پيشرفته
 

موضوعات :

  • ادبیات
  • اندیشه
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • شعر
  • ادبیات انقلابی
  • علی محمد مؤدب

  • علي محمد مودب

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • در جاده‌های تف‌زده پای درنگ سوخت

  • سلمان هراتی و مسئله «ادامه»

  • نوآوري مبتني بر سنت

  • دو تذکر در باره کار فرهنگی

  • ما شاه‌تان بودیم، چه کیفی می‌داد!

  • ایران را کارگاه داستان نویسی کنیم!

  • خلاقيت وتعهد

  • میدان های خالی جهاد

  • از علي گرگي تا علي گوسفند!

  • آوردگاه آمــاتورها و حرفـــه‌ای ها!

  • مطلب بعدي >   951 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 15 : جشنواره شاه سلطان حسینی

    یادداشت ماه/ شعر

    علی محمد مودب

    با نزدیك شدن عید، زمزمه كردن غزلی در موضوع انتظار از عباس چشامی، شادی و دلتنگی خاص خودش را دارد. زبان ممتاز چشامی همراه با تصویرهای نو به غزل او یكه‌گی و تشخص ویژه‌ای داده است. در كنار همه حركتهای زبانی و تكنیكی، چشامی شاعری است كه دچار بازیهای سطحی نشده است و همواره سعی كرده است قیافه فكری و زبانی معتدل و باوقاری را حفظ كند و نوآوریهایش را به آرامی و با ابتنا بر پایه‌های محكم ادب كلاسیك به پیش ببرد، اتفاقی كه در این نوع شعر می‌افتد حفظ حافظانگی است، یعنی حضور ناگهانی كلمات عجیب و غریب، شعر را سبك نمی‌كند و كلمه‌ها و اصطلاحهای تازه با متانت و با دستیاری كلمه‌های حرفه‌ای‌تر و كاركشته‌تر! وارد شعر می‌شوند، بدین گونه هم‌قدی كلمات رعایت می‌شود و به ناگاه كلمه‌هایی با قدها و وزنهای معنایی متفاوت در یك شعر در كنار هم قرار نمی‌گیرند، شاید تشبیه كلمه‌ها به ورزشكاران برای این منظور رسا باشد. اگر یك وزنه‌بردار در حد حسین‌ رضا‌زاده با فوتبالیستی مثل خداداد عزیزی در یك تیم قرار گیرد آن تیم ناخواسته وضعیتی طنز پیدا می‌كند، مثلاً اگر در یك غزل بدون زمینه‌سازی و حركتهای زبانی لازم كلمه‌ای مثل پتو یا هتل در كنار فعلی با بار معنایی فخیم مثل گریختن قرار گیرد، وضعیتی طنز حاصل می‌شود كه خواست شاعر نیست،‌ اگر دو كلمه با ویژگیهای رضازاده و عزیزی در یك تیم ورزشی قرار گیرند آن تیم باید برای منظوری طنز طراحی شده باشد، مثلاً اینكه باید تیمی باشد كه در مراسم جشنی تلویزیونی در مسابقه طناب‌كشی شركت می‌كند! باید اتفاق مهم عالم شعر در ماهی كه گذشت برگزاری كنگره شعر دفاع مقدس بود. خیر و شر این كنگره‌ها در مصاحبه‌هایی در خبرگزاریهای ایسنا، شبستان و مهر مورد بررسی و كنكاش قرار گرفت و مجله شعر هم بخش مفصلی را به آن اختصاص داد. چه موافق این كنگره‌ها باشیم و چه نباشیم لزوم، دقت بیشتر در روش برگزاری این كنگره‌ها بر هیچ كس پوشیده نیست، مبحث مهمی كه به نظر می‌رسد باید برای آن جشنواره و كنگره و مسابقه برگزار شود، نقد شعر انقلاب است كه دست كم می‌تواند به‌عنوان جزئی از همین كنگره‌ها، در برنامه‌ریزیها لحاظ شود، قرار شده است استاد معلم در حوزه هنری روزهای شنبه نقد شعر را شروع كند، ان‌شاءالله نفس ارجمند و ذهن عزیز استاد معلم بتواند كمكی باشد به جریان شعر امروز، و آخرین خبر اینكه كتابهای ده بیست نفر از شاعران خوب جوان ـ و بعضاً از جوانی گذشته ـ ذیل عنوان سری كتابهای طرقه در دست چاپ است كه ان‌شاءالله در نمایشگاه سال آینده خواهیم دیدشان. از این دسته‌اند محمد رمضانی فرخانی، سیدضیاء قاسمی، علی داوودی، آرش شفاعی، نجمه زارع، كبری موسوی، مریم رزاقی، بیژن ارژن، مجید باریكانی، علی‌محمد مودب! و ....



    سه غزل از عباس چشامی


    (1)
    چراغ خانه را روشن كنید آواز بگذارید
    كسی باید بیاید لای در را باز بگذارید
    بیفشانید آبی بر حیاط و یادتان باشد
    كه در بالای مجلس چار بالش ناز بگذارید
    بجنبید و بیندازید نقلی در دهان غم
    به پا خیزید و در دستان شادی‌ ساز بگذارید
    الا دلهای تمرین‌كرده دور از او پریدن را
    از اینجا تا رسیدنگاه او پرواز بگذارید
    بیاید بیشتر گل می‌دهد بیش انتظاران را
    اگر دل كنده‌اید از این صبوری باز بگذارید
    نگاهش راهزن بسیار دارد من كه می‌ترسم
    مگر در رهگذر چشم او سرباز بگذارید

    (2)
    عمری است تا چیزی نباریده است بر رویم
    باران بیاید می‌شكوفد دست و بازویم
    باران بیاید می‌زنم از خانه‌ام بیرون
    در پیش پایش می‌نشینم شعر می‌گویم
    یك تار مویت یك طرف دنیا همه یك سو
    یك تار مویت بال سنگین ترازویم
    می‌خواهم از خود تا سر زلف تو برخیزم
    انگار چسبیده است دنیایی به زانویم
    از فرط قحطی‌خوردگی تیزند دندانها
    دنبال این مردم نیفتی بره آهویم


    (3)
    عرض نیازی به ساحت مقدس پیامبر اكرم (ص)

    ای من! زبان دل‌شكنی از خدا بخواه
    روح سوار بر بدنی از خدا بخواه

    هرگاه بغض آمد و چشمت جلا گرفت
    دستی بر آر و نم‌زدنی از خدا بخواه

    ای هر چه راه رفته و نارفته‌ات خراب!
    عمر دوباره ساختنی از خدا بخواه

    ای دل اگر لیاقت گل را نداشتی
    انگشتهای خاركنی از خدا بخواه

    ای من! مریض روز و شب خلق تندرست!
    یا زنده‌ باش یا كفنی از خدا بخواه


    ***

    ما برّه‌های گم‌شده بودیم در بیابان
    مسحور ماه، ماهِ مه‌آلود، ماهِ پنهان

    غمگین از اینكه هر قدم از جمع ما یكی نیست
    غافل از آنكه سخت رفیقند گرگ و چوپان

    تا پای عقل می‌رسد امكان زندگی، كم
    تا چشم كار می‌كند آوارگی فراوان

    شهری پر از تورّم چیزی به نام عادت
    شهری پر از تهوّع لفظ همیشه نان

    زنهای رنگ‌رنگ در اندازه مناسب
    ارقام سخت نازل و برچسبهای ارزان

    مردانِ «دوست دارمت البته شرط دارد»
    مردانِ «عاشق تواَم البته یك خیابان...»

    مردانِ «كاش عاشق من می‌شدی، عزیزم!»
    مردانِ «بی‌خیال شو اصلاً ندارد امكان...»

    مردانِ چند فصل كتك‌خورده در معابر
    مردانِ چون مجسمه‌ها یخ‌زده به میدان

    مردانِ «من برادر كوچك‌تر تو هستم»
    مردانِ «هیچ وقت ندارم، برو پدرجان»

    مردانِ در صفوف طویل نیازمندی
    رفتن به سینمای هوس، با بلیطِ «ایمان»

    كودك گدا نبوده، ولی مادرش مریض است
    كودك نشسته گل بفروشد، پدر به زندان

    زن با لباسهای گران، بچه اخم كرده
    كودك به فكر دادن آدامسهای ارزان

    شاعر دوباره بی‌خبر از پشت، زخم خورده
    شاعر همیشه بیشتر از بادها، پریشان

    مردی در اولین شب عاشق شدن، شكسته
    مردی در اولین پُكِ سیگار، گشته ویران

    با دستبند، پیرهن راه‌راه، غمگین
    مردی به فكر لحظه فرمان تیرباران

    بر نعش ابر، حفره چشم ستاره خونین
    در چنگ باد، جمجمه گیج ماه، لرزان

    دوزخ زبانه می‌كشد از برگهای انجیل
    «زقوم» سبز می‌شود از لابه‌لای قرآن

    افتاده‌اند سایه بتها به روی كعبه
    وارونه است، نقشه دنیای رو به پایان

    ای مرد «استعینوا بالصبر و الصلاه»
    ای مردِ «هل جزاء الاحسان الا الاحسان»!(1)

    فرشی برای گم‌شدگان زمین بگستر
    كمی به سمت پنجره‌های جهان بچرخان

    این قوم تو نبود ـ محمد! ـ اگر بدین روز؟
    این قوم تو نبود ـ محمد! ـ اگر بدین‌سان؟

    ما را فقط دو پلك نظر كن، چه جای حجت
    ما را فقط دو نعره بشوران، چه جای برهان

    خورشید آخرین شب دنیا بگو بیاید
    این نقشه دریده وارونه را بسوزان
    محمد سعید میرزایی


    ***

    گفتم آری به دارمان بزنید چاره جز ریسمان نخواهد كرد
    مطمئن باش این زمین با ما آنچه كرد آسمان نخواهد كرد

    مرد بیرون از بدن باشد مرگ بر آدمی كه تن باشد
    مرد اگر لایق شدن باشد تكیه حتی به جان نخواهد كرد
    قصه مانند شمس و مولانا شمس رفته حكایتش برجاست
    اینكه بیهوده مولوی هرگز سجده بر استخوان نخواهد كرد

    گر بماند دل فقط یك برگ پیش سرشاخه‌های لخت درخت
    هیبت پرشكوه و خشكش را هیچ بادی خزان نخواهد كرد

    ما گرسنه قلم به دستان تا هم‌صدا با شكم شویم اما
    این قلم ـ توتم اساطیری ـ صحبت از درد نان نخواهد كرد

    ما حسین شكنجه و دردیم كینه دیدیم و طاقت آوردیم
    ما اگرچه سكوت غم كردیم تیغ مختارمان نخواهد كرد

    یونسیم و غنوده بر دریا پشت این غربت نمك تنها
    بین این كوسه‌ها خدا ما را بیش از این امتحان نخواهد كرد

    بین مردان قریه معروف است ببر اگر ببر واقعی باشد
    پشت سرسخت صخره‌های سرد تا ابد آشیان نخواهد كرد
    قاسم رفیعا


    ***

    زهرا همان غمی‌ست كه در سینه علی‌ست
    پهلوشكسته‌ای‌ست كه آیینه علی‌ست

    زهرا كه دستهای به دستاس رفته‌اش
    لبریز دستهای پر از پینه علی‌ست

    زهرا همان علی‌ست كه آیینه خداست
    زهرا همان خداست كه آیینه علی‌ست

    افلاك را ببین كه چه بیهوده خاك را...
    زهرا بگو مزار تو در سینه علی‌ست

    زهرا بیا ببوس گلوی حسین را
    این ابتدای غربت دیرینه علی‌ست
    مهدی جهاندار


    ***

    بس نیست؟ چقدر از می و افیون بنویسید؟
    امشب شب شعری است كه با خون بنویسید
    مردم ز قلم‌بازی‌تان، فصل تفنگ است
    شبنامه زیاد است، شبیخون بنویسید
    دیدید؟ نه باغی‌ست در اینجا، نه بهاری
    حالا غزلی از تب و طاعون بنویسید
    تیری‌ست به قلب سرطان‌پرور فرعون
    سنگی كه به پیشانی قارون بنویسید
    هر زخم به زخمی، كه چنین است عدالت
    تا كی بنشینیم كه قانون بنویسید؟

    هیهات كه صبحی بدمد زین شب بی‌شور
    آینده همان است كه اكنون بنویسید
    امید مهدی‌نژاد


    ***

    پیغمبران فصّ سلیمانی فرنگ!
    اسطوره هزاره‌تان جنگ بود و جنگ
    انجیلیان رومی تلمود در بغل!
    برخوان شام آخرتان خون و خمر و بنگ!
    از وادی كدام شب كفر می‌رسید؟
    با صد هزار لوحه مغلوطتان به چنگ
    از دور بعد رستم ما نیز می‌رسد
    هركولهای كوكی! هان، اندك درنگ....
    نخجیرگاه شرقی‌تان گور می‌شود
    فرعونهای فربه! تیمورهای لنگ!

    ابلیس را به كشتن ما گرم كرده‌اند
    ما ـ بندگان منگ خدایان هفت رنگ
    خوابیم و پنجه بر رخ مهتاب می‌كشد
    ـ گیرم عبث ـ به ناخن پولاد این پلنگ
    پیرانمان نشسته‌ به امید كودكان
    در جنگ نابرابر آیینه‌ها و سنگ
    كو كاوه‌ای كه بیرق توفان علم كند
    اسكندرانه در شب ضحّاكی فرنگ؟

    شاعر لمیده است و غزل ‌ساز می‌كند
    در وصف خط و خال حریفان شوخ و شنگ
    كار از قلم نمی‌رود اینجا در این سراب
    آری، تو غیرتی كن، معشوق من! تفنگ!
    امید مهدی‌نژاد


    ***

    خواب دیدی شبی كه جلادان، فرش‌ دارالخلافه‌ات كردند
    گردنت را زدند با ساتور، به شهیدان اضافه‌ات كردند
    می‌خروشیدی: اینكه می‌بینید شیمیایی است، مومیایی نیست
    نه! ابوالهولها نفهمیدند، متهم به خرافه‌ات كردند
    چارده سال می‌شود ... یا نه! چارده قرن، سخت می‌گذرد
    بی‌قراری مكن، خبر دارم، سرفه‌ها هم كلافه‌ات كردند
    زخم و كپسولهای اكسیژن، چه می‌آید به صورتت مؤمن!
    تو بدانی اگر كه تاولها چقدر خوش‌قیافه‌ات كردند
    شهرها برج مست می‌سازند، بُرجها بُت‌پرست می‌سازند
    شرق ما حیف، غرب وحشی شد، محو در دودِ كافه‌ات كردند
    (فكر بال تو را نمی‌كردند)، روح ترخیص می‌شد از بدنت
    و تو بالای تخت می‌دیدی، كفنت را ملافه‌ات كردند
    جا ندارند در هبوط خزه، سروها ـ جمله‌های معترضه ـ
    زود رفتی به حاشیه ‌ای متن! زود حرف اضافه‌ات كردند
    عباس‌ احمدی



    پاورقی:

    1. نمونه وزنی این شعر، قصیده انوری
    با مطلع: ای خنجر مظفر تو پشت ملكِ عالم....
    (مفعول فاعلات مفاعیل فاعلاتان) می‌باشد

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره