پيشرفته
 

موضوعات :

  • هنرهای تجسمی
  • هنر متعهد

  • کلمات کليدي :

  • عکاسی
  • جبهه هنر انقلاب اسلامی

  • محمد حسین بدری

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • بالاخره حرف ما چیست؟(بخش آخر)

  • بلبشوی فرهنگی نتیجه بی‌عدالتی است(بخش نخست)

  • باید حرف خودمان را بزنیم

  • خلاصه؛ صف به هم خورده...

  • مطلب بعدي >   949 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : انقلاب ناگفته

    نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری؛ هیچ‌كس نمی‌تواند

    معرفی كتاب «كاوه گلستان؛ عكسها و یك گفت‌وگو»

    حسین فتاح‌پور-محمدحسین بدری
       

    «‌چه عاملی باعث شد من كاملاً لاییك و جوان بزرگ شده در شرایط هیپی‌بازی و ژیگول‌بازی آن زمان، زندگی‌ام را بگذارم كه بروم خودم را بچسبانم به امام خمینی، به‌خاطر جذبه و كشش او و آن حقیقتی كه در او نهفته می‌دیدم؟ روزی كه امام می‌تواست بیاید، خودم را به آب و آتش زدم كه باید بروم فرودگاه. حالا فكرش را كن كه یك سال و خرده‌ای بود توی خیابانها داشتم می‌دویدم به خاطر این ایده آبستره خمینی. آدمها داشتند می‌مردند و من عكسشان را می‌گرفتم و خودم را در خطر می‌انداختم و عكسهایم را می‌فرستادم كه مردم دنیا ببینند.
    حالا این آدم داشت می‌آمد. چیزهایی داشت كه فراتر از انقلاب و انگیزه و روان‌شناسی روزمره بود. جذبه‌ای كه امام روی من داشت، من را می‌گرفت و هر وقت كه پهلویش بودم، اصلاً آدم دیگری می‌شدم...

    هر وقت می‌رفتم، امام جلویم بود و واقعاً هیپوتیزم می‌شدم. آدم می‌شنود كه می‌رفتی پهلوی یك شیخ و در جذبه او غرق می‌شدی. واقعا‌ این‌‌طور بود. من كسی نبودم كه زمینه سنتی خانوادگی برای این باورها داشته باشم. شخصا‌ برایم اتفاق افتاد. وقتی آمد، از داخل دوربینم میخ شدم، از درون دوربینم نگاه می‌كردم. دوربینم از در هواپیما آمد... از همان جا چسبیدم به خمینی و ولش نكردم و سعی كردم در تمام مسیر فرودگاه، پنج متر بیشتر دور نشوم. نشاندنش در یك ماشین، با همافرها. سریع‌ترین دوی زندگی‌ام را آنجا انجام دادم.»
    اینها بخشی از گفت‌وگوی كاوه گلستان است كه تازگی در كتابی به نام او چاپ شده و البته در مقدمه آن گفته شده، گفت‌وگوهای دیگری هم از او موجود است و به ترتیب منتشر خواهند شد.
    «در راهپیمایی عیدفطر یا آن بزن بزنها وقتی امام هنوز اینجا نبود و هفده شهریور و... واقعاً خالصانه فكر می‌كردم كه چه‌جوری به امام برسم؟... برای همین بود كه شدم عكاس رسمی امام.»
    گلستان سالها عكاس مطبوعات ایرانی و فرنگی بود و چند سال پیش از آن كه در جریان حمله نظامیان آمریكایی و انگلیسی به عراق هدف تركش مؤثری واقع شود، برای شبكه‌ها‌ی مختلف بین‌‌المللی فیلمبرداری می‌كرد و این آخرین سفر كاری او بود.
    «برای من به‌عنوان جوانی بیست و هفت ـ هشت ساله كه تمام عمرم را در رژیم طاغوت گذرانده بودم و هیچ آشنایی با امام خمینی نداشتم، چه عاملی باعث می‌شود كه عاشق این آدم بشوم كه آن‌چنان روی من تأثیر بگذارد كه مثل یك قطب بشود. واقعاً این‌طور بود، تمام عكسهایی كه می‌گرفتم، به خاطر خمینی بود. فكر می‌كردم من این عكسها را می‌گیرم توی مجله‌های خارجی چاپ می‌شود و امام می‌بیند»
    این گفت‌وگو كه به‌همراه تعدادی از عكسهای گلستان درباره انقلاب اسلامی، جنگ ایران و عراق، كارگرهای ساختمانی و تعدادی از بچه‌های عقب‌افتاده ذهنی و جسمی و ساكنان محله‌های بدنام تهران در سالهای پیش از انقلاب به چاپ رسیده است نود و شش صفحه گفت‌وگو و هشتاد صفحه، عكسهای سیاه و سفید برگزیده او كه به حرفهای داخل كتاب مربوط می‌شوند از سوی نشر «دیگر» روی میز كتاب‌فروشیها به فروش می‌رسد.
    «همافرها همه نگران بودند و نمی‌دانستند. یكی می‌گفت الآن بمباران می‌شود، یكی می‌گفت الآن با كاتیوشا می‌زنند... از هواپیما آمد پایین، دویدم. اصلاً فرصت نداشتم فكر كنم. از ماشین آمد پایین و وارد ساختمان شد. همراه او توی آن شلوغی می‌رفم، مردمی كه داخل فرودگاه بودند، استقبال‌كنندگان و غیره. صدا و جیغ ما هوا رفت، تازه متوجه شدم كه بالاخره این آدم آمد. الآن در تهران است، اسطوره‌ای الان جلوی من است. یك چیز آبستره‌ای بود، یك روحی (می‌خندد) یك انرژی، باید ببینیش! چه قیافه‌ای داشت، سفیدی‌اش و چشمش كه پایین بود و اصلاً در نگاهش می‌دید كه جا برای هیچ نوع مسخره‌بازی ندارد، جدی‌ترین آدم ممكن است. كوچك‌ترین جا برای هیچ لغزشی نیست، می‌دانی؟ خیلی معركه بود.»
    «از آن روز با امام چفت شدم، هر روز كارم این بود، هر روز می‌رفتم پهلوی امام، از همان فردایش رفتم مدرسه رفاه. سه ـ چهار روز اصلاً آنجا بودم. شب و روزم آنجا بود. برای خواب هم كنار زمین یك جا پیدا می‌كردی و یك دقیقه می‌خوابیدی‌... به خدا یك چیزی بگویم، باور نمی‌كنی، باور كن! زمان جنگ بود، یك شب از جبهه برگشته بودم، خیلی خسته بودم. دیروقت رسیدم، طرفهای ساعت چهار. آن‌قدر خسته بودم كه از خستگی غش كردم و بی‌هوش شدم. صبح طرفهای ساعت پنج به هوش آمدم، دیدم خیلی حالم بد است. اصلاً نمی‌توانم راه بروم. اما یك مرتبه یادم آمد كه «امام» باید بروم جماران. ساعت شش صبح باید بروم آنجا چك بشوم تا بتوانم عكس بگیرم. باور كن كشان‌كشان روی زمین، چهار دست و پا و با چه وضعی خودم را كشیدم كنار تلفن، به یك دوستم زنگ زدم كه تو را به خدا سر راه بیا عقب من كه نمی‌توانم رانندگی كنم... كشان‌كشان رفتیم آنجا و عكس امام را گرفتم و آن عكسی كه آن روز از امام گرفتم، روی جلد مجله «تایم» چاپ شد، برای من خیلی مهم بود.»
    بعضی وقتها ما كسی را، چیزی را دوست داریم و از او طرفداری می‌كنیم، چون او را نمی‌شناسیم و به كسی بد و بیراه می‌گوییم، چون شناختی درباره‌اش نداریم. با كاوه گلستان هم همین كار را كرده‌ایم. آنهایی كه او را بزرگ داشته‌ایم و آنهایی كه به او بد گفته‌ایم، ظاهراً هر دو دسته همین كار را كرده‌ایم. گلستان وقتی از او درباره اهمیت این عكس پرسید‌اند می‌گوید: «خیلی اهمیت دارد. توی دستها كه همه به طرف امام پیش می‌رود و امام كه این‌قدر مقتدر آن بالا ایستاده‌اند و رهبر این عده هستند. حركتی كه توی موج دستها به‌وجود آمده و به طرف امام می‌رود، نشان‌دهنده ارادت مردم مملكت ما به امام بود، نشان‌دهنده حركت عاطفی، روحی و روانی‌شان به ایدئولوژی امام بود. به حرفهای امام و نوع زندگی كه ایشان پیشنهاد می‌كردند.»
    و درباره همین عكس بیشتر توضیح می‌دهد: «وقتی این عكس را می‌گرفتم، داشتم به كارم فكر می‌كردم. داشتم به اهمیت این لحظه فكر می‌كردم. به اینكه چگونه تاریخ ساخته می‌شود و چگونه مردانی پیدا می‌شوند كه می‌توانند سرنوشت میلیونها نفر آدم را عوض كنند. وقتی آنجا، بالای پشت‌بام نشسته بودم و شور و هیجان مردم و این سیل خروشان مردم را می‌دیدم كه از سراسر ایران سرازیر شده بودند كه بیایند امام را ببینند برای من دیدنی بود. دستهایی كه بالا می‌رفت، تجلی حركت دسته‌جمعی مردم ایران بود به طرف معبودشان، به طرف امام».
    از كجا و در چه مقطعی گلستان با حركت امام، نام او و انقلابی كه به پا كرد آشنا شده است؟ این سؤال در متن گفت‌وگوی كتاب هم هست. كاوه می‌گوید: «اسم امام را؟ از سال 42، وقتی بچه بودم. به‌عنوان یك فیگور، به‌عنوان یك مرد پررمز و راز. (می‌گفتم) مگر این كیست كه توانسته چنین سیستمی را بترساند؟ من كه نمی‌دانستم، بچه بودم. هفت ـ هشت ساله بودم، ده سالم بود. چقدر بود؟ بیست و نه تا چهل و دو می‌شود دوازده سال. سیزده سالم بود. ولی موقعی كه مقاله رشیدی مطلق چاپ شد. خب از قبل امام و داستانش را می‌دانستیم. به‌عنوان یك فرد ناراضی، نه بیشتر. اصلاً این‌جور نبود كه حتی به فكر كسی بیاید این آدم، تاریخ را به هم می‌ریزد.»
    نمی‌شود همه متن كتاب را اینجا نوشت، طولانی می‌شود و مخاطب سوره را از حوصله خواهد برد. گلستان اما معتقد است كه در روزهای انقلاب، اهل انقلاب كه به رسانه‌ای دسترسی نداشته‌اند، عكس را راه خوبی برای گزارش آنچه در حال وقوع است، یافته‌اند: «یك‌بار با نیروهای انتظامی بودم كه تیراندازی كردند به مردم، بعد دیدم از داخل مردم فلاش زده شد، دیدم یك نفر دارد عكس می‌گیرد. برایم خیلی جالب بود كه بدانم كدام خبرنگار رفته آن‌طرف واز مجروحان عكس می‌گیرد. یك طلبه را پیدا كردم با یك دوربین آماتوری. گفتم حاجی عكس چی می‌گیری؟ مگر دیوانه‌ای فلاش می‌زنی، یارو می‌بیند، بهت تیر می‌زند... پسر جوانی بود كه بنیان‌گذار شبكه‌ای در سرتاسر ایران شد. گفتم عكست را بده من برایت چاپ كنم.»
    بعد تعریف می‌كند كه عكاسهای مجلسی هم كه از عروسیها عكس می‌گرفتند، به مدرسه فیضیه راه پیدا كرده بودند: «چند عكس مهمشان را من پیدا كردم. یكی عكس هفده‌سالگی امام، یك‌سری عكسهای سخنرانی فیضیه یك سری عكس دیگر هم هست... خیلی برایم جالب بود. خطرناك هم بود. برای اینكه اگر آنها را داخل جیبم می‌گذاشتم و از مغازه یارو می‌آمدم بیرون، پلیس می‌گرفت و می‌گفت این چیه؟ خیط بود. این‌طوری بود، بعد یواش‌یواش این عكسها تكثیر شد. دست مردم در خود قم بود كه فتوكپی می‌كردند. مثلاً عكس سی‌سالگی امام بود. البته با آن چیزی كه بود، خیلی فرق داشت. آن‌‌موقع ما هم عكسهای جدیدش را ندیده بودیم. توی ذهن من، خمینی یك آدم مبارز جوان با ریشهای سیاه بود (می‌خندد) تا بعد عكسهایش از پاریس آمد (دیدیم) ا‌.. یك جور دیگر است.»
    «برگشتم تهران و شروع كردم به كار كردن شب تا صبح عكسهای 30 در 40 چاپ می‌كردیم فردا می‌بردیم همین مسجد محله‌مان (می‌‌خندد). من مسجد نمی‌روم. اما توی این محل من را از همه بیشر تحویل می‌گیرند، به‌خاطر اینكه فكر می‌كردند من خیلی انقلابی‌ام. عكسهای شهدا را می‌بردم همین مسجد خودمان، عكسهای تكان‌دهنده ـ اینها هم خیلی مذهبی‌اند و حسابی كیف می‌كردند...».
    علاقه گلستان به انقلاب و آدمهای دخیل و شریك در آن از آنجا بود كه همان آدمها كه او برای مسایل اجتماعی عكسشان را می‌گرفت، انقلاب كرده بودند و برای عكاس حرفه‌ای مطبوعات كه كم‌كم به رسانه‌های خارجی هم دسترسی داشت، فرصت خوبی بود كه این ماجرا را به همه دنیا مخابره كند: «تلاشم این بود كه بتوانم یك‌جوری توی امپریالیسم خبری موجود در جهان نفوذ كنم و صدای مردم خودمان و واقعیتهای اجتماعی را تا جایی كه می‌توانم منعكس كنم».
    آدمهای معمولی كه كاوه عكسهایشان را سرچهارراههای كه برای فعله‌گی می‌ایستادند، توی خانه‌های مجری كارگرهای شهرستانی و سر ساختمانهای نیمه‌ساز و ویلاهای شمال تهران از آنها عكس می‌گرفت، حالا می‌خواستند نظام حكومتی كشور را عوض كنند. قضیه جدی بود: «چراغ سیاست را در من روشن كرد كه ببین یك ولوله‌ای افتاده، اتفاقی كه مردم راجع به عوض شدن زندگی و این چیزها صحبت می‌كنند. این اولین برخورد من با این داستان بود و باعث شد كنجكای‌ام زیاد شود كه بپرسم چی‌شد؟ كجا را زدند؟ چرا؟ كی بود، قم كجاست؟ آیت‌الله یعنی چی؟ مرجع كیست؟ یعنی چی كه مثلاً فتوا بدهد؟ برای چی حكومت شاه ؟ دین است؟ ولی این سؤالها سمبلیك بود. به خاطر اینكه دسترسی به اطلاعات، به آن اندازه برای من وجود نداشت و در حد یك داستان باقی ماند كه یك نفر توی قم چیزی گفته، شاه عصبانی شده، سربازها ریخته‌اند و پدر مردم را درمی‌آورند.»
    قبل از این چطور؟ یعنی به این اندازه اطلاعات مردم كم بود؟ «سانسوری كه زمان شاه موجود بود، شوخی نبود. یعنی در خانه مردم یك كتاب سیاسی نبود. سیاسی‌ترین رمان مثلاً «مادر» از نویسنده‌های روسی بود كه به خاطر آن تو را می‌گرفتند و می‌انداختند زندان. بنابراین سطح آگاهی سیاسی در مملكت خیلی پایین بود. فكرهای ما را با چیزهای دیگری پر كرده بودند. دسترسی نداشتیم، یك فیلم سیاسی نداشتیم. اصلاً چنین مقاله‌هایی كه الآن آدم می‌بیند اصلاً، اصلا‌!... حتی امام، با اینكه داشت همه زمینه‌های انقلاب را به‌وجود می‌آورد، مردم ایران زیاد او را نمی‌شناختند عده خاصی می‌شناختند. اینها به‌خاطر این نبود كه مردم به او علاقه نداشتند. به خاطر این بود كه اختناق و سانسور بود، حكومت جلوی اینها را می‌گرفت. وقتی جلوی این را می‌گرفت، من جوان از كجا اطلاع پیدا كنیم كه مثلاً تشكیلات اینها چطوری است؟ وقتی دسترسی نداشتیم یا حتی نمی‌توانستیم با افكارشان آشنا شویم، در حالت خلأ به سر می‌بردیم».
    گلستان به قول خودش وقتی پسر جوانی بود، در شهرها و روستاها سفر می‌كرد و عكس می‌گرفت و با زندگی مردم آشنا می‌شد. به خاطر همین عكسها كارش را با روزنامه‌ها شروع كرد و می‌خواست نوع زندگی مردم را به همه نشان بدهد: «آدمهای روستایی را می‌دیدم. از یك طرف می‌دیدم كه وقتی آنها به خاطر مسایل اقتصادی وارد شهر می‌شوند، چطور پاكی‌شان به كثیف‌ترین زندگی تبدیل می‌شود و می‌فهمیدم كه این تقصیر جامعه و سیاست حاكم بر آن است. از طرف دیگر تضاد طبقاتی موجود را می‌دیدم كه ده درصد مردم، از نود درصد سرمایه موجود استفاده می‌كنند. خب این تضاد بود دیگر.
    به‌عنوان یك جوان آگاه اجتماعی این چیزها را می‌دیدم و ا‌ینها من را به عصبانیت می‌رساند كه غلط كرده یارو این‌قدر پول دارد. بی‌خود می‌كند جشن تاج‌گذاری می‌گذارند. آن‌هم وقتی كه مردم این‌طوری زندگی می‌كنند، وقتی آن زن از نظر اقتصادی بدبخت، مجبور می‌شود تنش را بفروشد تا اموراتش را بگذراند.»
    «سیاستهای بد اقتصادی باعث شده بود كه مردم روستاها را ول كنند و به شهر بیایند» این هم تحلیل كاوه گلستان درباره مهاجرت بی‌رویه روستاییان به شهرهاست: «كارگرهای ساختمانی كه از نقاط دورافتاده ایران برای پیدا كردن پول و وضع بد اقتصادی می‌آمدند تهران در كارگاههای ساختمانی برای ثروتمندها خانه درست می‌كردند. آن هم روسپی‌گری بود. تنشان را می‌فروختند برای لذت دیگران. وقتی آن خانه‌ها را می‌ساختند، خودشان می‌دانستند كه هیچ‌وقت در این خانه زندگی نخواهند كرد. تمام شمال تهران، ویلاها را كه آن موقع می‌ساختند، كارگرهایش چه كسانی بودند؟»
    وقتی جرقه انقلاب زده شد، همین تعارضها به پیوسته توده‌های مردم به آن كمك كرد و ناگهان شاه و حكومت كه مردم را مشغول دایمی به حساب آورده بودند، «دیدند مردم دارند به چنین حكومتی اعتراض می‌كنند. به كثافت‌كاریها. آن موقع خیلی از این كثافت‌كاری داشتیم؛ جشنهای شاهنشاهی، جشن 25 سال سلطنت، 40 سال سلطنت. تمام این كارها دیده می‌شد و خب همه ناراضی بودند.»
    گلستان از اینكه با یك فرهنگ آشنا به سراغ انقلاب رفته‌ایم، خوشحال است و می‌گوید جریان چپ ماركسیستی شكست خورد، چون گرایش دینی مردم را نمی‌فهمید، به همین سادگی: «هر جنبش اجتماعی احتیاج به یك قهرمان دارد. یك نمونه و الگو. ما نمی‌توانستیم برای مردم روستایی كه در شهرها تضاد را می‌دیدند و داشتند انقلاب می‌‌كردند، چه گوارا یا فیدل كاسترو و یا لنین و ماركس را به‌عنوان نمونه‌های انقلابی معرفی كنیم. برای آنها قابل‌فهم نبود. ماتریالیسم چیست؟ می‌گفتند راجع به چی داری صحبت می‌كنی؟‌اما اگر به آنها یك كلمه بگویی «امام حسین» داستان تمام است.. چپیهای روشنفكر انقلابی دانشگاه، بچه‌های خیلی خوبی بودند و می‌خواستند یك‌جور عدالت اجتماعی ایجاد كنند. اما آمدند قیافه چپی گرفتند و گفتند كه چه گوارا در جنگهای بولیوی این‌طوری جنگید.
    این اصلاً قابل قبول نبود، قابل فهم نبود. سعی كردند ایدئولوژی خودشان را بر مبنای چیزهایی كه از كمونیستهای صد سال پیش یاد گرفته بودند، غالب كنند. مثلاً می‌گفتند در سال 1940 «پلوخف» به شولوخف» در پلنوم پنجم و می‌گفت یا تفاوت «چسكی» با «لنین» چی بوده؟ اینجا توی خیابان حاجی افتاده مرده، بچه‌اش تیر خورده، تو داری می‌گویی لنین؟
    آدمی كه از توی لنز دوربین و در مصونیت این قبا، فرصت دیدن تصاویر زیادی از تحولات انقلابی را داشته، لابد جور دیگری به شلوغیهای منجر به انقلاب نگاه می‌كند. گلستان از به هم خوردن قواعد انقلابهای مرسوم و سازمانی دنیا به دست مردمی كه برای گذراندن زندگی روزمره هم هزار دردسر دارند، تعجب كرده است: «منی كه در خارج تحصیل كرده بودم، به خیال خودم خیلی هم وارد بودم، روشنفكر هم بودم و از یك خانواده روشنفكر هم بودم و فكر می‌كردم اصلاً همه چیز را باید بدانم، نمی‌دانستم كه با پیش‌داوریها و اطلاعات خودم وارد داستان شده‌ام. دیدم اصل كار همین است كه این حاجیه خانوم می‌گوید. حاجیه خانومی كه ممكن است یك كلمه هم سواد نداشته باشد، اما شاه را انداخت بیرون. می‌خواهی من این را ندیده بگیرم و بگویم چون این كار را بر اساس تئوریهای لنین و ماركس انجام نداد، بنابراین ارزش ندارد؟ خب این حرف مسخره است.»
    «یك خبرنگار درجه یك آمریكایی آمده بود ایران كه من با او كار می‌كردم. كسی كه تمام انقلابهای دنیا را پوشش داده بود، كوبا و چین و همه‌جا در انقلابها بود و بعد آمده بود ایران. او را بردم دانشگاه كه مقر تمام چریكهای فدایی و چپیهای آن موقع بود كه سنگر درست كرده بودند و... برای من خیلی عالی بود. اینها را كه می‌دیدم می‌گفتم عجب مبارزانی! با یارو كه رفتم دانشگاه گفتم این خوبه؟ اینها را ببین. گفت اینها همه بازیهای پیشاهنگی‌یه. تشخیص داد كه نه، این یك حركت چریكی منسجم نیست. گفت خودتان را مقایسه نكنید با چریكهای مثلاً نیكاراگوئه. در نیكاراگوئه، یارو بیست سال در جنگ مبارزه كرده. ما كجا بیست سال سابقه مبارزات جنگل داشتیم؟ نداشتیم كه. یارو گفت اینها چیزی نیست، همه سطحی است و سطحی هم بود كه همه‌اش از بین رفت».
    جدی بود. انقلاب مردم جدی بود و نباید این دفعه مثل ماجرای 28 مرداد شكست می‌خورد. با آن رهبر بزرگ كه هر كسی روبه‌رویش می‌ایستاد كم می‌اورد و مردمی كه چیزی نبود آنها را بترساند. صحنه‌هایی اتفاق می‌افتاد و باعث می‌شد مردم عادی كه كاری به كسی نداشتند، بیایند وسط معركه.
    نمی‌شود گفت مردم چه كردند كه انقلاب پیروز شد. گلستان می‌گوید باید بودی و می‌دیدی و هر چه من بگویم فایده ندارد: «به چند نفر تیراندازی شد و احتیاج به خون پیدا كرد. می‌دیدی مثلاً زن همسایه آمده در خیابان ایستاده و كاغذ دستش گرفته «نیاز به خون O+» یا مردمی كه می‌رفتند از خودشان خون بدهند. حاجیه خانمی این پایین بود كه راه می‌افتاد از مردم، باند و مركور كرم و از این جور چیزها جمع می‌كرد كه ببرد بیمارستان. یعنی یك چیز صددرصد خودجوش با عاطفه‌ای مادرانه اینجا كار می‌كرد. نزدیك انقلاب، زنهایی ساندویچ درست می‌كردند و می‌بردند می‌دادند به بچه‌هایی كه پشت سنگرها هستند. این چیزهایی كه پا گرفته بود، انقلاب را درست كرد.»
    لازم نبود كسی به مردم چیزی بگوید، داشت اتفاق بزرگی می‌افتاد و هر روز شدیدتر می‌شد: «همین الله‌اكبر گفتنهای شبانه، رعشه به بدن آدم می‌‌انداخت و تیراندازی هم كه می‌كردند. می‌شنیدم مردم می‌گویند فلان جا دارند الله‌اكبر می‌گویند، تیراندازی شده و بعد می‌ریختند توی خیابان كه خون می‌خواهیم. توی این شرایط آن مرتیكه ازهاری گفت اینها نوار است كه پخش می‌كند و بعد شاه هم گفت من صدای انقلاب شما را شنیدم.»
    می‌گوید دیگر دیر شده بود كه شاه برود سوار هلی‌كوپتر شود و تظاهرات مردم را ببیند و بگوید من صدای انقلاب شما را شنیدم: «غلط كردی، كجا شنیدی؛ آن موقع مردم كارهایی می‌كردند كه وحشتناك بود. یك‌سری عكس دارم از خون مالیدن به دیوارها. دستشان را می‌زدند توی خونی كه روی زمین ریخته بود و می‌زدند به دیوار. یك‌سری عكس دارم كه روی دیوار نوشته اینجا دو شهید داده. با خون یارو نوشته بودند و یكی دیگر روی آن گل چسبانده بود و یكی دیگر یك عكس امام وسط آن زده بود.
    بعضیهایش خیلی خشن است. یك عكس دیگر دارم كه پارچه‌ای از تیر چراغ برق آویزان كرده‌اند كه از آن خون می‌چكد و بغلش نوشته «مغز نسرین دختر سیزده‌ساله كه در سرچشمه شهید شد» یا عكسهایی كه گلوله خورده به سر یكی و دیگری عكس او را دست گرفته و در تظاهرات به همه نشان می‌دهد. حالا بعد از این همه، تازه شاه می‌گوید من صدای انقلاب شما را شنیدم. این بنجل‌ترین حرف ممكن بود.»
    «مردم هر شب می‌ریختند توی خیابان و تمام دنیا خبر داشتند كه بزن‌بزن است و مردم دارند انقلاب می‌كنند آن‌وقت مرتیكه احمق آمد و گفت این صداها نوار است، نوارها را پر می‌كنند و شبها پخش می‌كنند (می‌خندد). این اظهارنظرها مردم را شجاع‌تر می‌كرد.»
    به همین خاطر هر روز مردم، دست به كارهایی می‌زدند كه دیروز جرئتش را نداشتند. یك كار بزرگ‌تر كه رژیم را بیشتر می‌ترساند: «یكی از اولین تجمعاتی كه به روند تظاهرات خیابانی شكل داد و مردم را در شمار زیاد به خیابانها و توجه مردم دنیا را جلب كرد، راهپیمایی عیدفطر بود كه توی قیطریه برگزار شد و بعدش هم راهپیمایی صورت گرفت و خبرش خیلی زود در سطح شهر پیچید.»
    گلستان این اواخر در دانشگاه هنر، عكاسی درس می‌داد. در خیابان انقلاب، نزدیك چهارراه كالج: «در آن كوچه‌ای كه دانشگاه هنر هست، ده تا عكس گرفتم از جنازه و جسد و خون. من هر‌دفعه از آنجا رد می‌شوم، خب تجربه‌ام بوده، زندگی‌ام. می‌گویم یادت می‌آید؟ اینجا یارو مرده بود، بردی كشاندی تا آنجا. یادت می‌آید؟ سر یارو باتوم برقی خورده بود و داشت بالا می‌آورد. بعد می‌روم دانشگاه و می‌بینم هیچ‌كدام از بچه‌ها نمی‌دانند در این خیابانی كه می‌روند، یك نفر آدم كشته شده بود. عكسش را به آنها نشان می‌‌دهم و می‌گویم بچه‌ها! این درست هم در دانشگاه هنر است كه یارو افتاد و مرد. بنابراین هر‌دفعه كه ازاین در می‌آیی داخل، بدان یك نفر اینجا مرده بود، تیر خورده بود.»
    وسط این شلوغی، امام چطور به تهران آمد و چطوری كاوه گلستان، اولین عكسهای حرفه‌ای یك عكاس ایرانی را از او گرفت؟ عكسهایی كه بعضی از آنها توی دنیا معروف شد: «از موقعی كه امام آمد، من با او بودم. این عكسهایی كه از پله هواپیما می‌آید، اینها مال من است. اما توی فرودگاه یك نفر دیگر هم بود كه عكس می‌گرفت.
    قرار بود امام بیاید. عده‌ای كمیته استقبال راه انداخته بودند. گفتم بروم با اینها آشنا بشوم. عكسهای انقلاب را بردم، نمی‌دانستم كی به كیست. رفتم از آشپزخانه كمیته استقبال عكس انداختم. دو سال پیش یكی داشت این عكسها را می‌دید، این مطهری است كه آش هم می‌زند یا این خلخالی است كه دارد برنج دم می‌كند.
    عكسهایی كه آنجا گرفتم پر از آدمهای مهم بود كه اصلاً آن‌موقع آنها را نمی‌شناختم. به خاطر این عكسها و عكسهای انقلاب كه توی دنیا معروف شده بود، ارجحیت داشتم و می‌توانستم خودم را هل بدهم و بروم. وقتی هواپیما داشت می‌آمد، گفتند از میان همه خبرنگارها كه در تهران هستند، فقط دو نفر عكاس می‌توانند بروی روی باند بایستند. چون عده‌ای هم داخل هواپیما بودند، فكر كردند خیلی شلوغ می‌شود و نمی‌توانند ضبط و ربطش كنند. بنابراین تصمیم گرفتند تمام خبرنگارهایی كه توی هواپیما هستند، عقب بمانند و پایین نیایند. دو نفری هم كه از تهران می‌رفتند یكی آقای محمود محمدی عكاس روزنامه اطلاعاتی بود و یكی هم من.»
    هواپیما نشست و كاوه با هزار زور و زحمت و دعوا، بین آن همه خبرنگار ایرانی و خارجی كه آمده بودند فرودگاه خودش را رساند روی باند: «آخر اجازه دادند و ما دو نفر رفتیم آن جلو. هیچی دیگر، از آنجا من امام را... (مكث) شاید با بعضی جاهای انقلاب زیاد چیز نباشم، یعنی صددرصد نباشم، خیلی هم مخالفت دارم، اما ضد انقلاب نیستم. همه هم این را می‌دانند. خود امام آخرش به من یك لوح زرین داد. به خاطر كارهایی كه در جنگ كرده بودم یكی از چند نفری هستم كه امام خودش به ما لوح داد، امام با من درست بود. اولین عكس رسمی امام را من گرفتم. امام وقت دادند، رفتم جماران و نیم ساعت وقتشان را به من دادند كه از ایشان عكس بگیرم.»
    ... : «آن عكسی كه امام می‌خندد، مال من است. یك‌سری از عكسهای مهم امام و من امام را اصلاً چاكرشم و واقعاً حرفی در آن نیست. افتخار من این است كه به‌عنوان عكاس امام در دنیا معروف شدم. یك‌بار نمایشگاهی گذاشتند، یك نمایشگاه بین‌المللی كه عكاسهای انقلابها و تحولات مهم جهانی آمدند و عكسایی را انتخاب كردند. پنجاه عكس، راجع به پنجاه تحول دنیا و نمایشگاه مهمی در زمینه فتوژورنالیسم است. من را هم به عنوان عكاس انقلاب ایران انتخاب كردند. چیزی كه بیشتر از همه برایم باعث افتخار است اینكه بین این پنجاه نفر؛ تنها عكس رهبر قیام، متعلق به امام است. دوست دارم فكر كنم نقش خودم را به‌عنوان یك مورخ بازی كردم و خوب هم بازی كردم و می‌ارزید. در تمام جنبه‌های حضور امام بوده‌ام، در جماران بودم، بعد كه رفتند قم بودم، تهران در مدرسه رفاه بودم و حتی تا لحظه آخر...»
    ٭٭٭
    خودش می‌گوید اتفاقهای انقلاب و جنگ تأثیر زیادی در زندی‌اش گذاشته و از او آدم دیگری ساخته است. تصوری كه می‌شود درباره‌اش داشت را به هم می‌زند و از سالهای كودكی و علت پرداختن به عكاسی، چیزهای دیگری تعریف می‌كند: «در سالهای اول زندگی خیلی ساده زندگی می‌كردیم، پدرم در شیراز روزنامه گلستان را داشت، روشنفكر بود، هنرمند بود، حساس بود، ولی پول‌دار نبود، بعدها مرفه‌تر شدیم. یك خانواده غیرعادی كه پاتوق هنرمندان بود. بعد یك استودیوی فیلم‌سازی ساخت و همه روشنفكرها آمده بودند و كار می‌كردند. مثلاً اخوان ثالث مسئول آشپزخانه بود. احمد شاملو جامه‌دار بود و خلاصه یك جای هنری راه انداخته بودند. هنوز ده سال نداشتم كه در اتاق آنها می‌نشستم، در مورد مسایلی صحبت می‌كردند كه من چیزی از آن نمی‌فهمیدم. دود سیگار همه جا را می‌گرفت. بحثهای روشنفكری بود و به هم بد و بیراه می‌گفتند. بعد یك مقدار كه سنم بالاتر رفت و با جامعه آشنا شدم، رفتم محله‌های جنوب‌شهر و اقعیتها را دیدم فهمیدم روشنفكر جماعت دارد، بحث انتزاعی ادبی می‌كند، درحالی كه در بیرون رژیم فاشیستی حاكم است.»
    می‌گوید می‌شد زیر بال و پر پدرم باشم، ولی روی پای خودم ایستادم: پدرم از هفده سالگی تا كنون یك قران به من پول نداده است. آن وقتها وقتی می‌خواستم عكاسی كنم، یك فریم فیلم به من نمی‌داد. تاریكخانه عكاسی داشتند، ولی یك‌دفعه به من اجازه عكاسی نمی‌دادند. در همان سال برای اینكه پول در بیاورم، در یك استودیوی فیلمسازی تبلیغاتی كار می‌كردم و پول نداشتم وسیله كارم را تهیه كنم. رفتم یك تانك ظهور فیلم از بازار سیداسماعیل خریدم كه ترك داشت و‌آب از آن می‌چكید همه اینها از بی‌پولی بود.»
    در زندگی‌اش چند اتفاق مهم افتاد كه دیدش را به زندگی عوض كرد. آن روزها عده‌ای «عكاس شاه» بودند كه انجمن صنفی داشتند. از اینها به وجه هنری عكسهایی كه از موضوع ثابت بی‌دردسری گرفته می‌شود فكر می‌كنند. كسی نبود در خیاباها عكس بگیرد: «كسانی كه چریك و مبارز بودند، به من خبر می‌دادند، می‌رفتم عكس می‌گرفتم. برای همین بود كه من تنها عكاسی هستم كه از دوره اول انقلاب عكس دارم. یك شانس دیگر این بود كه از همان دوره به استخدام مجله تایم درآمدم كه بالاترین درجه عكاسی است كه عكاسهای فتوژورنالیست دوست دارند به آن برسند. پول ضرب می‌دادند، انتظار زیادی داشت و فیلم و دوربین در اختیارم بود.
    از سال 1358 یك قران از جیب خودم برای عكسهایم نگذاشتم. این شانسی بود كه هر كسی نداشت. در دانشگاه خجالت می‌كشم به دانشجو بگویم تا آخر هفته سه حلقه عكس بگیر. چون می‌‌دانم پول ندارد، از كجا بیاورد؟ اما آن «وقت اگر من بیست حلقه هم می‌گرفتم، آب از آب تكان نمی‌خورد. اگر دوربینم می‌شكست، برایم دوربین می‌فرستادند، اگر جایی بودم كه دنبالم می‌دویدند، دوربین را پرت می‌كردم و می‌دویدم.»
    این برای تبدیل‌شدن یك عكاس عادی به «كاوه گلستان» با شهرت حرفه‌ای بین‌المللی كافی نیست: «از همان ابتدا عكاسی را وسیله‌ای دانستم برای طعنه‌زدن به ارزشهایی كه توی جامعه مطرح بود. می‌خواستم با گرفتن عكس از شرایط ناهنجار زندگی مردم و نشان دادن آن به آدمهای مرفه خاری در چشمشان فرو كنم. این عقده روانی بوده یا مسئله شخصی، كاری ندارم، اما به‌طور كلی از اول قدرت عكس را در این دیدم كه می‌تواند یك تكه از دنیا را انتقال بدهد و بینش آدم را عوض كند. از اول هم عكاسی برای من به‌عنوان یك وسیله مبارزه اجتماعی مطرح شد. زیاد به هنر عكاسی كاری ندارم، هنر دارد، ولی هنر این جور عكاسی، توی بی‌هنر بودن آن است. توی برخوردهای مستقیم آن با واقعیت و انتقال درست واقعیت.»
    مثل جنگ، مثل اتفاق طولانی و گسترده‌ای كه توی این كشور افتاد، هشت سال. یعنی دو برابر جنگ جهانی اول با یك وسعت درست وحسابی كه فكر كردنش هم كلی آدم را درگیر می‌كند: «جریان انقلاب و جنگ تحملی خیلی در زندگی من اثر گذاشت. به خاطر اینكه زندگی آدمها با گلوله از بین می‌رفت وخشونت موجود در این صحنه‌ها دیگر هیچ‌وقت برایم اتفاق نیفتاد . این همه سال در جنگ، انواع و اقسام آدم دورم افتاد، گلوله خورد، تركش خورد. حتی یك‌دفعه داشتیم با یك نفر راه می‌رفتیم. داشتند با كاتیوشا می‌زدند، دویدیم كه خودم را داخل یك سنگر بیندازیم، من و او با هم بودیم، یك مرتبه نگاه كردم و دیدم فقط یك جفت پا دارد كنارم راه می‌رود. یك گلوله آمد و نصف بدنش را برد. یك متری من بود، از این وحشتناك‌تر دیگر نمی‌توانی فكر كنی. عكسش را هم دارم. دنبال دریافت و بیان برگ بودم و كشف نوع برخورد یك انسان جوان با آن. اینكه چطور حاضرند مرگ را بپذیرند تا به فكر والاتر برسند. می‌خواستم این را منعكس كنم...
    جنگ تجربه ملموس مرگ بود. هر لحظه در كنارت بود. می‌دیدم كه چه ساده آدمها در كنارم می‌مردند. با حضور در این شرایط، دیگر ترس نبود. نیاز به شناختن این پدیده بود كه مرا به آنجا می‌كشاند. می‌‌خواستم بدانم چرا او و نه من. در آنجا فهمیدم كه مرگ از همه چیز به من نزدیك‌تر است. مدام فكر می‌كردم چرا او می‌افتد و من نمی‌افتم؟
    مرگ، گاهی به آدم خیلی نزدیك می‌شود، نزدیك می‌شود و یك‌دفعه از كنار آدم می‌گذرد ولی دود و سایه‌اش را می‌‌اندازد روی فكر و ذكر و جسم و ذهن آدم: «یك‌بار كه خمپاره زدند، پریدم در یك سنگر. آنجا چند جنازه باد‌كرده و بنفش‌شده سربازان عراقی افتاده بود و من مجبور شدم شش ساعت در آن سنگر بمانم. در دنیای مردگان، نهایت نابودی. بعد از جنگ تا چند سال خودم را پیدا نمی‌كردم. حتی در بیداری. ناگهان لحظه‌های جنگ برابر چشمانم ظاهر می‌شد. چند سال طول كشید تا آرام گرفتم. در طول جنگ همیشه یك دستمال داشتم كه همراهم بود كه آن را در مواقع ضروری، جلوی دهان و بینیم می‌بستم. این دستمال در ذهن من بوی مرگ می‌دهد. بارها این دستمال را شسته‌ام، به آن گلاب زده‌ام، اما كماكان بوی مرگ می‌دهد... جنگ باعث شد دچار یك حالت اضطراب دایمی درباره گذشت زمان شوم، هیچ چیز مرا نمی‌ترساند، هیچ چیز حیرت‌زده‌ام نمی‌كند. حس زیادی ندارم، نهایت هر حسی را دیده‌ام.»
    چیزهایی شنیده‌ایم از اینكه اول جنگ، جنگیدن بلد نبودیم و برای هر كاری كلی به زحمت می‌افتادیم. تا اینكه كم‌كم دانسته‌ها روی هم جمع شد و شیوه ایرانی جنگ در قرن بیستم از میان آن بیرون آمد. طوری كه گلستان می‌گوید، در تبلیغات و عكاسی هم همین طور بوده است: «هنوز ستاد تبلیغات جنگ درست نشده بود كه خبرنگارها را هدایت كند. خودمان بلند شدیم با چند تا از عكاسها و خبرنگارها رفتیم فرودگاه ارتش و تلاش كردم با یك هواپیمای ارتشی برویم دزفول و خب آن‌موقع پرواز هواپیماها ممنوع بود. ما نزدیك پانزده ـ شانزده ساعت در فرودگاه دنبال هواپیما بودیم تا اینكه طرفهای عصر رسیدیم دزفول و به محض اینكه رسیدیم، شهر را در حالت مضطرب و وحشت‌زده‌ای پیدا كردیم. عده‌ای از مردم فرار كرده بودند. حملات صدام خیلی وحشیانه بود، دزفول یك شهر قدیمی كه خیلی راحت در اثر موشكهایی كه پرتاب می‌كرد، آسیب می‌دید.
    از فرودگاه به طرف بیمارستان رفتیم كه ببینیم چه خبر است. قبل از اینكه از ماشین پیاده شوم، دیدم پسر بچه‌ای كنار خیابان نشسته و پدرش هم همراهش است. پدرش خیلی ناراحت و مضطرب بود به خاطر اینكه افراد خانواه‌اش شهید شده بودند و این پسر كوچولو هم فكر می‌كنم شش ـ هفت سالش بیشتر نبود و اصلاً نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده، در شوك فرو رفته بود و ساكت آنجا نشسته بود.
    «وقتی این عكس را می‌گرفتم، تنها چیزی كه برایم اهمیت داشت، انتقال آن به بقیه مردم دنیا بود. یكی از وظایفی كه ما داشتیم، مخصوصاً زمان جنگ در طول انقلاب این بود كه بتوانیم حرف مردم خودمان را به دنیا برسانیم. از ارزشهای جدیدی كه به دست آورده بودیم، آگاه كنیم. این از وظایفی است كه خبرنگار داشت كه مردم دنیا درد و رنج مردم ما و جنایات صدام را ببینند و با مردم ایران در خشمی كه نسبت به این متجاوز داشتند، هم‌احساس شوند... ما می‌دانیم رسانه‌های دنیا، چطور می‌توانند اخبار كشورهایی مثل كشور ما را بپیچانند و معكوس كنند و در جهت خودشان بهره‌برداری كنند. از طرف دیگر عكاسها و خبرنگارها می‌‌توانند در رسانه‌های دنیا نفوذ كنند و می‌توانیم حرف خودمان را با كار خوب به كرسی بنشانیم و در سیستم رسانه‌ای دنیا جایی باز كنیم.» جنگ به آخر رسید و در این سالها كاوه برای تلویزیونهای مختلف از جمله «بی‌بی‌سی» كار ویدئو می‌كرد و تجربه سالها عكاسی جنگ برای او به یك آرشیو شخصی تبدیل شد:» هشت سال تجربه‌های فوق‌العاده تكان‌دهنده مرگ و زندگی كه الآن بیست سال است در كمدم افتاده. من اینها را چه كنم؟ به هیچ دردی نمی‌خورد. اگر شعار بدهیم كه اینها مستند تاریخی است، بله. اما تاریح یك كشور، داخل كمد اتاق من به چه درد می‌خورد؟ حالا بهترین عكسهای دنیا هم باشد، موقع خودش كاربرد داشت و اطلاع‌رسانی می‌كرد كه جنایاتی صورت گرفته است. از نظر حرفه‌ای و عكاسی هم مدارج خود را طی كرد. برنده جایزه هم شد، به‌به چقدر خوب! اما الآن چی؟ هر كدام از این فریمها، یك تجربه وحشناك است. یعنی این طور نبود كه صبح بلند شوم، دوربین را كولم بگیرم و عكاسی كنم. پشت هر كدام از عكسهایی كه گرفته‌ام، كلی داستان بوده، كلی اضطراب، وحشت، خون‌ریزی، مرگ، زندگی و حالا توی كمدم افتاده... الآن هم زیاد میل ندارم این عكسها را به جوانها نشان بدهم. به‌خاطر اینكه معیارها به هم ریخته است و بچه‌های دانشجو می‌‌گویند تو حزب‌اللهی هستی. توی جنگ بودی و جزء نسلی هستی كه این وضع را برای ما به‌وجود آورد. دیگر نمی‌توانم عكسهای انقلابم را به كسی نشان بدهم و بگویم هورا... هورا.. بین اینها چه جان‌فشانی می‌كنند. آن ذهنیت برعكس شده است.»
    كاوه گلستان در بخش دیگری از این گفت‌وگو می‌گوید: «من شخصاً زیاد اسلامی نیستم. مسلماً بنیادگرا هم نیستیم. اما صددرصد از آنها پشتیبانی می‌‌كنم و این قضاوتی است كه دوستها، آشناها و كسانی كه با من كار می‌كنند، به آن عیب می‌گیرند. می‌گویند برای چی از اینها پشتیبانی و حمایت می‌كنی؟ می‌‌گویم به‌خاطر اینكه من قبل از اینكه اینها انقلاب كنند، با اینها بودم و فكر می‌كنم دردی كه در جامعه باعث خشونت و بنیادگرایی می‌شود و من آن را صددرصد قبول دارم، ریشه اقتصادی دارد و حاصل تضاد طبقاتی است. اینها همانهایی‌اند كه انقلاب كردند و می‌خواستند به یك جایی برسند، نشد. جنگ كه شد، هشت‌سال رفتند جان خودشان را دادند كه به آن برسند، نشد. بعد هم گفتند دوره سازندگی! تا اینها آمدند به خودشان بجنبند، دیدند.. دوباره بالای شهر ساختمانهای فلان ساخته می‌شود. به اینها چه می‌رسد؟ هیچی! (می‌گویند) آقا شما بیا برو بهشت زهرا به گل لاله فكر كن، ما اینجا داریم پولها را بالا می‌كشیم. خب معلوم است كه نمی‌تواند اینها را تحمل كند.
    اول كتاب، لیلی گلستان، خواهر كاوه یادداشتی نوشته و از گلستان و برنامه‌ای كه برای چاپ بقیه گفت‌وگوهایش وجود دارد سخن گفته است. لیلی گلستان، فرزند ابراهیم گلستان. كتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را یادتان هست؟ احتمالاً این كتاب «اوریانا فالاچی» ایتالیایی را با ترجمه او خوانده‌اید.
    بعد از مقدمه حمید قزوینی هم متن كوتاهی از نوشتن فیلم مستند «ثبت حقیقت» آمده كه روی فیلم با صدای كاوه گلستان خوانده شده است: «می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم كه مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار كند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نكنی، می‌توانی فرموش كنی، می‌توانی هویت خود را پنهان كنی، مثل قاتلها. اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری. هیچ كس نمی‌تواند.»

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره