پيشرفته
 

موضوعات :

  • اجتماعی
  • دفاع مقدس

  • کلمات کليدي :

  • راهیان نور
  • اهواز
  • جنوب

  • علي داوودي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • صدای سربازان فیل‌به‌دوش

  • ترياك و کلاشينکف در خانه مولوي و ناصر خسرو

  • پیش فرمان تو خود رنجبران بسته کمر

  • عموسام به ما احتياج دارد!

  • مطلب بعدي >   1065 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 16 : لطیفه غیبی و کالبدهای عاریه

    به خاطر چند بچه‌ای كه دنبال اتوبوس ما می‌دوند!

    یادداشت های سفر جنوب

    علی داوودی



    یكی از چیزهایی كه در چند سال اخیر به برنامه‌ـ های سیاحتی‌ ـ زیارتی كشور افزوده شده، بازدید از مناطق جنگی است. از آنجا كه این امر درآمدزا نیست، پس دخلی به توسعه صنعت گردشگری ندارد بلكه سیاستی فرهنگی است و سرمایه‌گذاری جهت زنده‌ نگه داشتن یاد دفاع مقدس و شهدا تا حماسه و انقلاب به فراموشی سپرده نشود.
    بسیج مساجد و ادارات و دانشگاهها و... عهده‌دار سر و سامان دادن به این حركت است و قبل از عید مشتاقان این سفر به مراكز بسیج رجوع می‌كنند تا از قافله عقب نمانند و بسیاری هم به علت كمبود ظرفیت و امكانات توفیق زیارت را از دست می‌دهند.

    ***
    چند روز تمام در اتوبوس نشستن و در دشتهای بی‌پایان و كم‌تنوع جنوب چرخیدن و فكر كردن به فضای جنگ كار چندان آسانی هم نیست. نكاتی كه در پی می‌آید، چیزهایی است كه مسافران كمابیش با آن برخورد می‌كنند. دست ‌كم برای من یكی این‌طور بوده است.

    ***
    ماشین از تهران كه خارج می‌شود برای پایتخت‌نشینها فرصت و نعمتی است تا با طبیعت پر و خالی كویر و كوه و آب و شرجی و گرما، دیدار كنند. منظره شهرستانها و مردمان سر راه، خالی از جاذبه نیستند. هر چند دیدن شهرهای دورافتاده و روستاها و عشایر و خانه‌های پراكنده كه از ظاهرشان كمبودهای بسیاری را می‌توان دید و حدس زد، هیچ ذهنی را با مسئله جنگ درگیر نمی‌كند، اما در خاطر داریم كه این مسیری است كه رزمندگان و شهدای بسیاری از آن رفته‌اند و جنگ را از اینجا و بلكه قبل از اینجا آغاز كرده‌‌اند.

    ***
    جوانها همه‌ جا آمار بالا را به خود اختصاص می‌دهند و در بین این قشر، خانمها در اكثریت‌اند. حتی در میان كاروانهای خانوادگی. جوانهایی با صفت بسیار تكراری «پرشور» راهیان سرزمین نور جوانانی كه با انداختن چفیه هنوز غرور حماسی و شهادت‌طلبی در آنها زنده می‌شود، و به راستی این سرزمین نور كجاست؟ آیا مقصدی خاص در سفر است و مسیر در آن دخالتی ندارد؟ راهیان نور به قول سخنرانان این نوع جمعها، این سفر را به مسافرتهای نوروزی ترجیح داده‌اند و دل از آشنا و دوست كنده و سر به بیابان گذاشته‌اند تا عید و بهارشان را با شهدا بنشینند و سفره و سبزه‌شان را، سفره درد دلشان كنند.
    داخل اتوبوس، مشغول مداحی و سینه‌زنی و تماشای فیلم و روایت راویان جبهه‌ها هستند. بعضاً نشریه و جزوه‌ای كه مطالب آنها عینا‌ً همینهایی است كه برشمردم توزیع می‌شود. مصاحبه و خاطره و شعر و... چیزی كه انجامش نیاز به حصار اتوبوس ندارد؛ خواندن سوره و خیمه و... روایت فتح!

    ***
    شاید اشكال از من باشد كه از میان آنچه مناطق عملیاتی می‌گویند، بیشتر مسیرها توجهم را جلب می‌كنند یعنی آن چیزی كه به حساب نمی‌آید. اما آن‌قدر فراوان است كه نمی‌توان آن را نادیده گرفت.
    در خوزستان به سمت هر جبهه‌ای راهی شوی بیابان است و بیابان. تنها تنوع آنجا بیغوله‌ای است كه به ناگاه از دل دشت ظاهر شده، بی‌آنكه راه به جایی داشته باشد و شاید لحظه‌ای دیگر ناپدید شود.

    ***
    گاوی لاغر می‌بینی كه می‌توان استخوانهایش را ش‍ُمرد. رد‌ّ او را بگیر به كودكی می‌‌رسی پابرهنه و سوخته، در آفتاب! بیرون نمی‌دانم چه‌كار می‌كند. شاید زندگی و نمی‌دانم به این غریبه آهنین‌ِ بی‌اعتنا كه از كنارش می‌گذرد چه نگاهی دارد.
    زمانی اینها دنبال ماشین می‌دویدند. گرسنگانی به امید محب‍ّتی و با ولع هر چه بروشور و مجل‍ّه و عكس را می‌گرفتند تا خانه بی‌رنگ خود را تزئین كنند و یا نوشته‌ای و سرگرمی‌ای بیابند تا سرگرم باشند. كه زندگی هر‌چقدر هم پیركننده، اما كودكی‌شان را نمی‌تواند منكر شود.
    اما حالا، سرد و سنگین در تنهایی آن بیابان. ناامیدانه و با غیض ایستاده و نگاه می‌كند؛ «نه! این اتوبوس نبود، این‌قدر شیك و قشنگ نبود، گل‌مالی شده بود مثل خود من، مثل آدمهایی كه داخلش بود خاكی بود...» و رو برمی‌گرداند!

    ***
    حالا رسیده‌ایم به یك منطقه جنگی یا بهتر بگویم، دفاع مقدس. جائی كه تا چندی پیش زائران پاها را برهنه می‌كردند و به ادب گام برمی‌داشتند و سجده می‌كردند و خاك را بوسه می‌زدند و فضا غرق در ناله شوق و دعا بود اما حالا سرها را برهنه می‌كنند و... بگذریم كه می‌‌گویند چیزی به اینها نباید گفت. خوب برای تعطیلات آمده‌اند. چندان فرقی با خیابانهای شهرتان نمی‌كند... بعضی جاها حتی فروشگاه باز كرده‌اند. در فكر می‌شوم كه مناطق جنگی كجاست؟
    زیارتگاههای شوش و سبز قبا و... یا بیابانهای شلمچه و فكه و طلائیه... و شاید شهرهای خرمشهر و آبادان و دزفول و... و شاید هم نه! همین خانه‌های پرت كه شاید در تعریف محلی به آنها روستا اطلاق بشود و این آخری همان است كه كسی را به دیدن آن نمی‌برند و آنها خود به جلوی چشم ما می‌آیند. با گاوهایشان با كودكانشان. با بی‌درختی و سوختگی‌شان با بی‌رنگی در و دیوار و زمینشان...

    ***
    به شهر می‌آییم، برای خریدن یخ پیاده می‌شوم. پسركی با چهره‌ای عبوس ایستاده و خیره به ماشین ماست. می‌گویم: یخ! نامهربان جواب می‌دهد. می‌پرسم چرا؛ می‌‌گوید: «.... اینها برای چی آمدند، ما هیچ نداریم الّا جنگ و آنها فقط چفیه دارند و پول...
    ادامه فكرم از بیابان به شهر می‌آید و سراغ سرم را می‌گیرد؛ جنگ را چه كسی می‌فهمد؟ من كه از جنگ اسمی شنیده و زیباییهای جنگ را دیده‌ام كه با تیری به قلب و لبخندی به لب رفتن؟ یا همسایه و همكاری كه عضوی از بدن و عضوی از خانواده‌اش را از دست داده؟
    یا آن كه جنگ و بعد از جنگ برایش فرقی نكرده است؟
    جنگ را چه كسی می‌فهمد؟ ما كه با جنگ پ‍ُز می‌دهیم و پ‍ُست می‌گیریم یا آن كه در مناطق جنگی زندگی می‌كند. دشمن را دیده كه چون طوفانی از زندگی او گذشته و همه چیز را ویران كرده. نه صدای آژیر. شنیده، نه شب خاطره رفته، و اینها كه می‌آیند و می‌روند جز یك مزاحم، هیچ ربطی به زندگی او ندارند.
    پسرك می‌گوید؛ شهریها... همین تهرانیها... یاد حرفهای مسئول اقامتمان می‌افتم كه گفت: كسی داخل شهر نرود. با اینها حرف نزنید. عربند و دلشان آن طرف مرز. به اتوبوسها سنگ پرتاب می‌كنند. مسافران حتی پرده‌ها را كشیده و فیلم می‌بینند و مجله می‌‌خوانند و اشك می‌ریزند. اما از آثار زنده جنگ، از جنگ‌ زنده كه در جریان است چشم می‌پوشند.

    ***
    راوی از شهری می‌گوید كه به استقبال دشمن رفتند و گاو سر بریدند و... بی‌غیرت بودند. آری مردم فلان شهر ـ ای كاش لااقل شهر بود ـ این‌گونه بودند و ارزش نگاه كردن هم ندارند، چرا كه امروز، سالها بعد از جنگ زندگی‌شان از فرط فقر، چندش‌آور است. آری آنها بی‌غیرت بودند و ما شهریها... حق داریم به آنها بگوییم. چرا كه سینما، پارك، كتابخانه، نوارخانه، نواخانه، مهمانخانه و هزاران خانه دیگر ندارند و لابد برای ما باید گاو هم بكشند وقتی به آنها می‌گوییم؛ بی‌غیرت! آنها صاحب همان سرزمین خودشان هم نیستند. یاد قهرمان فیلم روبان قرمز می‌افتم؛ آن روز دشمن مرا از خانه بیرون كرد، امروز تو... باز هم به سادگی و صفا و معرفت چند دختر و پسربچه كه كنار ماشین ما می‌دویدند و دست تكان می‌دادند....
    این سوی پرده، جوانان عاشق بر سر و سینه می‌زنند و گریه می‌كنند و با هم پیمان برادری می‌بندند. آرزوی شهادت می‌كنند. اما برای چه؟ نمی‌دانند! چون می‌روند مكان شهادت را می‌بینند، اما هدف آن را نه! این شهید شدن چه دردی را دوا خواهد كرد؟ سؤالی است كه به آن فكر هم نمی‌شود. چند درصد از این جوانان حاضرند از پای تلویزیون و درس و... برخیزند و به كار خانه برسند یا لااقل صبحها نان خانه را مادر نگیرد.
    برای خالی نماندن بیابانها كه روز به روز از جذابیت آن كم می‌شود و جهت ایجاد فضای مناسبت برای عكس و فیلم یادگاری سنگربندی كرده و توپ و تیر‌بار چیده‌اند و تا صحنه‌های جنگ به عینه مجسم شود و به‌خصوص جوانان جذب شوند. برای استراحت و رفع خستگی هم بناهای عظیمی در راه است. با این‌همه امكانات به قول آن سرباز معروف‌ِ غرق در سلاح چطور بجنگیم؟ ساخت و پرداخت این بناها آن هم دقیقا‌ً در كنار آن بنای ذكر‌شده معادل همان پخش محصولات فرهنگی بین گرسنگان نان و عنوان است.
    غافلیم كه این كاغذها و پارچه‌ها در تراكم پش‍ّه و... از بین خواهد رفت

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره