پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما
  • ادبیات
  • هنر متعهد

  • کلمات کليدي :

  • هنر
  • سینما
  • حسن حسینی

  • نعمت الله سعيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

  • قهر کرد و رفت!

  • جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • جنگ خياباني فرهنگي!

  • مطلب بعدي >   1004 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 16 : لطیفه غیبی و کالبدهای عاریه

    هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

    به بهانه معرفی كتاب «مشت در نمای درشت» نوشته مرحوم سید‌حسن حسینی
    نعمت الله سعیدی   

    كتاب «مشت در نمای درشت» از جمله آثار مهم، اما مهجور سید بزرگوار، مرحوم «دكتر حسن حسینی» است. این اثر تلاشی‌ست برای رشد و اعتلای مبانی انتقادی، یا بهتر بگوییم، «ادبیات» انتقادی سینما. سید در این كتاب كوشیده است صنعت سینما را با فنون ادبیات سنتی، بویژه صنایع شعری بررسی و نگاه كند. این، یعنی گامی محكم و بلند در جهت شناخت هنری كه سالهاست یكه‌تاز عرصه فرهنگ، یا به تعبیر برخی، عمده‌ترین اشغال‌كننده اوقات فراغت بشر امروز است. هنری كه در طول این سالها همین‌جور «قلمبه» و دست‌نخورده وارد زندگی ما جماعت ایرانی شده است ـ بدون آنكه در خیلی از موارد، بویژه «نگاه انتقادی» تن به «ترجمه شدن» داده باشد. یعنی اینكه ما تا به حال سینما را با نگاه و دیدگاه واردكنندگان دیده‌ایم و به تماشا نشسته‌ایم!
    اجمالاً نخست باید دوباره عرض كنیم: شعر هنر هنرهاست و باقی رشته‌های هنری می‌كوشند نهایتاً به شعر و بیان شاعرانه دست پیدا كنند. مثلاً حرفهایی كه آیزنشتاین درباره «تدوین» و عناصر سینمای مؤلف می‌زند و می‌زنند، تلاشی‌ست برای تقر‌ّب سینما و قرب به ساحت شاعرانگی و خیال‌برانگیزی شاعرانه...
    سواد شعری ایرانیها بالاست و در فرهنگ سنتی آنها «شعر» مقوله‌ایست ریشه‌دار و فراگیر. اگرچه چند سالی‌ست حتی این هنر نیز با مبانی و ادبیات دیگری «دیده» و نقد و بررسی می‌شود، اما شعر در فرهنگ ما «ادبیات انتقادی» مخصوص به خود را داشته و «نقد» آن عناصر بومی فراوانی دارد. بنابراین اگر كسی جرئت و جسارت آنرا داشته باشد كه «سینما» را با «فنون بلاغی» شعر خودمان بسنجد و بیان كند و ببیند و ببیناند... (شمس آل‌احمد می‌گفت: «از وقتی كه برادرم جلال را م‍ُرداندند» ـ یعنی كشتند. «ببیناند» هم بر همین قیاس یعنی نشان دهد و به تماشا بگذارد و...) ...كار مهمی در «هضم كردن» هنر سینما در «هاضمه فرهنگی» و سنتی ما كرده است.
    مثلاً یك عده ایرانی می‌آیند، فیلمی ایرانی، برای ایرانیها می‌سازند، بعد یك عده ایرانی دیگر برای یك عده ایرانی دیگر، جوری درباره همین فیلم حرف می‌زنند، كه نه ایرانی راحت آنرا می‌فهمد، نه غیر ایرانی! مشكل فقط در واژه‌هایی مثل، پرسوناژ، سوژه، سكانس، كلوزآپ و ژانر و... نیست. بلكه شده حكایت آن یارو كه گفت: «آرنولد» را دیده‌ای؟ خ‍ُب من «ممدشون» هستم دیگه!
    مرحوم حسن حسینی در مقدمه كتاب «مشت در نمای درشت» می‌آورد:
    «اهالی محله‌های گوناگون اقلیم سینما كه از آنها به‌عنوان سینماورزان نام می‌بریم، به هنگام گفتگو از جنبه‌های زیباشناسانه یك فیلم، از ادبیات فارسی و به‌ویژه علوم بلاغی‌ِ دوره اسلامی، كه شاخه‌ای پربرگ و بار از فرهنگ كهنسال ماست، بهره چندانی نمی‌گیرند. شاید اشكال اساسی از مواد درسی در دانشكده‌های سینمایی باشد كه در آنها به گونه‌ای روش‌مند و شایسته، بدیع و معانی و بیان‌ِ ادبی، كه سخت غنی و پرمایه و الهام‌بخش است، به دانشجویان سینما تدریس نمی‌شود و اگر تأثیر ترجمه مقالات سینمایی از زبانهای دیگر نبود، همین چند كلمه «استعاره» و «تشبیه» و «تضاد» و نظایر آن هم در نوشته‌ها و نقدهای سینمایی ما به چشم نمی‌خورد.» (ص 7 همان كتاب)
    بنابراین دغدغه ما «فارسی را پاس بداریم» نیست. بلكه شاید بتوان مدعی شد كه همین خارجكی حرف زدن در نقدهای سینمایی است كه به نقد دیگر رشته‌های هنری نیز تسر‌ّی یافته و بحران هویتی را درست كرده كه بدون درد جانكاه‌ِ آن بنده و امثال بنده بی‌كار می‌ماندیم. (وگرنه من این هوا! تخت شانه‌هایم بود!) چرا چنین ادعایی داریم، می‌شود رابعاً مقدمه بحث ما:
    در جهان امروز حرف اول و آخر را هر هنری بزند، این فیلم و سینماست كه آنرا به مخاطب می‌رساند. كار از «تأثیر فرهنگی» گذشته، امروز سینما (البته به معنایی اعم از تلویزیون و رسانه‌های دیداری) آدم می‌سازد! (فعلاً تلویزیون را هم سینما فرض كنید؛ این‌قدر هم به آدم گیر ندهید، تا حرفمان را بزنیم!)
    بچه پنج ـ شش ساله، درون چهاردیواری خانه، یك فیلم پلیسی، یا جنگی می‌بیند، می‌خواهد دل و جیگر بالشها را در بیاورد! انگار ما آدمهای بی‌ماجرای امروز كارمان فقط شده ماجرا دیدن... حالا منتقد سینمایی دو كار می‌كند: نه می‌گذارد فیلمساز بداند چه فیلمی می‌سازد، نه می‌گذارد بیننده ببیند چه می‌بیند. در تاریخ چند هزار ساله بشریت سابقه نداشته آدمیزاد حدود‌ِ نود درصد اوقات فراغت خود را به تماشا كردن «قصه» اختصاص دهد. یعنی فیلم و سینما، اصلاً فرصتی برای بشریت باقی نگذاشته كه خودش، یا رشته هنری دیگری بر آن مؤثر باشد. انگار باید پرسید: زندگی معاصر چقدر بر سینمای معاصر مؤثر است؟ نه اینكه، سینما چقدر بر زندگی اثر گذاشته!
    مرحوم سید حسن حسینی، اولاً شاعری‌ست بسیار توانا و در شمار بزرگان شعر معاصر، ثانیاً، هنرمندی است كاملاً متعهد و انقلابی؛ شاعری كه در بسیاری از سالها به‌طور متناوب، پرچم‌دار شعر انقلاب شده و بر دیگران نیز تأثیرگذاری كرده است. به‌عنوان مثال، با حضور شاعران توانمندی چون او، رباعی به‌صورت یكی از قالبهای شایع و با ظرفیت شعر معاصر، بویژه شعر انقلاب (كه البته هنوز در تفكیك این دو حرف و حدیث بسیار است.) دوباره نقش بازی می‌كند. یا در بین شاعرانی كه به مدد آن سید بزرگوار بر پای خود ایستاده‌اند، به نامهای بزرگی برمی‌خوریم كه امروز نمی‌توان آنها را به‌راحتی از شاگردان آن مرحوم نام برد. اگرچه باز هم نباید غافل بود كه هر شاعر خوبی همانقدر كه بر شاعران بزرگ معاصر خود تأثیرگذار است، از آنها تأثیر هم می‌پذیرد. و طبیعی است كه این تعامل و كنش و واكنش در شعر و شاعری، همیشه وجود داشته و خواهد داشت.
    الغرض، مرحوم حسن حسینی از جمله شاعران توانمندی‌ست كه همواره با انقلاب همراه بوده و نسبت به آن احساس مسئولیت می‌كرده است. كتاب «مشت در نمای درشت» شاهد مثالِ دیگری‌ست بر این دغدغه خاطر و احساس تعهد او. بنا بر آنچه كه پیش از این اجمالاً گفته‌ایم، طبیعی است كه ایشان نسبت به هنر سینما نگرانی داشته و به قدر وسع و توانایی خویش در جهت رشد و اعتلای آن كوشش كنند. به این ترتیب، اولین مسئله‌ای كه ایشان متوجه آن شده و به آن پرداخته است، مسئله فقر «ادبیات انتقادی» در مورد سینمای معاصر ایران است. یعنی اینكه، در اولین قدم لازم است كه ما بتوانیم از دیدگاه خود به سینما نظر كنیم و آنرا در «زبان» و با «بیان» خودمان درك كرده و احساس كنیم. اینجاست كه باز می‌گردیم به همان تعریف مشهور خود (به این می‌گویند تبلیغ غیر مستقیم یك نظریه!): «شعر هنر هنرهاست و هر هنری نهایتاً سعی می‌كند به بیان شاعرانه دست پیدا كند.» حال واقعاً جای آن نیست كه از این توانایی شاعرانه خود و مخاطب خودی (با توجه به ریشه‌دار بودن شعر در فرهنگ و سنت شرقی ـ ایرانی) در رابطه با سینما بهره‌گیری كنیم؟! جالب اینجاست كه آن مرحوم، تعامل ادبیات انتقادی شعر و سینمای ایران را هم برای اهالی سینمای مفید و ضروری می‌دانند، هم برای جماعت ادبی. در صفحه 7 همان مقدمه می‌آورد:
    «از دیگر سو در دانشكده‌های ادبیات نیز دانشجویی كه در مسیر زندگی روزمره خود پی‌درپی مواجه با جلوه‌ها و دلبری‌های گوناگون سینماست در تنگنای دو واحد «نقد ادبی» به ندرت آبی یا جوابی برای فرو نشاندن‌ِ عطش‌ِ آشنایی با راز و رمز هنر سینما در خود، می‌یابد. در نتیجه فارغ‌التحصیلان دو رشته، به كلی بی‌خبر یا كم‌اطلاع از رشته «همسایه» و با دست‌ِ خالی پا از دانشكده بیرون می‌گذارند:
    كم‌طالعی نگر كه من و یار چون دو چشم
    همسایه‌ایم و خانه هم را ندیده‌ایم!
    فراغت اینان از تحصیل، بر آمار‌ِ ادیبان‌ِ «پیاده» در عرصه سینما و سینماورزان‌ِ «پ‍َرت» از ادبیات می‌افزاید. در همین امتداد باید با دلی شكسته، شاهد‌ِ «ترافیك سنگین اما در حال‌ِ حركت!» در پیاده‌روهای‌ِ «خبرگان عامی» باشیم: ادیبانی كه در خرابه‌های «گنج قارون» خیمه می‌زنند و سینماگران و سینماورزانی كه در بحبوحه كار و زندگی، گوش‌ِ هوش به «هذیانهای یك مسلول» می‌سپارند! ...
    ادعا نكرده‌ایم كه سینما ادبیاتی است كه بر پرده تابیده شده یا ادبیات، سینمایی است كه روی كاغذ، نقش خورده است، بلكه در لابلای این اوراق كوشیده‌ایم تا الگویی ابتدایی از تفسیر سینمایی ادبیات فارسی و تشریح ادبی سینما بر اساس علوم بلاغی ارائه كنیم. به گونه‌ای كه اگر فی‌المثل «فردوسی» را «آیزنشتاین» و «فلاهرتی‌ِ» شعر فارسی و «بیدل» را «بونوئل» و «گدار‌ِ» نظم دری بخوانیم، هر دو گروه ـ ادیبان و سینماورزان ـ مراد و منظور ما را دریابند و احیاناً در آینده، خود در این حیطه، الگوهای كاملتری ارائه كنند. بحث از استادی حافظ در «میزانسن كلمات» و مقایسه او با «بازن» نیز در همین نمای‌ِ سبك‌شناسانه جای می‌گیرد. اگر ساكنان این دو اردو سر از زبان و اصطلاحات و نگرشهای اردوی مقابل درآورند، نقد ادبی و نقد سینما و بالمآل نقد هنری ما غنی‌تر خواهد شد و...»
    می‌گویند یكی از ویژگیهای شاخص و بارز شخصیتی مرحوم سید‌حسن حسینی، صراحت، یا به قول خودمان، ر‌ُك و راست بودن ایشان بوده است. این «روراست» نبودن ما مردم، خیلی وقتها باعث درد سرمان می‌شود. یعنی جماعتی «اهل معرفت» را تبدیل به مردمی «اهل تعارف» می‌كند (و كرده است). پس اجازه دهید ایما و اشاره را بگذاریم كنار و راحت‌تر حرف بزنیم.
    كتاب معرفی كردن در این دوره و زمانه كار بسیار مهمی است. چرا؟ الان عرض می‌كنم. شما اگر كتابخوان حرفه‌ای باشید، ساعتی بیست صفحه (میانگین تقریبی بین رمان خواندن ساعتی 150ـ100 صفحه و فیزیك یا فلسفه خواندن ساعتی 10 صفحه) و روزی ده ساعت بیشتر نمی‌توانید كتاب بخوانید، كه به عبارتی می‌كند: روزی دویست صفحه. حال و حوصله ضرب و تقسیم كردن نداریم، اما خلاصه اینكه، شما به این ترتیب در تمام عمر هفتاد ـ هشتاد ساله‌تان نمی‌توانید مجموع كتابهایی كه در یك ثانیه نوشته و چاپ می‌شود را بخوانید! بنابراین باید بدانید كه چه چیزهایی را باید خواند، و چه چیزهایی را باید نخواند. (بنده یك زمان درباره هنر معماری ایران مطالعه می‌كردم. كلی كتاب و مجله خریدم. آخر سر دیدم مرجع همه این كتابها و مقالات چهار تا سفرنامه است كه بعضی از خارجیها نوشته‌اند و در خاطراتشان، مثلاً مسجد شیخ لطف‌اله اصفهان را توصیف كرده‌اند. یكی نكرده بود خودش هم برود این مسجد را ببیند. هر چه را كه یك مادام فرانسوی نقل كرده بود، اینها تكرار می‌كردند!) مثلاً می‌گویند، فقط در زمینه فیزیك كاربردی روزانه هزاران، بلكه صدها هزار صفحه مطلب نوشته و چاپ می‌شود! الغرض، كتاب «مشت در نمای درشت» در درجه اول به درد اهالی سینما و منتقدان این عرصه می‌خورد. بعد شاعران و منتقدان ادبی. یعنی در كل، به كار سربازان فرهنگی می‌آید (گرچه مخاطب عام هم، مگر چه می‌خواند كه خیلی از این كتاب بهتر باشد؟!) اینكه عرض می‌كنم «سربازان فرهنگی» خیلی اهمیت دارد... مثل اینكه دوباره باید گنده ـ م‍ُنده حرف بزنیم.
    روح زمانه ما ـ به نظر خیلی‌ها ـ «ارتباطات» است. (بنده معتقدم، برعكس است! یعنی روح زمانه ما «تنهایی» و «غربت» است ـ نه عصر ارتباطات!) یك عده می‌گویند «برخورد تمدنها»، یك عده می‌گویند، «گفتگوی تمدنها»، فرقی هم نمی‌كند. «برخورد» یك‌جور گفتگوست و «گفتگو» یك‌جور «برخورد». مگر اینكه به جای «برخورد» بگوییم «خورد»، یعنی «خوردن»، یعنی دوره «خوردن تمدنها»، چه با «گفتگو»، چه با «برخورد»! در این دنیا یا باید خورد، یا باید خورده شد، دو قطره آب یا جیوه كه به هم نزدیك می‌شوند، همدیگر را می‌خورند. عوام می‌گویند قطره بزرگتر قطره كوچكتر را می‌خورد، اما عوام‌ترها می‌گویند فرقی نمی‌كند. هردو یكدیگر را می‌خورند و خورده می‌شوند. استاد معلم می‌گوید، ما مردم جماعتی هستیم كه هاضمه قوی‌ای داریم. برای همین فردا از آن ماست. ایرانیها آمریكا كه می‌روند آمریكایی می‌شوند؛ هلند كه می‌روند هلندی! ما فلسفه یونانی كه گیر می‌آوریم، می‌خوریمش، عرفان بودایی، عرفان یهودی و مسیحی، عرفان سرخپوستی و... همه و همه را می‌خوریم و آخرش می‌گوییم، اما مرحوم شبستری می‌فرماید... (چنین و چنان). حكایت همان یارو است كه رفت كلیسا مسیحی بشود. چراغها را خاموش كردند و چند ساعت برایش از مسیحیت گفتند و او هم به همه گناهانش اعتراف كرد و آخر سر كه چراغها را روشن كردند گفت: «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»
    این «خوردن» و «خورده نشدن» است كه خیلی مهم است؛ از جهت «هویت فرهنگی» و «هویت ملی» و «هویت...» عرض می‌كنم. ما فیلسوفان بزرگی داشته‌ایم كه خورده شده بودند. ما شاعران و نویسندگان توانایی داشته‌ایم كه خورده شده بودند. ادبیات مأیوسانه فرانسوی‌ها مرحوم «صادق هدایت» را قورت داده بود. مرحوم نیما، شاملو و... را خورده بودند. عرفان هندویی مرحوم سپهری را خورده بود. اینها كه «خورده نشدند» اكثریتشان «بدمزه» بودند. یعنی شایستگی خورده شدن را نداشتند. وگرنه معدود افرادی هستند كه «بی مزه» نباشند و خورده نشوند. مرحوم فردید در این عرصه و در این میدان سردار بود و مرحوم «مددپور» سرباز. استاد معلم (در زمینه شعر و ادبیات) سردار است، میرشكاك سروان است، مرحوم سید‌حسن حسینی، قیصر، قزوه و... اینها سربازند. گمان نكنید سرباز بودن و سرباز ماندن در این عرصه كار راحت و موضوع پیش‌پا افتاده‌ای است (در این میدان پیروزی یك سرباز پیروزی یك ملت، یا حداقل، دوره‌ای از تاریخ آن ملت است. همین جور شكست او!). وگرنه خیلی از بزرگان یا به بی‌مز‌ّگی پناه برده‌اند، یا كلاً خورده شده‌اند! مثلاً به آثار بزرگوارانی مثل... (ببخشید اسم نمی‌بریم. آدمیزاد دل‌نازك است) نگاه كنید! خورده كه شده‌اند ـ هیچ، دفع هم شده‌اند! باور كنید خیلی از این نقدهای ادبی و سینمایی اسم مفعول «دفع» و «دفع‌شدگی» است. این شعرها و این نقد ادبیها را برای چه كسی می‌نویسند؟ كدام بقال، كدام مهندس ژئوفیزیك، كدام پدر و مادری این حرفها ـ و با این ادبیات را ـ می‌فهمد. دانشجوی ادبیات ما حفظ می‌كند، نمی‌فهمد. طوطی‌وار تكرار می‌كند. زبان یك نسبتی با ذات آدمیزاد دارد. اینجوری كه نمی‌شود!
    آدمی كه خورده نشده و چیزی از هویتش باقی مانده، اول از لحن و زبانش مشخص می‌شود. تلویزیون را ببینید! فكر نكنید مجری خبر دارد به زبان‌ِ رسمی اخبار می‌گوید. این زبان رسمی صدا و سیما و روزنامه‌ها در كجا رسمی است؟ در كجا «رسم» است كه این مدلی حرف بزنند؟ حیف نیست از این‌همه لحن و لهجه‌های دلنشین و با حال فارسی (از تهرانی اصیل گرفته تا شمالی، اصفهانی، شیرازی، همدانی و... حتی فارسی‌ِ ترك‌زبانان تبریزی) یكی را به رسمیت نشناسیم؟ اصلاً شاید این «بی‌مزه» شدن روزگار ما مربوط است به بی‌مزه بودن زبان رسمی امروزمان. نامه‌های عین‌القضات، فیه‌مافیه، بوستان سعدی، تاریخ بیهقی و... اینها زبان مكتوب است. وگرنه این زبان مكتوب فعلی را یك عده تحصیل‌كرده فرنگ رفته زمان مشروطه و رضاشاه درست كردند. زبانمان را عوض كردند كه ذاتمان را... بگذریم.
    «مشت در نمای درشت» مربوط است به زبان و ادبیات نقد، می‌خواهد سینمای غرب را با شعر و ادبیات فارسی بخورد. باور كنید در معرفی و ذكر اهمیت این كتاب، همین نكته بس است. این كتاب تنها به همین دلیل هم كه باشد، باید جزو دروس دانشگاههای سینما و ادبیات و هنر بشود. مرحوم حسینی كارهای نیمه‌كاره و منتشرنشده فراوانی دارد. نگاهی به فهرست این آثار و آثار منتشرشده او نشان می‌دهد كه جهت‌گیریهای آن مرحوم تا چه حد دقیق و به جا بوده است. بعضی‌ها فكر می‌كنند شعر و ادبیات نوعی... معذرت می‌خواهم... لاس زدن است! نوعی سرگرمی سالم است. نوعی پر كردن اوقات فراغت مخاطب است. این حرفها مزخرف است! آدم مگر اوقات فراغت هم دارد؟ قرآن می‌فرماید: گمان نكنید ما این زمین و آسمانها را بیهوده و برای سرگرمی آفریده‌ایم. مرحوم آوینی در جایی اشاره می‌كند كه تلویزیون حق ندارد برای سرگرم كردن مردم برنامه بسازد. بر چه اساس و حساب و كتابی صدا و سیمای ما هم باید مثل همه جای دنیا به «غفلت» بشر معاصر دامن بزند؟ آدمی كه بناست یك روز بمیرد... و فكر می‌كند و گمان كرده كه قیامت وجود دارد!»
    چه اوقات فراغتی دارد؟ سرگرمی یعنی لهو و لعب؛ سالم و ناسالم ندارد. مرحوم حسینی، كه اینك در عالم برزخ است و ما نمی‌دانیم چه می‌بیند و اگر می‌توانست الان هم حرف بزند، چه می‌گفت؟! ...چقدر مرگ عظمت دارد! ...در همان مقدمه كتاب به صراحت از «ادیبان‌ِ پیاده» و «سینماورزان پ‍َرت» صحبت می‌كند. براستی چرا روح كلی حاكم بر ادبیات سنتی ما دینی و عارفانه است؟ هیچ می‌دانید انسان برای ادبیات آموختن و ادب شدن به دنیا آمده است؟ می‌دانید این زمین و زمان و آسمان درگاه ادب است؟ اینهایی كه می‌گویند، خدا و دین وجود دارد، اما ربطی به زندگی عادی و اجتماعی و سیاسی ما ندارد، می‌دانید معنی حرفشان چیست؟ نعوذاً با ا... یعنی اینكه مثلاً سلطان وجود دارد و ما اكنون در دربار و محضر پادشاهیم، اما باید در همین دربار و سر سفره مهمانی فوتبال بازی كنیم، یا با نوكر و كلفتها بلند بلند حرف بزنیم و شوخی كنیم... یا چه می‌دانم، پشتك وارو بزنیم و دست در دماغمان كنیم و... اگر می‌گفتند پادشاه و دربار وجود ندارد، باز می‌شد. اما وقتی می‌گویند هست، دیگر «دین از سیاست جداست»، یعنی چی؟ (عجیب است كه این روزها از بقال و راننده تاكسی گرفته تا زن‌عموی دخترخاله همسایه، همین حرف را می‌زنند. (شاید هم بنده بدشانس و اقبالم كه هر جا می‌روم همین جنس حرفها را می‌شنوم) اما گمان كنم این سكولاریزم لعنتی خیلی از مردم ما را قورت داده! (غافل از اینكه چه زهرماری را می‌خورد!) خیلی چانه درازی كردم. شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقتی دگر، (باقی عرایضم ـ البته مثل همان قبلیها ـ خیلی مهم نیست. اگر حوصله ندارید، می‌توانید صرف‌نظر كنید. كمی با تفصیل بیشتر برخی از مطالب و سرفصلهای كتاب را معرفی خواهیم كرد، انشاءا...)
    مقدمه كتاب هنوز اشارات قابل توجهی دارد. در صفحه 9 كتاب می‌خوانیم: «جوانان ما به سینما ـ این راه میان‌ب‍ُر شهرت و افتخار و جشنواره ـ به دیده اعجاب می‌نگرند. حتی ادیبان سن و سال دار هم نگاهشان به این جادوی مجس‍ّم ـ هنر هفتم ـ خالی از غبطه و رشك و حسرت نیست. اینان چه بسیار در ذهن خود چهره‌های تازه به شهرت رسیده در عرصه سینما را سبك و سنگین می‌كنند و در یك ستون فرضی می‌كوشند مقام و رتبه این گروه را در میان ادیبان، تخمین بزنند و اغلب نیز مقام آنها را در پایین‌ترین رده‌های خلاقیت ـ كاندیدای سقوط به دسته دوم! ـ می‌یابند. شاعری می‌گفت اگر «فلان» فیلمسازی كه در عمر خود دو خط «نوشته» ندارد و فیلمهایش به جشنواره‌های خارجی راه یافته، شاعر بود، مطمئنم شعرش حتی در مجله‌های حوزه هنری هم چاپ نمی‌شد! با دامن زدن به بحثهای علمی در حیطه ادبیات و سینما و پیوندهای این دو، می‌توان، درك و سواد و بینش سینمایی را جایگزین شهرتهای كاذب و نگاههای آغشته به حسرت و اعجاب و ای كاشها و اگرها كرد.»
    نكته مورد نظر سید در این سطور، بسیار نكته جالبی‌ست. مثلاً كافی‌ست شهرت همین «سید‌حسن حسینی» را با «حسینی» تلویزیون بسنجیم. نقش آدمی مثل مرحوم حسینی شاعر در فرهنگ ما هزار برابر حسینی مجری تلویزیون است اما شهرت این مجری دهها هزار برابر اوست. اصلاً شهرت تصویری (سینمایی و تلویزیونی) مقوله دیگری‌ست. البته هنرمند به شهرت نیاز دارد. شهرت هنرمند یعنی موفقیت او. اما از این مهم‌تر نیاز مخاطب است به شهرت هنرمند.
    افسوس كه چانه‌درازیهای ما فرصت معرفی این كتاب را كم كرد. همین‌جا بد نیست به نكته بسیار مهم دیگری اشاره كنیم. برخی از حكما، نویسندگان و صاحب‌نظران، كارشان دقیقاً مثل حقیر است، در معرفی این كتاب، مثلاً فلان آقا... خودش از نظریه‌اش بزرگتر است. درباره خودش خیلی بیشتر حرف زده، تا فلسفه و حكمت‌اش. اما امام خمینی(ره) با تمام بزرگی و بزرگواریش از نظریه‌اش كوچكتر است. یعنی بزرگی‌اش به واسطه بزرگی حرف و حكمت و مكتبی است كه از آن دفاع كرده و حرف زده است. با این ملاك می‌توانید آدمها و بزرگان روزگار خود را بشناسید. هر كس از هدفش مهمتر و بزرگتر است ـ شیطانی و شیطان‌زده است. حافظ، مولانا، عطار، بیدل، مطهری، چمران، آوینی و... اینها از هدف و مقصود و معشوق خود كوچكتر بوده‌اند. اینها خود را متعلق به حرف و نظریه خود می‌دانند. اما بیشتر آدمهای این روزگار حرف و نظریه را متعلق به خود می‌دانند. حتی پناه بر خدا می‌برم و می‌گویم «ابن عربی» مسلمانی‌اش تعلق به عرفان‌اش دارد. خیلی از عرفا اسلام را با تصوف و عرفان خود وفق داده‌اند. یعنی مسلمانی‌شان از عرفانشان كوچكتر است! یعنی صوفی‌تر از سلمان و ابوذر و... هستند. عالم شگفت و بزرگی‌ست و هر لحظه... یعنی یك لحظه جا بمانی جهنم می‌گیردت. آخر وقتی می‌فرماید: «كل یوم عاشورا» امروز و «پری‌روز» و «فردا» و «پس‌فردا» و اكوار و ادوار تاریخی و... یعنی چه؟ مرحوم سید حسن حسینی از شعر و حرفهایش بزرگتر نبود. اسلام جمعی و عبادات جمعی و... اینها جای خود. اما ما تك‌تك به حضور خدا می‌رویم. ابن‌عربی و عین‌القضات و... هرچه فرموده‌اند، جای خود. اما شب اول قبر وقتی از تو بپرسند، «خدای تو كیست؟» نمی‌گویند بگو سهروردی در این باره چه گفته، می‌پرسند: تو چه می‌گویی؟ حرف در این عالم صاحب ندارد. صاحبش خداست. هر كسی حرفی را می‌فهمد، یعنی صاحبش اوست؛ یعنی خدا آن حرف را به تو آموخته و بخشیده. بنده چرا بیخودی اینقدر داغ كردم؟ (شاید از یادآوری اینكه اكنون مرحوم حسینی فوت كرده است و آن‌طرف است! شاید هم به خاطر انواع و اقسام لوس‌‌بازیهایی كه در وجود ما هست...)
    مرحوم حسینی در ادامه كتاب، در هر بخش از یك صنعت ادبی و شعری حرف زده و آنرا با سینما مقایسه كرده است. مثالهایی كه از ادبیات و سینما انتخاب كرده، انصافاً جالب است و خواندنی. یعنی هم از نظر آموزش فنون ادبی كارایی دارد، هم از نظر آموزش مبانی زیبایی‌شناسی سینما و هم از نظر مطالعه آزاد و پر كردن اوقات فراغ‍ّت (فراغ‍ّت با تشدید «غین» نوع دیگری‌ست از فراغت!).
    در صفحه 32 كتاب آمده: «اگر روزی ژاپنی‌ها همت كنند و ما در برنامه‌های مخصوص كودكان و نوجوانان در یكی ا‌ز شبكه‌های تلویزیونی خودمان، شاهد پخش اولین قسمت از كارتون‌ِ «منطق‌الطیر» باشیم، شاید دست‌اندركاران نقاشی متحرك در ایران پی به ارزشهای تصویری این منظومه عرفانی بی‌نظیر ببرند...»
    نویسنده بعد اشاره به شخصیتهای منطق‌الطیر، كه پرندگان مختلف هستند، كرده و به «داستان در داستان» بودن این منظومه می‌پردازد. قصه‌هایی از این منظومه را به اختصار نقل می‌كند كه به نظر ایشان قابلیت كامل آنرا دارند كه به فیلمنامه تبدیل شوند. نوع ورود و معرفی شخصیت، قابلیتهای دراماتیك، ... و حتی زاویه و حركت دوربین، یا نماهای دور (لانگ‌شات) و متوسط (مدیوم‌شات) و نزدیك (كلوزآپ) از چهره‌ها و... همه و همه از موارد و نكته‌یابی‌های بسیار جالب آن بزرگوار است. فی‌المثال در پایان داستان منطق‌الطیر وقتی از «هدهد» حرف زده می‌شود، گویی داریم از نمای نزدیك این مرغ را می‌بینیم. بعد دوربین به عقب می‌رود و در یك «نمای باز» سی مرغ مختلف را می‌بینیم كه این نما پیوند می‌خورد با تصویر افسانه‌ای سیمرغ و... آدم در جای جای این كتاب گاهی به آن سید بزرگوار حسادت می‌ورزد و با خود می‌گوید: «كاش این حرفها را من زده بودم!»
    فیلم تعریف كردن سید نیز ملاحتی خاص دارد. الغرض، «مشت در نمای درشت» اثری‌ست «خط‌شكن»؛ آن هم در خطوط و استحكاماتی بتونی كه سالها غیر قابل نفوذ به نظر می‌رسید. و مهم‌تر اینكه، سید این خط را با «قدم زدن» شكسته است ـ نه حمله‌ای انتحاری! اگر جماعت سینمایی ما از این معبر مین‌زدایی شده (یا حتی می‌شود گفت: چمن‌كاری شده!) به طرف این هنر حركت كنند و حمله، با همین تانك و توپ‌های غنیمتی، صد كاروان توان زد! یعنی اگر شعر و ادبیات سنتی ما سینمای ما را تداركات بدهد، باور كنید صبحانه خاویار خواهیم خورد و شام ققنوس كنتاكی! همین آثار عطار می‌تواند حالی‌وود (نه هالیوود!) صد سال ما را خوراك بدهد و «دیسنی» و «آیزنشتاین» را به منشی صحنگی نیز قبول نكند! یعنی اورانیوم را نمی‌گذارند غنی كنیم، ادبیات و فرهنگ غنی شده كه داریم! اگر عصر حاضر آغاز تقابل فرهنگها باشد، یك پدری...1



    1ـ «مشت در نمای درشت» شروع خوبی‌ست. هجوم واژه‌ها به فك نگارنده و این قبیل لوس‌بازیها اگر مجال می‌داد، جا داشت كه نصف این كتاب را به بهانه معرفی همین‌جا چاپ كرد! نثار روح آن بزرگوار، كه اینك در عالم شگفت‌انگیز برزخ است، و دیگر اموات مؤمنان و درگذشتگان بنده و خودتان، فاتحه‌ای بخوانید، با ذكر یك صلوات.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره