شده و سوزش پيدا ميکند و مدام اشک ميزند. در آنجا چهار سال با اين سختي ها ساختم. سخت تر ازهمه اين بود که نميتوانستم به کسي بگويم که من در ايران مجروح شدهام. تنها فاميلهاي نزديکم ميدانستند و بس.
    آنجا دچار مشکل نشديد؟
    چرا چندين بار در مزار شريف دچار مشکل شدم و نياز به بيمارستان پيدا کردم.  سه چهار مرتبه هم به بيمارستان ميدان هوايي رفته  و بستري شدم. آن بيمارستان زيرنظر  آلمانيها بود. وقتي آنها مرا معاينه ميکردند، ميپرسيدند کجا شيميايي شدهاي. بدنت کاملا سمي است. ولي من در جواب آنها مي گفتم در همين  جا به اين مشکل دچار شدم. هيچ وقت براي آنها نگفتم که من در جنگ ايران و عراق شيميايي شدم. اصلا شيميايي بودنم را قبول نميکردم. ولي آنها بسيار تعجب کرده بودند و توسط مترجم بسيار سوال مي کردند و جواب من هم اين بود که در جنگ افغانستان به  اين مشکل مبتلا شدهام.
    چرا حقيقت را نگفتي؟
    ترس داشتم. ما در شرايطي بوديم که يک دوست داشتيم، هزار تا دشمن. آنها ما را خودفروخته ايران ميدانند. اگر ميفهميدند، کار خرابتر مي شد. حتي حالا هم ميترسم که اگر پروندهام جور نشود چه کار کنم. از برگشتن ميترسم نه از مشکلات زندگي. از حرف مردم و دشمنان که با طعنه خواهند گفت ديدي که ايران به شما کمک نکرد و دوباره مجبور شدي برگردي. من تا وقتي که در مزار شريف بودم براي هيچکس نگفتم که من در ايران مجروح شده ام ولي بعد از دوباره آمدن من به ايران همه باخبر شده اند.
    چطور دوباره به ايران برگشتيد؟
    اين برگشت يک اتفاق بود. يک روز خانمم به قنسلگري (کنسولگري) ايران در شهر مزار شريف ميرود تا درخواست ويزا نمايد. مراجعان همگي مرد بوده و قنسلگري هم بسيار شلوغ . کاردار قنسلگري خانمم را ميبيند و ميپرسد که شما شوهر نداري که خودت آمدهاي؟ خانمم ميگويد شوهرم شيميايي شده و نميتواند بيايد. کاردار قنسلگري که نامش آقاي حيدري است وقتي متوجه شد من در ايران شيميايي شدم مرا به قنسلگري خواست و گفت که به ايران برويد کمکتان ميکنم که همه کارها جور شود. اول خودم زياد تمايل نداشتم. چون با برگشت به ايران چه کاري ميتوانم انجام بدهم يا چگونه نيازهاي ضروري هشت نفر عائلهام را با چه کاري تامين کنم. غير از اين فرزندانم از درس خواندن هم ميماندند. با سفارش آقاي حيدري که ميگفت در ايران بچههايت ميتوانند به مدرسه بروند و خودت هم مداوا ميشوي دوباره به ايران آمدم.
    بعدا آيا حيدري را ديدي ؟
     از مزار شريف آمدم و ساکن مشهد شدم. آقاي حيدري را چند بار ديدم. او بود که مرا اميدواري مي داد و دنبال پروندهام بود. اگر همکاريهاي او نميبود شايد پرونده مجروحيت من هم پيدا نميشد. اما بعد از پيدا شدن پروندهام آقاي حيدري به مزار شريف برگشت. اگر همکاري صميمانه او نميبود شايد ما حالا در مزار شريف ساکن بوديم. من با خانوادهام کمکي را که او درباره تهيه پاسپورت، ويزا و حتي بليت طياره با ما کرده از ياد نخواهيم برد.
    حالا چه آيا مشکل خاصي داري؟
    بعضي شبها نفسم ميگيرد و بسيار اذيت ميشوم. سينه ام بسيار زود زود چرکين ميشود و زود عصباني مي شوم. خانواده ام از اين بابت در فشار هستند و اين مرا رنج ميدهد. در اين دو سال اخير به لطف خدا کمي خوبتر شدم ولي پيش از آن وقتي ناراحت مي شدم ناخواسته با سنگ به سرم ميزدم و يا سرم را به ديوار مي کوبيدم. چند بار سرم کفيده (شکسته) است.
    اينجا در تهران چه کار ميکني؟
    هيچ. چه کار مي شود کرد. حالا که مشغول عملهکاري هستم و منتظر به ثبت رسيدن پروندهام. اگر پروندهام درست نشود به مزار شريف پس ميروم.
    شيميايي شدن شما تاثيري بر خانواده و فرزندانتان نداشته ؟
    من چيزي نميدانم. ولي دختر دوم من بسيار عصبي بود و مدام سرش را به در و ديوار مي زد. کلاس اول ابتدايي بود. يک روز وقتي که از مدرسه برگشت دچار تشنج شد و فوت کرد. بعد از فوتش متوجه شدم که آبلههاي سياه رنگي زيادي بر پاهايش هست. پسرم هم سردرد عجيبي دارد وقتي سرش به درد مي آيد سرش را به ديوار ميزند. موهايش را مي کند. چند بار هم دکتر بردم. دکترها ميگويند تکليف (مشکل) عصبي دارد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه