پيشرفته
 

موضوعات :

  • ادبیات
  • داستان

  • کلمات کليدي :

  • داستان

  • منصور ایمانی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   763 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : انقلاب ناگفته

    از ما بهترون


    منصور ایمانی (صبا)

    رئیس اداره‌مون آدم حسابگری‌یه. خوب می‌دونه كه كدوم حرف رو كجا باید بزنه یا چه وقت، تبسم سنگین بكنه یا از اون خنده‌های صمیمی تحویل بده. این رو هم خوب می‌دونه كه جلو چشم چه كسی و مخصوصاً بعد از شنیدن كدوم حرف، باید از تعجب شاخ در بیاره. وقتی هم كه با حوصله و علاقه به درد دل كارمندی گوش می‌ده، چنان آخ و اوخی از خودش درمی‌آره كه جگر آدم كباب می‌شه یه روز شنیدم آبدارچی اداره‌مون داشت ذكر خیرش رو پیش راننده‌اش می‌كرد كه:
    ـ نمی‌دونم این آدم با این‌همه هنر، چرا هنرپیشه نشده؟!
    راننده رئیس هم كه می‌دونستم، دل پ‍ُری از دستش داره با ب‍َدخ‍ُلقی در جوابش گفت:
    ـ ای بابا اا! هنرپیشه‌ها مگه شاخ و دم دارن؟! اونا هم همین‌طور بازی می‌كنن دیگه!
    همین آبدارچی‌مون كه یه خرده ـ چه عرض كنم ـ خیلی فضول، تشریف دارن و از همه چی سر درمی‌یارن كه البته این از هوش بالاشونه، یادمه یه روز، بعد از اینكه با یه چایی به قول خودش ـ دبش ـ می‌خواست سرم رو شیره بماله و با چند تا كلمه تعریف و تمجید، یه هندونه درشت هم بذاره زیر بغلم، ازم پرسید:
    ـ آقای وفا‌طلب! شما كه این‌همه كتاب متاب می‌خونید و خیلی چیزها سرتون می‌شه، می‌دونید چرا این آقای رئیس، هی دوست داره از تك‌تك كارمندا، حرف بكشه بیرون؟ آخه چه سودی می‌بره، از این در مورد اون و از اون در مورد این؟
    این رو كه پرسید: كمی عصبانی شده بود و درحالی‌كه می‌خواست از شدت تعجب، ابروهاشو بذاره روی سرش، ادامه داد:
    ـ بابا! ظاهراً انباردارمون با زنش اختلاف داره. زنه دیروز زنگ زده به اداره و می‌خواسته با شوهرش صحبت كنه كه طرف تو اداره نبوده. زنكه ور داشته هر چی فحش داشته، به تلفنچی گفته و بعد ازش خواسته كه؛ همه فحشها رو به شوهرش برسونه. حالا این یه طرف قضیه. بعد كه من برای رئیس چایی بردم، می‌خواس از زیر زبونم حرف بكشه كه؛ «اختلاف عابدی انباردار با زنش، سر چیه؟ می‌گن زنش امروز به اداره زنگ زده، نمی‌دونی چی گفته؟» آخه یكی نیست به این بابا بگه؛ «سنه نه؟» اگه خیلی دلسوزی، اگه برات مهمه، كمك كن تا این آتشی كه توی این خونواده افتاده، خاموش بشه. بد می‌گم آقای وفاطلب؟
    من كه توی این‌جور چیزا و مخصوصاً تحلیل قضایای دم‌دستی، كم نمی‌یارم و كافی‌یه كه یكی یه كلمه بگه تا من هفتاد من مثنوی براش بگم، جلوی روده‌درازیمو گرفتم و گفتم:
    ـ قربونت برم! حقیقتش اینه كه بعضی از چوپونها، فقط می‌خوان از گله‌شون، شیر بدوشن. واسه همینه كه دنبال این زبون‌بسته‌ها راه می‌افتن.
    با هوشی كه آبدارچی داره، امیدوار بودم كه منظورم رو فهمیده باشه، ولی نمی‌دونم حرفهام رو با كدوم گوشش شنید كه یكهو اخمی تو چهره انداخت. شایدم تو دلش بهم اتهام جاسوسی هم زد. یا دست‌كم انگ طرفداری از رئیس رو.
    با ناراحتی سینی چای رو برداشت و موقع رفتن گفت:
    ـ راست گفتن كه ما كارمندا خیلی ساده‌ایم!
    راستش آبدارچی‌مون، پر بیراه هم نمی‌گفت. ولی ساده‌تر از اون، همون انباردارمون ـ عابدی ـ بود. یادم می‌یاد، هفته آخر اسفند سال قبل، دیدمش كه دست به جیب، تو حیاط اداره قدم می‌زد.
    قدم می‌زد و با خودش حرف می‌زد. متوجه آدمهایی كه از كنارش رد می‌شدن، نبود. ولی انگار فقط بوی من از میون اون‌همه آدم به دماغش خورد، كه بی‌هوا سرش رو به طرفم برگردوند و با عجله اومد پیشم. انگار منتظر من بود. بهم گفت:
    ـ دستم به دامنت! این یارو صاحبخونه، بدجوری تو این شب عیدی، یقه‌ام رو گرفته. چكم دستشه و اگه تا دوازده روز دیگه، پول ودیعه خونه رو بهش ندم، باید برم زندون یا خونه رو تخلیه كنم.
    گفتم:
    ـ عابدی! خودت كه از وضع من باخبری. من دستم خالی...
    با آشفتگی پرید وسط حرفم:
    ـ اینو كه می‌دونم. من كه منظورم شما نیستید. می‌خوام باهام بیای پیش رئیس و كمك كنی تا این پول رو به‌‌ام وام بده. من می‌دونم كه رئیس باهات خوبه.
    به خاطر سادگیش، بهش حق می‌دادم كه این‌جوری خیال كنه. گفتم:
    ـ عابدی جون! این‌قدر ساده نباش پسر! رئیس این خوش و بشها رو نه فقط با من، كه با همه داره.
    از من انكار و از عابدی اصرار. خلاصه‌ برای اینكه دلش رو نشكنم و به امید اینكه، قدمی برای گشایش كارم بردارم، دو روز بعد، موفق شدیم با هم بریم پیش رئیس. اون روز عابدی از بس كه دلش پر بود و غصه زندون و دربه‌دری شب عید زن و بچه‌هاش رو داشت، نذاشت اول من شروع كنم. همین كه نشست، چهار دست و پا غصه‌اش رو ریخت بیرون. حرفاش انگار از تنور درمی‌اومد. رئیس هم حسابی پای درد دلش نشست. بعد از اینكه با حوصله تموم، ته دلش رو خالی كرد و از سیر تا پیازش رو شنید، دستی به محاسن آنكارد شده‌اش كشید و طوری با دلسوزی به عابدی نگاه كرد كه قند توی دل رفیقمون آب شد كه؛ «خدا روشكر... حالا دیگه مشكلم رو حل می‌كنه». رئیس هم وقتی با اون شگردهای روان‌شناسیش، امیدواری رو تو چهره عابدی خوند، از پشت میز بلند شد و رفت كنارش ایستاد. دستی به شانه‌اش كشید و گفت:
    ـ حالا خودتان را زیاد ناراحت نكنید. اینها همه‌اش الطاف الهی است. اصلاً خداوند بندگان خوبش را با این بلاها آزمایش می‌كند. شما هم باید با صبرتان سعی كنید كه از این آزمایش الهی، سربلند بیرون بیایید.
    رئیس بعد از این موعظه رو كرد به من و ا‍َ‌ز‌َم پرسید:
    ـ این‌طور نیست آقای وفاطلب؟
    گفتم:
    ـ درست می‌فرمائید آقای رئیس، ولی همكارمون فقط ده روز مهلت دارن.
    رئیس لبخند معناداری به من زد و گفت:
    ـ احسنت احسنت! ضمناً ده روز هم وقت كمی نیست. از همه مهم‌تر؛ خداوند ارحم‌الراحمین است.
    عابدی كه موعظه‌های مؤمنانه رئیس رو شنید، به لطف و كرمش دلگرم‌تر شد. در نهایت امیدواری و در‌حالی‌كه گردنش رو برای رئیس كج كرده بود، گفت:
    ـ خدا خودش بهتون عوض بده. ان‌شاءالله شما رو هر روز بالاتر و بالاتر ببینیم آقای رئیس! باور كنید زن و بچه‌هام همیشه خدا براتون دست به دعا می‌مونن.
    رئیس كه دید عابدی، مطلب رو نگرفته و برعكس توقعش بیشتر هم شده، طوری كه اونو از خودش نرنجونه، با صمیمیت بییشتر، دستش رو دوباره گذاشت رو شونه‌اش و بهش گفت:
    ـ گفتم كه؛ خداوند شما رو خیلی دوست داره. من مطمئنم مشكلات حل خواهد شد. همه ما باید در این‌جور مواقع صبور باشیم.
    عابدی سرش رو انداخت پایین و درحالی‌كه از روی بیچارگی دستاش رو به هم می‌مالید، عرض كرد:
    ـ چشم آقای رئیس! چشم. ولی باور كنید اگه تا ده روز دیگه این پول رو آماده نكنم، یا باید اسباب اثاثیه‌ام رو بریزم تو خیابون و با زن و بچه‌های قد و نیم‌قد، برم تو این زمستونی یه گوشه چادر بزنم، یا اینكه به خاطر چك ودیعه خونه، باید برم گوشه زندون بخوابم.
    عابدی حرفش رو كه زد، اشكش هم دراومد. رئیس كه انتظار نداشت كار به اینجا بكشه، ازش پرسید:
    ـ حالا چقدر نیاز دارید؟
    عابدی در حالی‌كه صداش می‌لرزید، با شرمندگی گفت:
    ـ پونصد هزار تومان!
    ـ پانصد هزار ریال یا تومان؟
    عابدی بغضش رو فرو داد و طوری كه صدایش به زور شنیده می‌شد جواب داد:
    ـ تومان قربان!
    رئیس چند لحظه‌ای مشغول محاسبه شد. عابدی لبخند مرده‌ای بهم نشون داد. انگار به من می‌گفت: «آقای رئیس دارن حساب كتاب می‌كنن». رئیس بعد از حسابگری، نگاهی به صورت خیس عابدی انداخت. دید كه طرف، اون‌قدر امیدوار شده، كه دیگه نزدیكه دستش رو هم برای تحویل گرفتن پول، دراز كنه. كمی خودش رو به طرف عابدی خم كرد و دستش رو تو دستاش گرفت و از روی دلجویی اونارو مالید و گفت:
    ـ باور كنید اصلاً نمی‌توانم به شما جواب منفی بدهم. یعنی وجدانم این اجازه را به من نمی‌دهد.
    مخصوصاً به شما كه كارمند‌ِ بسیجی و پركار ما هستید.
    با شنیدن این حرف، چهره عابدی كمی بازتر شد. اشكاش رو با آستین كتش پاك كرد. همون‌طور كه روی صندلی نشسته بود، پاهاش رو جمع‌ و جورتر كرد و دستاش رو گذاشت رو زانوهاش و به رئیس گفت:
    ـ یك‌ساله برمی‌گردونم قربان!
    رئیس لبخند دوستانه‌ای بهش نشون داد و در‌حالی‌كه از كنارش بلند می‌شد، به او گفت:
    ـ البته این مقدار پول، چیز قابلی نیست. ضمناً شما هم پیش ما عزیزتر از این حرفها هستید. كاش می‌توانستم همین الان دستور پرداخت آن را می‌دادم.
    عابدی با دستپاچگی و با صدایی شبیه ناله درآمد كه:
    ـ قربان! هنوز ده روز دیگه مهلت دارم. منظورم همین الان نیست كه پول رو بگیرم.
    رئیس گوشه لبش رو از داخل گاز كوچكی گرفت و گفت:
    ـ نه نه. اصلاً بحث امروز و ده روز دیگر نیست. من شرمنده‌ام كه نمی‌توانم از طریق اداره به شما وام بدهم. شما كه از وضع اینجا خبر دارید.
    عابدی كه انگار با پتك به سرش كوبیده بودند، با اشكهای ریخته و آبروی رفته و دستهالی خالی، سرش را توی دستش گرفت و به پاركت كف اتاق رئیس زل زد. بعد از چند لحظه، انگار چیزی پیدا كرده باشه، با امیدواری پرسید:
    ـ قربان! اجازه می‌دید ما یكی دو ماهی بریم تو اون خونه‌ای كه شما چند روز پیش تخلیه‌اش كردین، بشینیم؟ بلكه سر فرصت، یه آلونك واسه بچه‌ها پیدا كنم.
    و بلافاصله با خجالت گفت:
    ـ فقط توی یكی از اتاقهاش.
    رئیس برای همدردی، اول سری از روی تأسف تكون داد و بعد طوری كه انگار قلبش شكسته باشه، چشماشو برای عابدی گرد كرد و ازش پرسید:
    ـ بچه‌ها چند نفرند؟
    از این سؤال، لبخند ملتمسانه‌ای روی لبهای عابدی شكفت و درحالی‌كه چشماش از روی امیدواری بازتر شده بود و برق می‌زد، جواب داد:
    ـ غلام‌زاده‌ها با عیال شش نفرند قربان!
    رئیس با حوصله تموم، اسم و سن و سال همه بچه‌ها رو پرسید و برای تك‌تكشون دعا كرد. دوباره رفت كنار دست عابدی روی صندلی، و این‌بار شونه به شونه‌اش نشست. تو همین حالت چند لحظه‌ای مكث كرد. گرمای شانه‌های رئیس، انگار زیر پوست عابدی دویده بود كه رفیقم رو بهم كرد و از روی خوشحالی، لبخندی زد. رئیس كاملاً تو فكر بود. عابدی هم انگار توی ذهنش، بچه‌ها و عیالش رو می‌دید كه اسباب اثاثیه خونه رو كول گرفتن و دارن به طرف خونه سازمانی می‌برن. مثل اینكه توی ذهنش، خنده عیال غصه‌های عابدی رو هم از دلش بیرون ریخته بود. این رو برق امیدی كه تو چشمش بود و لبخند رضایت‌بخشی كه روی لبش نشسته بود، به من می‌گفت. شاید تو اون حالت داشت دروازه خونه سازمانی رو برای عیال و بچه‌ها باز می‌كرد كه رئیس، دستی به شانه‌اش زد و صحنه اسباب‌كشی رو از ذهنش پاك كرد:
    ـ اجازه بدهید عرض كنم... این خانه سازمانی تازه را كه آماده كرده‌ایم، كاملاً دوطبقه بیشتر نیست. طبقه دوم را خانواده برداشته‌‌اند و متأسفانه طبقه اولش اصلاً مناسب مهمانی دادن نیست و فقط به درد بازی بچه‌ها می‌خورد. شما كه موقع اسباب‌كشی بودید و دیدید. حاج خانم نظرشان این است كه دستی به خانه قبلی بكشیم و بگذاریم برای مهمانیهای اداری. این‌هم متأسفانه از گرفتاریهای ما مدیران است كه مجبوریم رعایت شئونات را هم بكنیم و الا‌ّ اگر این معذورات نبود، چه كسی بهتر از شما. شما كه بسیجی عزیز ما هستید.
    خطابه آقای رئیس كه تموم شد، با لبخندی كاملاً اندازه‌گیری شده، رو به من كرد و پرسید:
    ـ درست است آقای وفاطلب؟
    عرض كردم
    ـ بله جناب آقای رئیس! این تازه حداقل لوازم مدیریته. شما حقتون بیشتر از این حرفهاست. ولی بد نیست یه اتاق هم، آقای عابدی داشته باشن.
    از لبخند یخ‌زده روی لبهای رئیس فهمیدم كه حرفم به مذاقش تلخ بوده ولی با این حال، با گشاده‌دستی تمام فرمود:
    ـ یك اتاق آقای عابدی؟ فقط یك اتاق؟ نه نه من هرگز مثل شما فكر نمی‌كنم. كارمندهای عزیز ما، هر كدامشان باید یك خانه وسیع داشته باشند. با همه لوازم رفاهی. بله. شما باید دیدتان را بازتر كنید. بله...
    بیچاره عابدی، برای اینكه، زیاده طمع نكرده باشه، رو به رئیس كرد و گفت:
    ـ آقای رئیس قربون كرمتون! ما تو این‌جور خونه‌های وسیع گم می‌شیم و از سرمون زیاده. اگه می‌شه، یه مجوزی از مركز بگیرید كه بتونید، همون مبلغ پونصدی رو، از بودجه اداره بهم بدید.
    رئیس‌ قیافه حق به جانبی گرفت و با نگاهی كه می‌گفت؛ اصلاً انتظار شنیدن این حرف رو نداشته و در حالی كه ابروهاش رو از تعجب، به وسط پیشونیش برده بود، جواب داد:
    ـ استغفرالله آقای عابدی! استغرالله! شما بسیجیهای عزیز، باید بهتر بدانید كه هر بودجه‌ای، ضوابط خاص خودش را دارد. مگر قانون این اجازه را به بنده می‌دهد؟ ابدا، اصلاً!
    جواب دندان‌شكن رئیس رو كه شنیدم، به یاد حرفهای هفته پیش پسرخاله‌ام افتادم كه تو اداره‌خودمون، تو قسمت حراست كار می‌كنه. همون روز كه چند تا ازكارمندا رو برده بودن، تا اثاثیه رئیس رو از خونه سازمانی قبلی، به ساختمون تازه‌ساز بكشن. پسرخاله عزیزم، بهم گفت:
    «رئیس دوازده میلیون از بودجه رفاهی كارمندارو، خرج تكمیل خونه دوطبقه سازمانیش كرده» البته پسرخاله اضافه كرد كه: «فكر می‌كنم مجوزش رو هم، با چند بار پیگیریهایی كه داشته، از مركز گرفته، تا بتونه این مقدار پول بی‌زبون رو جابه‌جا كنه» با یادآوری حرفهای پسرخاله‌ام و مخصوصاً از دیدن حالت عابدی كه داشت با تموم انرژی، دستاشو به هم می‌مالید، دلم بیشتر از كارمندای اداره، به حال اون سوخت. از نظر من دیگه راهی نمونده بود. از روی ناامیدی، با سر به عابدی اشاره كردیم كه؛ «بریم» ولی اون با حركت چشم و ابرو، بهم التماس كرد كه؛ «بشینیم». نمی‌دونستم كه دیگه چی تو فكرشه. رئیس كه هنوز تعجبش رو از شنیدن درخواست عابدی، تو نگاهش حفظ كرده بود، رفت پشت میزش، و طوری كه مثلاً تو حل مشكل عابدی گیر كرده، با ناراحتی، خودش رو توی صندلی مبلیش فرو برد. درست مثل دانشمندا كه با انگشت، گیجگاشونو سوراخ می‌كنن تا یه چیز مهمی رو كشف كنن، رئیس هم با انگشتهای دو تا دستش، هی پیشونیش رو می‌مالید، تا بلكه مشكل عابدی رو حل كنه. بیچاره با دیدن تقلاهای ذهنی رئیس، به قصد همفكری با اون و البته امیدوارانه از جاش بلند شد و رفت جلو میز رئیس. خودش رو خم كرد و با التماس به رئیس پیشنهاد داد كه:
    ـ قربان! چطوره این پول رو از كارخونه شما وام بگیرم؟
    رئیس كه انگار رازش رو برملا كرده باشن، با عصبانیت نگاهش رو به من انداخت و درحالی‌‌كه صدایش لحن شماتت داشت، گفت:
    ـ اینجا هم كه اداره هزار فامیله. عطسه هم كه بكنی، دهان به دهان، به گوش آدم و عالم می‌رسانند، پس شما هم می‌دانید كه ما یك لیوان آب خورده‌ایم!؟
    بعد مثل اینكه قصر اصلی رو پیدا كرده، نگاه گلایه‌آمیزی به من كرد و عین متهم شروع كرد از خودش دفاع كردن:
    ـ واقع قضیه‌ آقای وفاطلب این بود كه؛ یك بنده خدا داشت ورشكست می‌شد و به ما پناه آورد كه نجاتش بدهیم. ما هم به اتفاق یكی از دوستان، رفتیم زیر بار یك وام بانكی چهارصد میلیونی، تا بتوانیم كارخانه را از او بخریم. و ا‌ِل‍ّا بانك، كارخانه آن بیچاره را تاراج می‌كرد. ضمناً خود كارخانه هم سیصد و هشتاد میلیون وام بانكی داشت و همه این تعهدات سنگین را گذاشتیم روی شانه خودمان، تا بتوانیم آن بنده خدا را ـ كه از كاسبهای قدیمی و آدم آبرومندی هم بود‌ ـ نجات بدهیم. وگرنه، بنده كجا و كارخانه‌داری.
    رئیس بعد از این دفاعیه، از من كه انگار منو، به عنوان شهود به دادگاه آورده بود، پرسید:
    ـ مگر خطایی از ما سر زده آقای وفاطلب؟
    عرض كردم:
    ـ اصلاً، ابداً! قربان كار اقتصادی كه حروم نیست. مخصوصاً واسه اونهایی كه شم‌ّ اقتصادی هم دارن، خیلی هم واجبه. به هر حال این مملكت باید رشد بكنه دیگه. كی بهتر از شما.
    بعد برای اینكه، عابدی هم مثل آبدارچی اداره‌مون، انگ طرفداری از رئیس رو بهم نزنه و مخصوصاً به خاطر اینكه واسه حل‌‌ّ مشكل عابدی، قدمی برداشته باشم، اضافه كردم:
    ـ آقای رئیس! حالا اگه از اون وام چهار صد میلیونی، چیزی ته كاسه مونده باشه، اجازه بدید یه رانت پونصد هزاری هم این آقای عابدی بیچاره استفاده بكنه. باور كنید راه دوری نمی‌ره.
    حرفم رو كه زدم، سگرمه‌های رئیس چنان تو هم رفت كه دلم ریخت پایین. خودش رو كنترل كرد و با نگاهی گلایه‌آمیز كه بیشتر بوی تهدید می‌داد، روش رو از من برگرداند و به طرف عابدی رفت. دو سه لحظه به سر عابدی كه پایین بود، نگاه كرد و بعد با لحنی معصومانه صداش كرد:
    ـ می‌بینید آقای عابدی! نه شما را به خدا می‌بینید؛ چقدر راحت با آبروی یك مؤمن بازی می‌كنند؟
    در این مملكت كار خیر هم كه بكنی و برای نجات یك‌نفر، خودت را زیر بار یك وام میلیاردی هم كه ببری، شما را به رانت‌خوار متهم می‌كنند. خدایا! به تو پناه می‌برم.
    از طعنه رئیس باكی نداشتم. فقط می‌خواستم با گفتن این حرف، حالیش كنم كه؛ حسابگریهاش پیش این جماعت رو شده. همین. حرفش رو كه زد، از پشت میزش در اومد و بهم گفت:
    ـ دست شما درد نكند آقای وفاطلب! خیلی خوب پاداش خوبی ما را دادید. یعنی ما دیگر از خیرخواهی و دلسوزی دیگران توبه بكنیم؟ این بود جواب دلسوزی ما؟!
    حرفای رئیس بیشتر بوی التماس می‌داد تا گلایه. ولی برای اینكه خیالش رو راحت كنم، بهش گفتم:
    ـ بنده منظور بدی نداشتم. نیتم فقط این بود كه؛ با كمك شما مشكل این بنده خدا هم، تو این شب عیدی، حل بشه. شما كه هزار ماشاالله خیرتون به بیگانه‌ها هم رسیده، یه كمكی هم به همكار اداره‌مون بكنید.
    حرفم رو كه زدم، اضطراب و نگرانی رو توی چشماش خوندم. مثل آدمی كه مچش رو باز كرده باشن، اومد كنارم نشست و دستاشو به طرفم باز كرد و گفت:
    ـ ببینید! شما فكر می‌كنید؛ صاحب آن كارخانه لعنتی فقط من هستم؟
    یكی از سهامدارها، دوستم ـ آقای مجتبوی ـ است. حاج خانم ـ مادر بچه‌ها ـ هم هستند. خ‍ُب بنده هم برای اینكه كارهای بانكی راحت‌تر پیش برود، آمدم پای كار. یعنی می‌فرمائید برای نجات آن بنده خدا، كه نزدیك بود به خاطر تعهدات بانكی‌اش به زندان بیفتد و زندگیش از هم بپاشد، ما نمی‌بایست این كار را می‌كردیم؟ آن هم برای رضای خدا؟
    صحبتهای من و رئیس ده دقیقه‌ای طول كشید، كه البته بیشتر شبیه مجادله بود تا حرف زدن.
    من می‌گفتم و رئیس از خودش دفاع می‌كرد. از بس كه تو حرفها داغ كرده بودم، اصلاً از عابدی، غافل شده بودم و حتی یك‌بار كه صدای در اتاق رئیس رو شنیدم، نگاهی هم به طرف در نكردم. دیگه حوصله‌‌ام داشت كم‌كم سر می‌رفت كه تصمیم گرفتم، آخرین تیر تركشم رو بذارم تو دهانم و به طرفش پرتاب كنم. یعنی می‌خواستم بهش‌ بگم؛ «بابا! خدا خودش به نی‍ّت شمای رئیس و دو تا سهامدار دیگه، جزای خیر بده كه اون صاحب كارخونه بدبخت رو نجات دادین. حالا بیایید این عابدی بدبخت رو هم نجات بدید دیگه!» همین كه اومدم برگردم و فلاكت عابدی رو بهش نشون بدم، رئیس خودش رو بهم ‌چسبوند و در گوشم گفت:
    ـ تو مگر عقل نداری مرد؟ چرا این‌قدر سنگ این كارمندان گرسنه را به سینه می‌زنی؟! چرا به فكر گرفتاریهای خودت نیستی. فكر می‌كنی، من از حال و روزت بی‌خبرم؟
    من كه از حرف رئیس داشتم شاخ درمی‌آوردم، خودم رو كمی كنار كشیدم. ولی رئیس این دفعه، با صمیمیت شونه‌اش رو به كتم زد و گفت:
    ـ نمی‌خواهی زندگی خودت و زن و بچه‌ات، این رو به آن رو بشود. دستت را به من بده و فقط با من باش. كاری می‌كنم كه صاحب همه چیز بشوی. خیی سریع. ول كن این آدمهای بی‌سروپا را.
    مونده بودم كه رئیس چطور جرئت می‌كنه، پیش عابدی این حرفها رو به من بزنه. از ترس اینكه، عابدی صحبتهای رئیس رو شنیده و اگه از خودم دفاع نكنم، آبروم پیش كارمندا می‌ره، صدام رو كمی بالا بردم و با تغی‍ّر تو چشمای رئیس زل زدم و گفتم:
    ـ آقای رئیس! من اومدم مشكل این بیچاره رو حل كنم، اون وقت شما بهم پیشنهاد تبانی می‌دید؟! آخه وجدانمون كجا رفته كه این بدبخت...
    اینجای صحبتم، همین كه برگشتم تا عابدی بیچاره رو با دست به رئیس نشون بدم، دیدم عابدی تو اتاق نیست. می‌خواستم بلند اونو صداش كنم كه مسئول دفتر رئیس، در اتاق رو به دیوار كوبید و درحالی‌كه ترسیده بود، پشت سر هم فریاد می‌زد:
    ـ عابدی م‍ُرد! عابدی م‍ُرد! آقای رئیس! عابدی م‍ُرد!
    قبل از رئیس، خودم رو بالای سرش رسوندم. صورتش مثل گچ سفید شده بود. نبضش رو گرفتم، دیدم مثل یك تكه سنگ، آرام و ساكت در حال سرد شدنه. همه كارمندای اداره، توی دفتر ازدحام كرده بودن و مات و هراسان، جون‌دادن عابدی رو نگاه می‌كردن. سرشون فریاد كشیدم؛ «آخه باغیرتا! اینو به یه جایی برسونید!»
    نیم ساعت بعد، توی بیمارستان بودیم. دو شب و دو روز تموم، پشت در اتاق ccu ایستادم و از پشت شیشه كوچكش، عابدی رو زیر دستگاه تنفس مصنوعی پاییدم و منتظر بلند شدنش بودم. زنش هم بچه بغل، چند متر اون‌طرفت‌تر، بیرون بخش، روی نیمكت چوبی نشسته بود. دعای تحویل سال كه از بلندگوی بیمارستان پخش شد، مسئول دفتر رئیس با عجله به بیمارستان آمد و گفت:
    ـ رئیس این چك بانكی یك میلیونی رو داد كه اگه برای ترخیص عابدی لازم شد، خرجش كنیم. ضمناً عذرخواهی هم كرد و گفت؛ «چون كه واسه تعطیلات نوروز، بلیط هوایی كیش رو، برای خونواده رزرو كرده‌ام، فعلاً توفیق عیادت ندارم. ولی بلافاصله بعد از سفر، واسه ملاقات به خونه آقای عابدی می‌یام.»
    گیج حرفهاش بودم كه پرستار عابدی، با عجله از اتاق بیرون اومد و سوپروایزر و دكتر بخش رو هراسان صدا كرد. از اون‌جایی كه ایستاده بودم، صفحه تلویزیونی كنار تخت عابدی رو می‌دیدم، ولی چیزی از خطهای كج و معوج روی صفحه كه هی بالا پایین می‌رفتند، نمی‌فهمیدم. یه دقیقه بعد، دكتر و سوپروایزر با عجله رسیدن بالای سرش. دكتر نگاهی به صفحه تلویزیونی انداخت. نمی‌دونم چی توش دید كه سراسیمه دو تا دستگاه برقی شبیه كفشك رو برداشت و هی با اونها به سینه عابدی فشار داد. هر بر كه دكتركفشكها رو با فشار به سینه‌اش می‌زد، نیم‌تنه بالایی عابدی، از روی تخت بلند می‌شد و محكم به تشك می‌خورد. بیست دقیقه‌ای كه از جوش و تقلای دكترها و پرستارها گذشت، دیدم علامت صفحه كه قبلاً به شكل هفت و هشت، زیگزاگ بالا پائین می‌رفت، كم‌كم داره صاف می‌شه. بعد از دو سه دقیقه هم كاملاً به‌صورت یه خط راست و افقی در اومد. نگاهی به عابدی انداختم كه همین‌طور بی‌حركت، روی تخت آروم گرفته بود. دهانش كمی باز بود و از پشت لبهای كبودش، می‌تونستم دندونهاش رو بشمرم. مثل كارگری بود كه بعد از یه روز كار كمرشكن، تازه خوابش برده باشه. احساس كردم كه عابدی، این‌جوری خیلی راحت‌تره. انگار دیگه غم دربه‌دری زن و بچه‌‌ها و غصه زندون از دلش بیرون ریخته بود. مطمئن بودم اگه از خواب بیدار بشه، خیلی حرفها داره كه برام بزنه. یه لحظه به خودم نهیب زدم كه چرا با حماقت تموم، دارم تماشاش می‌كنم. مثل برق برگشتم كه ببینم دكتر چی داره به من بگه، دیدم با خاطری آسوده، مشغول پاك كردن عرقهای پیشانیشه. نمی‌دونم به چه منظوری، ولی سری برام تكون داد و به طرف در اتاق ccu رفت. اومدم حال عابدی رو از سوپروایزر بپرسم كه اون هم انگار جوابش رو از قبل آماده كرده بود. همین كه صورت پر از سؤالم رو دید، آب پاكی رو سرم ریخت كه:
    ـ متأسفم! تمام كرده.
    ناباورانه دنبال دكتر، به طرف در اتاق دویدم كه زن عابدی در حالی كه بچه شیرخوار، تو بغلش بود، مثل كولیها وارد اتاق شد. فریادهای زن بیچاره و جیغهای بی‌امان بچه شیرخوار، با صدای شلیك توپ هوایی قاطی هم شد و سه بار خبر تحویل سال نو رو به سرم كوبید.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره