پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر
  • ادبیات

  • کلمات کليدي :

  • اشعار
  • شعر انقلاب

  • مطلب بعدي >   1012 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : انقلاب ناگفته

    شعر انقلاب


    هرچند كه از آینه بی‌رنگ‌تر است
    از خاطر غنچه‌ها دلم تنگ‌تر است
    بشكن دل بینوای ما را ای عشق
    این ساز شكسته‌اش خوش‌آهنگ‌تر است

    در پرده سوز و ساز هم می‌خندیم
    با داغ درون‌گداز هم می‌خندیم
    چون لاله نوشكفته‌ای در باران
    از گریه پریم و باز هم می‌خندیم

    بی‌خون تو گل رنگ بهاران نگرفت
    این بادیه بوی سبزه‌زاران نگرفت
    كی نغمه‌گر زمانه در پرده داغ
    از تشنگی تو خواند و باران نگرفت

    می خون تو فارغ از رزان است
    نسیم عشق با یادت وزان است
    ندارد برگ‌ریزی باغ داغت
    بهار خون عاشق بی‌خزان است

    دیروزت اگر رو به قتال آوردیم
    در پاسخ تو زبان لال آوردیم
    امروز به خیمه‌گاه آن دعوت ناب
    صد علقمه لبیك زلال آوردیم

    ای یاد تو سازنده دلهای بزرگ
    ای عشق نوازنده دلهای بزرگ
    من منتظرم تو را كه تشریف غمت
    داغی است برازنده دلهای بزرگ

    اگر چشمت سرودی سر نمی‌كرد
    كسی خورشید را باور نمی‌كرد
    قیامت تا ابد می‌شد فراموش
    اگر خون شما محشر نمی‌كرد

    سید حسن حسینی



    ***

    كوله‌باری از آفتاب به دوش
    از اقالیم نور می‌آییم
    خسته و داغدار و دردآلود
    از افقهای دور می‌آییم

    ریشه داریم مثل كوه و درخت
    باد از جا نمی‌كند ما را
    چون «حدیث موثق قدسی»
    می‌رسد تا خدا، سند ما را

    از ازل گوییا كه در تقسیم
    عشق كارش به ما محول شد
    «مختصر» بود اصل نسخه عشق
    با «حواشی» ما «مطول» شد

    روزگاری لوای بیداری
    بود بر شانه «كلینی» ما
    اینك آن سرخ رایت خون را
    می‌كشد شانه خمینی ما

    از نفسهای پاك روح خدا
    گل خورشید از «حدیقه» دمید
    شام دیجور جهل پایان یافت
    «روزگار فخیم فقه» رسید

    قرنها قرن سالیان دراز
    بحث كردند در «عموم و خصوص»
    ره سپردند در «حواشی متن»
    چشم بستند بر «ظهور نصوص»

    بسته بر رویشان برای ابد
    باب پاكیزه «طهارت» بود
    «نهی از منكر، امر بر معروف»
    مختصر در همان عبارت بود

    شامل جمعشان نمی‌گردید
    بركاتی كه جمع در جمعه است
    «حجره»ها را جلا نمی‌بخشید
    لمعاتی كه لامع از «لمعه» است

    یاد آن روزها كه «شیرازی»
    در صفوف جهاد با ما بود
    شیخ مظلوم شهر، «فضل‌الله»
    بر بلندای دار، تنها بود

    گرچه فرزانگان وادی فقه
    باب «الانسداد» را بستند
    قائلین به انسداد هنوز
    در میان صفوف ما هستند

    مثل سنگند ساكت و سنگین
    چشم بر گردش فلك دارند
    دیده بربسته‌اند و «عندالظهر»
    باز بر آفتاب شك دارند

    راهی كوچه‌های بن‌بستند
    در حصار «مقدمات»، اسیر
    از سرانجام راه خود غافل
    پای دربند آرزوی حقیر

    پشت كرده به واجبات خدا
    رو به انجام تام «استحباب»
    حال سابق برایشان باقی است
    با تمسك به «اصل استصحاب»

    ای كه عمری‌ست صعب می‌سازید
    صیغه اختلاف امت را
    اینك اما بیا كه صرف كنیم
    «مصدر» باشكوه وحدت را

    ما كه از پیروان خورشیدیم
    دلمان از امید «اشباع» است
    منكرین طهارت خورشید
    قولتان بر خلاف «اجماع» است

    تا به كی مثل «زید و خالد و عمر»
    تحت تأثیر «حرف جر» بودن؟
    ای خوشا استوار، چون موسی
    ایمن از «عامل» اثر بودن

    وقت تنگ است و راه، طولانی
    درگذشت زمان، خلافی نیست
    بس كنید آی همرهان! آیا
    بحث «حیض و نفاس» كافی نیست

    وقت آن است كه از سر همت
    گذر از سنگلاخ «سطح» كنیم
    با اصول اصیل علم و عمل
    فقه را قله قله فتح كنیم

    وقت آن است تا در این یلدا
    پاسدار حریم نور شویم
    فرصتی نیست روبه‌رو ما را
    باید آماده «ظهور» شویم

    آمد از دامن افق مردی
    كرد ما را ز خواب خوش بیدار
    پیر ما در «كتاب حج» وا كرد
    باب سرخ «برائت از كفار»

    از فیوضات حضرتش ما نیز
    باب «سبق و رمایه» را خواندیم
    این‌چنین در «اصول» بیداری
    ما كتاب «كفایه» را خواندیم

    داد بر معشر بشر توضیح
    حكم مجموعه مسائل را
    كرد با شیوه‌ای دگر تدریس
    دفتر شیخ را، رسائل را

    شاهدان «حوادث واقع»!
    این روایت، «خلاف ظاهر» نیست
    گرچه شب‌باوران ظلمت‌خو
    قایلند آفتاب طاهر نیست

    آه ای ساكنان شب! تا كی
    ناظر «عكس مستوی» بودن؟
    فصل «ارشاد» می‌رسد، زیباست
    در پی امر «مولوی» بودن

    باید از جان گذشت، باید رفت
    كاهلی نیست در طبیعت ما
    «عدم‌الاحتیاط» هم گاهی
    «احتیاط» است در «طریقت» ما

    اینك اینك برای یاری عشق
    تا بسازیم فكر فردا را
    بر بلندای كرسی تدریس
    كاش می‌داشتیم «صدرا» را

    گرچه فیضیه را شبستانها
    روشن از صد سراج وهاج است
    حوزه‌های رشید علمیه
    به تو ای «شیخ طوس»، محتاج است

    بر بلندای منبر تفسیر
    گر جناب «طباطبایی» نیست
    شكر لله كه از عنایت او
    بین «میزان» و ما جدایی نیست

    اینك اینك «شهید ثانی» را
    باز مصداق دیگری داریم
    تا كه در حوزه نور افشاند
    «شیخ اشراق» دیگری داریم

    می‌پسندند بعضی از طلاب
    بحث در قسمهای «عادت» را
    من از ابواب فقه مشتاقم
    باب روحانی «شهادت» را

    باید از آسمان فراتر رفت
    شرط پرواز را رعایت كرد
    «بسط و اطناب» درد جایز نیست
    باید «ایجاز» را رعایت كرد

    سیدعبدالله حسینی



    ***

    بازوان نوح در امواج توفان گم شده است
    یارب امدادی! كه در این موج، سكان گم شده است
    یادگار از كوه افرای بلندی داشتیم
    آن تناور در میان برف و بوران گم شده است
    ناله در زنجیر می‌پیچد، جنون خویش را
    بوی لیلا در مشام این بیابان گم شده است
    در صفوف شیرمردان اضطراب افتاده است
    یادگاری شرزه از سردار میدان گم شده است
    شعله می‌بارد به بالم، حسرت پرواز را
    بالهایم در مداری آتش‌افشان گم شده است
    ابر می‌بارد مرا راه تماشا بسته است
    یا كه در شام افق مهر درخشان گم شده است
    بار بر محمل مبندید آسمان توفانی است
    رد‌ّ پای كاروان در صبح باران گم شده است
    نیستم خاموش، آتش در گلو می‌پرورم
    شیونم در ناله‌های این نیستان گم شده است
    شوق تهمت داشتم اما جنونم گ‍ُل نكرد
    عقل من در كوچه‌های سنگباران گم شده است
    در نماز حیرتم اما نشان قبله‌ام
    در هیاهوی شبستان جماران گم شده است

    حسین اسرافیلی



    ***

    به شوق خلوتی دگر كه رو به راه كرده‌ای
    تمام هستی مرا، شكنجه‌گاه كرده‌ای
    محله‌مان به ی‍ُمن رفتن تو روسپید شد
    لباس اهل خانه را ولی سیاه كرده‌ای
    چه روزها كه از غمت، به شكوه لب گشوده‌ام
    و ناامید گفته‌ام كه اشتباه كرده‌ای
    چه بارها كه گفته‌ام به قاب عكس كهنه‌ات
    دل مرا شكسته‌ای، ببین گناه كرده‌ای
    ولی تو باز بی‌صدا، درون قاب عكس خود
    فقط سكوت كرده‌ای، فقط نگاه كرده‌ای

    عبدالجبار كاكایی



    ***

    سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر
    بار كن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر
    بار كن، بار كن، این دخمه طراران است
    بار كن، گر همه برف است اگر باران است
    بار كن دیو نیم، طاقت دیوارم نیست
    ماهی گول نیم، تاب خشنسارم نیست
    من بیابانی‌ام، این بیشه مرا راحت نیست
    بار كن، عرصه جولان من این ساحت نیست
    كم خود گیر به خیل و رمه برمی‌گردیم
    بار کن جان برادر همه برمی‌گردیم

    اشتران را یله سازید ستوران را هم
    کاهلان را بگذارید شروران را هم
    هان که بی‌تاب و هوس‌باره مبادا با ما
    گول و مأیوس و شکم‌خواره مبادا با ما
    غافلان نیک نخسبند که کام‌اندیشند
    عاقلان نیز بمانند که خام‌اندیشند
    عاشقان دست برآرند و عنان برتابند
    به فلک می‌رود این قافله تا دریابند
    به فلک می‌رود ای قوم اگر آگاهید
    در پی روح خدا سبط رسول اللهید
    ساروان اوست، فلک جاده، ملک چاووشش
    بر گذرگاه نشان است و علم بر دوشش
    به فلک می‌رود این قوم که کین بستاند
    داد مظلوم از این چرخ برین بستاند

    هله ای قوم شنیدید عنان برتابید
    وقت تنگ است و فراخ است کران، دریابید
    مقصد ما وطن است آی غریبان زمین!
    وقت شد تا بگذارید گریبان زمین
    آی چاووش دمت گرم به آواز بخوان
    صعب دیر است مبر وقت، بخوان باز بخوان
    هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
    هر که دارد سر همراهی ما بسم الله

    محمدعلی معلم دامغانی



    ***

    ما که این همه برای عشق
    آه و ناله دروغ می‌کنیم
    راستی چرا
    در رثای بی‌شمار عاشقان
    ـ که بی‌دریغ ـ
    خون خویش را نثار عشق می‌کنند
    از نثار یک دریغ هم
    دریغ می‌کنیم؟

    قیصر امین پور



    ***

    كوپن 356، تخم مرغ
    لباس می‌پوشم
    و از پله‌ها به زیر می‌آیم
    از خانه به خیابان
    خیابان هاشمی
    خیابان مأنوس
    خیابان سلام دلها
    خیابان صمیمیت سلامها
    خیابان بار عاطفی كلمات
    خیابان خانه‌های كوچك
    خیابان دلهای بزرگ
    خیابان خانوارهای نه سر عائله
    خیابان خانوارهای شش نفر شهید

    خیابان هاشمی
    خیابان پیكانهای مسن
    خیابان هل دادن ژیان
    خیابانی كه بنز و بی.ام.و، با هراس تمام
    از تیررس نگاهش می‌گریزند

    خیابان هاشمی
    خیابان بی‌پیرایه
    خیابان یكرنگ
    خیابانی كه دروغ نمی‌گوید
    احتكار نمی‌كند
    گران نمی‌فروشد
    و در مرداب گاوصندوقها
    زندگی نمی‌كند
    خیابان هاشمی
    خیابان مردان كار
    خیابان دستهای پینه‌بسته
    خیابان زنان سجاد و صبر
    خیابان دلشكسته
    خیابانی كه پس از هر حمله
    حجله‌ها در آن صف می‌بندند
    و كوچه‌هایش چراغان می‌شوند
    خیابان چراغان
    ستاره‌باران
    خیابان شب هفتهای فراوان
    خیابان اربعینهای مكرر
    خیابانی كه هر شب جمعه
    قرار ملاقاتش را با بهشت زهرا
    فراموش نمی‌كند
    خیابانی كه اسرائیل را می‌شناسد
    و رادیویش را گوش نمی‌كند

    خیابان هاشمی
    خیابان سربلند
    خیابانی كه كوتاه نمی‌آید
    خیابان اول خط
    خیابانی كه با یك اتوبوس
    به میدان انقلاب می‌پیوندد
    خیابانی كه همیشه از او وحشت دارند
    خیابانی كه همیشه برایش نقشه می‌كشند
    خیابانی كه هر روز بمبارانش می‌كنند
    خیابانی كه هر روز متولد می‌شود
    خیابانی كه هر روز در مدرسه
    نام‌نویسی می‌كند
    خیابانی كه هر روز بزرگ می‌شود

    خیابان هاشمی
    خیابانی كه مرا می‌شناسد
    خیابانی كه برایم دست تكان می‌دهد
    خیابانی كه شعرهایم را می‌خواند
    خیابانی كه غمهایش را به من می‌سپارد
    خیابانی كه شعرهایم را تصحیح می‌كند
    خیابانی كه كلمات مهجور
    و مصراعهای متكلف را
    از شعرهایم پاك می‌كند
    خیابانی كه همیشه حرف دلش را
    در شعرهایم جست‌وجو می‌كند
    خیابانی كه همیشه به دستهایم نگاه می‌كند

    نگاه می‌كنم
    به دستهایم نگاه می‌كنم
    كوپن 356!
    دستهایم را پنهان می‌كنم
    خیابان هاشمی لبخند می‌زند
    آغوش می‌گشاید
    و به سویم می‌آید
    و من
    شرمگین و شتابناك
    از خیابان هاشمی می‌گریزم
    از پله‌ها بالا می‌روم
    به خانه باز می‌گردم
    و كوپن 356
    در میان خشم سرانگشتانم
    مچاله شده است

    محمدرضا عبدالملكیان



    ***

    دیشب از چشمم بسیجی می‌چكید،
    از تمام شب «دوعیجی» می‌چكید
    باز باران شهیدان بود و من،
    باز شبهای «مریوان» بود و من،
    دستهایم باز تا آهنج رفت،
    تا غروب «كربلای پنج» رفت،
    یادهای رفته دیشب هست شد،
    شعرم از جامی اثیری مست شد
    تا به اقیانوسهای دوردست،
    همچنان رودی كه می‌پیوست شد،
    مثنوی در شیشه مجنون نشست،
    آن‌قدر نوشید تا بدمست شد،
    اولین مصرع چو بر كاغذ دوید،
    آسمان در پیش رویم دست شد...
    یك‌نفر از ژرفنای آبها
    آمد و با ساقی‌ام همدست شد
    باز دیشب سینه‌ام بی‌تاب بود
    چشمهاتان را نگاهم قاب بود
    باز دیشب دیده، جیحون را گریست
    راز سبز عشق مجنون را گریست
    باز دیشب بركه‌ها دریا شدند
    عقده‌های ناگشوده وا شدند

    خواب دیدم كربلا باریده بود
    بر تمام شب خدا باریده بود
    خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود
    آسمان در چشمها تركیده بود
    مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!
    چون عروسانِ فریبا بود، حیف!
    این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود
    مرگ آنجا آخرین منزل نبود
    ای غریو توپها در بهت دشت
    آه ای اروند! ای «والفجر هشت»
    در هوا این عطر باروت است باز
    روی دوش شهر، تابوت است باز
    باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟
    پای این البرز هم‌زنجیر كیست؟
    پشت این لبخندها اندوه ماند
    بارش باران ما انبوه ماند
    همچنان پروانه‌ها رفتید، آه!
    بر دل ما داغتان چون كوه ماند…
    یادها تا صبح زاری می‌كنند
    واژه‌هایم بی‌قراری می‌كنند
    خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت
    یك نفر در خویش پایان می‌گرفت

    ای سواران بلندای سهیلّ!
    شوكران نوشان «گردان كمیل»!
    ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین»!
    خیل مختاران! لثارات الحسین!
    ای نگاه آسمان همراهتان
    ای امام عصر خاطرخواهتان
    ای در آتش سوخته! پرهای من!
    ای بسیجیها! برادرهای من!
    ای بسیجیها، چه تنها مانده‌اید!
    از گروه عاشقان جا مانده‌اید
    ای بسیجیها! زمان را باد برد
    آرزوهای نهان را باد برد
    شور حال و جان سپردن هم نماند
    بخت حتی خوب مردن هم نماند
    غرق در مانداب لنگرها شدیم
    غافل از جادوی سنگرها شدیم
    از غریو موجها غافل شدیم
    غرق در آرامش ساحل شدیم
    فصل سرخ بی‌قراریها گذشت
    فرصت چابك‌سواریها گذشت
    فرصت از اشك و از خون تر شدن
    از زمستان نیز عریان‌تر شدن
    فرصت در خُم نشستن، م‍ُل شدن
    در دهان داغ آتش، گل شدن

    یاد باد آن آرزوهای نجیب
    یاد باد آن فصل، آن فصل عجیب
    اینك اما فصل تنها ماندن است
    فصل تصنیف دریغا خواندن است
    اینك اما غربتم عریان شده است
    حاصل آغازها پایان شده است
    اینك این ماییم، عریان و علیل
    دستمان كوتاه و خرما بر نخیل

    روی لبخندم صدایی گم شده است
    پشت رؤیایم هوایی گم شده است
    چشمهایم محو در بال كسی‌ست
    در خیابانها به دنبال كسی‌ست
    نخلهای سر جدا، یادش به‌خیر!
    ای بسیجیها! خدا، یادش به‌خیر!
    فصل سرخ بی‌قراریها گذشت
    فرصت شب‌زنده‌داریها گذشت

    این قلم امشب كفن پوشیده است
    آرزوها را به تن پوشیده است
    واژه‌هایم را هدایت می‌كند
    از جداییها شكایت می‌كند
    «مقتل» آن شب غرق نور ماه بود
    غرق در باران «روح الله» بود
    جام را با او زدید و گم شدید
    پای شب هوهو زدید و گم شدید

    بازگردید ای كفن‌پوشان پاك!
    غرق شد این نسل در امواج خاك
    باز باران خزان‌پوشان زرد
    باز توفان كفن‌پوشان درد
    باز در من بادها آشفته‌اند
    لحظه‌هایم را به شب آغشته‌اند
    آمدیم و قافها در قید ماند
    قلب ما در «پاسگاه زید» ماند
    طالب فرهادها جز كوه نیست
    مرهم این زخم جز اندوه نیست
    عقده‌ها رفتند و علت مانده است
    در گلویم «حاج همت» مانده است
    زخمی‌ام اما نمك حق من است
    درد دارم نی‌لبك حق من است

    پیش از اینها آسمان گل‌پوش بود
    پیش از اینها یار در آغوش بود
    اینك اما عده‌ای آتش شدند
    بعد كوچ كوهها آرش شدند

    بعضی از آنها كه خون نوشیده‌اند
    ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند
    عده‌ای «ح‍ُسن القضا» را دیده‌اند
    عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند
    بزدلانی كز هراس ابتر شدند
    از بسیجیها بسیجی‌تر شدند
    آی، بی‌جانها! دلم را بشنوید
    اندكی از حاصلم را بشنوید
    تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را
    غرق خون خویش، رقص مرگ را
    تو چه می‌دانی كه رمل و ماسه چیست
    بین ابروها رد قناص چیست
    تو چه می‌دانی سقوط «‌پاوه» را
    «باكری» را «باقری » را «كاوه» را
    هیچ می‌دانی «مریوان» چیست؟ هان!
    هیچ می‌دانی كه «چمران» كیست؟ هان!
    هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
    هیچ می‌دانی «دوعیجی» در كجاست؟
    این صدای بوستانی پرپر است
    این زبان سرخ نسلی بی‌سر است
    تو چه می‌دانی كه جای ما كجاست
    تو چه می‌دانی خدای ما كجاست
    با همانهایم كه در دین غش زدند
    ریشه اسلام را آتش زدند
    با همانها كز هوس آویختند
    زهر در جام خمینی ریختند
    پای خندقها اُحد را ساختند
    خون‌فروشی كرده خود را ساختند
    باش تا یادی از آن دیرین كنیم
    تلخِ آن ابریق را شیرین كنیم
    با خمینی جلوه ما دیگر است
    او هزاران روح در یك پیكر است
    ما ز شور عاشقی آكنده‌ایم
    ما به گرمای خمینی زنده‌ایم
    گر چه در رنجیم، در بندیم ما
    زیر پای او دماوندیم ما
    سینه پر آهیم، اما آهنیم
    نسل یوسفهای بی‌پیراهنیم
    ما از این بحریم، پاروها كجاست؟
    این نشان! پس نوش‌داروها كجاست؟
    ای بسیجیها زمان را باد برد!
    تیشه‌ها را آخرین فرهاد برد
    من غرور آخرین پروانه‌ام
    با تمام دردها هم‌خانه‌ام
    ای عبور لحظه‌ها دیگر شوید!
    ای تمام نخلها بی‌سر شوید!
    ای غروب خاك را آموخته!
    چفیه‌ها! ای چفیه‌های سوخته!
    ای زمین، ای رملها، ای ماسه‌ها
    ای تگرگِ تق‌تقِ قناصه‌ها
    جمعی از ما بارها سر داده‌ایم
    عده‌ای از ما برادر داده‌ایم
    ما از آتشپاره‌ها پر ساختیم
    در دهان مرگ سنگر ساختیم
    زنده‌های كمتر از مردار‌ها!
    با شما هستم، غنیمت خوارها!
    بذر هفتاد و دو آفت در شما
    بردگان سكه! لعنت بر شما
    باز دنیا كاسه خمر شماست
    باز هم شیطان اولی الامر شماست
    با همانهایم كه بعد از آن ولی
    شوكران كردند در كام علی
    باز آیا استخوانی در گلوست؟
    باز آیا خار در چشمان اوست؟
    ای شكوه رفته امشب بازگرد!
    این سكوت مرده را در هم نورد
    از نسیم شادی یاران بگو!
    از «شكست حصر آبادان» بگو!
    از شكستن از گسستن از یقین
    از شكوه فتح در «فتح المبین»
    از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو
    ای شكوه رفته! از «مهران» بگو!
    از همانهایی كه سر بر در زدند
    روی فرش خون خود پرپر زدند
    شب‌شكاران سحراندوخته
    از پرستوهای در خود سوخته
    زان همه گلها كه می‌بردی بگو!
    از «بقایی» از «بروجردی» بگو!
    پهلوانانی كه سهرابی شدند
    از پلنگانی كه مهتابی شدند
    ای جماعت! جنگ یك آیینه است
    هفته تاریخ را آدینه است
    لحظه‌ای از این همیشه بگذرید
    اندر این آیینه خود را بنگرید

    ابتدا احساسهامان تُرد بود
    ابتدا اندوههامان خرد بود
    رفته‌رفته خنده‌ها زاری شدند
    زخمهامان كم‌كمك كاری شدند

    ای شهیدان! دردها برگشته‌اند
    روزهامان را به شب آغشته‌اند
    فصلهامان گونه‌ای دیگر شدند
    چشمهامان مست و جادوگر شدند
    روحهامان سخت و تن‌آلوده‌اند
    آسمانهامان لجن‌آلوده‌اند
    هفته‌ها در هفته‌ها گم می‌شوند
    وهمها فردای مردم می‌شوند...
    فانیان وادی بی‌سنگری!
    تیغهای مانده در آهنگری
    حاصل آن ماجراها حیرت است؟
    میوه فرهنگ جبهه عشرت است؟
    حاصل آغازها پایان شده است؟
    میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
    زخمی‌ام، اما نمك ....... بی‌فایده است
    درد دارم، نی‌لبك ....... بی‌فایده است
    عاقبت آب از سر نوحم گذشت
    لشكر چنگیز از روحم گذشت
    جان من پوسید در شب‌غاره‌ها
    آه ای خمپاره‌ها، خمپاره‌ها!

    محمدحسین جعفریان



    ***

    عشق من پاییز آمد مثل پار
    باز هم ما باز ماندیم از بهار

    احتراق لاله را دیدیم ما
    گل دمید و خون نجوشیدیم ما

    باید از فقدان گل خون‌جوش بود
    در فراق یاس مشكی‌پوش بود

    یاس بوی مهربانی می‌دهد
    عطر دوران جوانی می‌دهد

    یاسها یادآور پروانه‌اند
    یاسها پیغمبران خانه‌اند

    یاس ما را رو به پاكی می‌برد
    رو به عشقی اشتراكی می‌برد

    یاس در هر جا نوید آشتی‌ست
    یاس دامان سپید آشتی‌ست

    در شبان ما كه شد خورشید یاس
    بر لبان ما كه می‌خندید یاس

    یاس یك شب را گل ایوان ماست
    یاس تنها یك سحر مهمان ماست

    بعد روی صبح پرپر می‌شود
    راهی شبهای دیگر می‌شود

    یاس مثل عطر پاك نیت است
    یاس استنشاق معصومیت است

    یاس را آیینه‌ها رو كرده‌اند
    یاس را پیغمبران بوییده‌اند

    یاس بوی حوض كوثر می‌دهد
    عطر اخلاق پیمبر می‌دهد

    حضرت زهرا دلش از یاس بود
    دانه‌های اشكش از الماس بود

    داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
    می‌چكانید اشك حیدر را به چاه

    عشق محزون علی یاس است و بس
    چشم او یك چشمه الماس است و بس

    اشك می‌ریزد علی مانند رود
    بر تن زهرا: گل یاس كبود

    گریه اری چون ابر چمن
    بر كبود یاس و سرخ و نسترن

    گریه كن حیدر كه مقصد مشكل است
    این جدایی از محمد مشكل است

    گریه كن زیرا كه دخت آفتاب
    بی‌خبر باید بخوابد در تراب

    این دل یاس است و روح یاسمین
    این امانت را امین باش ای زمین

    نیمه‌شب دزدانه حیدر در مغاك
    ریخت بر روی گل خورشید خاك

    یاس خوشبوی محمد داغ دید
    صد فدك زخم از گل این باغ دید

    مدفن این ناله غیر از چاه نیست
    جز تو كس از قبر او آگاه نیست

    گریه بر فرق عدالت كن كه فاق
    می‌شود از زهر شمشیر نفاق

    گریه بر تشت حسن كن تا سحر
    كه پر است از لخته خون جگر

    گریه كن چون ابر بارانی به چاه
    بر حسین تشنه‌لب در قتلگاه

    گریه بر بی‌دستی احساس كن
    گریه بر طفلان بی‌عباس كن

    باز كن حیدر تو شط اشك را
    تا نگیرد با خجالت مشك را

    گریه كن بر آن یتیمانی كه شام
    با تو می‌خوردند در اشك مدام

    گریه كن چون گریه ابر بهار
    گریه كن بر روی گلهای مزار

    مثل نوزادان كه مادرمرده‌اند
    مثل طفلانی كه آتش خورده‌اند

    گریه كن زیرا كه گلها دیده‌اند
    یاسهای مهربان كوچیده‌اند

    گریه كن زیرا كه شبنم فانی است
    هر گلی در معرض ویرانی است

    ما سر خود را اسیری می‌بریم
    ما جوانی را به پیری می‌بریم

    زیر گورستانی از برگ رزان
    من بهاری مرده دارم ای خزان

    زخم آن گل در تن من چاك شد
    آن بهار مرده در من خاك شد

    ای بهار گریه‌بار ناامید
    ای گل مأیوس من یاس سپید

    احمد عزیزی



    ***

    یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
    هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه

    بشكسته سبوهامان، خون است به دلهامان
    فریاد و فغان دارد، دردی‌كش میخانه

    هر سوی نظر كردم، هر كوی گذر كردم
    خاكستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه

    افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی
    دیگر نبود دستی، تا موی كند شانه

    تا سر به بدن باشد، این جامه كفن باشد
    فریاد اباذرها، ره بسته به بیگانه

    لبخند سروری كو، سرمستی و شوری كو
    هم كوزه نگون گشته، هم ریخته پیمانه

    آتش شده در خرمن، وای من و وای من
    از خانه نشان دارد، خاكستر كاشانه

    ای وای كه یارانم، گلهای بهارانم
    رفتند از این خانه، رفتند غریبانه

    پرویز بیگی حبیب آبادی



    ***

    وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم
    دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم
    از هر كران بانگ رحیل آید به گوشم
    بانگ از جرس برخاست وای من خموشم
    دریادلان راه سفر در پیش دارند
    پا در ركاب راهوار خویش دارند
    گاه سفر را چاوشان فریاد كردند
    منزل به منزل حال ره را یاد كردند
    گاه سفر آمد برادر، ره دراز است
    پروا مكن بشتاب همت چاره‌ساز است
    گاه سفر شد باره بر دامن برانیم
    تا بوسه‌گاه وادی ایمن برانیم
    وادی نه ایمنها مگو باید سفر كرد
    از هفت وادی در طلب باید گذر كرد
    وادی نه ایمن رهزنان در رهگذارند
    بیم حرامی نیست، یاران هوشیارند
    وادی نه ایمن جاده هموار است ما را
    امید بر عزم جلودار است ما را
    وادی پر از فرعونیان و قبطیان است
    موسی جلودار است و نیل اندر میان است
    تكریتیان «صد ـ دام» در هر گام دارند
    راه‌آشنایان، ره به مقصد می‌سپارند
    شیطان ز دریا بسته راه و آسمان نیز
    غم نیست او خسران برد از این و آن نیز
    شیطان هزاران فتنه گر در كار دارد
    غم نیست یزدان كارشان دشوار دارد
    ره‌توشه باید، كو بیاور كوله‌بارم
    امید را ره‌توشه بهر راه دارم
    ره‌توشه باید پای من هموار پو باش
    هفتاد وادی پیش رو گر هست گو باش
    ره‌توشه باید، عزم را در كار بندم
    دل بر خدا، آنگه به رفتن بار بندم
    ره‌توشه باید، صبر را در دل نشاندم
    وادی به وادی باره، تا منزل كشانم
    ره‌توشه باید مرغوا مشنو ز هر كس
    ره‌توشه ما را شوق دیدار حرم بس
    تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر
    بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر
    ننگ است ما را خانه بر دشمن نهادن
    تاراج و باج و فتنه را گردن نهادن
    تاراج و باج و فتنه را گردن نهادیم
    خفتیم غافل، خانه بر دشمن نهادیم
    خفتیم غافل از معادای حرامی
    كردیم سر تسلیم یاسای حرامی
    خفتیم غافل، رزم را از یاد بردیم
    بس داوری بر محضر بیداد بردیم
    خفتیم و دشمن داد نی بیدادمان داد
    خواب و خور و افیون و مستی یادمان داد
    دشمن سرا بگرفته و راه نفس هم
    دست عمل بشكسته و پای فرس هم
    تاراج شد تاراج هر كالایمان بود
    خاموش شد هر نغمه كاندر نایمان بود
    ما خامش و او هر طرف شور و شغب كرد
    تاوان‌ِ خورد و خفت و مستی را طلب كرد
    سینا و طور و غزه را بلعید با هم
    ما خفته و او در تهاجم قدس را هم
    جولان به جولانی دگر بگرفت از ما
    ماندیم ما سرگشته او را قدس و سینا
    فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید
    تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید
    یعنی كلیم آهنگ جان سامری كرد
    ای یاوران باید ولی را یاوری كرد
    وقت است تا زاد سفر بر دوش بندیم
    دل بر پیام دلكش چاووش بندیم

    حمید سبزواری



    ***

    پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
    شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت
    بسیار بود رود در آن برزخ كبود
    اما دریغ، زهره دریا شدن نداشت
    در آن كویر سوخته، آن خاك بی‌بهار
    حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت
    گم بود در عمیق زمین شانه بهار
    بی‌تو ولی زمینه پیدا شدن نداشت
    چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق
    این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت

    سلمان هراتی



    ***

    این بوی ناب وصال است یا عطر گلهای سیب است
    این نغمه آشنایی بوی كدامین غریب است
    امشب از این كوی بن‌بست با پای سر می‌توان رست
    روشن چراغ دل و دست با نور«امن یجیب» است
    در سوگ گلهای پرپر گفتیم و بسیار گفتیم
    امروز می‌بینم اما مضمون گلها غریب است
    در مسجدِ سینه چندی است تا صبحدم نوحه‌خوانی است
    بر منبرِ گونه شبها این‌گونه اشكم خطیب است:
    از سنگهای بیابان خاموش ماندن عجب نیست
    از ما كه هم‌كیشِ موجیم این‌گونه ماندن عجیب است
    خشكید جوی ترانه بی‌گریه‌های شبانه
    این نغمه عاشقانه سوز دلی بی‌شكیب است
    با اشتیاق زیارت یاران همدل گذشتند
    انگار تنها دل من از عاشقی بی‌نصیب است

    علیرضا قزوه



    ***

    به پاس یك دل ابری، دو چشم بارانی
    پر است خلوتم از یك حضور نورانی

    كسی كه وسعت او در جهان نمی‌گنجد
    به خانه دل من، آمده است مهمانی!

    غمی به قدمت تاریخ درد انسان داشت
    دلی به وسعت جغرافیای انسانی

    چه بود؟ صاعقه‌ای كز سر زمانه گذشت
    و یا ز خواب جهان، یك عبور طوفانی؟!

    نشسته است به جانم، همیشه، تا هستم
    غمش اصیل‌تر از یك نیاز روحانی

    هنوز می‌شنود آن صدای محزون را
    دلم به روشنی آیه‌های قرآنی

    فاطمه راكعی



    ***

    بر این كبود غریبانه زیستم چون ابر
    تمام هستی خود را گریستم چون ابر

    ز بام بهره فرو ریختم ستاره به خاك
    كه من به سایه خورشید زیستم چون ابر

    زمین سترون و در وی نشان رویش نیست
    فراز ریگ روان چند ایستم چون ابر

    حریر باورم از شعله ندامت سوخت
    كه بر كویر عطشناك، نیستم چون ابر

    نه سر به بالش رامش، نه پای بر پایاب
    عقاب آه بر آیینه، چیستم؟ چون ابر

    مرا به بود و نبود جهان چه كار، كه داد
    به باد فتنه، همه هست و نیستم، چون ابر

    مگر بشویم، ازین دل غبار هستی را
    بر آستان تو عمری گریستم چون ابر

    مشفق كاشانی



    ***

    تا ز تار نفسم نغمه هو می‌ریزد
    دلم از هیمنه عشق فرو می‌ریزد

    گرچه لب بسته‌ام ای عشق به آهنگ سكوت
    حرفهای دل من از لب او می‌ریزد

    همه شب می‌كشدم مست به بستان خیال
    بوی خوبی كه از آن سنبل مو می‌ریزد

    پر كند بوی خوشش وسعت تنهایی من
    گل اشكی كه بر آن سبزه رو می‌ریزد

    بر لبم زمزم نامش همه دم می‌جوشد
    عطر یادش به برم از همه سو می‌ریزد

    هر شب از باغ خیالش، گل شعری چیدم
    تا ز شاخ غزلم این همه بو می‌ریزد

    حرف ناگفته دل بود كه می‌گفت: بگو
    كز نسیم نفسش رازمگو می‌ریزد

    حرف ناگفته دل بود كه می‌گفت: بگو
    كز نسیم نفسش راز مگو می‌ریزد

    نصرالله مردانی



    ***

    تمام خاك را گشتم به دنبال صدای تو
    ببین باقی است روی لحظه‌هایم جای پای تو
    اگر كافر اگر مومن به دنبال تو می‌گردم
    چرا دست از سر من برنمی‌دارد هوای تو
    دلیل خلقت آدم، نخواهی رفت از یادم
    خدا هم در دل من پر نخواهد كرد جای تو
    صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
    پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو
    تو را من با تمام انتظارم جست‌وجو كردم
    كدامین جاده امشب می‌گذارد سر به پای تو
    نشان خانه‌ات را از تمام شهر پرسیدم
    مگر آن‌سوتر است از این تمدن روستای تو


    یوسفعلی میرشكاك



    ***

    خدایا تمام مرا می‌برند
    كجا می‌برندم كجا می‌برند؟

    كجا ای حقیقت تو را بنگرم
    از این پس كه آیینه را می‌برند؟

    چه پیش آمده است آفتاب مرا
    كه بر شانه‌های عزا می‌برند؟

    شگفتا كه دریایی از نور را
    چنین بر سر دست ما می‌برند

    ز طوفان غم، سینه‌سرخان عشق
    از این پس كجا التجا می‌برند

    چه كردی كه خاك تو را ای عزیز
    از این پس برای شفا می‌برند؟

    چه كردی كه این‌گونه افلاكیان
    تو را بر سر دستها می‌برند

    اماما ببین روشنان فلك
    غبار تو را توتیا می‌برند

    سزاواری ای دل كه بر موج نور
    تو را تا به عرش خدا می‌برند

    كاووس حسن‌لی



    ***

    هفت‌پشت عطش برای امام خمینی(ره)

    زنده‌تر از تو كسی نیست، چرا گریه كنیم؟
    مرگمان باد و مبادا آنكه تو را گریه كنیم

    هفت‌پشت عطش از نام زلالت لرزید
    ما كه باشیم كه در سوگ شما گریه كنیم؟

    رفتنت آینه آمدنت بود، ببخش
    شب میلاد تو تلخ است كه ما گریه كنیم

    ما به جسم شهدا گریه نكردیم، مگر
    می‌توانیم به جان شهدا گریه كنیم؟

    گوش جان باز به فتوای تو داریم، بگو
    با چنین حال بمیریم و یا گریه كنیم؟

    ای تو با لهجه خورشید سراینده ما
    ما تو را با چه زبانی به خدا گریه كنیم؟

    آسمانا! همه ابریم گره‌خورده به‌هم
    سر به دامان كدام عقده‌گشا گریه كنیم؟

    باغبانا! از تو چشم تو آموخته‌ایم
    كه به جان‌تشنگی باغچه‌ها گریه كنیم

    محمد علی بهمنی



    ***

    ای به امید كسان خفته! ز خود یاد آرید
    تشنه‌كامان غنیمت! ز احد یاد آرید
    سر به سر بادیه‌بازار هیاهو شده است
    سنگ گور شهدا سنگ ترازو شده است
    گر چه مرحب سپر انداخته، خیبر باقی است
    بت مگویید شكستیم، كه بتگر باقی است
    ره دراز است، مگویید كه منزل دیدیم
    نیست، این پشت نهنگ است كه ساحل دیدیم
    ره دراز است، سبك‌تر بشتابیم، ای قوم!
    خصم بیدار است، یك چشمه بخوابیم، ای قوم!
    نه بنوشیم از این رود، كه زهرآلوده است
    غوطه باید زد و بگذشت كه پل فرسوده است
    وای اگر قصه ما عبرت تاریخ شود
    خیمه قافله را دشنه ما میخ شود
    وای اگر بر در باطل بنشیند حق ما
    وای اگر پرده تزویر شود بیرق ما
    خیمه بگذار و برو، بادیه توفان‌جوش است
    كوه، آتش به جگر دارد اگر خاموش است
    فتنه می‌بارد و سنگین، ز در و دیوارش
    هر كه اینجا خفت، سیلاب كند بیدارش
    می‌رویم امروز با صاعقه هم‌پای سفر
    گردبادیم و ز سر تا به قدم، پای سفر

    محمد کاظم کاظمی



    ***

    خواهم تو را ای ماه و می‌آرم به چنگ امشب
    شورشكاری تازه دارد این پلنگ امشب
    با همت غوكان آبی هم‌سفر بودیم
    دریا نمی‌زاید دگر غیر از نهنگ امشب
    دیشب ربود از آخورش رخش غرورم را
    باید بگردم كوهها را با تفنگ امشب
    فردا بر این ویرانه‌ها بیم از حرامی نیست
    از چشم این آیینه افتاده است سنگ امشب
    از هفت‌خوان خوف هم بگذشت پور زال
    دیگر مخواب آسوده ای پور پشنگ امشب

    سید ابوطالب مظفری



    ***

    گر بگیرد امشب از دستم تبرزین مرا
    جشن می‌گیرند فردا روز تدفین مرا
    تكیه بر بازوی مردی باید امشب داد و بس
    جز تفنگ آری، كه دارد تاب تأمین مرا؟
    من نبودم، آسمان یكباره خالی شد ز ماه
    كم‌كمك زین كهكشان چیدند پروین مرا
    ترس سر، چندی است دارد سر به راهم می‌كند
    بشكن ای سنگ اجل! خوف بلورین مرا
    فصل تزویر است و چاه نابرادر، پیش رو
    كو فرامرزی كه گیرد از عدو كین مرا؟

    سید ابو طالب مظفری



    ***

    شعری برای جنگ (1)
    می‌خواستم
    شعری برای جنگ بگویم
    دیدم نمی‌شود
    دیگر قلم زبان دلم نیست
    گفتم:
    باید زمین گذاشت قلمها را
    دیگر سلاح سرد سخن كارساز نیست
    باید سلاح تیزتری برداشت
    باید برای جنگ
    از لوله تفنگ بخوانم
    ـ با واژه فشنگ ـ
    می‌خواستم
    شعری برای جنگ بگویم
    شعری برای شهر خودم ـ دزفول ـ
    دیدم كه لفظ ناخوش موشك را
    باید به كار برد
    اما
    موشك
    زیبایی كلام مرا می‌كاست
    گفتم كه بیت ناقص شعرم
    از خانه‌های شهر كه بهتر نیست
    بگذار شعر من هم
    چون خانه‌های خاكی مردم
    خرد و خراب باشد و خون‌آلود
    باید كه شعر خاكی و خونین گفت
    باید كه شعر خشم بگویم
    شعر فصیح فریاد
    ـ هر چند ناتمام ـ
    گفتم:
    در شهر ما
    دیوارها دوباره پر از عكس لاله‌هاست
    اینجا
    وضعیت خطر گذرا نیست
    آژیر قرمز است كه می‌نالد
    تنها میان ساكت شبها
    برخواب ناتمام جسدها
    خفاشهای وحشی دشمن
    حتی ز نور روزنه بیزارند
    باید تمام پنجره‌ها را
    با پرده‌های كور بپوشانیم
    اینجا
    دیوار هم
    دیگر پناه پشت كسی نیست
    كاین گور دیگری است كه استاده است
    در انتظار شب
    دیگر ستارگان را
    حتی
    هیچ اعتماد نیست
    شاید ستاره‌ها
    شبگردهای دشمن ما باشند
    اینجا
    حتی
    از انفجار ماه تعجب نمی‌كنند
    اینجا
    تنها ستارگان
    از برجهای فاصله می‌بینند
    كه شب چقدر موقع منفوری است
    اما اگر ستاره زبان می‌داشت
    چه شعرها كه از بد شب می‌گفت،
    گویاتر از زبان من گنگ
    آری
    شب موقع بدی است
    هر شب تمام ما
    با چشمهای زل‌زده می‌بینیم
    عفریت مرگ را
    كابوس آشنای شب كودكان شهر
    هر شب لباس واقعه می‌پوشد
    اینجا
    هر شام، خامشانه به خود گفته‌ایم:
    امشب
    در خانه‌های خاكی خواب‌آلود
    جیغ كدام مادر بیدار است
    كه در گلو نیامده می‌خشكد؟
    اینجا
    گاهی سر بریده مردی را
    تنها
    باید ز بام دور بیاریم
    تا در میان گور بخوابانیم
    یا سنگ و خاك و آهن خونین را
    وقتی به چنگ و ناخن خود می‌كنیم،
    در زیر خاك گل‌شده می‌بینیم:
    زن روی چرخ كوچك خیاطی
    خاموش مانده است
    اینجا سپور هر صبح
    خاكستر عزیز كسی را
    همراه می‌برد
    اینجا برای ماندن
    حتی هوا كم است
    اینجا خبر همیشه فراوان است
    اخبار بارهای گل و سنگ
    بر قلبهای كوچك
    در گورهای تنگ
    اما
    من از درون سینه خبر دارم
    از خانه‌های خونین
    از قصه عروسك خون‌آلود
    از انفجار مغز سری كوچك
    بر بالشی كه مملو رویاهاست
    ـ رؤیای كودكانه شیرین ـ
    از آن شب سیاه
    آن شب كه در غبار
    مردی به روی جوی خیابان
    خم بود
    با چشمهای سرخ و هراسان
    دنبال دست دیگر خود می‌گشت
    باور كنید
    من با دو چشم مات خودم دیدم
    كه كودكی ز ترس خطر تند می‌دوید
    اما سری نداشت
    لختی دگر به روی زمین غلتید
    و ساعتی دگر
    مردی خمیده پشت و شتابان
    سر را به ترك‌بند دوچرخه
    سوی مزار كودك خود می‌ب‍ُرد
    چیزی درون سینه او كم بود...

    اما
    این شانه‌های گردگرفته
    چه ساده و صبور
    وقت وقوع فاجعه می‌لرزند
    اینان
    هرچند
    بشكسته زانوان و كمرهاشان
    استاده‌اند فاتح و نستوه
    ـ بی‌هیچ خان و مان ـ
    در گوششان كلام امام است
    ـ فتوای استقامت و ایثار ـ
    بر دوششان درفش قیام است
    باری
    این حرفهای داغ دلم را
    دیوار هم توان شنیدن نداشته است
    آیا تو را توان شنیدن هست؟
    دیوار!
    دیوار سرد و سنگی سیار!
    آیا رواست مرده بمانی
    دربند آن كه زنده بمانی؟
    نه!
    باید گلوی مادر خود را
    از بانگ رود رود بسوزانیم
    تا بانگ رود رود نخشكیده است
    باید سلاح تیزتری برداشت
    دیگر سلاح سرد سخن كارساز نیست

    قیصر امین پور



    ***

    شب رفت و صبح دید كه فرداست
    پلكی زد و ز خواب به پا خاست
    از شرق آبهای كف‌آلود
    خورشید بردمیده و پیداست
    با این پرنده‌های خوش‌آواز
    ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست
    انگار دوش، دختر خورشید
    این دختری كه این همه زیباست؛
    تن‌شسته در طراوت دریا
    كاین‌گونه دلفریب و دل‌آراست

    این حجم بی‌نهایت آبی
    تلفیقی از حقیقت و رؤیاست
    این پاك، این كرامت سیال
    آمیزه‌ای ز خشم و مداراست

    مثل علی به لحظه پیكار
    مثل علی به نیمه شبهاست
    مردی كه روح نوح و خلیل است
    روحی كه روح‌بخش مسیحاست
    روحی كه ناشناخته مانده
    روحی كه تا همیشه معماست

    در دوردست شب، شب كوفه
    این ناله‌های كیست كه برپاست؟
    انگار آن عبادت معصوم
    در غربت نخیله به نجواست
    این شب، شب ملائكه و روح
    یا رازگونه لیله اسراست؟
    آن نور در حصار نگنجید
    پرواز كرد هر طرفی خواست
    فریاد آن عدالت مظلوم
    در كوچه‌سار خاطره برجاست
    خود روح سبز باغ گواه است:
    آن سرو استقامت تنهاست
    او بر ستیغ قاف شجاعت
    همواره در تجرد عنقاست
    در جست‌وجوی آن ابدیت
    موسای شوق، راهی سیناست
    وقتی كه شب به وسعت یلداست
    خورشید گرم یاد تو با ماست
    ای چشمه‌سار! مزرعه‌ها را
    یاد هماره سبز تو سقاست
    برخیز ـ ای نماز مجسم! ـ
    بر مأذنه، بلال در آواست
    بی‌تو هنوز كعبه حرمت
    با جامه سیه به معز‌ّاست

    ـ ای آنكه آفتاب‌ترینی! ـ
    با تو چه وحشتیم ز سرماست
    روح تو چون قصیده بلند است
    دیگر چه جای وصف تو ما راست؟

    سهیل محمودی



    ***

    ما را خوش است سیر سكوتی كه پیش روست
    گشت و گذار در ملكوتی كه پیش روست
    بر گیسوی تغزل ما شانه می‌كشد
    شیوایی دو دست قنوتی كه پیش روست
    تجریدی از طراوت گلهای مریم است
    این سفر معطر قوتی كه پیش روست
    بگذار با ترنم مستانه بگذرد
    این چند كوچه تا جبروتی كه پیش روست
    ما راهیان وادی سبز سلامتیم
    آسوده‌ایم از برهوتی كه پیش روست
    وا می‌نهیم خستگی خاطرات را
    در سایه‌سار خلوت توتی كه پیش روست
    تصنیف سیر ساده یك شاخه گل است
    معراج‌نامه ملكوتی كه پیش روست
    یا رب مباد بی‌غزل عاشقی شبی
    موسیقی بلند سكوتی كه پیش روست

    زكریا اخلاقی

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره