پيشرفته
 

موضوعات :

  • ادبیات
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • ادبیات انقلابی
  • شعر
  • عباس مشفق كاشانی

  • علي محمد مودب

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • یادداشت ماه/ شعر

  • سلمان هراتی و مسئله «ادامه»

  • نوآوري مبتني بر سنت

  • دو تذکر در باره کار فرهنگی

  • ما شاه‌تان بودیم، چه کیفی می‌داد!

  • ایران را کارگاه داستان نویسی کنیم!

  • خلاقيت وتعهد

  • میدان های خالی جهاد

  • از علي گرگي تا علي گوسفند!

  • آوردگاه آمــاتورها و حرفـــه‌ای ها!

  • مطلب بعدي >   841 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 15 : جشنواره شاه سلطان حسینی

    در جاده‌های تف‌زده پای درنگ سوخت

    دیداری با استاد عباس مشفق كاشانی

    علی محمد مودب
       
     
    عب‍ّاس مشفق كاشانی از پیران شعر انقلاب اسلامی است. سابقه حضور ممتد او در شعر فارسی سده اخیر و دوستی و ارتباطاتش با تعداد زیاد و متنوعی از شاعران برجسته و حضور شاداب و نستوهش در میان شاعران جوان انقلاب، موقعیت خاصی به او بخشیده است. ما را متواضعانه و پدرانه در خانه‌اش پذیرفت و از دیروز و امروز گفت و از شعر و سیاست و انقلاب و دین و شاعران و محافل شعری و....

    در چهارم مرداد 1304، در‌كاشان متولد شدم؛ در خانواده مادری من، شاعرانی بودند و عارفانی؛ خود مادرم هم از هنرمندان قالیباف بود كه در كاشان مشهور بود و قالیچه‌هایش دست‌به‌دست می‌گشت؛ تا پیش از رفتن به دبستان، پرورش من به دست مادر بود؛ چون او بیشتر غزلیات حافظ را در حافظه داشت و در عین حال كه سواد فارسی نداشت؛ حدیث و قرآن را هم به‌خوبی نزد پدر و مادرش فرا گرفته بود. این‌طور بود كه از همان اوایل كودكی، ذهن من با مسائل شعری و به‌خصوص وزن شعر آشنا شد.
    خلاصه اینكه پرورش نزد چنین مادری پشتوانه‌ای بود برای من؛ در سال سوم ابتدایی در مدرسه پهلوی كاشان، معلمی داشتیم به نام حسن فریدی نطنزی؛ ما در این مدرسه گلستان سعدی و اشعار نظامی را می‌خواندیم.
    من شعری ساختم برای معلم و برای ایشان خواندم؛ بسیار مرا تشویق كرد دیگر دست از سر من برنداشت و آثاری را داد كه بخوانم و سوژه‌هایی به من داد كه شعر بگویم.
    آن زمان در دبیرستان پهلوی كاشان روزهای چهارشنبه یك انجمن ادبی بود كه - خدا رحمت كند - استاد حسین‌علی منشی و علی‌نقی راوندی در این انجمن شركت می‌كردند و شاگردان دبیرستان كه ذوقی داشتند؛ در این جلسه شعر می‌خواندند. همین آقای فریدی مرا هم به آنجا برد و آنجا هم خیلی تجربه اندوختم.
    تا آذر سال 1333در كاشان بودم و مدت دو سال در مدرسه «گوهر مراد» معلم بودم در همان موقع ما در كاشان به سرپرستی استاد حسین‌علی منشی‌كاشانی كه استاد شعر و ادب در زمینه كلاسیك بود و حافظه عجیبی داشت، انجمن كلیم كاشانی را ترتیب دادیم كه در این انجمن تعداد عدیده‌ای شركت می‌كردند. من بودم، سهراب سپهری در سالهایی كه در كاشان بود و جمعی از شاعران كاشان مثل «عباس حدادی» كه الان حیات دارد و «رضا آل یاسین» كه پارسال فوت كرد و چند نفر دیگر و خیلی محدود بود در این انجمن، شعر نقد می‌شد.
    □ □ □
    در آذر سال 1333 به تهران آمدم؛ چون در جست وجوی انجمنی بودم كه به آن پناه بیاورم؛ یكی از دوستان مرا راهنمایی كرد به انجمن ادبی ایران به سرپرستی استاد علامه محمدعلی ناصح كه این انجمن از نظر تاریخی، دنباله انجمن «حكیم نظامی» مرحوم وحید دستگردی بود، در اینجا گه‌گاهی زنده‌یاد امیری فیروزكوهی، رهی معیری، معانی، محمدعلی نجاتی، احمد سهیلی خوانساری و از جوان‌ترها زنده‌یاد اوستا، مرحوم گلشن كردستانی، مرحوم غلامحسین مولوی (تنها) حضور داشتند و جوان‌تر از آنها بنده بودم و محمد گلبن، خلیل سامانی (موج) و علی‌اكبر كناپور كه حیات دارد.
    اگر شعری را كسی می‌خواند قابل اصلاح بود نظر می‌داد و اصلاح می‌شد و اگر نبود می‌گفت بریز دور و بارها ما این كار را كردیم.
    به همین انجمن سالیانی چند، استاد فرزانه مظاهر مصفا هم می‌آمد. مرحوم خلیل‌الله خلیلی شاعر بزرگ افغانستان _ كه در تبعید در پاكستان هنگام اشغال افغانستان فوت كرد _ ایشان از شاعرانی بود كه در سبك خراسانی همپای مرحوم بهار می‌شد گفت بود. هر موقع كه ایشان به تهران می‌آمد یكی از صدرنشینان انجمن ایشان بود. مرحوم فرخ خراسانی كه خودش انجمنی در مشهد داشت؛ وقتی می‌‌آمد تهران می‌رفت منزل استاد ناصح؛ در این انجمن خیلی چیزها كسب كردم. در كنار این انجمن ادبی ما چند تا انجمن دیگر داشتیم. یك انجمن بود به نام انجمن ادبی «تهران» كه مرحوم ذكایی بیضایی پدر بهرام بیضایی، رئیس و بنیان‌گذار این انجمن بود آنجا هم می‌رفتیم؛ انجمن خوبی بود ولی دو تا انجمن دیگر بود یكی انجمن «ایران و پاكستان» و «ایران و تركیه» كه فقط محل اجتماع شاعرانی بود كه فقط می‌خواستند وقت بگذرانند. چون آنجا شعری خوانده می‌شد و همه به‌به و چه‌چه! می‌كردند و هیچ اظهارنظری نمی‌شد و نتیجه‌ای از این انجمنها برده نمی‌شد و سرپرست این انجمنها یكی صادق سرمد بود و «ایران و تركیه» و «آذر آبادگان» را مرحوم محمد بیگی كه نماینده مجلس هم بود اداره می‌كرد و تا این اواخر هم دایر بود.
    الان هم كه من در خدمت شما هستم؛ در تهران شاید حدود سی تا انجمن ادبی باشد كه حال و هوایشان همین است كه نه نقدی روی شعر می‌شود؛ نه بهره‌ای كسی می‌برد و وقت‌گذرانی می‌كنند؛ اخیراً ما در «انجمن شاعران ایران» كه تقریباً از سال 78 تأسیس شد، خانم دكتر راكعی و مهندس عبدالملكیان و دكتر قیصر امین‌پور و ساعد باقری و بنده یك كلاس نقد و بررسی شعر دایر كرده‌ایم به نام «حلقه مهر». آنجا ما با عزیزانی كه می‌آیند؛ شرط می‌كنیم كه اینجا شعرها نقد می‌شود؛ اگر مایلید بیایید. اكثر فرهنگسراهایی كه در تهران هست جلسات شعر‌‌خوانی هم دارند اما همین‌طور كه عرض كردم نقد نیست در كنار اینها انجمنهای ادبی هست كه در خانه‌ها تشكیل می‌شود كه حالت مهمانی دارد؛ هم شاعر و هم غیرشاعر در اینها شركت می‌كند و برای وقت‌گذرانی است.
    چند نفر شاعر جمع می‌شوند و چند تا روزنامه هم دستشان است و كارشان این است كه همدیگر را مطرح می‌كنند از حوزه دوستی اینها وقتی خارج شوی، دیگر كسی شاعر نیست. شاعرانی در گوشه و كنار مملكت هستند كه هیچ‌كس خبری از اینها ندارد، نه مطرحشان می‌كنند و نه كسی بهایی به اینها می‌دهد؛ در عین حالی كه خود من با تجربه‌ای كه دارم و با اكثر شاعرانی كه در شهرستانها هستند هم مكاتبه دارم و در سفرهایی كه دارم به سراغ اینها می‌روم؛ بدون تردید شاعرانی را ما در این روستاها و شهرستانها داریم كه خیلی بالاتر از این شاعران مطرح هستند؛ اما كسی اینها را تحویل نمی‌گیرد و اگر شعرشان را هم بفرستند؛ نه كسی چاپ می‌كند؛ نه جواب می‌دهد.
    می‌دانید كه در اول كار چه اندازه زجر دادند نیما را، چقدر این مرد را به تمسخر گرفتند، چقدر برایش جوك ساختند و شاعرانی كه پیرو نیما بودند ولی چون سخن حق بود و كاری كه نیما كرده بود مشخص بود و ایمان داشت به كارش مطرح شد. من نمی‌گویم كه شعر نیمایی را نیما به كمال رساند او آغازگر این بود، ما در این سیر شاعران بعد از نیما را می‌بینیم كه سبكهای خاصی دارند؛ شاعرانی مثل شاملو و سپهری، اخوان ثالث و منوچهر آتشی و ... بعد از شاید بیست‌سال چهره نیما روشن شد كه چه بوده و چه كرده است. ولی با خون‌جگر
    گویند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آری شود ولیك به خون جگر شود/ نیما هم یك حالتی این‌طور داشت.
    متأسفانه یك عده توجه ندارند كه نیما اگر آمد و اوزان نیمایی را ابداع كرد و وسعت داد به قالبهای شعری این در اثر مطالعه و گذشتن از مرز شعر كلاسیك بود كما اینكه پیروان نیما را هم می‌بینید؛ شما مهدی اخوان را ببینید ابتدا از شعر كلاسیك شروع كرد، اخوان وقتی غزل می‌سازد؛ تسلط دارد؛ وقتی قصیده می‌سازد؛ تسلط دارد و بعد هم با آن آثار متعالی كه به‌وجود آورد و تقریبا‍ً كار نیما را ادامه داد به كمال رساند از نظر خودش و دیگران هم همین كار را كردند شما می‌بینید كه منوچهر آتشی 50 سال در شعر مطالعه داشته و شعر كلاسیك را خوب درك كرده، به دلیل یك مجموعه غزل كه منتشر كرده یا شاملو را می‌بینید گفته من 40 بار «تاریخ بیهقی» را خواندم یعنی متون قدیمی را چون خیلی از تركیباتی كه خلق می‌كند منبعث از متون قدیم است یا فروغ و سیمین بهبهانی هم پشتوانه‌شان شعر كلاسیك است.
    □□□
    بعد از صدور فرمان مشروطیت توسط مظفر‌الدین‌شاه شعر از دربار رسوخ كرد در اجتماع و شاعران آن دوره كه مجبور بودند در اعیاد بروند در مدح حاكم و شاه ظالم شعر بسازند، اینها احساس كردند كه زمانه عوض شده و باید شعر را مردمی كرد و ما می‌بینیم در دوره مشروطه، شاعرانی مثل فرخی و عشقی و عارف قزوینی با ترانه‌هایش و ملك‌الشعرای بهار و نسیم شمال شروع كردند به پرداختن به دردهای مردم و بیان رنجهایی كه مردم در طول سالیان دراز كشیده بودند، به شهادت آثاری كه هست، اینها یك چراغی فرا راه شاعران بعدی گذاشتند كه شما راهتان این است و باید به مردم فكر كنید و پیامتان مردمی باشد؛ در شعر وقتی عشقی و فرخی تن ندادند، به سرسپردگی رضاخان؛ عشقی در خانه‌اش ترور شد؛ فرخی در زندان كشته شد، وقتی مشروطیت پا گرفت؛ استعمار از آستین خود رضاخان را بیرون آورد و گذاشت؛ ظاهر قضیه در مشروطه نمایندگان انتخاب می‌شد، اما در اصل لیست نمایندگان در شهربانی تهیه می‌شد و به فرماندار و استاندار می‌گفتند اینها باید از صندوق بیرون بیاید؛ همان استبداد قبلی در لباس مشروطیت ظاهر شد؛ لذا همین دست‌نشاندگان استعمار می‌خواستند دهان این شاعران را ببندند؛ كما اینكه شما خوانده‌اید وقتی فرخی می‌رود در یزد شعر می‌سازد. در انتقاد از حاكم به جای مدح او؛ دهانش را می‌دوزند. عشقی را ترور می‌كنند، ملك‌الشعرا را تبعید می‌كنند به اصفهان و بین این شاعران، كسانی تا آخر ایستاده‌اند؛ یكی فرخی بود، یكی عشقی، بعضی دیگران هم خودشان را هماهنگ كردند و باز مداحیها شروع شد اما اثر خودش را این آزادمنشی و آزاد‌اندیشی و شعر مردمی در اجتماع گذاشت و این تنگنا و اختناق تا زمانی كه رضاخان سر كار بود برقرار بود؛ اگر هم شاعری در گوشه و كنار این مملكت شعری می‌ساخت نمی‌توانست منتشر كند و روزنامه‌ها هم تحت كنترل بود؛ ولی بود این آثار و بعد از فرار رضاخان آثاری را می‌خوانیم كه در خفا می‌نشستند؛ دردها را می‌گفتند.
    بعد از شهریور 1320 كه رضاخان رفت از ایران دوباره فضا كمی مساعد شد؛ و آثار خوبی به وجود آمد. بهار قصیده دماوند را می‌سازد كه از ابتدا تا انتها انتقاد است، یا خیلیها مثل شهریار، رعدی آذرخشی و ... كارهای انتقادی زیادی می‌سازند.
    بعد از كودتای 28 مرداد باز همان خفقان و تنگنا به‌وجود آمد، من یادم است كه اگر شاعری در انجمنهای ادبی شعری یا غزلی می‌خواند كه انتقادی در‌ آن بود؛ روز بعد شهربانی تذكر می‌داد.
    □□□
    من غزلی ساخته بودم، یك كاری كه می‌كردم آن موقع بین غزل گاهی یك حرفی می‌زدم و دردی را بیان می‌كردم، یك غزلی ساخته بودم «گر با طراوت تو گلی در چمن یكی است / آن تازه‌گل تویی تو نگارا سخن یكی است»
    یك دفعه وسط غزل من گفتم كه
    «ایمن به جان خویش نشستن ز ابلهی‌است/ آنجا كه نقش راهبر و راهزن یكی است» روز بعد در محل وزارت آموزش و پرورش یك یادداشتی آوردند كه شما فردا خیابان امیریه چهارراه مختاری، ساختمان فلان، مراجعه كنید، ما روز دیگر با ترس و لرز رفتیم آنجا و دوساعتی ما را در اتاقی تنها گذاشتند مخصوصا‍ً از نظر روانی اذیت می‌كردند، بعد یك جوانكی آمد كه آقای مشفق، شما این شعری كه دیشب در انجمن حافظ خواندید، منظورتان از این بیت چه بود؟ گفتم خوب معلوم است من گفتم «آنجا» نگفتم كه «اینجا» شاید نظرم آمریكا بوده، شاید جای دیگر بوده، یك نگاهی كرد؛ نگه كردن عاقل اندر سفیه گفت ما را بازی نده، ما می‌فهمیم كه چه گفتی، ولی خواهش می‌كنیم دیگر از این كارها نكن.
    در آن موقع شرایطی بود كه اگر در شعر كلمه «جنگل» بود؛ شعر سانسور می‌شد و متأسفانه خود شاعران مطرح آن دوره می‌آمدند و نظارت می‌كردند همین شعر مرا یك شاعر یادداشت كرده بود و داده بود كه ما بعدا‍ً شناختیمش، وضع چنان بود كه واقعا‍ً نمی‌شد حرف زد ولی گوشه و كنار مملكت باز فریادهایی بود؛ ضجه‌هایی بود كه آن هم از طرف شاعران و هنرمندان به گوش می‌رسید. یعنی آثاری را محرمانه پخش می‌كردند، یادم است یك سرهنگ ارتشی، شعری در فضاحت دربار سروده بود؛ در حدود 80 _ 90 بیت و بدترین فحشها را داده بود به دربار و دست همه كس هم بود؛ یعنی گه‌گاهی جهشی اتفاق می‌افتاد.
    □□□
    بعد از انقلاب اسلامی، جامعه دگرگونی خاصی پیدا كرد و در اثر آزادی كه به شاعر و هنرمند داده شد؛ تحولی ایجاد شد كه شعر را به شكوفایی رساند؛ نمونه سبك و دید خاصی از نظر نوآوری كه در آثار گذشتگان ما اصلا‍ً نمی‌بینیم؛ شعرهایی است كه درباره جنگ سروده شده؛ شما به آثار شاعران برجسته؛ همه را نمی‌گویم تعداد انگشت‌شماری كه در تهران بودند، اینها آثاری را به‌وجود آوردند كه نمونه‌اش را در ادبیات فارسی نداشتیم؛ از نظر دید و مضمون و لفظ؛ اشاره می‌كنم به آثار دكتر قیصر امین‌پور؛ شما ببینید آن شعر (شعری برای جنگ) در تاریخ معاصر ما بی‌نظیر است؛ این شعر هم در اوزان نیمایی است، هم این تركیباتی كه قیصر آورده و صحنه‌پردازیهایی كه كرده، مثلش را نداریم در ادبیات؛ این عقیده من است یا دكتر حسن حسینی كارهایی دارد در زمینه جنگ كم‌نظیر و بی‌نظیر، قیصر و دكتر حسینی اگر در قالبهای كلاسیك هم شعر سرودند من‌جمله رباعی فقط كالبد و قالب آن را استفاده كردند ولی مضامین همه تازه‌اند و متأسفانه عده زیادی خواستند تقلید كنند كه گفت: «خلق را تقلیدشان بر باد داد / ای دو صد لعنت بر این تقلید باد» هیچ‌كدام از مقلدان، موفق نشدند؛ چون ابتكار دست اینها بود.
    حالا با تمام فراز و فرودهایی كه ما در شعر جنگ داریم، تحولی از این نظر در شعر ایجاد شد كه ما نظرش را در دهه‌های گذشته نداشتیم؛ این درست كه مرحوم بهار در جنگ‌ بین‌الملل دوم برای صلح آن قصیده متعالی را ساخت، ولی قصیده در قالب كلاسیك، همان مضامین گذشتگان بود. چون خود قصیده استقبال از منوچهری است كه شاید بدین وسیله بالاتر از قصیده منوچهری یا همپای آن قصیده است.
    ولی این را مقایسه كنید با شعر جنگ، دكتر امین‌پور ببینید فرق از زمین است تا آسمان؛ از نظر تركیبات و تصویرسازی و واژه‌ها فرق دارد.
    امروز ما می‌بینیم حتی شاعران نوپرداز دارند غزل می‌سازند و الان غزلیاتی از این جوانها می‌بینیم، در تاریخ ادبیات فارسی سابقه ندارد و فقط قالب، قالب غزل است نامیرا‌ترین قالب شعر غزل است؛ 50 سال پیش مرحوم شاملو در نقدی كه بر «سایه عمر» رهی نوشت؛ نوشت كه دوره‌ غزل‌سرایی تمام شده، چون محبتی هم با من داشت یك روزی گفتم كه جناب شاملو این نظری كه دارید؛ قطعی است؛ گفت من نوشته‌‌ام، یعنی به نظرم قطعی است گفتم من فكر نمی‌كنم؛ غزل خواهد بود و الان 50 سال از آن نظریه گذشته و حتی شاعران نوپرداز مثل منوچهر آتشی یا حسین منزوی كه قبلا‍ً شعر نو می‌‌ساختند؛ در قالب غزل اما با مضامین تازه و تركیبات تازه شعر می‌گویند. قالب مطرح نیست حرفی كه می‌زنی باید تازه باشد، از تقلید به‌دور باشد حرف مال خودت باشد، نه اینكه از كسی بروی تركیبی بگیری و به‌صورت دیگری بیاوری، یعنی پایین‌تر از سطح شعر اولی كه این كارها را هم بعضیها می‌كنند.
    یكی از خصوصیاتی كه به نظر بنده باید در شعر باشد، این است كه هر شعر باید شناسنامه زمان خود باشد؛ خیلی از شاعران هستند كه هم سن و سال ما هستند هنوز نشسته و می‌گوید «دلبر جانان من، برده دل و جان من» سربازی آمد، رفت پیش فرمانده‌اش گفت: قربان مژده! من عاشق شده‌ام گفت عاشق كی شدی؟ گفت هر كسی كه جناب‌‌عالی تعیین كنید، این ماجرای این حضرات است كه همان تركیبات گذشته را دارند؛ نشخوار می‌كنند و متوجه هم نیستند كه زمانه عوض شده و شعر امروز با گذشته صد و هشتاد درجه فرق كرده است.
    دكتر موسوی گرمارودی در جایی گفته بود كه من افتخار می‌كنم كه شاعر مذهبی باشم، ببینید اگر فطرت ما پاك باشد؛ هیچ‌وقت از دیندار بودن شرم نمی‌كنیم؛ اگر ما به تاریخ ادب و فرهنگ این مملكت از سنایی گرفته تا حالا نگاه كنیم بهترین آثارشان منبعث از قرآن و مسائل مذهبی است.
    وقتی رضا‌خان مسلط شد بر ایران؛ قبل از اینكه به سلطنت برسد؛ می‌رفت خودش در دسته‌‌جات سینه‌زنی سینه می‌زد، حتی گ‍ِل به سر می‌زد و تظاهر به دین‌داری می‌كرد؛ ولی وقتی مسلط شد چون مأمور شده بود كه دین‌زدایی بكند از ایران؛ تمام هم و غم‌اش این بود كه مردم را از دین جدا كند، یكی مسئله حجاب بود، یكی لباس ایرانیان بود؛ اینها از اهداف دین‌زدایی بود؛ حتی زمزمه‌ای را بلند كردند كه این خط فارسی به درد ما نمی‌خورد؛ كه این تأثیر آشنایی رضاخان با آتا‌تورك بود كه گفت ما خط را لاتین كردیم، نتیجه‌اش این شد كه مردم تركیه از فرهنگ خودشان جدا كردیم الآن باید آثار فرهنگی یا مذهبی‌شان را ترجمه كنند، به لاتین تا بتوانند بخوانند و این ادامه داشت تا زمان محمدرضا، آن‌قدر اینها در روزنامه‌ها به روحانیت جسارت كردند كه تلقین كرده بودند به مردم كه اینها به شما دروغ می‌گویند، اینها با خارجیها هم‌دستند، حتی گفتند علمای نجف، حقوق ماهیانه از انگلیس می‌گیرند و نتیجه این می‌شود كه مردم عوام تأثیر می‌گیرند.
    وقتی من شاغل بودم در آموزش و پرورش و برای بازرسی می‌رفتیم به مدارس؛ من نماز می‌خواندم بازرسانی كه با من بودند، مرا مسخره می‌كردند و می‌خندیدند كه مشفق هم اُمل است و تا این حد تبلیغات اثر گذاشته بود در طبقه باسواد مملكت؛ منهای عده‌ای معدود كه توانستند دینشان را حفظ كنند؛ عده زیادی از مردم، تحت تأثیر روزنامه‌ها و رادیو و بعد تلویزیون بودند.
    در مورد خط فارسی زمزمه‌ای بلند شد در زمان محمدرضا چون رضاخان نتوانست انجام دهد و علمای قم طومارهایی فرستادند كه ما نمی‌گذاریم این‌طور شود و نتایج آن را هم نوشتند.
    در زمان رضا‌شاه امكان نداشت دسته‌ای راه بیفتد برای سینه‌زنی تا صدای روضه از خانه‌ای بلند می‌شد آژانها می‌ریختند، چادر از سر زنها می‌كشیدند و افتضاح راه می‌انداختند تا مردم را بیزار كنند می‌گفتند اگر می‌خواهید زندگی كنید باید بدون چادر باشید.
    یكی دیگر از عوامل دوری روشنفكران از دین؛ به‌وجود آمدن حزب توده بود، شما غافل نباشید از اینكه اینها چه اندازه در جدا كردن مردم از دین فعالیت داشتند، چون من از نزدیك می‌دیدم اینها را، اولین مسئله‌شان این بود كه باید لائیك باشید، می‌گفتند تنها چیزی كه نمی‌گذارد مردم رشد كنند دینی است كه دارند و باید دین را بگیریم از مردم تا اهدافمان را اجرا كنیم.
    تبعات این حركتها هنوز وجود دارد و اگر فطرت كسی پاك باشد اگر فرد در خانواده‌ای مذهبی رشد كرده باشد؛ دینش را از دست نمی‌دهد كسی كه بی‌دین می‌شود؛ فطرتش پاك نیست و ضعفی در او هست؛ این را هم كاری‌اش نمی‌توان كرد؛ یكی ممكن است 50 سال تظاهر كند؛ كه من دین دارم نماز هم بخواند ولی معتقد نباشد اینها بوده و هست.
    ما نمی‌توانیم بگوییم روحانیت تسامح كرده در كار خودش؛ در خود كاشان ما محرمانه واعظ را می‌آوردیم در جلسه‌ای كه 30 نفر، 20 نفر در زیرزمین برایمان بحث می‌كرد؛ الان اگر بعضی از جوانها عارشان می‌آید مذهبی باشند، برمی‌گردد به فطرتشان؛ همه این حرف را نمی‌زنند، اینهایی كه من با آنها حشر ‌و نشر داشتم خیلیهاشان آدمهای معتقدی‌اند، بعضیهاشان هم كه تا مدتی تظاهر می‌كنند و حتی بعضیها می‌گویند ما اشتباه كردیم برای جنگ شعر گفتیم، ما داریم اینها را، با نظری اجمالی به تاریخ گذشته می‌بینیم كه این پایدار بوده و خواهد بود شما فكر می‌كنید در زمانهای گذشته چقدر شیعیان را كشتند، برای اینكه دین را از بین ببرند ولی نتوانستند منتها كاری كه توانستند؛ اختلاف بین شیعه و سنی بود انگلیسیها برای اینكه دین را بگیرند در زمان قاجار؛ بهائیت را آوردند؛ اسماعیلی را بنا كردند؛ حتی آقاخان محلاتی داماد فتحعلی‌‌شاه شد؛ تعریف می‌كردند كه در هندوستان؛ آن‌قدر انگلیسیها برای این مرد تبلیغات كردند كه مردم می‌رفتند، طلاهایشان را در دریا می‌ریختند می‌گفتند می‌رسد به دست آقاخان؛ كه بعد می‌نویسند آقاخان بخشنامه می‌كند به متولیان خودش كه به این مریدان بگویید در حسابهای بانكی من بریزند، زودتر به دست من می‌رسد.
    ولی خوشبختانه این حركتها پا نگرفت؛ اگرچه یك عده‌ای را همراه خودش برد؛ الان اثری از حزب توده شما نمی‌بینید و اینها مثل حبابی هستند.
    □□□
    ما سی چهل تا انجمن شاعران در تهران داریم فرهنگسراها را داریم و نهادهایی را داریم كه كارشان در حوزه شعر و ادب و داستان است و هر كدام یك سازی برای خودشان می‌زنند. اگر واقعا‍ً بخواهید نتیجه كلی بگیرید كه این نسل امروز و فردا را هدایت كنید به سوی معارف اسلامی راهش این است كه این نهادها را یك‌پارچه كنند، یك محل را ترتیب بدهند و تمام این نهادها را در شهرستانها و تهران تحت پوشش بگیرد؛ تو یك شهر، ده تا انجمن ادبی است كه این نشسته به آن فحش می‌دهد، این آن را نفی می‌كند، اما اگر یك‌پارچه شود و تنظیم بشود كه هدفش رهبری جوانها به معارف اسلامی باشد. به نظر من یك راهش، یك‌پارچه كردن است در كنار این نهادهایی كه ما داریم و دم از اسلامیت و دین می‌زنند ولی دین ندارند؛ تشكیلاتی است كه بی‌‌دینی را تبلیغ می‌كند مثل كانون نویسندگان؛ چهره‌هایی دارند آنجا فعالیت می‌كنند و داد می‌زنند كه ‌آزادی نیست.
    ما در كاشان كه بودیم آقایی روحانی بود كه می‌گفت مثنوی را باید با انبر بردارید؛ نجس است؛ حافظ نجس است خدا رحمت كند آیت‌ا.. حائری، مرجع زمان رضا شاه را، به بچه‌ها می‌گوید شما نروید مثنوی بخوانید، (طلبه‌ها) یك روزی دو تا از طلبه‌ها صبح زود می‌روند منزل آقا سوالی داشتند، وارد می‌شوند می‌بینند كه آقا روی بالش افتاده و مثنوی می‌خواند یك نگاهی به او می‌كنند و می‌گویند شما به ما گفتید كه نخوانیم خنده‌ای می‌كند و می‌گوید به شما گفتم كه نخوانید؛ شماها نمی‌فهمید هنوز الان هم داریم كه حافظ را قبول ندارند و مولانا را می‌گویند كافر بوده‌اند.
    مهدی اخوان ثالث ابتدا گرایش به حزب توده داشت. بعد دكتر خانلری بردش در بنیاد فرهنگ و مدتی هم از طرف تلویزیون رفت جنوب و حقوقی هم به او می‌دادند اما در نهایت سختی زندگی می‌كرد اینها از همین روحیه یك‌دندگی‌اش ناشی می‌شد.
    اما ذاتا‍ً آدم موحدی بود، وقتی مریض می‌شود، راجع به امام رضا شعر می‌گوید و من این شعرش را چاپ كردم، وقتی در توس امروز و توس دیروز سلسله مقالاتی می‌نویسد در نامه فرهنگ كه زمان درخشش چاپ می‌شد؛ با چه احترامی از امام رضا حرف می‌زند این برمی‌گردد به فطرت پاكش و این حالت را در ابتهاج هم من می‌بینم؛ «ای عشق همه بهانه از توست» این عشق چیست؟! یك‌روز همین شعرش را ما در جمهوری اسلامی پخش كردیم به شهرام ناظری گفته بود: من تعجب می‌كنم این شعرم را جمهوری اسلامی پخش كرده، در رادیو، آقای شاهرودی می‌گوید به ابتهاج بگویید: این عشق جز عشق به مبدأ پاك است؛ این شعر توحیدی است وقتی انفجار حزب جمهوری پیش آمد هم آن شعر را در رثای شهید بهشتی گفت. حسین منزوی قبل از شورای شعر، كارهای فرهنگی را در تالار وحدت انجام می‌داد این شعر را ابتهاج می‌فرستد برای حسین منزوی.حسین منزوی آن را سانسور می‌كند كه این آدم توده‌ای حالا برای بهشتی شعر گفته است.
    بعد از چندین سال ما در پرونده‌ها این شعر را پیدا كردیم با امضای ابتهاج و دادم به قزوه كه در «بشنو از نی» چاپ كند، ابتهاج اولش آمد، یك عده‌ای آمدند به خاطر فطرتهای پاكشان؛ ما دنبالشان نرفتیم.
    من اخوان را هم مردی پاك می‌دانم، استغنای طبع عجیبی داشت، از گرسنگی می‌مرد اما دست پیش كسی دراز نمی‌كرد.
    □□□
    به عقیده من مسئولین جمهوری اسلامی باید به این طیف هنرمند توجه كنند و یك جایگاهی برای اینها یك‌جا درست بشود و برنامه مشخص و روال مشخص باشد یك شاعر در زمان جنگ با آن شور و حال برای دفاع مقدس شعر گفته، الان هیچ اعتنایی به او نمی شود، این می‌رسد به بن‌بست؛ شما كه مجله دارید، یك شعر از این حضرات نشان دهید كه امید در آن باشد، همه به بن‌بست رسیده‌اند به آخر خط رسیده‌اند، نه خانه دارد كه در ‌آن بنشیند، نه كار دارد، نه می‌‌تواند ازدواج كند، یعنی از نظر اقتصادی می‌گویم كه مجتمعی باشد كه به اینها بها بدهند تأمین كنند؛ بعد از او خلاقیت بخواهند. آن‌وقت می‌توانی امید داشته باشی كه شعر هر روز متعالی‌تر از دیروز باشد.
    شما الآن نگاه كنید در تمام این كشورهای هم‌جوار، ما مثلا‍ً سوریه، ‌من از قول مصطفی رحماندوست می‌گویم كه رفته بود سوریه؛ می‌گفت كانونی دارند به نام كانون هنرمندان؛ كه اگر شما یك اثر هنری یك مقاله شعر یا داستان تولید كنی؛ یك كارت عضویت برای شما صادر می‌كنند؛ خانه در اختیار شما می‌گذارند؛ حقوق مكفی می‌دهند كه زندگی‌ات بگذرد؛ نمی‌گویند شما از ساعت هشت باید بیایی كارت بزنی و اگر یك ساعت تأخیر كنی دو روز حقوقت را ندهند.
    در همین تاجیكستان، آقای قزوه می‌گوید كانون نویسندگانشان، در آسایش كامل هستند تمام خانه‌هایی كه به هنرمندان داده‌اند، نزدیك كانون است كه هر وقت كسی خواست در كانون می‌نشیند و صحبت می‌كند و در فكر این است كه خلاقیت كند و اثر تازه‌ای بیافریند. آیا ما یك چنین كانونی داریم نه نداریم.
    ساقی كجاست شط شرابی كه داشتم
    آن شعله شكفته در آبی كه داشتم
    گم شد میان معركه مرگ و زندگی
    شوریده رند خانه‌خرابی كه داشتم
    كاری نبود بر سپر سینه سپهر
    شب سوز نیزه‌دار شهابی كه داشتم
    در جاده‌های تف‌زده، پای درنگ سوخت
    از التهاب شور و شتابی كه داشتم
    بر من مگیر اگر كه به حیلت ربوده‌‌اند
    زاغان سفله‌بال عقابی كه داشتم
    از چشم دل به‌گونه زردم چكیده‌ است
    خون‌گریه‌های زخم عتابی كه داشتم
    كابوس روزمرگی ما عشوه می‌فروخت
    در تنگنای دوزخ خوابی كه داشتم
    بغض هزار‌ساله من در گلو شكست
    افتاد از نفس تب و تابی كه داشتم
    فریاد از اینكه غیرت دریا شدن نداشت
    سیلاب اشك من به سرابی كه داشتم







    در سال 1318 به علت مشكل كیسه صفرا كه پیدا كردم؛ وضع من به جایی رسید كه دكترها جوابم كردند؛ و درد شدیدی داشتم؛ پدرم هنرمند بود؛ روی فلزات حكاكی می‌كرد و مؤسس هیئتی بود به نام هیئت اباالفضل كاشان؛ شب تاسوعا در كاشان رسم بود كه چهل منبر را شمع می‌گذاشتند و پابرهنه می‌رفتند و من علاقه داشتم به اینها؛ پدرم گفت من امشب شفای این بچه را از امام حسین می‌گیرم؛ چهل سال من در این خانه دارم سینه می‌زنم؛ می‌روم و وقتی برمی‌گردم این خوب شده؛ با قاطعیت گفت تقریباً نیم ساعت كه از رفتن ایشان گذشت؛ مثل آبی كه روی آتش بریزند؛ درد از وجود من رفت و من فریاد زدم كه گرسنه‌‌ام؛ مادرم می‌گفت: داروهایت را بخور! می‌گفتم: من چیزیم نیست وقتی پدر برگشت و كلون در را كشید؛ مادرم گفت: عباس خوب شده و دارد غذا می‌خورد. پدر به من گفت حالا تو یك د‌ِینی داری نسبت به امام حسین(ع) و باید یك شعری بگویی. گفتم من در آن حد نیستم كه بتوانم شعر بگویم. برای امام حسین(ع)؛ گفت نه باید این كار را بكنی چون شفا گرفتی از ایشان.
    در مدرسه پهلوی كه درس می‌خواندیم؛ سید بزرگواری بود به نام سلیمی كه مدیر مدرسه بود؛ من شب در خواب دیدم كه در مدرسه هستم و پیش سید ایستاده‌ام؛ سید دست كرد تو كشو و دوازده‌بند محتشم را درآورد گفت این را تضمین كن! تضمین در شعر یكی از فنون خیلی سخت است به این دلیل كه شما می‌خواهید به یك بیت، سه مصراع یا چهار مصراع اضافه كنید به‌صورت تخمیس یا تثلیث شما باید در آن حد تبحر داشته باشید كه بتوانید با آن هدفی كه شاعر اول شعر گفته بگویید. در همان خواب من گفتم آقا من نمی‌توانم و ایشان گفت كه نه تو می‌توانی. من وقتی مشغول شدم؛ خوب یادم است كه مثل كسی كه گوشی در گوشش باشد. سه مصراع به من تلقین شد. حدود دو ماهی من روی تضمین این دوازده‌بند كار كردم. برای هیچ‌كس هم نخواندم؛ نه در انجمن، نه برای استادان. آن زمان انجمنی داشت استاد حسین‌علی‌ منشی‌كاشانی، به نام انجمن كریم كه با سهراب سپهری در سال25- 26 به آن انجمن می‌رفتیم. شعر را فرستادم برای كتاب‌فروشی اسلامیه كه كتابهای اسلامی را چاپ می‌كرد؛ تلگراف زد كه شما موافقت كنید ما ده هزار نسخه از این را چاپ می‌كنیم؛ هزار نسخه هم به شما می‌دهیم؛ ما هم گفتیم یاعلی! مجموعه چاپ شد و جنجالی در شهر كاشان به‌ پا كرد و بعدها خود زنده‌یاد سلیمی كه سفری به كربلا كرد می‌گفت كه این دوازده‌بند آنجا هم خیلی مشهور است.
    آقا بزرگ تهرانی در الذریعه كه تألیفات شیعیان را فهرست كرده؛ آنجا معرفی می‌كند كه تضمین دوازده‌بند محتشم، اثر عباس المشفق الغاسانی.
    قبل از انقلاب این تضمین دو مرتبه چاپ شد؛ دفعه اول تمام كتاب‌فروشیهای اسلامی چاپ كردند؛ بعد سازمان آهنگ چاپ كرد و بعد از انقلاب، وزارت ارشاد، دوازده‌بند را دادند به استاد اجل‍ّی از استادان خط و خطاطی كردند به نام «صلای‌غم» چاپ شد و چاپ اول ده هزار نسخه و چاپ دوم سه هزار نسخه كه الان نایاب است.










    قبل از انقلاب، كارهایی كه چاپ كردم یكی «سرود زندگی» است و «شراب آفتاب» كه دو مجموعه شعر است و دیوان «صباحی بیدگلی كاشانی» را هم با همكاری زنده‌یاد استاد حسین پرتو چاپ كردیم بعد از انقلاب، اولین كاری كه از من منتشر شد، گزیده‌ای از شعرهای من بود توسط انتشارات كیهان به نام «آذرخش» و بعد از آن توسط همین ناشر، «آیینه خیال» منتشر شد و بعد از این تذكره‌ای دارم به نام «‌خلوت انس» كه شرح حال 72 نفر از شاعران معاصر است كه من با اینها دوستی و حشر ‌و نشر داشتم؛ در این مجموعه، ضمن معرفی و شرح حال این شاعران، اخوانیاتی را هم آوردم كه آن هم نایاب است. و با تجدیدنظری كه كردم؛ جلد دومش هم آماده چاپ است. كه مال انتشارات «پاژنگ» است و همین انتشارات باز مجموعه‌ای از غزلیات مرا چاپ كرد به نام «فراز مسند خورشید» كه این تركیب از حافظ گرفته شده و به‌دنبال این «دریچه‌ای به آفتاب» كه شعرهای آئینی و عاشورایی است و مراثی و مدایح ائمه اطهار كه حوزه هنری چاپ كردند؛ دیگر «شب همه شب» توسط انتشارات «داریوش» كه این مجموعه را امسال «انجمن قلم» به‌عنوان بهترین مجموعه شعر برگزید. و آخرین مجموعه شعر من در حوزه آثاری در مورد حضرت امام و شهید و شهادت و مسائل جنگ است به نام «سی‌رنگ» توسط انتشارات «فرهنگ‌گستر» چاپ شد با حمایت بنیاد حفظ ارزشهای دفاع مقدس؛
    و اما در كنار این كارها اولین مرتبه من مجموعه‌‌ای را در سال 63 به نام «نقشبندان غزل» منتشر كردم كه فقط غزلیاتی بود كه شاعران مطرح در اوایل انقلاب سروده بودند در زمینه جنگ و شهادت و «پرتوی از انوار پانزده خرداد» شعرهایی در قالبهای مختلف كه بنیاد 15 خرداد هر دو را یكی را به‌وسیله كیهان و یكی را به‌وسیله روزنامه اطلاعات منتشر كرد.
    و در طول جنگ تحمیلی شش مجموعه با همكاری استاد «محمود شاهرخی» متخلص به ؟ منتشر كردیم؛ یك مجموعه‌اش «شعر شهادت» بود «كعبه خونین» انتشارات سروش، «شعر شهادت»، بنیاد شهید با همكاری وزارت ارشاد؛ یك مجموعه شعر جنگ؛ «امیر كبیر»، بقیه را هم وزارت ارشاد چاپ كرد كه جمعا‍ً شش تا می‌شود پس از ارتحال حضرت امام در مدت یك ماه تا چهل روز، شاید حدود پانزده‌هزار شعر در رثای حضرت امام سروده شد؛ ما گزیده‌ای از اینها را به‌عنوان «سوگنامه امام‌(ره)» جمع‌آوری كردیم كه انتشارات سروش چاپ كرد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره