پيشرفته
 

موضوعات :

  • اندیشه

  • کلمات کليدي :

  • اندیشه دینی
  • عرفان

  • مطلب بعدي >   761 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 13 : نگاهی به حال و آینده توزیع در جبهه فرهنگی انقلاب

    راه هموار همه‌فهم

     تأملاتی در جایگاه عرفان، عقل و شریعت در گفت‌وگو با دكتر یحیی یثربی
    عباس یکرنگی


    اشاره:

    دكتر یثربی حرفهایی در این گفت‌وگو زده است كه شاید به «مذاق» برخی دوستان سوره هم خوش نیاید.
    در عین حال سعی كرده است موضع خود را بر استدلالهایی كه خواهید خواند استوار كند.
    فلسفه و عرفان و شریعت و نوع رویكردی كه در تلقی و ارزیابی هر كدام و امتناع، امكان یا ضرورت جمع یا تفكیك آنها اختیار می‌شود، در طول تاریخ تفكر و عمل فردی و اجتماعی جامعه ما مورد بحث بوده است. سوره به‌دنبال طرح دیدگاههای تازه‌تر و «كاربردی»تر در این زمینه است.
    باب نقد بحث البته همچنان در سوره باز است
    .

    با توجه به اینكه تخصص شما عرفان و فلسفه اسلامی است، نسبت به جایگاه نگرش عرفانی در جهان امروز و مناسبتی كه با تمدن، می‌تواند داشته باشد، توضیح بفرمائید.
    متأسفانه در این‌باره نظر من با نظر موجود خیلی سازگار نیست. عرفان را آن‌قدر آماده نمی‌بینم كه بتواند انسانها را در یك نظام زندگی و تمدن پیوند دهد، برای اینكه اگر منظور از عرفان، تمایل كلی انسانها به معنویت و معرفت باشد، این ایجاد معرفت و ایمان نمی‌كند، چون همه می‌خواهند یك جور حالت باطنی داشته باشند.
    از بت‌پرست بگیر تا خداپرست م‍ُوحد. همه اینها در تعریف خیلی عوامانه و كلی، یك حالت عرفانی مشترك دارند. اما آیا این حالت احساسی ظریف می‌تواند زیربنای یك زندگی هماهنگ شود، این توانایی را ندارد. درست است كه برخی از نویسندگان ما یا روشنفكران ما فكر می‌كنند كه شریعت سختگیر‌ است و ما نمی‌توانیم در حوزه شریعت به تفاهم برسیم و باید برویم به حوزه عرفان. اما كدام عرفان؟ عرفان به معنی همان احساس فراگیر همگانی بین همه انسانها مشترك است؛ اما این وقتی بخواهد تعریف شود، دود هوا می‌شود؛ چیزی از آن باقی نمی‌ماند ما می‌خواهیم راجع به بده و بستانها، راجع به حقوق، راجع به تكالیف، راجع به زندگی و ... به تفاهم برسیم.
    هیچ كدام از اینها، احساس عام و ظریف نیست؛ این به آن می‌ماند كه ما میل به شادی انسانها را مبنای همزیستی قرار دهیم؛ همه انسانها دلشان می‌خواهد خوش باشند ولی چگونه خوش باشند؛ این وقتی تعریف شود؛ چیزی از آن باقی نمی‌ماند. بنابراین همزیستی و مدنیت در حوزه خردمندی حاصل می‌شود؛ در حوزه‌ خردمندی است كه ما به توافق می‌رسیم مثلاً شما الان در حال مصاحبه با بنده هستید و یك ضبط را در دست گرفته‌اید؛ در آمریكا هم مصاحبه به همین شكل است در اروپا، عربستان سعودی و .. همین‌گونه است؛ اما‌ آیا می‌شود انساها را جمع كنید بر اساس احساس خاص من. این احساس، شباهتی به احساس شما دارد ولی اگر بیائید؛ تعریف كنید؛ می‌بینیم كه من احساسی دارم كه با احساس شما جمع‌شدنی نیست؛ بنابراین مدنیت یك مسئله ادبی، احساسی نیست؛ مدنیت موضوع بسیار پیچیده‌ای است؛ برای جمع كردن انسانها و تشكیل جامعه، هیچ عاملی جای عقلانیت را نمی‌گیرد. اگر آمریكا بخواهد روی احساسات مردم، جامعه‌اش را اداره كند؛ این احساسات، مگر می‌تواند اقتصاد را تعریف كند یا جنگ را تعریف كند. چه چیز را می‌تواند برای آنها تعریف كند؛ مگر این احساسات سرنوشت جوان را، اشتغال را می‌تواند تعریف كند. این دود هوا می‌شود برای همین متوسل می‌شوند به خردورزی، به كارشناسی؛ كارشناسی تنوع ندارد و 99% آن مورد اتفاق است. یعنی همه ما در رفتن به پائین از طبقه 6 متفق‌القول هستیم كه با پله یا آسانسور برویم؛ اختلاف پیدا نمی‌كنیم بنابراین اینها كثرت را از سلیقه‌های جزیی ایجاد می‌كنند؛ یعنی كارشناسی كلی دارند بر جامعه. آن كارشناسی كلی اصل است، چه در حزب جمهوری‌خواه، چه در حزب دموكرات، آن اصل است. هر چه قانون اساسی می‌گوید؛ آن توافق كارشناسی كلی است اما برای اجرای آن 99% كه مورد اتفاق است؛ یك درصد به مسابقه بهتر اجرا كردن گذاشته می‌شود یعنی دموكراتها می‌گویند: ما این را بهتر اجرا می‌كنیم، جمهوری‌خواهها می‌گویند: ما بهتر اجرا می‌كنیم وگرنه مطلب، همان مطلب ثابتی است كه هر دو به آن معتقدند. منافع آمریكا، آزادی آمریكا، رفاه مردم آمریكا، حال ما ارزشی نگاه نكنیم اگر كل كار آنها غلط است اصلاً آمریكا را سرمایه‌دارها اداره می‌كنند اما مسئله برنامه‌ریزی آنهاست برای اینكه چگونه هدف سرمایه‌داری تنظیم شود. اما اگر آنها بگویند احساس همه این است كه باید راحت باشیم. از این چیزی درنمی‌آید؛ از مشكلات جامعه ما این است كه ما به جای كارشناسی؛ احساسات را مطرح می‌كنیم. مثلاً ما به بی‌دینان و خائنان اسلام راه نمی‌دهیم؛ باید این امر تعریف شود؛ می‌خواهیم چكار كنیم یا او چكار می‌كند كه نمی‌گذاریم. بنابراین ما اگر بخواهیم در جامعه مدنیت ایجاد كنیم صرفاً با آن احساس عمومی و تمایل عمومی به معنویت نمی‌توانیم چیزی دربیاوریم، باید برگردیم به عقلانیت؛ چیزی دربیاوریم كه هم برای او مثل دو دوتا چهار تا باشد، هم برای این مثل این چیزهایی كه فراگیر شده، الان ماشین فراگیر شده. الان تلویزیون و رادیو و تلفن فراگیر شده؛ اینها را بشر می‌فهمد ولی خیلی از احساسات بومیان استرالیا و آمریكا است كه هنوز فراگیر نشده، چون احساس قابل تعریف نیست اما اگر عرفان را به معنی احساس نگیریم و به معنی آن مكتب خاص بگیریم، مثل مكتب ابن‌عربی و ... آن هم قابل تعمیم نیست؛ یعنی چیزی نیست كه همه داشته باشند آن این است كه از میلیونها انسان عده‌ای تصمیم می‌گیرند، سلوك بكنند؛ از آن عده هم عده كمی به نتیجه می‌رسند بنابراین نمی‌شود كه در دنیا روی عرفان توافق حاصل شود. بنابراین ما باید بیائیم به حوزه ‌عقل و به نفع اسلام هم است؛ من احساس خودم را دارم، شما هم احساس خودتان را.
    و ترازویی هم نیست كه این احساس را بر آن احساس ترجیح بدهد؛ اما در حوزه عقل و عینیت. این اتفاق می‌افتد؛ ببینیم این دین با اعتبار انسان سازگارتر است یا آن دین. این دین به انسان اهمیت بیشتری می‌دهد یا آن دین.
    این دین، عدالت را بیشتر مورد توجه قرار می‌دهد یا آن دین. بیائیم به مسائل قابل فهم؛ نه به نفع اسلام است نه به نفع بشریت است و نه شدنی است كه ما بیائیم عرفان را وسیله ارتباط تمدنها قرار دهیم.
    البته یك وسیله تعارفی ارتباط است كه ما بگوئیم هرچه حافظ ما می‌گوید فلان شاعر شما هم می‌گوید یا گفته است.
    اما این چیزی نیست كه دو گروه را اداره كند؛ این فقط برای سالن سخنرانی خوب است؛ در یك جلسه گپ زدن می‌تواند نوعی سرگرمی باشد؛ اما نمی‌تواند برای جامعه نظام اداره، طراحی كند. حالا این آقایانی كه اهل مطالعه و تحقیق هستند از من ایراد بگیرند كه اصلاً در اروپا بعد از شكست كلیسا تأكید كردند روی همین جنبه عرفانی دین.
    یعنی هر كس احساس خودش را به كار ببرد و دین در جامعه دخالت نكند؛ این یعنی به جنبه احساسی قضیه منتقل شدن، یعنی قضیه را حذف كردن با احترام؛ این رویكرد در مراسم دفن و ترحیم یا عروسی؛ یا برای آدمی كه دلتنگ است كارایی دارد ولی نمی‌تواند جامعه را اداره كند؛ بنابراین چه دیندار و چه بی‌دین، اگر می‌خواهیم جدی باشیم، باید به حوزه فهم و عقل و علم توجه بكنیم و جهان روی این كار خواهد كرد، نه روی ا‌حساسات تعریف‌نشده؛ كه گاهی اصلاً خودمان نمی‌دانیم؛ الان آدمهایی هستند كه عرق می‌خورند و فكر می‌كنند عارف هم هستند یا آدم می‌كشند و خیال می‌كنند عارف هم هستند؛ اینها چیزهایی تعریف‌نشده است و ارزش ندارد؛ اگرچه این حرف من درست برخلاف برداشت عمومی یك دسته از روشنفكران جامعه است.

    البته از همان وقتی كه كسانی مثل فردوسی و بوعلی‌سینا داعیه‌دار عقل بودند؛ عملاً دوره نزول این نحله‌های عرفانی هم وجود داشت اما آیا فرقی بین عرفان شیعی كه شریعت‌محور است و عرفانهایی كه شما دربارهشان صحبت كردید؛ هست؟ آیا عرفان شیعی هم چنین جایگاهی ندارد؛ در سخنان بزرگان شیعه مثل علامه طباطبایی یا آیت‌ا... بهجت هست كه از ایشان پرسیدند: چه كار كنیم؟
    توصیه می‌كنند كه رساله احكام را بخوانید و به آن عمل كنید درباره ‌این موضوع برای ما توضیح بدهید.

    ببینید من كاملاً دین اسلام را با عرفان اسلامی دو تا می‌دانم و كتاب هم نوشته‌ام؛ نسبت دین و عرفان در این نظر با بزرگانی مثل آیت‌ا... جوادی آملی موافق نیستم؛ یعنی حرف من، خلاف نظریه ایشان است. نظر آزاد است؛ من با سلوك مخالف نیستم، من اینها را دو تا می‌دانم، شریعت حوزه‌ای دارد برای همه، عرفان هم حوزه‌ای است كه داوطلب می‌خواهد؛ همه هم نمی‌توانند داوطلب باشند: «عشق از اول سركش و خونی بود/ تا گریزد هر كه بیرونی بود.» این داوطلب می‌خواهد، آدم خاص خودش را می‌خواهد؛ این آدمهای خاص، مولفه‌های خاص خودشان را می‌خواهند؛ ما تشیع را كه یك دین نمی‌دانیم؛ شیعه همان اسلام است؛ می‌گوید من روایت درست اسلام هستم نه روایت كج و معوج اسلام، این روایت درست می‌آید كه هم دنیا و هم آخرت را اداره كند. اینكه عرفان را به این معنی ضمیمه كنیم؛ نمی‌‌دانم معنی این حرف را؛ پس ما بگوئیم اسلام و دین اسلام تا با اكثر مسلمین به توافق برسیم چون همین عرفان هم در مذهب شیعه خیلی مقبولیت ندارد؛ به دوره‌ حاضر نگاه نكنید؛ در اثر موقعیت خاص ما عرفان یك مقبولیتی یافته است ولی همین عرفان را از همین مراجع ما، اكثراً قبول ندارند؛ حالا هر نامی هم كه بگذاریم و همین عرفان را در میان اهل سنت هم اكثراً قبول ندارند؛ شما نگاه نكنید به امثال غزالی و ابن‌عربی و ... صدها كتاب در تكفیر و رد‌ّ آنها نوشته شده؛ چرا اسلام عقلانی را مطرح نكنیم كه قابل تعمیم باشد به تمام مذاهب؛ مرحوم علامه اگر عارف هم بود برای خودش بود؛ در المیزان بارها عرفان را نقد می‌كند هم در مقدمه و هم در سوره مائده و دیگر نوشته‌هایش می‌خواهد عقلانی رفتار كند؛ روشهایش، گفته‌هایش را ببیند؛ المیزان او را ببیند. ورود عقلانی قابلیت تعمیم دارد؛ او هیچ‌گاه به مردم نمی‌گوید كه شما بروید سلوك كنید تا بفهمید ماجرا چیست. «یا ایها‌الناس»! همه مخاطب مكتب هستند؛ باید طوری باشد كه همه بتوانند از آن سردربیاورند؛ خلاصه اینكه عرفان را من تحریم نمی‌كنم؛ كار بیخودی هم نمی‌دانم؛ در حد یك احتمال مطرح است؛ شاید راهی باشد كه آدم از آن به جایی برسد؛ اما خود این راه می‌گوید كه هر كسی نمی‌تواند راهی این راه بشود و هر كسی كه هم راه بیفتد؛ نمی‌تواند به نتیجه برسد شما عین‌القضات را ببینید در نامه هفتاد و دو؛ من در عرفان نظری این مطلب را عیناً نقل كرده‌ام؛ می‌گوید: «هزاران جنازه را به گورستان می‌برند، یكی تكان نخورده و شك نكرده، هزاران كس به شك رسیده، یكی راه نمی‌افتد؛ هزاران كس به راه می‌افتند؛ یكی نیست كه از راه بازنماند از اینانی كه از راه باز نمی‌مانند؛ یكی نیست كه لایق درگاه باشد، پس تا نپنداری كه این آسان‌كاری است.»
    كار آسانی نیست، بنابراین راه دشواری است و راه هر كس هم نیست؛ شما الان ببینید. چه كسی به فنا رسیده؟ چه كسی به شهود رسیده؟ از همین 50 میلیون یا 45 میلیون انسان بالغ جامعه ما شما بپرسید ببینید كسی به فنا رسیده. كه با آن نفر دومی كه به فنا رسیده؛ توافق داشته باشد؛ خود عرفان میدان بزرگ‌ترین اختلافات است. هیچ گروهی به اندازه عارفان، فرقه‌فرقه نیستند؛ این خانقاه، سایه آن یكی را با تیر می‌زند؛ آن یكی هم همین‌طور؛ ما نباید تخیلی فكر كنیم، راه راست؛ همان شریعت است، راه قابل تعمیم همان دین است و اساس درستی و تعمیم و راستی اینها، باید عقل و اندیشه بشر باشد؛ یعنی ما بفهمیم؛ نه اینكه چشم‌بسته، در عین ناباوری، به قول مسیحیها باور كنیم. آن گوساله كردن انسان است؛ انسان باید بفهمد تا قبول كند اگر نفهمد اصلاً دین ما آن منش را قبول ندارد اعراب گفتند ما ایمان آوردیم (بادیه‌نشینها) قرآن گفت شما ایمان نیاوردید؛ بگویید ما ظاهرا‌ً مسلمان شده‌‌ایم این دین است؛ اما عرفان را من نمی‌گویم دروغ است؛ بیخود است؛ بلكه می‌گویم یك راه پرپیچ و خم و مجهول و مبهم است كه پیمودن این راه كار هر كسی نیست.

    شما از عقلانیت صحبت كردید عقل دینی چیست؟ چون هر فلسفه‌ای، وقتی كه به فیلسوفان غرب نگاه كنیم؛ در مبنای تفكری كه ارائه می‌دهند یك عقل نیز تعریف می‌كنند و می‌گویند ما از این دید به عالم نگاه می‌كنیم؛ شما عقل دینی را چگونه تبیین می‌كنید؟
    اگر بعضیها مثل آقای حكیمی، كه نسبت به ایشان ارادت دارم از بنده نرنجند، من برای عقل دو معنی معتقد نیستم عقل، یك عقل است؛ ما دو نوع چشم نداریم، دیدن یك دیدن است، منتهی یك دیدنی است كه ناقص است یعنی چشم اشكال دارد؛ فضا و هوا آلوده است؛ همین‌طور دیدن غیر مسلح و دیدن مسلح داریم؛ من معتقدم چشمی كه غیر مسلح نگاه كرده، جهان را ساكن می‌بیند ولی چشمی كه با میكروسكوپ و تلسكوپ می‌بیند؛ جهان را موجی از حركت می‌بیند؛ پس دید فرق می‌كند ولی چشم همان یك چشم است؛ من دین را تلسكوپ چشم می‌‌دانم، دین می‌آید به عقل می‌گوید كه «هوی» را رها كن، همان‌طور كه در عبارتی از حضرت علی(ع) تكیه بر این است كه اگر عقل بمیرد؛ «هوی» زنده می‌شود؛ یعنی «هوی» را بكشید تا عقل زنده شود؛ عقل‌ِ جدیدی را برای شما معرفی نمی‌كند؛ چشم و گوش و عقل و هوش؛ اینكه شما با من صحبت می‌كنید یا راه می‌روید و... این عقل است؛ منتهی این عقل مطلق نیست و احتیاج به كنترل دارد؛ غربیها هم می‌خواهند تثلیث را از بدیهیات عقلی و از گذاره‌های پایه قرار بدهند؛ من اینها را آدمهای گیجی می‌‌دانم، یا آدمهای خودفروخته یعنی مأمور كلیسا. عقل یك چیزی است كه نمی‌شود همه چیز را عقلانی دانست. اروپا هم برای عقل یك معنی قائل است؛ تمام فلاسفه غرب هم برای عقل یك معنی قائل هستند؛ منتهی اینها هم آمده‌اند روی نقص و توان و محدودیت عقل كار كرده‌اند و طوری وسواس به خرج داده‌اند كه اصلاً سوال اصلی‌شان این است كه شما چقدر می‌فهمید؛ اوج دقت در توان عقل است، ما باید با هدایت عقل بر دین هم دقت بكنیم؛ صددرصد عقل ما رساتر می‌شود؛ اما عقل دو تا نیست؛ عقل دینی وغیر دینی نداریم اگر عقلانی چیزی باشد و دین چیزی؛ مثل مسیحیت؛ این برای آن انسان غربی روشن‌اندیش هم قابل ‌قبول نیست برای من‌ِ دهاتی هم قابل قبول نیست ولی اگر دین عقلانی باشد؛ برای من قابل قبول است و اگر هم خوب عرضه شود برای او هم چنین است؛ لذا من الحاد غرب را یك حركت مثبت می‌دانم؛ چون اینها از خرافه درآمده‌اند و راهشان برای رسیدن به حقیقت باز شده است؛ اگر غرب در خرافه زندگی می‌كرد؛ اصلاً راهش بسته بود غرب از خرافه درآمده ولی الان سرمایه‌داران و سیاستمداران، دست به دست هم داده‌اند؛ دوباره غرب را خرافه می‌كنند. آن خرافات قدیم غرب را دوباره احیا می‌كنند؛ ما باید هشدار بدهیم كه خودتان را نبازید خرافه قابل قبول نیست؛ اگر هم این نسل قبول كند؛ ده نسل بعد از ما مردم دور می‌اندازندش. ما خرافه را رد كنیم و ببینیم آیا دنیا روی خرافه است؟ یا غیر از این خرافه، دینی هم است. آن وقت اگر دین ما عقلانی بود می‌توانیم به آنها تحویل بدهیم و خورشید از مغرب طلوع می‌كند، چه می‌دانید كه بهترین خداشناسی در آینده غرب نهفته نیست؟! چون الان به شك رسید، شكی كه مقدمه دقیق‌ترین یقین می‌تواند باشد. توجه فرمودید: شكشان را تبریك می‌گوئیم و یقین آنها را نیز همین‌طور.

    «كسی به كنه حقیقت نمی‌رسد بیدل/ جهانیان همه یك نارسایی هوشند» با توجه به اشراف شما در زمینه فلسفه اسلامی و نیز مطلالعات عرفانی كه داشتید این سوال برای من مطرح می‌شود و آن اینكه جست‌وجوی حقیقت از منظر شریعت را شما چگونه بررسی می‌كنید؟
    شریعت، همان‌طور كه نبی‌اكرم(ص) فرموده‌اند: راه همواری است كه همه بتوانند بروند؛ بنابراین شریعت آن سعادت نهایی را طوری مطرح می‌كند كه همه بفهمند؛ این بهشت است و شقاوت نهایی را هم طوری مطرح می‌كند كه همه بفهمند؛ چه باسواد چه بی‌سواد؛ چون مخاطبش یك طبقه خاص نیست «یا ایها‌الناس» ای مردم! اما از نظر معرفت‌شناسی، تعالیم قرآنی هم به ما می‌گوید كه انسان، معرفت را یكجا نمی‌تواند داشته باشد. یكی از متفكران غرب، بیان رمانتیكی دارد؛ می‌گوید اگر روزی خدا مرا صدا كند و بگوید بیا اینجا می‌گویم بفرمائید در خدت شما هستم؛ بگوید این حقایق نابی كه در سمت راست من است و این هم راه جست‌وجوی حقیقت كه در سمت چپ من است من عرض می‌كنم قربان من انسان هستم؛ حقیقت ناب در شأن خودت است؛ از من این توان جست‌وجو را نگیر به من كمك كن كه جوینده حقیقت باشم و حقیقت ناب، نمی‌تواند در حصار من باشد؛ این مال خودت. اسلام هم همین را می‌گوید علم نامتناهی به شما داده نشده است. حالا استاد محمدتقی جعفری می‌گفت یك طلبه‌ای دیدم در حجره خالی خودش قدم می‌زند و سینه‌اش را وجب می‌كند گفتم چیست و چكارمی‌كنی؛ گفت من در عجبم كه این همه علم در این یك وجب سینه چگونه جای گرفته است! حالا ما گاهی خودمان را مطلق‌دان می‌دانیم یا افرادی مثل ارسطو، ابن‌سینا، ملاصدرا، ... را مطلق‌دان می‌دانیم؛ اینها اشتباه معرف‌شناسی ماست. اینها همه انسان هستند و معرفت نامتناهی و مطلق در اینها نیست؛ حقیقت مطلق در شأن خداست. بزرگی و ارزش اعتبار و شرف اینها، این است كه خداوند به آنها توفیق داده كه جوینده حقیقت باشند؛ هر چه یافته‌اند؛ نوشته‌اند این از ما رفع تكلیف نمی‌كند؛ ما هم باید جوینده حقیقت باشیم و ببینیم چقدر از یافته‌های آنها قابل قبول ماست و چقدر قابل قبول ما نیست و چقدر بر آن یافته‌ها می‌‌توانیم اضافه كنیم. شمس روزی در مجلس معمولی عرفا، نشسته بود؛ هر كس چیزی می‌گفت از ابوسعید و ج‍ُنید و ...
    شمس نعره برآورد كه تا كی اینجور باشید؛ اینها مردان روزگار خودشان بودند و حرف خودشان را هم زدند. شما چقدر اینها را به گوش ما می‌×وانید شما مردان این روزگارید؛ بگوئید ببینم شما چه می‌خواهید؛ ما تا كی بگوئیم ملاصدرا و ارسطو؛ تا كی بگوئیم ابن سینا و فارابی و ...؛ بدون شك اینها مردان بزرگ روزگار خودشان بودند.
    ما مرد این روزگاریم؛ پس ما چه می‌‌گوئیم؛ ارسطو خیلی بزرگ بود؛ اما حرف روزگار خودش را زد؛ نیوتن مرد بزرگی بود چون به آن حرف قناعت نكرد؛ رمز دیگری از طبیعت گشود و فهم دیگری از جهان ارائه داد. همه می‌دانند كه این فرد با افراد دیگر فرق دارد؛ این از شأن ارسطو نمی‌كاهد؛ شاید ارسطو در زمان نیوتن بود و نیوتن می‌شد و اگر نیوتن در زمان ارسطو بود، ارسطو می‌شد؛ چون امكانات فرق می‌كند. الان ابن سینا در زمانی كار كرده كه قانونی را از طبیعت فهمیده بودند كه هر چیز كه گرد بگردد؛ جاندار است ولی در زمانی كه ما زندگی می‌كنیم قانون حركت این را به ما نمی‌گوید؛ پس ما چرا فكر كنیم باید بر حرف او باقی بمانیم و بگوئیم ستارگان و این‌جور چیزها جاندار هستند؛ ارسطو در زمانی زندگی می‌كرد كه هیچ وسیله‌ای برای تجزیه آب نداشت و می‌گفت آب عنصر است ولی الان ما آزمایشگاه داریم؛ پس چرا نمی‌گوئیم كه آب عنصر است ما امكانات جدیدی داریم مرد روزگار خودمانیم؛ اسلام روی هم‌رفته با مدرن‌ترین معرف‌شناسی می‌تواند بشر را هدایت كند ولی این نقص در مسلمانی ماست كه یك چیزهایی را بافته‌ایم و روی آنها تعصب به خرج می‌دهیم. انسان می‌تواند جست‌وجو كند و می‌تواند بشناسد؛ اما این شناخت انسان از حقیقت از نظر كمی و كیفی، همیشه قابل اصلاح و تكمیل است.
    در معرفت‌شناسی گذشته ما این بود كه ما یا چیزی را نمی‌دانیم یا می‌دانیم. ما نمی‌دانیم انسان چیست ولی وقتی گفتند حیوان ناطق دیگر می‌دانیم؛ این اشتباه است ذهن ما از نفی مطلق به اثبات مطلق نمی‌رسد.
    ذهن همیشه یك مقدار از انسان را می‌فهمد و همیشه برای فهم بیشتر جای دارد؛ هرگز این نكته را فراموش نكنید. فوق كل ذی علم‌ٍ علیم: از هر دانشمندی بالاتر، دانشمندی هست؛ از هر علمی بالاتر، علمی هست یعنی علم را هیچ‌وقت، مطلق نگیریم؛ ما از این نكته‌ها غافلیم؛ این راه عقل است؛ پس راه عقل در معرفت حقیقت بر تلاش استوار است؛ در تلاش برای كسب معرفت و حقیقت ناب نه بر تملك حقیقت ناب؛ اما راه كشف همان راه عقل را، راه دین تأئید می‌كند؛ ما راه عرفان به فرض اینكه درست باشد و به فرض اینكه یك انسان درست نتواند پیش برود بر فهم حقیقت تكیه ندارد؛ عرفان می‌گوید تو از خود فانی می‌شوی و به حق می‌پیوندی؛ این اگر هم بشود راهی است؛ منتهی اگر بشود. خوب است كه من یك دفعه بشوم عین حقیقت؛ نه اینكه از حقیقت بفهمم، این اگر بشود خیلی چیز خوبی است ولی خودشان می‌گویند برای اكثریت نمی‌شود؛ چون اكثریت اصلاً تن به این راه نمی‌دهد؛ مشكل ریاضت و برنامه دارد؛ آنهایی هم كه تن می‌دهند؛ همهشان به نتیجه نمی‌رسند؛ این دعا، خیلی ایده‌آل است ولی اگر بشود مثل آن خانم شمالی كه دوغ می‌فروخت یك كاسه ماست داشت؛ آب هم از چشمه می‌آورد و مقداری هم نمك می‌خرید یك دفعه فكر كرد كه آب دریا كه شور است؛ چرا زحمت بكشم ماست را داخل آن بریزم تا بشود دوغ؛ در آن هنگام كه ماست را خالی می‌كرد؛ شخصی او را می‌دید؛ پرسید چكار می‌كنی؛ گفت می‌خواهم دوغ درست كنم؛ گفت نمی‌شود؛ گفت می‌دانم ولی اگر بشود؛ چه می‌شود! من حقیقت را نفهمم ولی بروم و با حقیقت یكی بشوم. من می‌گویم خودشان هم می‌گویند كار مشكل است ولی اگر بشود؛ چه می‌شود؛ پس حسابمان را بیش از آنكه، روی آن كار مشكل و پیچیده استوار كنیم؛ حساب دین و شریعتمان را بر روی عقل استوار كنیم كه تقریباً قابل تعمیم است. منظور حقیقت ناب نیست بلكه جست‌وجوی حقیقت ناب است. در نماز می‌گوییم قربه‌الی‌ا... اینجا هم تلاش می‌كنیم قربه‌الی الحقیقه: در جهت تقرب به حقیقت.

    شما اصرار دارید كه، به هیچ‌وجه امكان بیان تفاهم‌آمیز مبتنی بر محتوای تجربه عرفانی وجود ندارد؛ نوع نگاه فلسفی، خرد فلسفی به عرفان و مبانی عرفانی را چگونه می‌بینید؟ آیا وجوه اشتراك دارند؟
    شاید وجوه اشتراكشان، آن حقیقت یا افسانه‌ای است كه ساختند؛ چون گاهی اینها برای مشایخ، داستانهایی می‌ساختند. محمد‌بن منور نقل می‌كند كه ابن‌سینا آمد به دیدن ابوسعید ابوالخیر و اینها خلوت كردند و بعد از خلوت پرسیدند كه ابوسعید چگونه است؟ گفتند كه خیلی عالی است؛ ما هرچه می‌دانیم او می‌بیند، از ابوسعید پرسیدند كه بوعلی سینا چگونه است؟ گفتند كه عالی است هر چه ما می‌بینیم او می‌داند. اگر یك عرفانی درست راه برود، واقعا‌ً برسد به حقیقت و عقل هم درست راه برود خوب است، اما یك نكته هم هست: همان دو نفر افلاك را قبول داشتند نه دیدن او درست بوده، نه دانستن این، هر دوی آنها آب را عنصر می‌دانستند؛ الان معلوم شده كه نه دیدن او درست بوده، نه دانستن آن. اینها را ‌آرمانی نگاه نكنید، شیفته‌وار نگاه نكنید یك تجربه است، ببینیم تجربه عرفانی چقدر كارایی دارد، از عرفان شیعی، این 60 میلیون چه كسی به چیزی رسیده است، یا در تاریخ این سرزمین كسانی كه ادعای چیزی می‌كردند؛ به چه چیزهایی رسیده‌اند. آدم كه الكی به دنبال قضیه‌ای نمی‌افتد، اما اینكه بخواهیم شطح و طامات بگوئیم؛ الان بنده می‌توانم برای شما ادعا كنم كه قبل از آمدن شما در عرض یك دقیقه، بیست‌و‌یك مرتبه به معراج رفتم، به شما چه؟ شما از كجا می‌دانید كه من دچار توهم نشده‌ام یا دروغ نگفته‌ام؛ چون اینها را ما در گیر و دارش هستیم؛ مسئله مسئله الان نیست؛ ‌من چهل سال است كه با عرفان سر و كار دارم. من بارها می‌بینم كه طرف دچار توهم می‌شود، خود من هم دچار توهم می‌شوم، آقایی را آوردند منزل من، ایشان مدعی بود كه صاحب مقاماتی است و یكی از معجزاتش این بود كه افراد را ندیده، از اسرارشان خبر داشت، این آقا نمی‌دانست كه من پزشك نیستم ولی دكتر هستم؛ به من می‌گفت شما در مطب خودتان، به غیر از پول پیدا كردن به دنبال چیزی نیستید؛ این را اگر به یك دكتر بگوید و دكتر هم طبق كلی‌گویی طالع‌بینها فكری برای خودش می‌كند و از قضا تیرش به خطا رفت و خیال می‌كرد كه من پزشك هستم و نمی‌دانست كه من دكتر درس و دانشگاه هستم و مطب ندارم و حالا اگر من م‍ُرید باشم؛ نمی‌گویم كه من مطب ندارم بلكه كلاس من، مطب من است. چرا ما باید شیفته‌وار عمل كنیم و...
    بنابراین این یك راه بسیار پیچیده‌ای است و به راحتی نمی‌توان به ط‍ُمأنینه رسید و راه عقل و راه شرع ، راه درستی است.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره