پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما

  • کلمات کليدي :

  • سینما
  • جشنواره فیلم فجر
  • نقد فیلم

  • نعمت الله سعيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

  • قهر کرد و رفت!

  • هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • جنگ خياباني فرهنگي!

  • مطلب بعدي >   814 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 15 : جشنواره شاه سلطان حسینی

    جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

    نعمت الله سعیدی

    «گل یخ»
    كارگردان: كیومرث پوراحمد
    بازیگران: محمدرضا گلزار، الناز شاكری، گوهر خیراندیش و...

    اولا‌ً عرض كنم، به ما كیف و خودكار ندادند. نه اینكه حواسشان نبود، بود! امضاء هم گرفتند.
    به زبان هم آمدیم. فرق من با نفر جلویی مگر چه بود؟ به او كیف دادند، تشكر هم كردند. به من فقط كارت دادند. تشكر هم كردم. گور پدر عصب‌كشی دندان! یادم باشد با حقوق بعدی، یك كلاه باراتایی بخرم. شما هم (با شما نیستم!) یادتان باشد كه منتظرم تلافی كنم.

    بازگشت گودزیلای فیلم‌فارسی:

    انتظار لازم نبود. حقیر، جشنواره را با فیلم «گل یخ» شروع كردم. با «یخ» كه حالا حالاها كار داریم! اما حكایتی بگویم از «گل». می‌گویند یكی از همشهریهای ما گاو و گوسفندش را می‌فروشد و پیكان می‌خرد؟ ـ نه! ویدیو سی‌دی می‌خرد؟ ـ ن‍ُچ؟ چرا ترش می‌كنید؟ دارم برایتان غر و غمیشهای نهیلیسمی می‌آیم؛ خیلی هم دلتان بخواهد...
    گاو گوسفندش را فروخت و رفت تهیه‌كننده سینما شد؟ ـ نه!... آقا چرا مجله را پاره می‌كنی؟ رفت، تیم فوتبال درست كرد. بعله! تیم فوتبال!... خلاصه، بازی ك‍ُن خارجی كه نه، اما از دهاتهای اطراف، تمام بازیكنهای خوب را جمع می‌كند. می‌ماند یك‌نفر برای نوك حمله.
    كی نوك حمله بازی ك‍ُنه، كی بازی نكنه؟... می‌روند سراغ «صفرعلی».
    از آن طرف، تیم ملی آرژانتین، برای كمك به سیل‌زدگان‌ِ دشت كویر لوت، یك بازی دوستانه می‌گذارد با تیم ملی دهات ما. آن هم، همان روزگاری كه «مارادونا» در اوج آمادگی بدنی خود بود. بازی شروع می‌شود. در نیمه اول؛ تیم دهات ما ده ـ بیست تایی گل می‌خورد. در نیمه دوم، مربی ما آخرین برگ خود را ـ كه همان صفرعلی باشد ـ رو می‌كند و او را می‌برد داخل بازی. صفرعلی تا توپ می‌رسد به پایش، دریبل‌زنان و دوان‌دوان توپ را می‌برد جلو و می‌كند داخل دروازه تیم آرژانتین ـ در نیمه اول! (طرف حواسش نبوده كه بین دو نیمه زمینها عوض می‌شود!)
    دردسرتان ندهم، هر چه به صفرعلی می‌گویند كه دروازه تیم حریف آن یكی است، به خرجش نمی‌رود كه نمی‌رود. هر چه توپ به دستش ـ یا به پایش ـ می‌رسد، خودی و غیر خودی را دریبل می‌زند و مدام به تیم خودمان گل می‌زند. تا عاقبت، مربی تیم ما كه هر سه تعویضش را هم انجام داده و كاری از دستش برنمی‌‌آید، به بازی‌كنان تیمش می‌گوید: بچه‌ها! «مارادونا» را ول كنید! «صفرعلی» را بگیرید... (تكراری بود؟ خب باشد. مگر سریال تكراری یا فیلم عاشقانه با سوژه تكراری كم‌ دیده‌اید؟ این هم...)
    فیلم گل یخ را «پوراحمد» درآورده بود. محمدرضا گلزار (همان خواننده گروه آرین) نقش اول «نر» فیلم بود (فكر می‌كنم قرار است ایشان جای مرحوم «فردین» را در سینمای ایران بگیرند!) یك خانم ـ كه جای خواهر‌ِ همسایه‌ای مثل پنجه آفتاب، عجب... نقش اول «ماده» فیلم را بازی می‌كرد. چقدر هم به هم می‌آمدند. یا شاید هم آمده بودند اصلا‌ً. بگذریم.
    آرتیست مذكر گیتار می‌زد و آواز می‌خواند و در یك چلوكبابی دولوكس ـ یا شاید هم هتل ـ كار می‌كرد. آرتیست مؤنث جای‌ِ خواهر‌ِ همسایه‌ای، عجب... دختر یك ناپدری‌ِ معتاد بود كه آن بی‌انصاف، می‌خواست شوهرش بدهد به یك پیرمرد قاچاقچی. دختره، سر سفره عقد، با همان لباس عروسی‌ِ جای‌ِ ... ای بابا!... لعنت خدا به دل سیاه شیطون! دختره فرار كرد و كمیته او را گرفت و فرستاد دنبال عباس. یعنی آرتیست نر، و همان داخل كمیته عقدش كردند. حالا چرا داخل كمیته؟ نه، ما حرفی زده بودیم، نه كمیته دیگر وجود دارد، نه این روزها كسی به این كارها كاری دارد، نه... نمی‌شد كمیته را مسخره نكنند؟
    یكی به پدرش می‌گفت: دهات همسایه دزدی شده، تو چرا فرار می‌كنی؟ گفت: من در جوانی یك غلطی كرده‌ام، حالا از همدان تا مشهد، هر كجا كاروان لخت می‌كنند؛ سراغ مالهای دزدی را از خانه من می‌گیرند. این قبول كه برادران كمیته‌ای، چند وقتی در عیش‌ِ علنی حضرات وقفه ایجاد كردند، اما شما هم كوتاه بیایید؛ جا برای عقد كردن قحط بود؟
    از اینها كه بگذریم، آدم وقتی بخواهد بدون رودربایستی، فیلم فارسی بسازد، چرا این‌جوری؟ یك رقصی، جلوه ویژه‌ای، چیزی بزند به تنگش، مگر بر گناهش چه اضافه می‌شود؟
    در ثانی، در این‌جور فیلمها، لازم است كه قهرمان مذكر فیلم لااقل پنج ـ شش نفری را لت و پار بكند. از همانهایی كه طرف، مشت نزده، صدایش می‌آید و دشمن پرت می‌شود عقب. به هر حال، نشود حكایت آن یارو كه شرط بست یك كاسه لجن بخورد و چند میلیون تومان بگیرد. همه را خورد، ال‍ّا یك قاشق آخر را. گفتند: چرا آن قاشق آخر را نخوردی كه پول را برنده شوی؟ گفت: آخر، داخلش مو بود؛ حالم به هم خورد!
    البته می‌دانید، چند سالی می‌شود كه از این «گل یخ»ها را دسته‌دسته به آب می‌دهند. می‌گویند، اینها دفع افسد به فاسد است. نمی‌دانم، اگر این جوان بدبخت ایرانی برود ماهواره ببیند، چه فرقی دارد با تماشای این جور فیلمها؟ بنده هم اگر یك خورده تند رفتم، سر همان قضیه كیف و خودكاری بود كه اول عرض كردم. وگرنه، فیلم جنبه‌های خوبی هم داشت. اولا‌ً اینكه، متأسفانه جوانهای امروز دل مرده و هوس مرده‌ شده‌اند. گاهی یك ذره «درد» عشق، از هر نوعش كه باشد، در چهره‌هایشان نمی‌بینی. البته قبلا‌ً، این حقیر در مقاله «وحشی دشت معاصر»، كمی با تفضیل بیشتر، در این باره روده‌درازی كرده‌ام. این جور فیلمها، مثل آن جور ادرارهایی‌ست كه اگر آتشی را خاموش كند، بد نیست. شما فرشتان كه آتش بگیرد عیبی ندارد با خاك خاموشش كنید. بعداً می‌شود خاكها را هم جارو كرد. فقط، باید آنقدر خاك باشد كه خاموش كند. وگرنه باید آن را ریخت روی سر... كه این چه مصیبتی بود. بنده، از شوخی گذشته، واقعا‌ً معتقدم كه باید برای این مسئله «بالا رفتن‌ِ سن ازدواج» فكری كرد. فیلم و سینمای عاشقانه خیلی می‌تواند مؤثر باشد. به شرطی كه عاشقانه باشد، نه عشقی. نمی‌دانم، این جماعت، یك بار لیلی و مجنون را نخوانده‌اند؟ این غر و غمیشها كه عشق نمی‌شود. باید زلزله بیاید كه «هجران» درست كنیم؟ «هجران» با اینكه دو نفر، اول فیلم، یكدیگر را گم كنند و آخر فیلم پیدا كنند، یكی است؟ در این فیلم، اگر همان چند تا ادا و اطوار قشنگ دو هنرپیشه نر و ماده نبود، كجای این فیلم عاشقانه بود؟ تا حالا می‌گفتید، مشكل در عدم وجود فیلمهای موزیكال به سبك هندی است. این هم موزیكال! فیلم عاشقانه، به آن می‌گویند كه هر مخاطبی بعد از تماشای فیلم، حسرت این را بخورد كه چرا عاشق نیست؟ چرا نمی‌تواند معشوقش را پیدا كند؟ نه اینكه، یك عده «ندید‌ ـ بدید» آسیب‌پذیر بدبخت، بعد از دیدن فیلم‌ ـ تعارف كه نداریم‌ ـ عاشق هنرپیشه‌‌های فیلم بشوند. یك بحث در مورد این دو بیت شعر كه: عشقهایی كز پی‌ِ رنگی ب‍ُو‌َد / عشق نبو‌َد، عاقبت ننگی ب‍ُو‌َد و... عاشقی گر زین سر و گر ز‌ آن سر است/ عاقبت ما را بدان سو رهبر است... طلبتان. دو نكته مثبت هم از این فیلم بگوییم و زحمت را كم كنیم.
    یكی، رابطه بین عروس و مادر شوهر. عروس، بعد از عروسی، می‌رود خانه مادر شوهر كه در روستایی دورافتاده قرار دارد. این دو نفر تا به حال همدیگر را ندیده‌اند. دخترك در می‌زند و مادر شوهرش می‌آید دم در. می‌پرسد: شما كی هستید و این وقت‌ِ شب چه می‌خواهید؟ مأمور دولتی هستید؟ عروس می‌گوید: آره! من مأمورم، دورت بگردم... و كم‌كم خودش را معرفی می‌كند. حقیر از این ادب و محبت عروس نسبت به پیرزن خیلی خوشم آمد. (جدی عرض می‌كنم). اینها می‌تواند خیلی تأثیر مثبت داشته باشد. (البته بنده از پرده سینما گرفته تا صحنه تئاتر و بوم نقاشی را منبر وعظ و موعظه می‌دانم. چرا؟ این هم طلبتان.)
    و دیگری اینكه، در این فیلم، شخصیتی وجود دارد، به نام خاله كوكب. زن سن كرده و جا‌افتاده‌ای است. تنها، یك پیكان دارد. ترشی‌ِ خانگی درست می‌كند و با ماشینش می‌برد شهر و می‌فروشد. گاهی مسافر‌كشی هم می‌كند. برای خودش، مردی است. خیلی مهربان و دل‌زنده است. توكل جالبی هم دارد. اینكه دنیا را آسان می‌گیرد، اینكه غصه آینده را نمی‌خورد و در عین حال آدم كاری و فعالی است، اینكه شجاعت دارد و...
    این شخصیت، خیلی خوب در داخل فیلم نشسته است. مخصوصا‌ً اینكه كار می‌كند و خرج خود و خانواده‌اش را هم درمی‌آورد ولی اصلا‌ً الگوی فمینستی نیست. خیلی جالب است. زن ایرانی، از قدیم‌‌الایام، دوش به دوش مرد كار می‌كند و فعالیت اقتصادی دارد. اما نه، مثل خیلی از زنهای امروزی. این هم بحث مفصلی است و بماند برای وقتی دیگر.
    باز هم تكرار می‌كنم كه این خاله كوكب، خیلی عالی بود. حس خوشایندی به بنده داد. اصلاً آن قضیه كیف و خودكار را فرامش كردم. ندادند كه ندادند. ماهواره را ول كن! سینما را بگیر!


    دوشنبه 12/11/83 ساعت هفت شب
    تاریخ بی‌صاحاب:
    «لوتر»، محصولی از آلمان و انگلستان.
    كارگردان و بازیكنان: همه خارجی! رنسانس اروپا، هزار نفر آغازگر، هزار جور نقطه آغاز و هزار مدل روایت تاریخی دارد.

    بعضی می‌گویند، اختراع ماشین چاپ باعث رنسانس شد. برخی می‌گویند، انباشته شدن سرمایه در انگلستان و به وجود آمدن‌ِ واحدی به نام «كارخانه» باعث انقلاب صنعتی و رنسانس شد. عده‌ای می‌گویند: انقلاب كبیر فرانسه مقصر بود. گروهی می‌گویند: نیوتن، كوپرنیك، گالیله، فرانسیس بیكن، یا ... آغازگر و بانی این جریان بودند. دسته‌ای می‌گویند... اما بی‌شك،عقاید كشیشی آلمانی به نام «لوتر» و ایجاد مذهبی به نام پروتستانیزم، توسط شاگردان و طرفداران او، مهم‌ترین زمینه‌ساز انقلاب صنعتی و رنسانس اروپا، و به تبع آن، تمدن تكنولوژیك معاصر بوده است.
    «لوتر» یك روحانی مسیحی است كه هم‌زمان با اختراع ماشین چاپ، به نشر افكار و عقاید انقلابی ـ مذهبی خود در اروپا همت گمارد. مهم‌ترین موضع‌گیری مذهبی او نیز در برابر خرافات‌ِ انبوه و لگام‌گسیخته دین مسیحیت قرون وسطایی بود. «ماكس و‌بر» در كتابی به نام «پروتستانیزم و سرمایه‌داری» كه مهم‌ترین و عالی‌ترین اثر اوست، به‌خوبی و با نكته‌بینیها و نكته‌یابیهای فراوانی به این مسئله اشاره كرده است. بگذریم. خلاصه، اینكه «لوتر»، شاید، حتی بر زندگی معاصر یكایك ما تأثیر فراوانی گذاشته باشد و نگارنده، او را اولین روشنفكر جدی اروپا می‌داند؛ و تمام مفاهیمی مثل كاپیتالیسم، لیبرالیسم، سكولاریسم، دمكراسی و... كه امروزه یخه ما را گرفته است و دست‌بردار هم نیست، در آثار «لوتر» زمینه داشته و از افكار او جان گرفته است. حقیر معتقدم، اگر كسی «لوتر» و پروتستانیزم را كامل درك كند، انگار تمام اروپا و امریكا و خیلی از مناطق دیگر جهان را، وجب به وجب، متر كرده و شهر به شهر مردمانش را شناخته است. برویم سراغ فیلم.
    دكوپاژ، میكس صدا، لانگ‌شاتها و كلوزآپها، حركات دوربین و این جور حرفها را بگذریم كنار، (لااقل می‌دانید و می‌بینید كه بنده این كاره نیستم.) لابد همه اینها خوب و به‌جا بوده ما كه بدی ندیده‌‌ایم. مثلاً، اگر قرار بود تاخت و تاز چند اسب را نشان بدهند، فیلم تبدیل به مستند راز بقاء نمی‌شد! چند ثانیه كوتاه نشان می‌دادند و خلاص. سكانسها و برشها همه خوب و متعادل، دكور صحنه مناسب. اصلا‌ً این جماعت خارجی به كلیشه‌هایی دست یافته‌اند كه با آنها هر دوره‌ای از تاریخ را كه می‌خواهند نمایش بدهند، آدم فكر می‌كند سوار ماشین زمان شده و به آن دوره سفر كرده است. چون، بنا بر اجمال داریم، در مورد این فیلم، به چند نكته كوتاه اشاره كنیم و بگذریم.
    1ـ ظاهرا‌ً فیلم به نفع شخصیت تاریخی «لوتر» ساخته شده است. یعنی كارگردان سعی داشته، عقاید این آدم را تبلیغ كند. اما به خیلی از وقایع تاریخی اشاره نكرده. به آنهایی هم كه اشاره كرده، دخل و تصرف داشته. مثلا‌ً، نقطه آغاز فیلم، جریان‌ِ در راه ماندن لوتر جوان است، در شبی بارانی رعد و برق آن‌چنان شدید است كه «لوتر» به شدت هراسان می‌شود. با خود عهد می‌كند كه اگر نجات یافت، وجودش را وقف كلیسا و عیسی مسیح(ع) كند. تلویحا‌ً به افسانه‌ای نیز اشاره می‌شود كه «لوتر» در اثر برخورد صاعقه، دچار اختلال حواس یا حالتی اشراقی می‌شود. در‌صورتی‌كه به احتمال فراوان این واقعه نقش چندانی در زندگی و عقاید «لوتر» نداشته است.
    كارگردان، به میل خود وقایع خاصی را از زندگی لوتر انتخاب كرده است و زندگینامه او را آن‌چنان كه خود می‌خواسته، به تصویر كشیده است. یعنی به نحوی كه حقانیت‌ِ «لوتر» و مذهب پروتستان ثابت شود. نكته در اینجاست كه هیچ‌گاه این فیلم، به‌طور مستقیم، به دفاع از شخصیت «لوتر» نمی‌پردازد. هیچ‌وقت غلو نمی‌كند. و در اكثر مواقع نتیجه‌گیری را به مخاطب می‌سپارد (اگرچه مقدمات كامل آن را فراهم كرده است). این شیوه را خیلی از كارگردانهای سینمای ما بلد نیستند. اما كارگردان این فیلم (مثل دیگر همكاران‌ِ غربی‌اش كه انصافا‌ً زیركیهای خاصی دارند) وقتی مخاطب را آزاد می‌گذارد و او را در نتیجه‌ای كه می‌‌خواهد بگیرد، شریك می‌كند؛ تبلیغ مؤثر واقع می‌شود.
    2ـ عقاید «لوتر» در این فیلم دو قسمت است. یك قسمت مربوط است به خرافات‌ِ بی‌اساس و افراطی كاتولیكها و خرافه‌ستیزی‌ِ لوتر، در مقابل آنها. در این بخش، «لوتر» پیروزی كامل به دست می‌آورد و مخاطب نیز با او همدل و هم‌عقیده می‌شود. قسمت دوم، مربوط است به اینكه، خداوند را باید با عشق و محبت شناخت ـ نه ترس از عذابهای وحشتناك دوزخ. اما آگاهانه یا ناآگاهانه، فیلم در این مورد كوتاهی می‌كند. یعنی، مخاطب مثل مورد قبلی، با «لوتر» همدلی پیدا نمی‌كند. دلیلش چیست؟ خدا عالم است.
    3ـ «لوتر» این فیلم در یك جا، به قول خودمان، كم می‌آورد! او به گرفتن وجوهات‌ِ شرعی از مسیحیان‌ِ تهی‌دست معترض است. كشیش مقابل او ـ با واقع‌»نگری و روشن‌بینی‌ِ خاصی ـ به او پاسخ می‌دهد كه: جهان مسیحیت از طرف مسلمانان مورد تحدید واقع شده و مرزهای اروپا ناامن است. و برای مبارزه با دشمن، كلیسا نیاز به پول دارد. مخاطب‌ِ فیلم، در اینجا، به دشمن «لوتر» حق می‌دهد! (این جماعت كار خودشان را خوب بلدند. روشنگری نباید با منافع ملی‌شان در تضاد باشد؛ اما بعضی از هالوهای این طرفی...)
    4ـ در صحنه‌ای از فیلم، یك كشیش حقه‌باز و متعصب‌‌ِ كاتولیك، برای فریب عوام و جمع‌آوری پول برای كلیسا، دستش را روی شعله آتش می‌گیرد. روغن دستش درمی‌آید! (صحنه‌ای است كه خیلی خوب و طبیعی كار شده) یعنی حواستان باشد كه اگر مخالفان سكولاریسم... انگار، مقاله نوشتن بدون اشاره‌ای به این واژه، ممكن نیست!... این‌چنین كراماتی هم داشته باشند، باز حقه‌باز و دروغگویند!
    5ـ شما، اگر هیچ اطلاعاتی از مذهب پروتستان و چگونگی شكل‌گیری و تأثیرگذاری آن نداشته باشید، با دیدن همین فیلم به كلی‍ّت ماجرا آگاهی پیدا می‌كنید. این مسئله، مهم‌ترین ح‍ُسن این فیلم است. یعنی آدم سریال ملاصدرا یا ... را برای حكما یا مجتهدین وقت نمی‌سازد. آن را برای مردم باید بسازد، طوری كه چنین مخاطبی یك وقوف اجمالی بر قضیه پیدا كند.
    11/11/83


    هنر متعهد مظلوم!
    جنگ كودكانه
    كارگردان: ابوالقاسم طالبی.
    تهیه‌‌كننده: خدا كند از بیت‌المال نباشد!
    بازیگران: كارگر بنا

    ماجرای فیلم از این قرار بود كه یك عده چاقو گذاشته‌‌اند زیر گلوی یك آدم و گفته بودند: فیلم بساز!
    ولی نه! روایت است كه «الكذب و ح‍َرام، حتی به م‍ِزاح» یعنی دروغ حرام است، حتی به شوخی. ماجرای فیلم این بود كه‌ آمریكا به عراق حمله می‌كند. از یك خانواده، دو پسر، یكی چهارده‌ ـ پانزده ساله و یكی هفت‌ ـ هشت ماهه باقی می‌مانند. پسر بزرگ‌تر، دنبال برادر كوچك‌ترش می‌گردد. این دو برادر سید هم هستند. بعد معلوم می‌شود، زنی بیوه یا شاید هم دختری ترشیده كه به هر حال بچه ندارد و با خانواده برادرش زندگی می‌كند، بچه را نجات داده و نگهداری می‌كند. این زن، به بچه علاقه‌مند شده و هر جوری شده می‌خواهد نگه‌اش دارد. بین برادر بزرگ‌تر و این زن، بر سر بچه، اختلاف می‌افتد. اما سرانجام قهرمان فیلم، یعنی برادر بزرگ‌تر، پیروز می‌شود. بعد، رژیم صدام سقوط می‌كند و مردم عراق به سمت شهرهایشان باز می‌گردند.
    هنگام بازگشت، سربازان آمریكایی، مردم عادی را به گلوله می‌بندند. همه می‌میرند. ا‌ِل‍ّا بچه.
    1ـ كارگردان این فیلم سعی كرده، تمثیلی كار كند. یعنی به صورت نمادین به برخی از مسائل عراق اشاره می‌كند. مثلا‌ً، در اردوگاه آوارگان، كه ایرانیها برایشان دایر كرده‌اند، مردم عراق را می‌بینیم كه دارند بی‌خیال آب‌ یخ می‌خورند؛ از رادیو موسیقی گوش می‌دهند؛ بچه‌هایشان جمع می‌شوند در یك چادر و بزن و برقص راه می‌‌اندازند؛ و... نهایتا‌ً اینكه، این بچه، نمادی‌ست از حضرت موسی‌(ع) كه بناست زنده بماند و شاید وقتی بزرگ شد، آمریكاییها را بیرون كند.
    2ـ این فیلم، نه به درد نمایش در ایران می‌خورد، نه عراق و نه آمریكا. یعنی اصلا‌ً به درد نمایش نمی‌خورد. دلیلش را عرض خواهم كرد.
    3ـ ببینید، شما حق ندارید به یك آدم قاتل بگویید دزد! یارو جرمش قتل است، نه دزدی! اصلا‌ً، امكان دارد كه این‌جوری یارو را تبرئه هم بكنید. این فیلم هم اگر در كشور عراق پخش بشود، آمریكاییها را تبرئه می‌كند. می‌گویند: ببینید! این ایرانیها عقده‌ای هستند؛ دروغ می‌گویند؛ غرض‌‌ورزی می‌كنند... سربازان آمریكایی مگر مرض دارند، بی‌خود و بی‌دلیل، یك مشت زن و بچه را به رگبار ببندند؟ با كدام مدرك و دلیل می‌شود این حرف را زد؟ آمریكا، خبیثانه به عراق حمله كرد. فقط به خاطر منافع خودش آنجا را اشغال كرد. می‌‌خواهد، منابع نفتی جهان را صاحب بشود. می‌خواهد، اسلام واقعی را ریشه‌كن كند. می‌خواهد... این همه جرم واضح و ‌آشكار، كه هر جا بگویی قبول می‌كنند. چرا آدم اینها را نگوید، بیاید به جایش دروغ مبالغه‌آمیز تحویل مخاطب بدهد؟
    شما كه خرج كرده‌اید؛ این همه سیاهی لشكر و اردوگاه و... چه دلیلی دارد درست تحلیل نكنید؟ آدم نمی‌تواند قبول كند، این كار سهوا‌ً اتفاق افتاده. آمریكا قصد دارد مردم عراق را برده خودش كند، نه آنها را به رگبار ببندد. این از كشت و كشتار بدتر است. چرا این را نگوییم؟ طرف، رفت دادگاه و به قاضی گفت: قربان! این خواهر، مادر، جد و‌ آباد فلان... بی‌ادب است! به من گفته بی‌شعور!...
    3ـ مركز ثقل فیلم، این است كه: یك نوزاد، بنا بر خواست خداوند، در شرایطی عجیب و غریب زنده می‌ماند و بعدها انتقام خواهد گرفت (تمثیلی دقیقاً شبیه به حكایت حضرت موسی(ع) و اینكه مادرش طفل را به رودخانه سپرد و....) همین سوژه، اولا‌ً، خیلی تكراری‌ست. دوما‌ً، در نمونه‌های مشابه، خیلی بهتر كار شده است. مثلا‌ً، فیلم «بازمانده» كه جریان مشابهی بود، برای یك نوزاد فلسطینی. اما در فیلم «جنگ كودكانه» تنها جایی كه یك خرده به این مسئله اشاره مستقیم شده، وقتی است كه سربازان، مردم عادی را به رگبار می‌بندند و این بچه، همین‌جور، الله‌بختكی، زنده می‌ماند. تازه، از كجای این فیلم برمی‌آید كه این بچه وقتی بزرگ شد، موسای قوم خودش می‌شود؟
    4ـ از جمله شخصیتهای منفی فیلم، مردی چاق است كه یك پسر چاق هم دارد. او خواهر همین مرد است، كه به بچه مورد نظر، علاقه پیدا كرده و دوست دارد مادر بچه باشد.
    این مرد، به دو دلیل، شخصیتش منفی است. چاق بودن و دكان‌دار بودن! چرا؟ چون در ایران یك عده بقال و بازاری بودند، كه در زمان جنگ، اجناس را احتكار می‌كردند و فقط به فكر منافع خودشان بودند. مثل اینكه در عراق، هر چه بقال است، همین‌جوری است! (باورش سخت است اما همین بود! مثلاً، طرف بعثی یا وابسته به رژیم بعثی نبود كه ما بگوییم آدم بد‌ذاتی است و...) این كه نشد.
    5ـ بنده نمی‌دانم، حتی یك نفر از این عوامل فیلم، لااقل سربازی نرفته بوده! كجای دنیا نارنجك ضامن‌نكشیده، به دلیل سقوط از یك وجب جا، منفجر می‌شود؟ شما كه می‌خواستید بی‌خود و بی‌دلیل (شاید برای جلوه ویژه‌اش) یك سنگر انبار مهمات را منفجر كنید، بهانه بهتری گیر نمی‌آمد؟
    6‌ـ سنگر یاد‌شده، گویا یكی از سنگرهای رژیم بعث در زمان جنگ تحمیلی بوده است. بچه‌ها، در این سنگر، یك كوله‌پشتی پیدا می‌كنند. داخل این كوله‌پشتی، یك عروسك «باربی» وجود داشته. لابد سربازان عراقی عروسك‌بازی می‌كردند! خ‍ُب، این یعنی چه؟ شما كه رژیم بعث را با این اشاره كشتید! تازه، این عروسك، بعد از گذشت ده‌ ـ پانزده سال، ن‍ُوی‌ِ ن‍ُو است، حتی یك ذر‌ّه گرد و خاك هم رویش ننشسته. اینكه عروسك باربی، نماد تهاجم فرهنگی آمریكاست، درست؛ اما فیلم را برای كودكان نابغه ساخته‌اید یا برای بزرگسالان‌ِ كند‌ذهن؟ این عروسك، اینجا چه كار می‌كند، یا چه كار باید می‌كرد؟
    7ـ تنها صحنه جالب این فیلم، جیش كردن نوزاد است، به صورت برادرش. خیلی طبیعی است و مخاطب را راحت می‌خنداند (شاید دلش را هم خنك می‌كند!).
    8 ـ شاید، حقیر كمی زیاده‌روی كرده‌ام، به هر حال، كاری بوده كه نگرفته، آسمان به زمین نیامده است كه! اما انصافا‌ً، ما در زمینه تبلیغات فرهنگی از «‌بد حمله كردن» و ضعیف «دفاع كردن» خیلی ضربه خورده‌ایم. این «صفرعلی» است كه به «مارادونا» مجال نمی‌دهد! (بنده، شنیده بودم كه در بعضی جاها نسبت به این فیلم، كم‌لطفی شده. مثلا‌‌ً با دقت آن را نگاه كردم تا اگر ممكن است از فیلم دفاع كنم و داد و قال راه بیندازم كه: هنر متعهد، مظلوم واقع شده. اما...)
    9ـ آقا‌! به مسائل این‌قدر پیچیده نگاه نكنید. در فیلم بعدی‌تان ایما و اشاره را بگذارید كنار و راحت حرف بزنید؛ ببینیم موضوع چیست؟ باید، برای مخاطب فیلم ساخت، نه از ترس منتقدان جشنواره! فوقش، یكی مثل حقیر، اینطور هارت و پورت هم كرد. اینكه ترس ندارد!


    من، فیلم‌ساز نیستم.
    من، بن‌لادن نیستم: كارگردان: احمد طالبی‌نژاد
    تهیه‌كننده: دولتی
    بازیگران: همه ایرانی

    این فیلم، شدیدا‌ً خاطره تلخ‌ِ كیف و خودكار ندادن مسئولان جشنواره به آدم را تداعی می‌كند. نمی‌دانم. شاید امروز، حال ما، اصلا‌ً خوب نیست. شاید هم یك عده پول یامفت از جایی گیر آورده‌اند و یك تیم فوتبال درست كرده‌اند كه تمام بازیكنان اصلی و ذخیره آن، از خانواده «صفرعلی» خودمان هستند. (اصلا‌ً بگوییم، برادران بیست و دو قلوی صفرعلی، در آن تیم فوتبال كه پیش از این یاد كردیم!) نمی‌شود گفت، این فیلم خوب نبود! بلكه، بد بود.
    اصلا‌ً، انگار خودشان با نی‍ّت قبلی و با تمام توان سعی كرده بودند، یك فیلم بد بسازند. چند صحنه خوب هم كه داشت، لابد از دستشان در رفته بوده. مخاطب بیشتر از همه دلش به حال «محمدكاظم كاظمی» می‌سوخت كه شعرش را (یكی از مثنویهای عهد بوقش را) در این فیلم دكلمه كردند. آدم بحث واقعیت و خیال در سینما را پیش بكشد؟ از معایب سینمای مؤلف حرف بزند؟ شیرش را برای نویسنده فیلمنامه حلال نكند؟ به كارگردانش بگوید: الهی خیر نبینی؟! در این باره توضیح بدهد كه سینمای كودك، سینمای آدمهای خنگ نیست؟
    واقعاً دولت و ملت ایران خون برادران افغانی را در شیشه كرده است؟ آدم چه بگوید؟!
    آخر، نمی‌شود حرفی هم نزد. یك وقت فیلمی ضعیف است و با خود می‌گویی اصلا‌ً بهتر است درباره آن صحبت نكرد. اما آخر، این فیلم اگر در سال 1358 هم ساخته می‌شد، كه سینمای ایران تا به این حد پیشرفت نكرده بود، به درد اكران عمومی نمی‌خورد. (البته نه! پشیمان شدم. شاید به درد آن موقع می‌خورد.) اما، شما كه این فیلم را موبه‌مو از «آژانس شیشه‌ای» كپی زده‌اید، این چیست كه ساخته‌اید؟ بنده كارگردان و عوامل این فیلم را دیدم كه حتی آمدند و مصاحبه تلویزیونی هم كردند!
    ببینید! سینما را نمی‌شود این‌قدر سرسری گرفت. آدمهای این روزگار، بخش عمده‌ای از شخصیت و رفتار و كردارهای خودشان را از روی فیلمهای سینمایی تقلید كرده‌اند. بنده دوباره پشیمان شدم كه چرا درباره فیلم «گل یخ» موضع‌گیری شدید كرده‌ام. حداقل، در آن فیلم، چهار تا آهنگ شنیدیم. یا نسبت به عشق بین زن و مرد (البته «نر» و «ماده» بگوییم، بهتر است!) كمی به فكر فرو رفتیم. اما، در این فیلم چه؟ نیروی انتظامی را مسخره كرده‌اید؟ از مظلومیت هموطنان‌ِ افغانی صحبت كرده‌اید؟ (بله! هموطن! ما نباید هیچ‌وقت این مرزهای سیاسی مسخره‌ای را كه استعمار انگلیس در این منطقه راه انداخته، قبول داشته باشیم.) به رابطه عاطفی بین معلم و دانش‌آموز پرداخته‌اید؟... اصلا‌ً، یكی بگوید، منظور این فیلم چه بوده، بعد درباره‌اش صحبت كنیم. این فیلم، سینمای كودك نبود، كودكانه بود! طنز بود، مسخره‌بازی بود! این فیلم، فیلم نبود، دق بود. حداقل، نكرده بودند، در تدوین، كمی به فیلم سر و سامان بدهند. این فیلم، آژانس شیشه‌ای را هم از چشممان انداخت. چطور امكان دارد فیلمی بعد از حدود نیم ساعت، تازه تصمیم بگیرد كه كمدی شود؟ یا نه، شخصیتهای منفی این فیلم چه كسانی بودند؟ آن پلیس بدبختی كه موتور گازی داشت؟ آن سرهنگ مفلوكی كه بازنشسته شده بود و بنگاه معاملات ملكی باز كرده بود؟ پدر زن‌ِ قهرمان فیلم؟ مدیر مدرسه؟ همه اینها بی‌دلیل بد بودند و بی‌خودی خوب شدند. جرم آدم‌ربایی در كشور ما مرگ است، اما كاش مشكل فیلم فقط این اشكال حقوقی بود! آن پلیس چاق و سن‌كرده، در صحنه تعقیب و گریز، چه‌‌جور از قهرمان فیلم جا نماند؟ بعد از كلی دویدن نفس‌نفس هم نمی‌‌زد. یا... خداوكیلی، چرا این فیلم را ساخته‌اید؟ كدام شمری شما را مجبور كرده بود؟!...
    حقیر، درمانده شده‌ام چه بگویم. نمی‌توانم باور كنم، در سینمای ایران...
    در همان فیلم «آژانس شیشه‌ای» جوان لاغر‌اندام‌ِ گدایی وجود دارد. وقتی همراه دیگران به گروگان گرفته می‌شود، چند ثانیه كوتاه، خماری او را می‌بینیم. (طرف مواد‌ مخدر به همراه خود ندارد و حالا خمار شده است.) می‌آید به حاج كاظم می‌گوید، من را ول كن بروم. نمی‌توانم اینجا بمانم. حاجی در آن بحران عجیب و غریبی كه گرفتار شده، به فكر ترك اعتیاد جوانهای ایرانی هم هست. می‌گوید، اینجا فقط گلوله و باروت داریم؛ می‌خواهی بفرما؟ كل صحنه‌های مربوط به این شخصیت معتاد، شاید دو دقیقه هم نشود. اما انصافا‌ً، به اندازه یك فیلم بلند 90 دقیقه‌ای خوب، تأثیرگذار است.
    حالا شما، با شباهتی كه بین فیلم خودتان با «آژانس شیشه‌ای» ایجاد كرده‌اید (می‌دانم ناخواسته بوده. اصلا‌ً همه این فیلم ناخواسته بوده!) نمی‌توانید و نباید... آدم چه بگوید؟ آقا یك نفر با ككتل‌مولوتف این صفرعلی‌‌های سینمای ایران را بزند! «مارادونای» تهاجم رسانه‌ای تمدن غرب را ول كنید! خوب شد، مسئولان جشنواره، قیافه شوتها را دیدند و خودكار فلزی ندادند. وگرنه با آن پرده «سینما صحرا» را پاره می‌كردیم. (كاش از این عرضه‌ها داشتیم!) اما، اگر كیف داده بودند، آن را حداقل جلوی چشممان می‌گرفتیم كه این فیلم را نبینیم. (یا اصلا‌ً می‌رفتیم داخل كیف) عجیب است! هر چه بد و بی‌راه می‌گوییم، آرام نمی‌شویم. شاید هم به این خاطر است كه فیلم، اولش، در ما توقعی ایجاد كرده، بعد با آر.پی.‌جی زده تو ذوقمان! اما حقیر، اینجا هشدار می‌دهم: اگر این فیلم اكران‌ِ عمومی شود، همین چند تا مخاطب سینما را هم از دست می‌دهیم؛ عوامل و سیاهی‌لشكرهای این فیلم و فیلم جنگ كودكانه فیلمشان را برای همدیگر اكران كنند. می‌دانم، فكر می‌كنید شوخی می‌كنم، اما پیشنهاد دیگری هم دارم: كسانی كه به پشتوانه تهیه‌كننده‌های دولتی و بیت‌المال، این دسته‌‌گلها را به آب می‌دهند‌ ـ نمی‌شود مال و اموالشان را ضبط كرد‌ ـ حقوقشان را ندهید. حداقل اینكه، دیگر برای انگیزه‌های مالی فیلم نمی‌سازند (تجربه كردن ایرادی ندارد و به هر حال مجبوریم در این راه هزینه كنیم.) حیف نیست؟! به خاطر سه‌ ـ چهار میلیون تومان كه بعضیها می‌گیرند، این همه پول را بریزیم دور؟ می‌دانید، اگر همین پولها را بین اقشار آسیب‌پذیر تقسیم كنیم، چقدر كار فرهنگی كرده‌ایم؟ مسجد می‌روی، طرف برای هزار تومان ـ كه اگر بتواند بگیرد‌ ـ كفشت را می‌دزدد! بنده باور نمی‌كنم، یك آدم دلسوز ... بگذریم و خدا از گناهان همه مؤمنین بگذرد! (عوامل فیلم هم ما را حلال كنند.)


    در كازابلانكا فرشته‌ها پرواز نمی‌كنند:
    محصولی از ایتالیا و مراكش
    كارگردان و تهیه‌كننده: محمد اصلی

    می‌گویند، در جهنم اژدهایی به آدم نشان می‌‌دهند كه پناه می‌بری به افعی! فیلم بدی نبود. به نظرم كشور ایتالیا نقش خی‍ّر را در ساختن این فیلم داشت و درواقع مراكشیها این فیلم را ساخته بودند. مخاطب ایرانی كمی با جغرافیای كشور مراكش آشنا می‌شد؛ معماری شهری پایتخت آنجا را می‌دید؛ با آدمهای عادی مراكشی آشنا می‌شد و...
    فیلم‌سازان ایرانی، شاید با هم‌قطاران جهان سومی خود آشنا می‌شدند و بهتر متوجه می‌شدند كه سینمای ایران چقدر از لحاظ كیفیت جلوتر است یا نیست. حضور چنین فیلمهایی به اعتبار جشنواره می‌افزود. ما هم كمی سردرد خود را (حاصل از دو فیلم قبلی) فراموش می‌كردیم و یك چ‍ُرت هم می‌خوابیدیم و... فیلم بدی نبود (دوستان این‌جور می‌گفتند) اما دروغ چرا، بنده نتوانستم همه فیلم را ببینم. بنابراین یك نكته دیگر را اشاره كنیم و بگذریم. امروز كشور مراكش تبدیل به یكی از مراكز مهم تصوف اسلامی در جهان شده است. می‌دانید كه تا چند قرن پیش، ایران مهم‌ترین مركز فرقه‌های تصوف اسلامی بوده و مثلا‌ً، تا مدتها بزرگ‌ترین شارحان و مبلغان‌ِ عرفان ابن عربی در این سامان می‌زیسته‌اند. گویا در زمان صفویان فرقه‌ای از این جماعت شیعی، پادشاهی ایران را به دست می‌گیرند و به حكومت می‌رسند. البته اینان «عارف» به آن معنای خاص نیستند. بلكه یك فرقه رسمی مذهبی به‌شمار می‌روند. (مثل علی الهی غرب كشور كه امروز فقط یك فرقه به شمار می‌روند و سیر و سلوك معنوی در بین معدودی از آنها هنوز رایج است. یعنی، یك جور دین موروثی، كه اكثریت مردم دارند.) در ایران، بعد از به حكومت رسیدن‌‌ِ صفویان رفته‌رفته تصوف كم‌رنگ می‌شود. القصه، شاید بد نبود، اگر در بخش سینمای معناگرا فیلمی از كشور مراكش در جشنواره حضور داشت.


    بلكه قورباغه‌ها هم عاشق می‌شوند:
    نام فیلم: ماهیها عاشق می‌شوند.
    كارگردان و فیلمنامه‌نویس: علی رفیعی
    تهیه‌كننده: گویا یك آدم، شخصی به نام «حسن كلامی» (تشكیك مستتر در واژه «گویا» به غیر دولتی بودن فیلم برمی‌گردد نه نام تهیه‌كننده محترم).

    هنرپیشه‌ها: رضا كیانیان، رؤیا نونهالی (همان هنرپیشه مخوف در سریال «خواب و بیدار» كه به راحتی تخمه شكستن، آدم می‌كشت!)، گلشیفته فراهانی، مریم سعادت، مائده طهماسبی، مهدی پاكدل و سینا رازانی.
    بعضی از منتقدان معاصر، شیوه جالبی به نام «سنگ پای قزوین» در كارشان دارند. یعنی هر چه از دهان و قلمشان درمی‌آید به فیلمساز می‌گویند و تازه آخر سر، من‍ّت هم سر بابا می‌گذارند! كه چه؟ ... كه چون فیلم شما خوب بوده ما افتخار فحش دادن به آن را، از دهان و قلم مباركمان، داده‌ایم. بنابراین، به نظر نگارنده... (طرف می‌گفت: «این روزها همه عارفان جهان در قبض به سر می‌برند و غمگین‌اند.» چند دقیقه بعد، آهی كشید و گفت: «اصلا‌ً این روزها حال من هم خوب نیست!» لابد، مثل باقی عارفان جهان! حالا، ما هم چه با ظرافت خود را منتقد جا زدیم! و چه با‌ ظرافت خود را با‌ظرافت دانستیم!...) بنابراین، به نظر نگارنده، این فیلم خیلی خوب بود و جا دارد كه از اول تا آخر آن را به باد انتقاد گرفت.
    بعضیها می‌گفتند: این فیلم خیلی به فضای رمان «مثل آب برای شكلات» و فیلمی كه از روی آن ساخته شده شبیه است. (از آثار داریوش مهرجویی) اما بنده كه این كتاب و این رمان را ندیده‌ام. از ابتدای فیلم به یاد مشهور‌ترین رمان‌ِ «نادر ابراهیمی» به نام «باری دیگر شهری كه دوستش می‌داشتم» افتادم. شاید هم قوی‌ بودن این دوكار وجه شباهتشان باشد!
    یك بچه فؤدال‌ِ ثروتمند برمی‌گردد به زادگاهش. خانه پدرش‌اش تبدیل به یك رستوران شده، رستورانی كه فقط غذاهای سنتی و خانگی می‌دهد دست مردم. سرآشپز این رستوران، قبلا‌ً معشوقه این آقا بوده (شاید هم نامزدش! گرچه بعدا‌ً معلوم می‌شود كه اینها در عالم كمونیست خیلی هم فرق نمی‌كند!). بعد این دو نفر می‌روند به یك كلبه جنگلی و ازدواج می‌كنند. آن هم نه سفره عقدی، نه عاقدی، نه صیغه عقدی... هیچی. فیلم تمام می‌شود. داستان فیلم كم یا زیاد همین است. باقی فیلم را كلمات قصاری درباره مردشناسی، وجدان‌ِ كاری (اختصاصا‌ً وجدان كاری زنانه در برابر مردان گرسنه در هنگام آشپزی) دنیاشناسی، زن‌شناسی و... پر می‌كند. البته چند ماجرای فرعی نیز وجود دارد كه هم‌زمان با قصه اصلی پیش می‌رود و در آخر، همه خوشبخت می‌شوند!
    كارگردان این فیلم، یك طراح صحنه فوق‌‌العاده است. به قسمتهایی از مصاحبه او با نشریه «جشنواره» توجه بفرمایید: (در زیرتیتر آمده: یكی از بزرگان نمایش ایران كه همیشه نمایشهایش سرشار از تصاویر، بعد و حجمهای نامتجانس بوده و سرشار از رنگ است، با پیشینه‌ای دور در هنر نمایش در ایران و ایتالیا، بعد از مدتها فیلمی سینمایی ساخته كه در آن ماهیها عاشق می‌شوند.)
    [نشریه جشنواره ـ شماره سوم ـ ص 11. سؤال اول، دوم، چهارم، پنجم، ششم، هشتم، نهم تا آخر]
    1ـ در سینمای فیلم فارسی یك نوع كلیشه وجود دارد كه از این قرار است: هر آدم پولداری خوب است. هر آدم بدی بی‌پول است. (در اینجا تراژدی، یعنی اینكه آدم خوبی، ظاهرا‌ً، بی‌پول باشد اما آخر فیلم معلوم ‌شود كه او وارث اصلی فلان خاندان است، نه آدم بدی كه از اول فیلم پولدار بوده)
    این كلیشه دوباره دارد به سینمای ایران برمی‌گردد. یعنی، هر كس جزو خاندانی پولدار است ذاتا‌ً آدمی شریف، مهربان، بخشنده و جنتل‌من، عاشق‌پیشه و.... است. به عبارت دیگر، همواره حق با كسی است كه سرمایه دارد. نسبت باقی افراد با حق، همان نسبت ب‍ُعد و قربی است كه با سرمایه یا صاحب‌ سرمایه دارند. اشخاصی كه هیچ نسبتی با این دو ندارند، اصلا‌ً بروز و نمودی ندارند. هستند، اما دیده نمی‌شوند... به بازی گرفته نمی‌شوند... بود و نبودشان یكی است... فقط سیاهی‌لشكرند... (مثل نمونه‌هایی كه در این فیلم زیاد است)
    2ـ یك روزگاری، در این مملكت، هر كس باسواد بود، كمونیست بود و چپی. این فضا برای خیلیها برانگیزاننده یك احساس نوستالژی قوی است. این آدمها یاد گرفته بودند پیچیده فكر كنند، پیچیده حرف بزنند، پیچیده نگاه كنند، زندگی كنند، راه بروند، خواب ببینند، بمیرند و.. دو عده در جهان بودند. یك عده ثابت می‌كردند: خدا نیست. یك عده هم ثابت می‌كردند بود و نبودش فرقی ندارد. همین گروه اخیر هم برنده آخری بودند. رضا كیانیان در این فیلم، كمونیست و سوسیالیستی است كه حالا آدم شده. فهمیده اشتباه می‌كرده. بنده خدایی می‌گفت: من در جوانی با كاپیتالیسم مخالف بودم. الآن با نعلبكی مخالفم. می‌گویم چایی را باید بدون نعلبكی خورد... رضا كیانیان می‌گوید: من تازه فهمیده‌ام زندگی یعنی پنجره، یعنی بوی آشپزخانه، یعنی همین چیزهای خیلی ساده، یعنی... و همین‌جور از چیزهای پیش‌پا افتاده و معمولی اسم می‌برد. حقیر، نمی‌خواهم این دیدگاه را، مثلاً با جمله امام حسین(ع) در عاشورا مقایسه كنم كه فرمود: زندگی، یعنی عقیده و جهاد (كار به اینجاها نمی‌كشد) بلكه اولا‌ً: این، یك نوع نگاه بودایی ـ عرفانی به جهان است كه این اواخر خیلی مد شده. یك نوع صلح‌طلبی كودكانه (شاید هم ساده‌لوحانه و...) مرحوم سهراب سپهری آدم‌ِ دست اول این جماعت بود. خلاصه حرفهای این جماعت را مختصر و مفید در شعرهایش آورده است. مثلا‌ً: زندگی شستن یك بشقاب است و... در این طرز فكر سیب و هندوانه را باید با پوست خورد! باید راحت بود، نقاشی كرد و م‍ُرد!
    اینها، احتمالاً آدمهایی هستند كه دستشان به دهانشان می‌رسد. (گاه‌گاهی قفسی می‌سازند از رنگ / می‌فروشند به ما) حالا می‌خواهند باقی زندگی‌شان را استراحت كنند و بدون دردسر سپری كنند. اینها آدمهایی پیرند!
    دوما‌ً: این طرز فكر، ادای سادگی را درمی‌آورد، وگرنه هنوز هم پیچیده است. (مثلاً بیا برای بابای من یك ساعت از این حرفها بزن! اگر با قندان نكوبید...)
    اخیرا‌ً، چندمین بار است كه این حقیر، به این نگاه بودایی‌زده ساده‌انگارانه كنش‌پذیر اشاره می‌كنم و می‌گذرم. چون باید برای بررسی آن خیلی حوصله داشته باشم. نه اینكه فكر كنید برای فلسفه بافتن. ـ بلكه شاید برای فلسفه‌زدایی حتی! (باور كنید حضرات! شاید بنده را در بچگی از انكر و منكر خیلی ترسانده‌اند! هنوز هم می‌ترسم. اگر راست باشد، این حرفها صد من یك غاز هم...)
    3ـ فیلم خوبی بود. نمی‌خواستم تازیانه جمع كثیری از مستان شهر را بر شانه این فیلم بزنم. اما این‌جوری شد دیگر. (چرا مسئولان جشنواره به آدم كیف و خودكار نمی‌دهند كه یارو، از اول، این‌جوری بدبین نشود؟) در این فیلم، هنرپیشه‌ها همدیگر را در آغوش می‌گیرند، با هم كشتی می‌گیرند، می‌خندند، كرشمه می‌آیند و... به این می‌گویند: نبوغ! حجاب كه كم و بیش دارند و نسبت به هم نامحرم هم نیستند. وقت نیست. اما بار دیگر عرض می‌كنم كه فیلم عاشقانه باید مخاطب را به همسرش علاقمند كند، نه به هنرپیشه‌های فیلم!
    پس این فیلم هم عاشقانه نیست، عشقی است. تجل‍ّی سرخوردگیهای روحی نسلی‌ست كه در جوانی نتوانسته آن‌جور كه می‌خواسته دختربازی كند. (پشیمان شدم! خیلی هم فیلم خوبی نبود.)
    4ـ مجبورم برای رفع سوءتفاهم، یكی از حرفهایم را روراست بزنم. ثروتمند بودن به خودی خود نه خوب است، نه بد. اوایل انقلاب، ما بی‌جهت هر آدم پولداری را خبیث معرفی می‌كردیم. منفی بودن شغلهایی مثل نمایشگاه ماشین و بنگاه معاملات مسكن (كه به صورت كلیشه‌ وارد فیلمهای ما شده و هنوز هم باقی مانده) ماحصل آن دوران است. چند سالی‌ست كه قضیه كاملا‌ً برعكس شده. (البته طبیعی‌ست كه این هم نمی‌تواند درست باشد) قدیمیها می‌گفتند داشتن و نداشتن هر دو دست خداست و امتحان اوست. بنده، فكر می‌كنم كارگردانی كه بتواند این نگاه متعادل را نشان دهد‌ ـ در این قسمت‌ ـ هنرمند موفق و بزرگی‌ست.
    «ابوالفتوح رازی» در رساله «تفسیر روض‌الجنان و روح‌الجنان» جلد 3، صفحه 134، می‌آورد: [در تفسیر دعای: ربنا اتنا فی‌الدنیا حسنه و فی‌الآخره حسنه...] گفته‌اند كه: حسنه دنیا، علم و عبادت است و حسنه آخرت، بهشت است. حسنه دنیا، روزی فراخ است و حسنه آخرت، آمرزش و ثواب. حسنه دنیا، علم و عمل است و حسنه آخرت آمرزش و مساهلت (آسان گرفتن) حساب است و ثواب بهشت. گفته‌اند: حسنه دنیا، فرزندان‌ِ نجیب‌اند و حسنه آخرت صحبت پیغامبران و صالحان است. و نیز: «حسنه در دنیا، مال و نعمت است و در آخرت نجات از دوزخ و رسیدن به بهشت... .
    انس‌ِ مالك روایت كند كه در خدمت رسول‌(ص) در عیادت بیماری شدیم. سخت به حالی شدید بود. [از شدت مریضی لاغر و فرتوت شده بود]. رسول(ص) گفت: [برای خود] دعا نمی‌كنی؟ گفت: آری، یا رسول‌الله! دعا می‌كنم كه: بار خدایا! هر عقوبتی كه مرا در قیامت خواهی كرد، همه با دنیا افكن، كه من طاقت عذاب دوزخ ندارم. [در برابر این سخن عارفانه!] رسول(ص) گفت: بد گفتی برای خود! چرا نگفتی، بار خدایا! ما را در دنیا نیكی ده و در آخرت، نیكی ده. و ما را از عذاب دوزخ نگاه دار؟
    و آن مرد این دعا بكرد و خدای تعالی او را شفا داد. (خداوند همه ما را هم شفا دهد.)
    5‌ـ در این فیلم شخصیتهای نتراشیده، زیاد است. از نامزد دختر صاحب رستوران گرفته تا رقیبش، دوستان قدیمی آقای كیانیان و... می‌شد به جای نشان دادن این همه غذا و ترشی و چاشنی و... یك‌خرده به این آدمها هم فرصت داد كه خود را معرفی كنند.
    در ضمن، آن پیام مورد نظر كارگردان درباره «غذا» چه بود؟ غذا خوب است؟ بد است؟ غذا وجود دارد؟ ندارد؟ ما باید از وجود غذاهای خوشمزه و خوش‌رنگ پی به وجود آشپزهای... خوب ببریم؟ مشكل بشریت معاصر «دستپخت» است؟ غذاهای سنتی نماد سن‍ّت است در برابر مدرنیسم؟ (هزار جور فكر و خیال كردیم. چیزی دستگیرمان نشد. فردا نیم كیلو زیتون خریدیم. همه را خوردیم ـ البته با اهل منزل ـ باز هم...؟!)
    6 ـ این فیلمها ظاهراً درباره مخاطب عام و «زندگی محض» است. اما باز هم مخاطب باسواد را مورد نظر داشته و هدف گرفته است. آن هم آدمهای باسوادی كه در مورد مفهوم زندگی كلی كتاب خوانده‌اند و حسابی سردرگم شده‌اند! تا با دیدن این فیلم بفهمند، زندگی هیچی نیست. زندگی، زندگی است. خوردن، فلسفی است. پس دادن، نه! زندگی، فقط بوی آشپزخانه است. بوی دستشویی، بوی عدم است، بوی زندگی نیست و...
    این فیلم، به درد رفقای قدیمی بابای من، كه همه عشق سینما بوده‌‌اند و آهنگهای فردین را تا به امروز از حفظ می‌خوانند، كه مثلاً: زندگی زیر و رو خیلی داره / آره والله / روز بیچاره‌ها شام تاره / آره و‌الله... نمی‌خورد. و یادتان باشد كه مشكل امروز سینمای ما، مخاطب عام است. مخاطب عام!
    7ـ در این دنیا، ماهیها عاشق بوده‌اند و هستند و خواهند بود. قناریها ذكر می‌گویند. شاپركها، نماز می‌خوانند. اسبها، چشم بصیرت دارند و اجنه را می‌بینند. سگها و گربه‌ها پیش‌بینی بلدند و وقوع زلزله را قبل از اتفاق می‌فهمند و...
    این ما آدمها هستیم كه بلاتكلیف مانده‌ایم.
    14/11/83


    تعبیری تلخ‌تر:
    خواب تلخ
    كارگردان: محسن امیریوسفی
    تهیه‌كننده: مركز گسترش سینمای مستند و تجربی (دولتی!)
    بازیگران: آدمهایی جایزالخطا

    بنده، به نمایندگی یك عده آدم خرافاتی و دگم ـ دروغ چرا ـ معتقدم: هنر یا تقوا است یا اغوا. نوع اول را جبرئیل(ع) و دیگر فرشتگان خدا به هنرمند القا می‌كنند؛ نوع دوم را شیاطین.
    گمان نكنید شیاطین كم هنرمندند! نه‌خیر! خیلی هم خوب كارشان را بلدند. مدتها بود چنین فیلمی، با یك چنین تخیل قوی و نیرومندی، ندیده بودم. باور كنید، حتی خارجیها هم باید اینجا ل‍ُنگ بیندازند. ابلیس گفت: دروغ گفتن را من به آدمیزاد یاد دادم. اما قسم دروغ خوردن را خودش به من یاد داد!
    ما كه از رو رفتیم! چند بار، خواستم یخه كارگردان جوان و خوش‌‌تیپ فیلم را، در سینما صحرا، بگیرم. جرئتش را نداشتم. قیافه و تیپم هم مناسب نبود! اگر بود كه همان روز اول مسئولان جشنواره یك كیف و خودكار فلزی به ما هم می‌دادند.
    نخست، بخشهایی از حرفها و مصاحبه كارگردان فیلم را با نشریه جشنواره (سومین شماره، ص 12)
    مرور فرمایید، تا ما ببینیم چه خاكی باید بر سر ریخت.
    □□□
    [ص 12 شماره سومین جشنواره با حذف قسمت مشخص شده]
    □□□
    مرگ، جدی‌ترین مسئله آدم است. كسی كه می‌تواند به مرگ بخندد، می‌تواند همه چیز را به شوخی بگیرد و به همه جا‌ ـ البته به شرط مالكیتش ـ بخندد.
    كارگردان این فیلم در جایی می‌گوید: «خواستم در این دوره گفت‌وگوی تمدنها، یك جوری با پدیده مرگ كه بین تمامی تمدنها مشترك است، شوخی كرده باشم.» شاید بحثمان مفصل بشود. پس، اجازه بدهید، قبل از شروع، مطلبی را بگویم كه مدتهاست گلویم را گرفته.
    یك روز بعدازظهر، در دفتر مجله، سر موضوعی (كه اتفاقاً آن هم مربوط به نقد یك فیلم بود) با تعدادی از بچه‌ها بحث می‌كردیم و طبق معمول، دفتر را گذاشته بودیم روی سرمان! یكی از دوستان كه از اتاق بغلی كاملاً در جریان بحث ما قرار گرفته بود، به طرفداری از حقیر، وارد معركه شد و گفت: تا زمان ظهور آقا(عج) هم باطل رشد می‌كند و به كمال خود می‌رسد، هم حق. این جمله ایشان انگار آخرین قطعه پازلی بود كه مدتها قطعات دیگرش ذهن بنده را درگیر و اشغال كرده بود. دردسرتان ندهم. اصل مطلب از این قرار است:
    تا روزگار ما، این امكان وجود داشت كه كفر و ایمان آدمی خود را پنهان كند. پدر و مادرهای ما قلبی و باطنی به یك چیزهایی اعتقاد داشتند و به آنها عمل می‌كردند. پدر من، هنوز هم وقتی ما بچه‌ها، بحثهای كیهان‌شناسی می‌كنیم، آخرش می‌گوید، مگر آدم از كار خدا می‌تواند سر دربیاورد؟ حالا نسل ما چه؟ ما به بچه‌هایمان چه می‌گوییم؟ بی‌سوادی در خیلی از جاهای دنیا تقریبا‌ً ریشه‌كن شده. این حرف، یعنی اینكه ما دیگر در دنیا دین عوامانه نداریم. اجداد ما در طول عمر خود حرفهای یك نفر كافر را هم نمی‌شنیدند. اما امروز در كتابها، در تلویزیون، در سینما، در اینترنت، در ماهواره، و... به بهانه‌های مختلف حرف می‌شنویم. سؤال، پشت سؤال. شبهه، پشت شبهه. امروز، در اروپا، یك عده باستان‌شناس هستند كه حتی وجود پیامبرانی مثل عیسی(ع) موسی(ع) و... را شایعه و افسانه می‌دانند. می‌گویند: یك كلاغ چهل كلاغ بوده. چطور امكان دارد. پیغمبری مرده زنده كند؟ كور مادرزاد شفا دهد؟ عصایش تبدیل به اژدها شود؟ (اصلا‌ً وجود موجودی به نام اژدها افسانه است. یك فسیل درباره آن پیدا نشده) ‌چطور امكان دارد، انسانی با سرعتی بیش از سرعت نور مسافرت كند؟ و... (انگار، در معجزه، رعایت قوانین انیشتین هم شرط است!)
    الغرض، در این دوره و دوره‌های بعدی تاریخ، اولا‌ً، ایمان آوردن و حفظ كردن آن بسیار دشوار است. دوما‌ً، فقط دینی می‌تواند دوام بیاورد كه معجزه زنده داشته باشد. حالا، آدم می‌تواند بفهمد كه چرا اصولا‌ً دین خاتم، باید معجزه‌ای جاوید ارائه می‌داده است. باقی معجزات را بشر امروز به راحتی می‌تواند انكار كند.
    بنده، اطمینان دارم كه دین اسلام به‌واسطه وجود قرآن مجید در جهان فراگیر خواهد شد. و حضرت مهدی (عج) در بین جمع كثیری از مسلمانان و برای اصلاح آنان قیام خواهد نمود. شاید ادیان دیگر تا آن موقع خودبه‌خود كنار رفته باشند. مثلا‌ً، شنیده‌ام كه می‌گویند تعداد مسلمانان در كشور امریكا به صورت تصاعدی رو به افزایش است. سازمانهای اطلاعاتی آنجا پیش‌بینی كرده‌اند تا چند دهه دیگر، اكثریت امریكا با مسلمانان خواهد بود. و اینها فقط خوش‌خیالی نیست. با كمی منطق و ذكاوت هم می‌توان آن را پیش‌بینی كرد.
    با مبارزه‌طلبی‌ای كه قرآن كریم انجام داده (اینكه اگر می‌توانید مثل آن را بیاورید) یا این دین به كلی و به زودی نغوذا‌ً بالله، محو خواهد شد. یا فراگیر خواهد گردید. تعارف هم ندارد.
    از این حاشیه‌ای كه رفتیم دو مطلب مورد نظر ماست. 1ـ اگر روزی سه وعده، به اصل و اساس ایمان شما حمله شد، مثل حقیر دست‌پاچه نشوید. این امر بعد از این طبیعی‌ست.
    2ـ در روزگار ما، حق و باطل هر دو پیشرفت كرده‌اند و وارد مراحل جدیدی شده‌اند. برگردیم سراغ فیلم «خواب تلخ». به نظر نگارنده، این فیلم، خواسته یا ناخواسته‌اش فرقی نمی‌كند، حامل چنین پیامهایی‌ست: (البته به احتمال زیاد كارگردان خودش هم نمی‌دانسته چه دسته‌گلی به آب می‌دهد. فقط می‌خواسته خوش‌فكری و اهمیت خودش را به جهانیان ابلاغ كند كه كرده است و جایزه‌هایش را هم گرفته است. باور كنید اصلا‌ً روی سخنم با ایشان نیست. با آقای شیطان است كه از چنین مدیومی خوب استفاده كرده است!)
    1ـ دین، قیامت، عالم برزخ و... خرافه است. مثلا‌ً، یك‌ جا عزرائیل(ع) می‌خواهد بیاید جان مرده شور‌ ـ یعنی قهرمان فیلم ـ را بگیرد، می‌بیند در رختخواب سوژه فقط یك جلد كلام‌الله مجید است و طرف نیست. برمی‌گردد، می‌بیند مرده‌شور جای دیگری كمین كرده و با یك شیء سنگین می‌زند به كله ملك‌الموت(ع). عزرائیل(ع) نعوذا‌ً بالله، می‌میرد.
    2ـ مرگ یك پدیده طبیعی و فیزیكی است. ربطی به عزرائیل(ع) و روح و این حرفها ندارد. چون بعد از اینكه ملك‌الموت(ع) می‌میرد، مرده‌شور برای خودكشی سیگار می‌كشد و می‌میرد. (یكی از دوستان چقدر ذوق‌زده شده بود كه: عجب تبلیغ ضد دخانیات جالبی بود! البته، این نكته‌اش را راست می‌گفت. بنده هم خیلی خوشم آمد.)
    3ـ دین و اعتقاد به عالم بعد از مرگ، در همه جا افیون توده‌هاست. صحنه‌هایی از مراسم آیینی مذاهب بودایی، مسیحی، مصریان باستان و... البته با نگاهی طنز به نمایش درمی‌آید.
    4ـ روحانیون مذاهب مختلف آدمهای زرنگی هستند كه از ترس مردم نسبت به مرگ سوءاستفاده كرده و پولهای فراوانی به دست می‌آورند. در صحنه‌ای از فیلم، می‌بینیم كه ضریح امامزاده‌ای باز شده و انبوه اسكناسهای نذری، توسط روحانی آنها تخلیه می‌شود! (طوری كه انگار همه آن پولها را آن روحانی برای خود برخواهد داشت. در‌صورتی‌كه می‌دانید، مسائل شرعی مربوط به نذورات و موقوفات چقدر سخت‌گیر و پیچیده‌ است. مگر هر كسی می‌تواند آنها را به این راحتی بالا بكشد؟) نگوییم، منظور كارگردان این نبوده، پس چه بوده؟ و چه كسی برداشتی غیر از این می‌كرده است؟
    5 ـ باورهای دینی توده مردم، به‌قدری سست و مسخره است كه حتی یك پیرمرد بی‌سواد مرده‌شور هم می‌فهمد. فقط امكان دارد پیرزنان مرده‌شور و بچه‌های دیوانه‌شان برای مدتی این موضوع را نفهمند، كه آنها هم ناخودآگاه می‌دانند، همه چیز كشك است!
    6ـ اعتقاد اقوام مختلف، نسبت به مرگ و عوالم بعد از مرگ، فقط ظاهرا‌ً با هم فرق دارند. وگرنه باطنا‌ً همگی آنها خرافه و موهومند و سر و ته یك كرباسند.
    7ـ جهان غیب وجود ندارد. آن هم خرافه است. گوركنی در دروازه این جهان می‌نشیند و پیك‌نیك روشن كرده و تریاك می‌كشد! پس جهان غیب (یعنی همان قبرهایی كه مرد گوركن حفر می‌كند) فقط جایی‌ست كه بعضیها اعمال خلاف خود را پنهان كنند.
    فعلا‌ً، همین هفت مورد، كه اینها هم سر و ته یك كرباسند ـ كافی‌ست. «واقعیت» فقط این است كه همه آدمها دنبال شهوات و امیال غریزی ـ و البته كودكانه‌ ـ خود هستند! باقی حرفها همه كشك است. خیلی از دوستان حزب‌الهی بنده، با حقیر، موافق نبودند. اما حقیر، تا به حال فیلمی، با این وقاحت، در عمرم ندیده بودم و بعید می‌دانم ببینم! فقط از روراستی كارگردان خیلی خوشم آمد. اصلاً هم سعی نكرده‌ام درباره فیلم غلو كنم. تردید هم داشتم كه به آن بپردازم یا نه!؟ اما نكاتی در آن بود كه حیفم آمد صرف ‌نظر كنم. گفت: ادب از كه آموختی، از بی‌ادبان. بنابراین اگرچه احتمال می‌دهم، این فیلم به اكران عمومی نرسد. اما كاش اكران شود و به جان همه زنبور بیندازد. مطمئنم كه بی‌بركت نیست. خیلی از ماها عادت كرده‌ایم دنیا و آخرت را ساده بگیریم. باید هم یكی پیدا بشود كه این‌جوری آدم را وسوسه كند!
    مرگ، چیز شگفتی است، شگفت و عظیم. عظیم و مرموز. مرموز و مقدس‌‌گونه. شوخی كردن با مرگ اصلا‌ً چیز ساده‌ای نیست. بنده، هنوز هم نمی‌دانم چرا كارگردان این فیلم با مرگ شوخی كرده است؟ چطور توانسته چندین ماه مشغول ساختن این فیلم بوده و از كنار عظمت این سوژه بگذرد؟ چند ماه پیش، پیرزنی از اقوام ما به رحمت خدا رفت. بنده، یك روز قبل، ایشان را دیده بودم. می‌گفتند: حالی عجیب داشته. مثلا‌ً، از وقایعی صحبت می‌كرده كه مربوط به زمانهای دختری‌اش می‌شده. مادرم می‌گفت، حتی گاهی لحن صدایش هم تغییر می‌كرد و جوان می‌شد. به‌نظرم داشته تمام زندگی‌اش را مرور می‌كرده. چند سال پیش، شاهد نمونه‌ای مشابه بودم. زنی، حدودا‌ً صد ساله بود، او هم در آن ساعات آخر زندگی خود را مرور می‌كرد. اصلا‌ً حواسش نبود كه در مكان و زمان دیگری‌ست.
    آدم دلش گواهی می‌دهد كه فنا شدنی در كار نیست. مرگ نمی‌تواند پایان همه چیز باشد. فرض كنید با تجهیزات پیشرفته پزشكی، بدن شما را بی‌حس كنند، انگشت پاهایتان را قطع كنند. آیا شخصیت و منی‍ّت شما تغییری می‌كند؟ پایتان را از زانو قطع كنند، چطور؟ آدم گمان می‌كند اگر تمام بدنش را هم قطع كنند. حتی مغزش را هم بردارند، من بودنش تغییر نكند. فقط دیگر جایی ندارد. اگر وجود ما، همین بدن‌ِ ما بود، باید با قطع عضو، بخشی از شخصیت ما از بین می‌رفت. واقعا‌ً سردرنمی‌آورم، چطور می‌توان با حضرت عزرائیل شوخی كرد؟ كاش می‌شد ـ البته صد سال دیگر ـ مرگ این كارگردان را دید. آن وقت هم همین‌طور شوخ بود؟
    یك عده از سرخ‌پوستان مكزیكی می‌گویند، مرگ لكه سیاهی‌ست كه به فاصله یك متر از سمت چپ و پشت سر آدم قرار دارد. هر چه انسان ضعیف می‌شود، این لكه به او نزدیك‌تر می‌شود. (گویا كلاغها می‌توانند این موضوع را ببینند) وقتی با بدن مماس شد، انسان می‌میرد. آنها می‌گویند، مرگ بهترین مشاور آدم است. هر كاری كه می‌خواهی بكنی، می‌توانی با مرگ مشورت كنی. او بهترین راه را به تو نشان می‌دهد. چون امكان دارد، این كار آخرین كار تو باشد. آدم هر لحظه باید حواسش باشد كه دارد، مهم‌ترین و بهترین كاری را كه باید انجام دهد، انجام می‌دهد.
    شاید چند لحظه بعد، زلزله بیاید. شاید سكته كنی. شاید صد سال دیگر هم بمانی. اما صد سال دیگر هم با الآن فرقی ندارد. الآن، «صد سال دیگر‌ِ» خیلیهاست. یكی از همین «الان»ها آخرین «الان» تو است. خیلی فلسفه نبافیم!
    زندگی و اعمال روزانه ما‌، ظاهرا‌ً عادی‌ست و چیز خاصی نیست. اما تك‌تك این اعمال در هنگام مرگ معنی پیدا می‌‌كنند. حرفهای دیگری هم آماده كرده بودم، یخ كرد روی دستم.
    □□□
    فیلم، اپیزودیك است. یعنی: قسمت قسمت. هر قسمت داستان جداگانه‌ای دارد، با آغاز و پایانی مخصوص به خود. هر اپیزود با القای یك حالت اشراقی و حكیمانه آغاز می‌شود، اما در آخر، برخلاف توقع بیننده، جور دیگری تمام می‌شود. مثلا‌ً، در اپیزود آخری، مرده‌شور وارد غسال‌خانه می‌شود، آن هم نصفه شب، وسایل كارش را آماده می‌كند، سدر و كافور قاطی آب می‌كند، كفن سه تكه خودش را آماده می‌كند. خودش را می‌شورد و غسل می‍ّت می‌دهد. بعد هم كفن به تن می‌كند و روی تخت مرده‌شور‌خانه دراز می‌كشد. آماده است كه بمیرد. یك سیگار روشن می‌كند و با پایان سیگار می‌میرد.
    یا در اپیزودی دیگر، مرده‌شور را می‌بینیم كه به‌دنبال حلالیت از مردم است. گوركن، پیرزن همكارش، و شاگردش حلالیت نمی‌دهند. تا اینجا روال داستان پندآموز و عارفانه است. از اینجا به بعد، مرد مرده‌شور متوسل به زور و تزویر و حقه‌بازی می‌شود كه حلالیت بگیرد. یكی را تطمیع می‌كند. یكی را می‌ترساند. به یكی هم می‌گوید: به درك كه حلالیت نمی‌دهی.
    همین پیرمردِ مرده‌شور، در تمامی اپیزودها نقش راوی‌‌ِ بیرونی داستان را نیز دارد. مثل دیگر راویان‌ِ كل او هم دانای كل است. نوع نگاه او به آدمهای داستان عوامانه و در عین حال رندانه و طنز‌آمیز است. او گاه‌گاه به بالای تخته‌سنگ بزرگی در دامنه كوه مشرف به قبرستان رفته و از آن بالا، با یك دوربین شكاری مرده‌ها و زنده‌های حاضر در قبرستان را مورد مطالعه قرار می‌دهد. از آن بالا، می‌بینیم كه بعضی از زنها برای پیدا كردن شوهر به قبرستان (آن هم سر قبر شوهر مرحوم خود!) می‌آیند. بعضی از مردان نیز برای خوردن گز و شیرینی خیرات فاتحه می‌فرستند. كسی كه مأمور است لباس مرده‌ها را بسوزاند، جیب لباسها را گشته و اشیاء به درد بخور را می‌دزدد. تازه، گاهی برخی از لباسها را هم برای خودش برمی‌‌دارد. در یك كلام، از آن بالا دنیای مسخره زنده‌ها و مرده‌ها را با هم می‌بینیم. یك عنصر جالب فیلم نیز تلویزیون منزل‌ِ پیرمرد مرده‌شور است. این تلویزیون نمادی از رسانه‌های جمعی‌ست. شبكه‌ای مخصوص به مرده‌شورها هم دارد. گاهی این شبكه، فقط مخصوص همین مرده‌شور است. خلاصه اینكه، این تلویزیون شباهت زیادی به تلویزیون موجود در كارتون «مگ مگ و دوستان» دارد. یعنی نقشی اساسی در ماجراهای واقعی زندگی قهرمانان فیلم دارد.
    معذرت می‌خواهم. دیگر، اصلاً حوصله ادامه بحث را ندارم. حیف شد! خیلی جای حرف داشت. این فیلم از عالم غیب و برزخ تقدس‌زدایی می‌كند. از تشكیلات سنتی مذهبی تقدس‌زدایی می‌كند. از عشق مجازی انسانها به یكدیگر، تقدس‌زدایی می‌كند. از خودش هم تقدس‌زدایی می‌كند. از عالم و آدم... عشق به سكولاریزه كردن كارگردان این فیلم عجیب و غریب است. آدم از این همه طنز و احساس پوچی وحشت‌زده می‌شود.
    مرده‌شور، قهرمان فیلم، دوستی دارد كه دلاك حمام است. یعنی «زنده‌شور» است! حرفهایی كه بین این دو رد و بدل می‌شود، نقش آب در این فیلم، و... ، حتی اینكه آخر سر می‌فهمی، بین مشتریهای این دو نفر، یعنی زنده‌های حمام و مرده‌های مرده‌شورخانه، هیچ تفاوت خاصی وجود ندارد. نگاه ماتریالیستی كه در تار و پود فیلم ریشه دوانده و غیره و غیره همه نكاتی است كه فكر نمی‌كنم دفعه دیگری حوصله كنم به آنها بپردازم. كارگردان این فیلم، سیمرغ بلورین نمی‌خواست، عنكبوت فولادی باید به او می‌دادند. گفت:
    هر چه خواهی بكن ای دشمن پلید
    من نیز اگر به قدرت رسم از تو بدتر كنم.
    اینها كه حرفی برای گفتن ندارند، این همه حرف می‌زنند، خاك بر سر آنهایی كه دارند و نمی‌توانند، بزنند! ك‍ُل‌ُّ ن‍ُفس‌ٍ ذائق‍َه‌ُ الم‍ُوت... و‌السلام.


    بارقه‌ای، شاید از امید
    مرزی برای زندگی
    كارگردان: رضا اعظمیان
    تهیه‌كننده: حوزه هنری
    بازیگران: احمد كاروری، میثم نایب‌زاده، مائده الیاسی و...

    سینمای دفاع مقدس ایران تاریخچه جالبی دارد. اولین كارگردانهای این سینما خواستند آن را مثل سینماگران جنگ جهانی دوم، روایت كنند. یعنی قهرمان‌پروری آرمانی و انفجار و كشت و كشتار و غیره. اما به زودی فهمیدند كه جنگ ایران با تمام جنگهای معاصر جهان تفاوت دارد. كمی بعد با پیدا شدن چهره‌هایی، مثل حاتمی‌كیا، به سینمایی روی آوردند كه امروز می‌توان آن را سینمای «معناگرا» (با توجه به آن چیزی كه آقایان، از این سینما، نظر داشته‌اند،) نامید. این سینما، نوعی تعزیه بود. یعنی بیشتر به روایت حقیقت آدمها می‌پرداخت، نه واقعیت ظاهری آنها! تعزیه، اصلاً هنری رئال نیست. در تعزیه، قیافه برزخی آدمها مورد نظر است. یعنی آدمهای بد، بد نمایش داده می‌شوند و آدمهای خوب، خوب.
    هر كس، بالا بلند است و خوش‌چهره و صدای خوبی هم دارد، نقش حضرت عباس(ع) را بازی می‌كند؛ هر كس چهره خشن و بی‌رحم و صدایی زمخت دارد، نقش شمر را.
    سینمای این دوره نسبتاً كوتاه، دقیقاً مثل تعزیه، مثل روضه بود. اوج آن مرثیه‌خوانی و سینه‌ زدن سه ضرب و ذكر مصیبت و دعا بود. اما نه سینمای این دوره زیاد عمر كرد و نه آدمهای آن سینما توانستند آن را ادامه دهند.
    «لیلی، با من است» نقطه عطف این سینما بود، به سمت سینمایی آیین و آرمان‌گریز.
    (چشمتان را درشت نكنید! می‌دانم «لیلی، با من است» فیلم خوبی بود) تا رسید به «آژانس شیشه‌ای». «آژانس شیشه‌ای» اوج این سینما یا حتی سینمای معاصر بود و هنوز هم كه هنوز است ما را حسرت به دل نمونه‌ای مشابه باقی گذاشته است.
    در این سالها، همچنان فیلمهای مختلفی ساخته می‌شد. اما همه كسب تجربه محسوب می‌شد، نه نمونه كامل و نهایی سینمای دفاع مقدس. چند سالی هم هست كه نگاه انسانی به جنگ م‍ُد شده. «مرزی برای زندگی» یك فیلم متعادل دفاع مقدسی است. از تعزیه‌ای گرفته تا انسانی.
    دفاع كردن از آرمانهای دفاع مقدس كار ساده‌ای نیست. ما نمی‌توانستیم همیشه عراقیها را مثل «شمر» نشان دهیم. مخصوصا‌ً، حالا كه به فضل خدا، صدام اسیر شده و بلای بدتر از مردن دارد بر سرش می‌آید. (بی‌غیرت خودكشی هم نكرد كه برای عرب جاهلیت‌ِ معاصر اسطوره بشود)
    امروز، روایت دفاع مقدس، ظرافتهای زیادی می‌طلبد. شاید مجبور باشیم حداكثر جرم عراقیهای آن زمان را نادانی و ناآگاهی بدانیم، اما نمی‌توانیم از اوج معنوی و روحانیت مردان جبهه خودی چیزی بكاهیم. این جنگ، در هر جای دنیا، به این كیفیت كه در ایران اتفاق افتاد، اگر رخ داده بود، سالهای سال می‌شد، از یك اتفاقش، ده‌جور و صد نوع فیلم ساخت. من، گاهی فكر می‌كنم ما مردم چقدر ناشكریم! بعضی از این نامحرمان كه به هزار دوز و كلك مسئولیتهایی در كشور گرفتند و خیانت كردند، دست و دل همه را سرد كردند. وگرنه، افتخارات این جنگ برای ده ـ بیست نسل كافی بود. اگرچه گفت: از فضل پدر تو را چه حاصل؟!
    □□□
    اول، از بخشهای فنی فیلم شروع ‌كنیم. صدابرداری فیلم، نمی‌دانم با چه تكنیكی بود، اما عالی بود. چشمهایت را كه می‌بستی فكر می‌كردی سال 65 است و در یكی از ارتفاعات گیلان غرب عملیات شده. صدا، در جبهه‌های كوهستانی خیلی مهم است. عظمت عجیبی دارد. آدم، تازه‌كار كه باشد فكر می‌كند الآن كوهها روی سرش خراب می‌شوند. چند تا گلوله توپ پشت سر هم كه بیاید، از صدای انفجار، زمین و آسمان را گم می‌كنی. كمی نزدیك كه باشد احساس آدم از سطح شیب‌دار تغییر می‌كند و... صدا در این فیلم خیلی طبیعی كار شده بود. سالن سینما شده بود ارتفاعات الله‌اكبر.
    انفجارها و آتش‌بازیهای فیلم هم همین‌طور. فكر كنم یك آدم اهل فن مشاوره داده بود. مثلا‌ً، اكثر گلوله‌های خمپاره یا توپ بیشتر گرد و خاك و یك شعله مهیب اولیه دارد. بمب ناپالم (آتش‌زا) در جبهه‌ها نمی‌زدند. من نمی‌دانم، تا مدتها چرا بشكه بنزین به جای گلوله توپ منفجر می‌كردند. دود و آتش آن تابلو بود؛ اما این فیلم، از این سوتیها نداشت. احتمالا‌ً، از خرجهای سی‌ چهار بیشتر استفاده كرده بودند كه درستش هم همین است. مخصوصاً، اگر زیر سنگ و به اندازه كافی استفاده شود، شكل تركشهایش هم درست از كار درمی‌آید. به هر حال جلوه‌های ویژه این فیلم، به نظر حقیر، می‌توانست كاندیدای سیمرغ یا حداقل بیست و نه مرغ باشد! (چون نشد، شوخی می‌كنم. دستشان درد نكند. خوب بود.)
    اول‌ِ فیلم، دختری ك‍ُرد می‌رود از كنار نهر‌ِ جلوی خانه‌شان ‌آب بیاورد. موجودی وحشتناك در آب می‌بیند كه صدایی عجیب می‌دهد. دختر فرار می‌كند. پدر دختر به خیال اینكه با جانوری عجیب و غریب طرف شده، اول به آن موجود پنهان در زیر برگها حمله می‌كند. بعد، متوجه می‌شود آن موجود، بلمی كوچك است كه دو مجروح جنگی روی آن بیهوش شده‌اند. آنها را به داخل منزل می‌‌آورد و پزشك خبر می‌كند. هر دو مجروح زنده‌اند. دفترچه خاطرات مجروح عراقی روی آب افتاده، دخترك آن را برمی‌دارد و شروع به خواندن می‌كند. از اینجا به بعد، فیلم از زبان مجروح عراقی، كه یك افسر ارتش است، نقل می‌شود.
    یك هفته قبل، ارتش عراق آنها را به منطقه‌ای در غرب ایران و عراق اعزام كرده است. آنها با منطقه ناآشنا هستند، مورد حمله قرار می‌گیرند و در جنگی برق‌آسا و شدید تعدادی از ایرانیها و همه‌ عراقیهای آن گروه كشته می‌شوند. افسر عراقی وقتی به هوش می‌آید، می‌فهمد كه جفت پاهایش را از دست داده است. گریم پاهای آش و لاش‌شده افسر عراقی نیز خیلی طبیعی و البته دلخراش است. قسمتهایی از پنجه پاهایش را تركش برده و.... (متأسفانه حقیر تا فیلم را مو به مو تعریف نكنم، نمی‌توانم آن‌طور كه می‌خواهم، درباره‌اش حرف بزنم) خلاصه، این عراقی‌ِ بدون پا، با یك مجروح ایرانی برخورد می‌كند كه دچار موج‌گرفتگی شده و بینایی و شنوایی‌اش را فعلا‌ً از دست داده است. این دو، اول با هم درگیر می‌شوند. عراقی چون می‌خواهد خودش به نحوی از آنجا نجات پیدا كند، از كشتن ایرانی صرف‌نظر می‌كند. ایرانی هم در لحظه‌ای فرصت كشتن او را پیدا می‌كند، اما چون متوجه می‌شود او از پا به‌شدت مجروح است، او را نمی‌ك‍ُشد و رهایش می‌كند و به راه خودش ادامه می‌دهد. لحظاتی بعد بازمی‌گردد. این دو، ناچارند به هم كمك كنند. ایرانی پای عراقی می‌شود، عراقی چشم و گوش ایرانی.
    ملاحظه می‌كنید كه این موضوع، اغراق زیادی دارد و پیش بردن واقع‌نمایانه داستان، به این شكل، خیلی دشوار است. اما داستان با همین وضعیت تا به آخر پیش می‌رود، بی‌آنكه، اصلاً در آن غلو شود و یا باورناپذیر به نظر بیاید. تمام وقایع بعدی منطقی است.
    نكته بعدی، در مورد این فیلم، این است كه شاید مجموع دیالوگهای این فیلم ده‌ ـ بیست صفحه هم نشود. یعنی فیلم، كاملا‌ً وابسته به تصویر است. و این، به نظر خیلی از بزرگان سینما، یعنی سینمای واقعی! (بنده هم اتفاقا‌ً همین نظر را دارم!) این دو مجروح، در مقام آدم معمولی بودن، هیچ تفاوت خاصی با هم ندارند. تفاوتهای پنهان و غیر مستقیم آنها عبارت است از: 1ـ مجروح عراقی فقط به زنده ماندن خود فكر می‌كند. مجروح ایرانی در درجه اول به فكر هم‌سنگران خود است. 2ـ مجروح عراقی ناآرام و شتاب‌زده است. ایرانی آرام و اشراقی‌ست. ایمان و اطمینان از چهره او مشخص است. (البته، هیچ بیان مستقیمی در این رابطه وجود ندارد. بلكه از مجموع حركات و رفتارهای این دو شخصیت است كه این نكات تجلی می‌كند) 3ـ عراقی در اوایل ناجوانمردی می‌كند. آبها و جیره غذایی را خودش می‌خورد. ایرانی نه. طوری كه عراقی هم در ادامه خلق و خوی ایرانی را به خود می‌گیرد. (باز این مسئله با ظرافت بیان شده و مستقیم نیست) 4ـ مجروح ایرانی، یك مشت از پلاكهای هم‌رزمان شهیدش را با خود به همراه دارد و با تمام وجود مواظب آنهاست. اما مجروح عراقی، كه در شرایط یكسانی بوده، اصلا‌ً به فكر چنین كاری نبوده است. این هم تفاوت ظریف و مهم دیگری‌ست كه این دو دارند. این مسئله، به نظر حقیر، هنرمندانه و زیباترین رفتاری‌ست كه تفاوت مردان این دو جبهه را نشان می‌دهد. تمایزی كه بیننده، ناخودآگاه متوجه آن می‌شود و آن را می‌پذیرد. (اینكه در آثار هنری، پیام باید غیر مستقیم باشد، نكته اساسی و مهمی‌ست كه متأسفانه كمتر فیلمی توانسته به آن بپردازد. اما تبلیغ واقعی و صحیح در چنین فضایی رخ می‌دهد، نه اینكه شما با نورافكن به چهره قهرمانان شهید فیلم نور بتابانید یا مثلاً فرشته نشان بدهید.... همین نكته مورد اشاره در این فیلم قطعا‌ً حامل چنین پیامهایی نیز هست. اما چقدر هنرمندانه.)
    6ـ تفاوت دیگر این مجروح، در توكل و صبوری‌ای‌ست كه ایرانی دارای آن است. اصلا‌ً ناله نمی‌كند، سرنوشتش را همه‌‌جوره می‌پذیرد، استقامت عجیبی در كوه‌نوردی دارد، كینه ذاتی نسبت به سرباز عراقی ندارد و...
    7ـ سرباز ایرانی، اصطلاحاً، كاربلد است. به كار بستن صحیح و به‌موقع آموزشهای نظامی، آرامش و ایمان می‌خواهد. با همین نكته نیز می‌توان به ایمان معنوی سربازان بسیجی اشاره كرد، كه اتفاقا‌ً خیلی هم مؤثر است. باز هم تأكید می‌كنم كه تبلیغ و پیام‌رسانی غیر مستقیم یكی از نقطه قوتهای فوق‌العاده و بی‌نظیر این فیلم است. كه متأسفانه، گویا، مظلوم واقع شد و با وجودی كه همه احساس كرده‌اند كار ارزشمندی‌ست، به آن آن‌طور كه شایسته‌اش بود، بذل عنایت نكرده‌اند. حقیر می‌توانم، سینماگران قدیمی و با‌تجربه بسیاری را در زمینه دفاع مقدس نام ببرم كه هنوز هم به این سطح از ظرافت و هنرمندی در ابلاغ پیام و آرمان‌گرایی نرسیده‌اند.
    8ـ نهایتا‌ً، مجروح عراقی قلبا‌ً تسلیم مجروح بسیجی می‌شود و با او همكاری می‌كند. حتی این مسئله نیز نوعی مطرح می‌شود كه اصلا‌ً مبالغه‌آمیز به نظر نمی‌رسد.
    9ـ اغراق و مبالغه در این فیلم، خیلی زیاد است. اما اصلا‌ً جلب توجه نمی‌كند. تمامی این اغراقها در روندی منطقی و باورپذیر عرضه می‌شود و بیننده با سازندگان فیلم به همدلی می‌رسد. تنها، در مورد همكاری افسر عراقی با مجروح ایرانی كمی عجله می‌شود. كه اگر این یكی دو مورد كوچك هم نبود، این فیلم برای ابلاغ پیام دفاع مقدس و انقلاب خیلی عالی بود. (البته عالی‌تر از چیزی كه فعلا‌ً هست.)
    10ـ در یكی از سكانسها، سه مجروح دیگر عراقی كه كمتر زخمی شده‌اند و می‌توانند به راحتی حركت كنند، رفیق مجروح خودشان را در آن وضعیت می‌بینند اما وجود ارتفاعی صعب‌العبور مانع از رسیدن آنها به هم‌رزمشان است. نهایتا‌ً، آنها رفیق خودشان را تنها می‌گذارند. بیننده، به راحتی این مسئله را نیز قبول می‌كند. عبور از آن ارتفاع می‌تواند مخاطره‌آمیز باشد و آدمهایی كه آرمان‌گرا نیستند و معمولی‌اند، طبیعتا‌ً چنین ریسكی نمی‌كنند.
    در همین سكانسهاست كه كارگردان، كاملاً غیر مستقیم، به شرایط بسیار دشوار جبهه‌های جنگ اشاره می‌كند و اینكه رزمندگان ما در این شرایط مرگبار و سخت چه حماسه‌هایی آفریدند. به هر حال نشان دادن شرایط دشوار جبهه‌های جنگ كار كوچكی نیست و چه بسیار كارگردانانی كه برای این مهم، به هزار جور كارهای عجیب و غریب و ساختگی رو آورده و تن داده‌اند، اما به موفقیت این‌چنینی نیز دست نیافته‌اند. یكی از بزرگواران رزمنده بسیجی، در جایی نقل می‌كرد كه: در یكی از عملیاتها اتفاق پیش‌بینی‌نشده‌ای رخ داد كه ما مجبور شدیم چهار شبانه‌روز‌، نیم‌خیز در داخل یك باتلاق صبر كنیم و سر كنیم. آب تا سینه‌مان بود. همان‌جور نیم‌خیز غذا می‌خوردیم، نماز می‌خواندیم، دستشویی می‌رفتیم، می‌خوابیدیم، كشیك می‌كشیدیم... می‌جنگیدیم و شهید می‌شدیم. چهار شبانه‌روز، نیم‌خیز در باتلاق، گفتنش راحت است. فیلمش را هم بسازی، كسی باور نمی‌كند.
    11ـ گاهی بهتر است، فیلم‌ساز دفاع مقدس، فقط دشواریهای واقعی جنگ تحمیلی را به تصویر بكشد. نمایش همینها نیز آسان نیست. معنویات موجود در دفاع مقدس را با دو تا اشاره می‌توان رساند. لازم نیست فقط در آن بخش‌ِ آن زور بزنیم.
    به تصویر كشیدن جبهه‌ها نیز، به قول یكی از همكاران مجله ‌ما، كاری‌ست جبهه‌ای. یعنی، هر هنری یك بخش آن را باید بر عهده بگیرد. سینما یا دیدبان است، یا توپخانه، یا پیاده‌نظام، یا شناسایی، یا... بنا نیست همه اینها كار یك نفر باشد! هر رشته هنری‌ای كارش را درست انجام بدهد، همدیگر را كامل خواهند كرد. البته، هنر سینما مثل گردان تكاور است. باید همه كاری بلد باشد.
    12ـ بخش نهایی فیلم را مجروح ایرانی تعریف می‌كند. مجروح عراقی نتوانسته زنده بماند، عجیب است كه این بخش به قو‌ّت بخشهای قبلی نیست، خود‌ِ این مسئله، به نكته ظریفی اشاره می‌كند؛ مثلا‌ً، بلاتشبیه، گاهی دشمنان حضرت امیر(ع) از شخصیت او حرف زده‌اند. این توصیفها بسیار مؤثر و كلیدی‌ست. وقتی دشمن از كسی تعریف می‌كند، كمتر می‌توان در آن شك كرد. دفاع مقدس ایران نیز بارها از زبان دشمنان روایت شده. اگر هنرمندانی پیدا بشوند كه روی این دسته كار كنند، خیلی مؤثر خواهد بود.
    13ـ یك نكته مثبت دیگر، در این فیلم، این است كه كارگردان برای نمایش نكات مثبت رزمندگان اسلام و فضایل و رشادتها و بزرگ‌منشیهای آنان، هرگز متوسل به بدگویی و بدنمایی از چهره دشمن نشده است. این نكته نیز خیلی اساسی و جالب‌ست. زشتی رفتار دشمن ما، این بود كه به قصد كشورگشایی و ناجوانمردانه وارد جنگ شده بود. همین برای بازگویی زشتی و منفوری‍ّت آنها كافی‌ست. زیباییهای این طرف، بدون مقایسه با طرف مقابل نیز برجسته و متمایز و قابل درك است.
    14ـ با توجه به نكات یاد‌شده، حقیر، فیلم «مرزی برای زندگی» را فیلمی خداپسندانه و موفق می‌دانم. به عوامل و دست‌اندركاران این فیلم خداقو‌ّت می‌گوییم. صمیمانه امیدواریم از مهجوریت و مظلومیت پیش‌آمده دلسرد نشوند. شهدای جنگ ما بزرگوار و كریمند. خودشان اجر كار خوب را نزد خدا شفاعت خواهند كرد. ان‌شاءا...


    بشارت منجی
    كارگردان و تهیه‌كننده: نادر طالب‌زاده (محصول شبكه اول سیما)
    بازیگران: احمد سلیمان‌نیا، سیروس اسنقی، ولی‌اله مؤمنی، فتحعلی اویسی، احمد نجفی، مینا باقری.

    در دهات ما، به یك بنده خدایی گفته‌ بودند: بیا برو خواستگاری. رفته بود گفته بود: ... غرض از مزاحمت، خواستم عرض كنم دخترتان را بدهید به پسر ما كه بچه‌دار شود!
    حكایت «بشارت منجی» هم یك چنین حكایتی است. این درست كه تمامی پیامبران آسمانی، رسول بعدی خود را معرفی می‌كرده‌‌اند و به‌ویژه چند پیامبر آخری به ظهور حضرت ختمی مرتبت(ص) بشارت داده‌اند. طوری كه بسیاری از یهودیها و مسیحیهای زمان رسول اكرم(ص) او را با نام و نشانه می‌شناخته‌اند؛ همچنین از ظهور منجی نهایی، حضرت مهدی(عج) خبر می‌داده‌اند، اما بیان این واقعیت تاریخی و الهی توسط سینما، باید ویژگیهای مخصوص به خود را داشته باشد.
    طالب‌زاده، آدم شدیداً معتقد و دین‌مداری است. شاید همین اعتقاد شدید، او را این‌چنین به مستقیم‌گویی واداشته است. فیلم، حضرت مسیح(ع) را جوری نمایش می‌دهد كه انگار ایشان تمام هم‌ّ و غمشان بشارت منجی بوده است و بس. یعنی، به نحوی در این مسئله بیش از حد پافشاری شده است. در صورتی كه بیان غیر مستقیم‌تر و ظریف‌تر می‌توانست، مؤثرتر باشد. مخصوصا‌ً این مسئله وقتی اهمیت بیشتری می‌یابد كه گویا عوامل فیلم گوشه چشمی نیز به مخاطبان كشورهای دیگر داشته‌اند. بنابراین ضرورت وجودی این بیان غیر مستقیم بیشتر به چشم می‌آید.
    البته، گویا خود عوامل فیلم نیز با عجله این فیلم را تدوین كرده بودند و عدم رضایت از چهره‌های خودشان نیز كم و بیش پیدا بود. طالب‌زاده در جلسه مطبوعاتی نیز خیلی سرحال نبود. در همین جلسه، مطلع شدیم كه قرار است روایت دیگری از عروج حضرت مسیح(ع) به آسمان، از مصالح همین فیلم، ساخته شود. امید كه این روایت دوم، موفق‌تر باشد. همچنین یك سریال بلند تلویزیونی كه فلسفه وجودی اصلی فیلم بود. و چنان كه برمی‌آید، از فیلم سینمایی آن كامل‌تر و بهتر است.
    از جمله نكات مثبت فیلم، هنرپیشه نقش حضرت مسیح(ع) است. مسئول گریم گروه، می‌گفت: بنده، روز اولی كه ایشان را دیدم، همین چهره و شمایل را داشت. یعنی، برای بازی كردن در این نقش احتیاج به هیچ گریم و تغییر قیافه‌ای نداشت. احمد سلیمان‌نیا، بازیگر این نقش، تعریف می‌كرد كه بنده به هر یك از كشورهای اروپایی سفر می‌كردم، وقتی مردم مرا در كوچه و خیابان می‌دیدند، صلیب می‌كشیدند. به هر حال شباهت چهره ایشان به آنچه كه در تواریخ از حضرت مسیح(ع) نقل شده بسیار جالب و شگفت‌انگیز است.
    نكته قابل ذكر دیگر، هزینه این فیلم است. بنا به گفته آقای طالب‌‌زاده، این مجموعه تاكنون نزدیك به نهصد میلیون تومان خرج و هزینه در برداشته، كه البته نسبت به نمونه‌های مشابه، رقم قابل قبولی است. (یعنی كم‌خرج به شمار می‌آید.)
    البته، ماها كه چنین پولهایی به چشم ندیده‌ایم، از شنیدن این اعداد و ارقام سرمان سوت می‌كشد! اما بالاخره، امروز در همه جای دنیا صنعت سینما از جمله صنایع پرخرج به‌شمار می‌آید. گویا حضرات سینمایی، فقط در مورد بخش مكتوب سینما، یعنی فیلمنامه، خس‍ّت به خرج می‌دهند كه البته تبعات منفی این امر در درجه اول در خود سینمای ایران بازتاب می‌یابد. سالهاست كه كشور ما و سینمای ما در زمینه نبود فیلمنامه و فیلمنامه‌نویسان قوی و حرفه‌ای، زجر می‌كشد و آسیب می‌بیند. بنده، معتقدم افزایش دستمزد عوامل این بخش، اولین و مؤثرترین قدمی‌ست كه باید برداشته شود. فیلمنامه‌نویس اولین كسی‌ست كه فیلم را می‌بیند.
    فیلم «بشارت منجی» تدوین داستانی ضعیفی داشت. وگرنه باقی قسمتها، حداكثر تلاش خود را انجام داده بودند. چهره‌پردازی، دكور صحنه (كه انصافا‌ً خوب بود) فیلم‌برداریها و... اشكال خاصی نداشت. اما فیلم در مجموع به هیچ‌وجه رضایت‌بخش نبود. برای عوامل این گروه (به‌ویژه در تدوین سریال تلویزیونی آن) آرزوی موفقیت می‌كنیم. و امیدواریم دیگر با عجله كار نكنند و زحمات خود را به باد ندهند.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره