پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما

  • کلمات کليدي :

  • سینمای ایران
  • جشنواره فیلم فجر
  • نقد فیلم

  • سیدعبدالجواد موسوی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • سخن گفتن در خلاء

  • غربزدگی و عبور از جلال

  • قیصر و حافظ: دولتی یا غیردولتی

  • شعر آرام گرفت

  • در رفع حجب کوش نه در جمع کتب

  • جانب ما جانب بی جانبی

  • بی‌اختیار مردن و ناچار زیستن

  • رها کنید هلا اسب‌های چوبین را

  • مرید پیر دل خویش باش ای درویش

  • ما اين کتاب که مي‌نويسيم اميدي را مي‌نويسيم

  • مطلب بعدي >   823 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 15 : جشنواره شاه سلطان حسینی

    یادداشت های جشنواره بیست و سو‌ّم

    سیّدعبدالجواد موسوی

    دوشنبه 12/11/83
    كارت جشنواره دیر به دستم رسید. حدود ساعت یك بعدازظهر. و به ناچار فیلمهای صبح و ظهر را ندیدم. دوست داشتم فیلم‌ «كمال تبریزی» را ببینم. البته رفقا متفق‌القول بودند كه چیزی را از دست نداده‌ام. می‌گفتند، كمال تبریزی هم هوای جشنواره‌های «فرنگستان» به سرش زده است و تالی تلو عباس خان كیارستمی شده. منتهی از نوع مذهبی‌اش: قصه امام‌زاده‌ای كه شفا می‌دهد و ... الخ. چه می‌توان گفت جز اینكه: خدا همه بیماران امت اسلام را شفا بخشد. آمین!

    *

    فیلم «گل یخ» را از اواسطش دیدم. ویژگی مثبت فیلم در این بود كه حتی اگر دقایق پایانی فیلم را هم می‌دیدی، باز هم چیزی از كفت نرفته بود. بازسازی «سلطان قلبها» و آن‌طور كه شنیدم حتی در تیتراژ نخست فیلم هم آمده بود: «به یاد محمدعلی فردین». برخلاف بسیاری از دوستان كه حرص می‌خوردند و با صدای بلند در راهروهای سینما به «كیومرث پوراحمد» بد و بیراه می‌گفتند، من، خیلی از فیلم بدم نیامد، یا حداقل عصبانی نشدم. فكر می‌كنم تكلیف فیلم هم از ابتدا روشن و مشخص بود. آمده بود یك قصه ساده و سوزناك را با چاشنی رنگ و كرم‌پودر و ترانه تعریف كند. بدون ریاكاریهای‌ِ چندش‌آور مرسوم و یا سر دادن‌ِ شعارهای‌ِ مضحك‌ِ اخلاقی. اگر شرایط فیلم‌سازی به گونه‌ای شود كه فیلم‌سازان ما برای گرفتن مجو‌ّز و یا خوش‌آمد فلان مسئول و بهمان مدیر، مجبور نشوند به طرز‌ِ متكلف‍ّانه‌ای مفاهیم قدسی و معنوی و ارزشی را در فیلمهایشان بگنجانند، تكلیف‌ِ من و توی‌ِ مخاطب با فیلم‌سازان‌ِ محترم روشن‌تر است و قضاوت درباره آن آثار ساده‌تر. كارگردان‌ِ «گل یخ» پشت‌ِ چیزی پنهان نشده است و به همین دلیل رد و انكار او نیز بسیار ساده است. من اما به‌دنبال‌ِ حریف‌ِ «ق‍َد‌َر» می‌گردم؛ كیومرث پوراحمد و «گل یخ»ش بماند برای روزنامه‌‌نگارها و منتقدین نورسیده، كه این فیلم از آن فیلمهاست كه همه می‌توانند حال‌ِ عواملش را حسابی جا بیاورند
    .


    سه‌شنبه 13/11/83
    ده صبح، فیلم «غروب شد، بیا» را نشان می‌دادند. دوست داشتم فیلم را ببینم. روحیه مردانه «انسیه شاه‌حسینی» را همیشه می‌پسندیدم. منتهی نشد كه فیلم را ببینم. یعنی شب‌بیداریهای‌ِ همیشگی و خواب‌ِ شیرین صبحگاهی مانع شد. این‌طوری نمی‌شود. باید برنامه‌ام را لااقل برای‌ِ این چند روز طور دیگری تنظیم كنم واگرنه باید بی‌خیال فیلمهای صبح شوم.

    *

    برای دیدن فیلم دو‌ّم اشتیاق، بیشتری داشتم. «جایی برای زندگی» به كارگردانی «محمد بزرگ‌نیا». بزرگ‌نیا فیلم‌ساز خوبی است كه به علت حجب و حیای ذاتی‌اش كمتر دیده شده و البته این حسرت را نیز همواره بر دل‌ِ امثال من نهاده كه با چنین توانایی كم‌نظیری چرا فیلمنامه درست و حسابی و محكمی در اختیار ندارد. به‌موقع هم رسیدم اما اعلام شد كه فیلم به علت مشكلات فنی به جشنواره نرسید، به ناچار فیلم دیگری جایگزین شد. «بابا عزیز» به كارگردانی «ناصر خمیر». كارگردان تونسی ایرانی‌الاصل. فیلمی بی‌سر و ته و شبه عرفانی. نیمی به زبان عربی و نیم دیگر به زبان فارسی كه نتوانستم بیشتر از چند دقیقه تحمل كنم؛ اما انصافا‌ً در همان چند دقیقه، لحظاتی از فیلم كه در آن موقع موسیقی قوال‍ّی پاكستانی و تنبور‌نوازی كردی پخش می‌شد از بهترین لحظات فیلم بود. ای كاش سراسر فیلم به همین چیزهای دوست‌داشتنی اختصاص پیدا می‌كرد.

    *

    فیلم بعدی را اصلاً نتوانستم تحمل كنم. همان دقایق اول زدم بیرون. به همراه محمود جوانبخت. حدس بزنید چه كسی را بیرون سالن نمایش دیدم. باور نمی‌كنید. غیر قابل تصور بود. «مسعود ده‌نمكی» زودتر از ما زده بود بیرون. یعنی ده‌نمكی آن‌قدر نگاه زیبایی‌شناسانه‌اش پیشرفت كرده بود و ما خبر نداشتیم. به كافی‌شاپ سینما رفتیم. برای نوشیدن چای. صحبت از فیلم «فقر و فحشا» شد. بین مسعود و محمود. اینكه چه‌قدر فیلم تأثیرگذار بوده و چه تعداد از آن فروش رفته. مسعود از نقدهایی كه درباره فیلمش نوشته شده بود گفت و اینكه قرار است بازتابهای فیلم: اعم از خبر و نقد و تحلیل و مصاحبه را در كتابی جمع‌آوری كند. ده‌نمكی جدی جدی فكر می‌كند فیلم خوبی ساخته و از این نظر با [...] هیچ فرقی ندارد.
    خدا خدا كردم كه زودتر بحث را عوض كنند وگرنه مجبور می‌شدم حس واقعی خودم را درباره فیلم معسود بر زبان بیاورم كه دعایم مستجاب شد و مسعود شروع كرد به نقل خاطراتش با معصومه سیحون. بله. درست شنیدید. همان سیحون‌ِ معروف. صاحب گالری سیحون. و از او چه جملات‌ِ شیرین و بامزه‌‌ای را تعریف كرد كه حیف نمی‌توان آنها را در «سوره» و احتمالا‌‌ً هیچ نشریه دیگری نقل كرد. البته اگر كسی تمایل داشت، می‌توانم آن شنیده‌‌ها را به‌صورت شفاهی نقل كنم. آها... تا یادم نرفته مسعود یك جمله‌ای هم درباره مجله «سوره» گفت كه خیلی زورم آمد.
    گفت: «وقتی شماره پیشین مجله سوره را دیدم، با خودم گفتم: بیچاره آوینی!» این درست كه من از مجله سوره هیچ خوشم نمی‌آید و از هر گونه توهین و تمسخر نسبت به این مجله استقبال می‌كنم اما خدا وكیلی وقتی ده‌نمكی چنین حرفی زد، خیلی زورم آمد.
    این درست كه سوره پر است از اغلاط املایی و انشائی. و بدتركیب است و زشت و بی‌ در و پیكر؛ اما هر چه باشد با آن چیزهایی كه تو به اسم نشریه به خورد خلق‌الله می‌دادی قابل مقایسه نیست. البته همه اینها را در دل گفتم ولی حالا مكتوب می‌كنم كه هم شما بخوانید و هم خودش.


    چهارشنبه 14/11/83
    نام «رسول صدرعاملی» آن‌قدر برایم ارزش دارد كه هر‌طور شده خودم را به اولین سیانس نمایش فیلم برسانم. از همان عنوان فیلم «دیشب باباتو دیدم، آیدا» مشخص بود كه فیلم شباهت زیادی به دو فیلم اخیر «صدرعاملی» دارد. دو فیلمی كه او را به‌عنوان فیلم‌سازی فهیم و جسور مطرح كرد. اما متأسفانه این فیلم در حد و اندازه دو فیلم پیشین او نبود. به‌ویژه، پایان‌بندی فیلم. شاید اگر صدرعاملی كمی حوصله می‌كرد و پایان درست و درمانی برای آن تدارك می‌دید، فیلم از این وضعیت اسف‌بار نجات پیدا می‌كرد. فیلم كه تمام شد مات و مبهوت به پرده سینما زل زدم و در این فكر كه چرا این‌جوری شد. «با تشكر از عباس كیارستمی» این عنوان كه بر پرده نقش بست، همه چیز برایم روشن شد. خ‍ُب، مثل اینكه تلفات عباس كیارستمی همچنان ادامه دارد.

    *

    با اكراه به دیدن «ماهیها عاشق می‌شوند» رفتم، چرا كه خاطره خوشی از تئاتریهایی كه به كارگردانی سینما روی می‌آورند، ندارم. ولی «علی رفیعی» حسابی غافلگیرم كرد. یك عاشقانه آرام. یك فیلم‌نامه خوب با بازیهای درخشان رؤیا نونهالی و گلشیفته فراهانی. رضا كیانیان هم در نقش آرمان‌گرای‌ِ سرخورده‌ای كه پس از بیست و اندی سال به عشق پناه می‌آورد، خوب بود. همه خوب بودند. البته اگر یكی دو جمله شعاری و تبلیغاتی از دیالوگهای‌ِ نونهالی حذف می‌‌شد، بهتر هم می‌شد. و اگر آن دو كارگر رستوران «آتیه» آن یكی دو صحنه تئاتری را نمی‌داشتند و اگر نامزد‌ِ گلشیفته خانم در زندان به قرائت آن بیانیه حماسی نمی‌پرداخت و... از این نكات قابل اغماض كه بگذریم فیلم در كل خوب بود و اگرچه هنوز قضاوت زود است اما فكر می‌كنم جزو بهترینهای جشنواره باشد. شاید زیادی احساساتی شده‌‌ام و شاید هم تجربه شخصی من در سالهای اخیر... بگذریم. این فیلم را از دست ندهید.

    *

    اگر حكمای قدیم گفته‌اند: «بوزینه، درودگر نخواهد شد». امروز باید گفت: «ژورنالیست، فیلم‌ساز نخواهد شد». اگر علی رفیعی با فیلم «ماهیها عاشق می‌شوند» ناقض این نظریه بود كه تئاتریستها نمی‌توانند فیلم خوب بسازند، احمد طالبی‌نژاد گواهی دیگر شد بر این نظریه كه ژورنالیستها و منتقدین فیلم نمی‌توانند فیلم خوب بسازند. «من، بن‌لادن نیستم» حتی از یك فیلم تبلیغاتی تلویزیونی هم ضعیف‌تر بود. حالا دیگر مطمئنم فیلمنامه «دندان مار» را احمد طالبی‌نژاد ننوشته است. چه‌طور می‌توان باور كرد از ذهن نویسنده آن فیلمنامه، چنین چیزی تراویده باشد. شك ندارم كیمیایی اصل و اساس آن فیلمنامه را بر هم زد و فیلمنامه طالبی‌نژاد چیزی در حد و اندازه یك طرح بود و نه چیزی بیشتر. چنانكه طرح‌ِ «من...» نیز آن‌قدرها هم ابتدایی و پیش‌پا افتاده به نظر نمی‌رسد. منتهی در نوشتن‌ِ فیلمنامه و اجرای آن، آن‌قدر سهل‌انگاری صورت گرفته و یا بهتر است بگویم آن‌قدر بی‌ذوقی و یا درست‌تر آن است كه بگویم بدذوقی و یا... رها كنم كه اگر بخواهم ادامه بدهم می‌ترسم كار به بد و بیراههای غیر قابل چاپ برسد.

    *

    «خواب تلخ» درباره یك مرده‌شور است و مواجهه او با موضوع‌ِ مرگ. ظاهرش از همین فیملهای مستند ـ داستانی جشنواره‌ای‌ست كه دیدن آن صبر و تحمل بسیاری می‌طلبد. ظاهرا‌ً در چند جشنواره خارجی هم شركت كرده و جوایزی هم برده است. منتهی، با همه فیلمهای این شكلی تفاوتی اساسی دارد و آن جذاب بودن آن است. یعنی، اصلاً حوصله تماشاچی را سر نمی‌برد. جذاب است و پر از شوخیهای بدیع. اما، دو سه نكته مرا از هم‌آوا شدن با منتقدین گرامی در تعریف و تمجید از این فیلم بازمی‌دارد:
    الف) تصو‌ّر اینكه جماعت فرنگی با دیدن این فیلم كه همه شخصیتهایش زشت و كج و كوله، بد‌لهجه و خشن، حسود و بی‌ادب، حریص و خسیس، طماع و قالتاق و دله‌دزد و نامردند، چه حس و حالی پیدا می‌كنند، اعصابم را به هم می‌ریزد.
    ب) نمی‌‌دانم شوخی آن هم با حضرت عزرائیل (علیه‌السلام) و مفاهیمی همچون: مرگ و قیامت و... را چگونه تعبیر كنم؟ نه، اصلا‌ً نمی‌خواهم وارد مقولات شرعی و این حرفها بشوم ولی فكر می‌كنم دامن زدن به برخی از تصورات عامیانه، آن هم توسط یك فیلم‌ساز كار چندان جالبی نیست.
    ج) نام شهری كه قصه در آن می‌گذرد «خمینی شهر» ‌است كه یعنی ایران‌‌ِ پس از انقلاب؟! و كل فیلم در گورستان می‌گذرد و جماعت همه از راه مرگ و میر دیگران اموراتشان می‌‌گذرد. یكی از راه مرده‌شوری، آن یكی از راه گوركنی، دیگری از راه نماز و دعا بر می‍ّت خواندن و... یعنی همه اینها را باید «اتفاق» و «تصادف» فرض كنیم و بگوییم: ان‌شاءالله گربه است؟!

    *

    فیلمهای آخر شب را معمولا‌ً نمی‌بینم. اما ماندم تا فیلم «مرزی برای زندگی» را ببینم. چیزی از فیلم نمی‌دانستم، جز آنكه شنیده بودم موضوع آن «دفاع مقدس» است و تهیه‌كننده آن حوزه هنری. داستان یك سرباز عراقی و یك رزمنده ایرانی. هر دو مجروح و ناتوان و هر دو در پی یافتن مواضع خودی. سرباز عراقی پاهایش به‌شدت مجروح است و توان راه رفتن ندارد و رزمنده ایرانی نابینا و ناشنوا. ایرانی، عراقی را بر دوش می‌گیرد و به راه می‌افتند، در بین راه چند بار درگیر می‌شوند اما بالاخره نجابت و شرافت ایرانی سبب می‌شود تا عراقی از بی‌پناهی و سرگردانی نجات یابد تا آنكه هر دو در حادثه‌ای به‌شدت مجروح می‌شوند و جریان آب پیكر آنان را به یك روستای مرزی در نزدیكی منزل یك كرد مسلمان می‌اندازد. عراقی می‌میرد و ایرانی ماجرا را برای یك دختر كرد تعریف می‌كند. ما تا انتهای فیلم فكر می‌كردیم این رزمنده ایرانی، چه انسان شریف و نجیبی بود. هین‌طور كه در خیالات خودمان غرق بودیم و به ایرانی بودنمان فخر می‌ورزیدیم و در دل سرود «ای ایران» را زمزمه می‌كردیم، ناگهان دیالوگ قهرمان‌ِ فیلم ما را به خودمان آورد. ایشان فرمودند: «من از دست اون ـ یعنی سرباز عراقی ـ حسابی ناراحت شدم چرا كه ما قرار كرده بودیم، اون منو به سمت نیروهای خودی حركت بده اما اون ـ یعنی همان سرباز عراقی ـ داشت به من كلك می‌زد و به سمت نیروهای خودشون می‌رفت.» اینجا بود كه فهمیدیم اصلاً موضوع شرافت و این حرفها در میان نبوده. سرباز عراقی به عل‍ّت ناتوانی از پیاده‌روی چاره‌ای جز كمك خواستن از سرباز ایرانی را نداشته و سرباز ایرانی هم به‌ عل‍ّت نابینا و ناشنوا بودن نیاز به یك آدم بینا و شنوا داشته و این، یعنی معامله پایاپای.


    پنجشنبه 15/11/83
    «بشارت منجی» را ده صبح نشان می‌دادند كه نتوانستم ببینم. نه، اشتباه نكنید. این‌بار عل‍ّتش شب‌بیداری و خواب شیرین صبحگاهی نبود. آقای «نیرومند» رئیس ما در حوزه هنری احضارمان كرده بودند تا در جلسه‌ای شركت كنیم. این بود كه از فیلم نادر طالب‌زاده محروم شدیم وگرنه عزممان را جزم كرده بودیم كه اگر این فیلم را شش صبح هم نمایش دادند، آن را از دست ندهیم.

    *

    جای شما خالی، جدا‌ً عرض می‌كنم. كاش بودید و فیلم «زن زیادی» اثر تهمینه خانم میلانی را می‌دیدید و یك شكم‌ِ سیر می‌خندیدید. یك بیانیه تند و تیز سیاسی ـ اجتماعی ـ فرهنگی در دفاع از حیثیت‌ِ زن ایرانی. جماعت منتقد كه حسابی تفریح كردند و تا جایی كه توانستند با سوت و كفهای مكر‌ّر احساسات خود را نسبت به این فیلم بروز دادند. بالاخره خانم میلانی طاقت نیاورد و همه عقده‌های فروخورده‌ای را كه در فیلمهای قبلی‌اش كاملا‌ً خالی نشده بودند را یك‌جا بر سر‌ِ مردان‌‌ِ ایرانی تركاند و چه تركاندنی. قبلاً فكر می‌كردم، میلانی اگر به جای‌ِ فیلم‌سازی به مقاله‌نویسی و روزنامه‌نگاری روی می‌آورد، موفق‌تر بود؛ اما با دیدن این فیلم به این نتیجه قطعی رسیدم كه میلانی اصولا‌ً با پدیده‌ای به نام فرهنگ و هنر كاملا‌ً بیگانه است. او حتی نمی‌‌تواند سخنران‌ِ خوبی باشد، بس كه حرفهایش پیش پا افتاده و خالی از هر گونه ظرافت و ملاحتی است. خانم میلانی بیش از هر چیز دیگری، به آرامش روحی ـ روانی نیاز دارد. این را كاملاً جدی عرض می‌كنم.


    جمعه 16/11/83
    امروز، نمایش فیلم از ساعت یك بعدازظهر شروع می‌شود. اولین فیلم هم «سالاد‌ِ فصل‌ِ» فریدون جیرانی است. بدم نمی‌آمد، فیلم را ببینم. گرچه جیرانی هم به شهادت دو سه فیلم اخیرش شامل همان حكم «ژورنالیست، فیلم‌ساز نخواهد شد» می‌شود ولی بدون شك از همكارش «احمد طالبی‌نژاد» خوش‌ذوق‌تر است. منتهی، شبكه سو‌ّم تلویزیون جمهوری اسلامی هم‌زمان با پخش فیلم جیرانی، فیلمی را پخش كرد كه تنها یك مشت آدم‌ِ بد‌ذوق‌ِ سینمانشناس می‌توانستند «سالاد فصل» را به آن ترجیح دهند. «وثیقه» فیلمی از «مایكل مان» با بازی «تام كروز». شما بودید چه می‌كردید؟ حالی به ما دست داد وصف‌ناشدنی.
    مرده‌شور هر چی جشنواره را ببرد. حالا چه جوری مابقی جشنواره را تحمل كنیم؟ فعلاً، دست به نقد، فیلمهای امروز جشنواره را تحریم می‌كنیم تا بعد ببینیم چه پیش می‌آید.


    شنبه 17/11/83
    ما كه دیروز جشنواره را تحریم كردیم و اصلا‌ً هم از این بابت پشیمان نیستیم. اما امروز همه از فیلم سیروس الوند می‌گویند: «رستگاری در هشت و بیست دقیقه». می‌‌گویند به زندگی «سعید عسگر» پرداخته. نظرهای متفاوت و گوناگون زیادی شنیدم. اینكه: فیلم خیلی خوبی بود و اینكه: فیلم خیلی بدی بود. به هر حال: شنیدن كی بود مانند دیدن. باید فیلم را ببینم.

    *

    فیلم اول را، طبق معمول، ندیدم. باز هم همان معضل همیشگی خواب و بیداری معكوس؛ ولی به «كافه‌ ترانزیت» رسیدم. بد، نبود. قصه‌اش را ساده و تا حدودی صمیمی تعریف كرد. چیزی كه در سینمای ما حكم كیمیا را دارد. بازی خوب پرستویی و خانم صدر عرفایی هم از دیگر محاسن فیلم بود. احتمال دارد این دو نفر جایزه هم بگیرند.

    *

    «بیدار شو، آرزو» یك فیلم بیمارگونه تمام‌عیار است. چیزی قریب به بیست دقیقه را با عذاب‌ِ طاقت‌فرسایی تحمل كردم و بعد با گفتن دشنام‌ِ غلیظ و رسایی از سالن زدم بیرون. همه‌اش ضج‍ّه‌های جگرخراش و دست و پا زدن آدمهای در زیر آوار و رو به احتضار و... كه چه بشود؟! و جناب «عی‍ّاری» چه‌قدر هم حرفه‌ای عمل كرده بود. در همان ساعات اولیه زلزله «بم» خودش را رسانده بود، سر صحنه. با فیلمبردار و بازیگر و دیگر عوامل. البته، خودش هم حدس می‌زد كه دیگران در مورد او چه می‌اندیشند. در ابتدای فیلم هم جمله‌ای كارسازی كرد كه: «مبادا مرا به فرصت‌طلبی متهم... » كه افاقه نكرد. بدبختی یك عد‌ّه آدم بی‌سرپناه را روی سرت بگذاری و راه بیفتی این گوشه، آن گوشه دنیا و به‌‌عنوان‌ِ هنرمند فرهیخته (زكی!) كیسه‌ات را پر كنی و از قبل مشتی گرسنه سفره‌ات را رنگین؛ حقیقتاً كه: ای عجب دلتان بنگرفت و... بیرون از سینما «علی معلم» دنیای تصویر را دیدم. او هم نتوانسته بود، تحمل كند. با هم كلی بد و بیراه نثار كارگردان فیلم كردیم و كلی هم بد و بیراه نثار خودمان، كه چرا قدر و قیمت عباس‌ِ كیارستمی را ندانستیم و اینكه این تاوان آن همه قدرنشناسی است. از فیلم سیروس الوند پرسیدم، جمله جالبی گفت: «تا به حال در سینمای ایران به مارتین هیدگر... بودند كه این كار را هم كردند.» پس، واجب شد فیلم را ببینم.


    یكشنبه 18/11/83
    تصمیم گرفتم، از امروز، فیلمهای صبح را ببینم. و چه تصمیم به‌موقعی. «رضا میركریمی» همه را غافلگیر كرد. با «زیر نور ماه» او چندان موافق نبودم. فكر می‌كردم میركریمی در ساخت فیلم چندان موفق نبوده و همه توفیق فیلم مرهون قص‍ّه بدیع آن است. اما در مورد «خیلی دور، خیلی نزدیك» باید بگویم تواناییهای میركریمی در ساخت فیلم بر قص‍ّه خوب آن غلبه دارد. كافی بود، این قص‍ّه در اختیار برخی از «برادران‌ِ ارزشی» قرار می‌گرفت تا به فیلمی كسالت‌بار، شعاری و غیر قابل تحم‍ّل تبدیل می‌شد. البته بر سر‌ِ قشنگ و زیبا دیدن مصائب مردم محروم و فرودست حرفهایی دارم كه بماند برای بعد.
    حیفم می‌آید درباره بهترین ساخته «میركریمی» تا به امروز و احتمالا‌ً بهترین فیلم جشنواره امسال، بیشتر از این چیزی بنویسم. بماند برای فرصت مناسب‌تری. بعد از دیدن فیلم آن‌قدر حس خوبی داشتم كه از سینما زدم بیرون. ترسیدم فیلمهای دیگر حس و حال خوبم را خراب كنند.


    دوشنبه 19/11/83
    اولین فیلم «بید مجنون» مجیدی بود. چیزی قریب به دو ساعت كه در سینمای ما كم‌سابقه است. انصافا‌ً، فیلم پرزحمتی بود. برای چند نمای كوتاه از فرانسه، كه می‌شد آن را در همین شمال تهران و یا دست بالا در تركیه و قبرس فیلم‌برداری كرد، واقعا‌ً به فرانسه رفته بودند. فیلم‌برداری، بازیگری، موسیقی و... همه اجزای فیلم قابل تو‌ّجه بود. انگاری مجیدی همه توانش را برای ساخت این فیلم به كار گرفته بود. با این حال من فكر می‌كنم نتیجه دلخواه به دست نیامد. چرا؟ من دو عل‍ّت را مشكل اصلی فیلم می‌دانم:
    1ـ طرح فیلمنامه بسیار جذ‌ّاب و بدیع بود: «نابینایی پس از گذشت سالیان طولانی بینایی خود را باز می‌یابد اما به‌دلیل بی‌لیاقتی و قدر این نعمت الهی را ندانستن، بار دیگر بینایی خود را از دست می‌دهد.» نقطه عطف‌ِ داستان، چگونگی به تصویر كشیدن‌ِ «قدرناشناسی» نابیناست. منتهی این‌ قدرناشناسی در نیامد. یعنی، من‌ِ بیننده كه باید با قهرمان‌ِ فیلم (شخص اول فیلم) همذات‌پنداری می‌كردم، نفهمیدم چرا آدمی نابینا پس از سه دهه وقتی چشم به جهان می‌گشاید، بی هیچ مقد‌ّمه‌ای باید از دختری بیست ساله خوشش بیاید. طبیعتا‌ً، كسی كه سالیان سال نابینا بوده، تصور واقعی از زن ندارد كه در بدو ورود به زنی جوان و خوش بر و رو دل ببندد، چنین فردی به «زن» خود كه اتفاقا‌ً زن زیبایی هم هست باید اعتنای بیشتری نشان بدهد، نه آنكه در همان دیدار آغازین با زن خود ـ آن هم به هنگامی كه زن، خود را برای شوهرش می‌آراید ـ به خواب عمیقی فرو رود. اگر مدت لااقل كوتاهی از زندگی عادی قهرمان فیلم می‌گذشت و آن‌گاه محملی منطقی برای رابطه عاطفی شخصی بینا‌شده و دختر جوان فراهم می‌شد، داستان فیلم قابل قبول بود؛ یا اگر زن‌ِ نابینا زن‌ِ زشت‌رویی بود و یا... نمی‌دانم. بالاخره گمان می‌كنم داستان فیلم به لحاظ منطقی مشكل دارد.
    2ـ پیشرفت مجیدی در «فرم» كاملا‌ً محسوس و آشكار است. هر چه پیش‌تر می‌رود، فیلمهای او خوش‌ساخت‌تر، دقیق‌تر و سینمایی‌تر ساخته می‌شوند. دقت و جزئی‌نگری «مجیدی» در «بید مجنون» حقیقتا‌ً تحسین‌برانگیز است اما درست همین دقت، دقت و جزئی‌نگری، آفت‌ِ كار او نیز به‌شمار می‌آید: دشمن طاووس آمد پر‌ِّ او. اول آنكه همین دقت در ساخت (فرم) او را از پرداختن به محتوی باز داشته. در‌حالی‌كه تعالی هنر آنجاست كه صورت و محتوی همسنگ باشد و نه آنكه یكی بر دیگری غلبه پیدا كند. دیگر آنكه، مجیدی چندان شیفته مهارتهای فرمی خود شده كه بی‌اعتنا به تماشاچی و سیر منطقی داستان، به هنرنماییهای خود مشغول می‌شود. فی‌المثل، در صحنه پایانی فیلم كه پرستویی به دنبال‌ِ گمشده خود در حوض خانه است، هر بار كه دستی در حوض فرو می‌برد و دوربین هم به همراه دست او به جست‌وجو می‌پردازد ‌ـ كه این هم خود گواهی است بر دقت و سخت‌گیری مجیدی ـ كتابی یا دفتری به چنگ می‌آورد كه آن كتاب یا دفتر به عل‍ّت خیس‌خوردگی و برخورد دست، شیرازه‌اش از هم می‌پاشد. این تصویر، آن هم در زیر آب و تاریكی شب، زیبا و دیدنی است اما مجیدی چندین بار آن را به تصویر می‌كشد. كم نیستند تصاویری از این دست كه نشانگر شیفتگی مجیدی به بازی با فرم است. فیلم مجیدی می‌توانست یكی از فیلمهای تكان‌دهنده و ماندگار سینمای جهان شود كه نشد. اما بی‌خیال. ما عادت كرده‌ایم كه به همین خردك شررهای عاشقانه دلخوش باشیم.

    *

    بعدازظهر قرار بود «یادداشتهای موتور سیكلت» را نشان بدهند. نه كارگردانش را می‌شناختیم و نه از فیلم چیزی می‌دانستیم. فقط شنیده بودیم كه مقطعی از زندگی «چه گوارا» را به تصویر كشیده‌اند. این درست كه دیگر «آرمان‌گرا» نیستیم اما به هر حال هنوز با شنیدن نام «چه گوارا» خون در رگان‌ِ یخ‌زده‌مان به حركت درمی‌آید و برقی در چشمان بی‌فروغمان درخشیدن می‌گیرد. با هر مصیبتی بود، به همراه محمود جوانبخت، خودمان را رأس ساعت 30/8 به سینما رساندیم. آن هم در آن سوز سرما. اما جایتان خالی تا قیافه ما را ببینید هنگامی كه بر پرده سینما نقش بست: «جایی برای زندگی» فیلمی از «محمد بزرگ‌نیا». به ناچار به جای دیدن‌ِ قیافه «ارنستو چه گوارا» به چهره عزت‌الله انتظامی، هدیه تهرانی، هانیه توسلی و فردوس كاویانی زل زدیم. چه‌قدر هم فیلم بدی بود. اصلا‌ً توقعش را نداشتم. باز هم صد رحمت به «كشتی آنجلیكا» و «جنگ نفت‌كشها». بزرگ‌نیا پیش از این حداقل فیلمش را خوب می‌ساخت اما در این فیلم از ساخت خوب هم خبری نبود.


    سه‌شنبه 20/11/83
    بنی‌اعتماد فیلم‌ساز مورد علاقه من است. «نرگس» را بارها و بارها دیده‌ام. «روسری آبی» را نیز. «زیر پوست شهر» را هم. و همه آنها را دوست دارم. «گیلانه» ظاهرا‌ً بسط یك فیلم كوتاه بود كه پارسال هم به نمایش درآمده بود. من فیلم پارسال را ندیدم. اما «گیلانه» را دیدم. میان این همه آدم جور واجور، از اصول‌گراهای دو آتشه تا روشنفكرهای عصر پست‌مدرن، یك زن، آن هم «رخشان بنی‌اعتماد» حواسش پی جانبازان‌ِ شیمیایی باشد؛ حقیقتا‌ً كه دست مریزاد دارد. آن هم چه نگاه قدرشناسانه‌ای. به راستی كه حقیقت‌ِ رجولیت، ربطی به جنسیت ندارد. درود همه مردان‌ِ مرد بر جان‌ِ پاك او.


    **

    اگر خواننده ثابت مجله «سوره» باشید، حتما‌ً نام این حقیر را دوـ سه شماره دیده‌اید و بعد هم، دیگر ندیده‌اید. علتش، برخورد غیرحرفه‌ای دوستان سوره با مطالب بنده بود. پر از اغلاط چاپی، با سوتیترهای عجیب و بی‌معنی. اما، دوستان سوره با تهیه كارت جشنواره فیلم فجر، ما را نمك‌گیر كردند. ما هم كه از قدیم كشته مرده رفاقت و كیمیایی‌بازی بودیم، بار دیگر قلم به دست گرفتیم و انگار نه انگار. به هر حال، اگر دیگر از صاحب این قلم چیزی در سوره چاپ نشد، بدانید كه دوستان باز هم دسته‌گل به آب داده‌اند.
    یا علی مدد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره