پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :

  • به مطالعه
  • به تهذیب
  • سیدعلی قراعی

  • علي محمد مودب

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • در جاده‌های تف‌زده پای درنگ سوخت

  • یادداشت ماه/ شعر

  • سلمان هراتی و مسئله «ادامه»

  • نوآوري مبتني بر سنت

  • دو تذکر در باره کار فرهنگی

  • ما شاه‌تان بودیم، چه کیفی می‌داد!

  • ایران را کارگاه داستان نویسی کنیم!

  • خلاقيت وتعهد

  • میدان های خالی جهاد

  • آوردگاه آمــاتورها و حرفـــه‌ای ها!

  • مطلب بعدي >   138 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 10 : گفتگو با یک متهم به تشویش اذهان عمومی

    از علي گرگي تا علي گوسفند!
    به بهانة اخراجي ها 2

     اخراجيها2 چيز تازهاي نداشت! دست کم براي من يکي نداشت، چرا که سالها پيش در دورة دبيرستان، هنگامي که مجبور بودم براي درس خواندن به دور از خانواده، در اتاقهاي مجردي در شهرستان تربت جام زندگي کنم، با يکي از شريفترين اخراجيها هماتاق شده بودم که در زمان جنگ بيسواد بود و بعد از جنگ همزمان کار ميکرد و در مدرسه شبانه درس ميخواند،(حالا او که زماني با دست آسيبديدهاش جعبههاي گوجه را جابهجا ميکرد و از درد به خود ميپيچيد، يک معلم است) و سالها دوستي با او ثمرهاش اين است که حالا ميتوانم به جرات بگويم اخراجيها2 براي من حرف تازهاي نداشت!  
    علي گرگي، نوجوان پانزده سالهاي بود که به خاطر جثه و  شجاعت قابل قبولش، عليرغم سن کم براي اعزام به جبهه، پذيرفته شده بود. نوجواني شر و شيطان که در اغلب دعواها و درگيريهاي جوانانة روستا دستي داشت و براي خودش در بين اهالي روستاي تقيآباد ميانجام، به نمادي از شرارت و به تعبير بهتر شيطنت تبديل شده بود اما اعزام به جبهه و گذراندن دوراني سخت اما زيبا و خاطرهانگيز و مواجهه با مرگ و انسانهاي عاشق و البته ترسو و منافق در جبهه، از او انسان ديگري ساخته بود، آدمي که حالا از فرط نرمخويي، بين دوستان صميمياش به علي گوسفند معروف شده بود. عارفي ساده و عميق که عليرغم اين خوي تازه، و جانبازي و دست معلولش، براي مقابله با مزاحمان نواميس روستا با شرورترين جوانهاي قلدر منطقه درگير ميشد و ميزد و البته گاهي هم ميخورد!
    سيدعلي خزاعي براي من از کساني گفته بود که عليرغم اينکه به جبهه آمده بودند در آخرين مراحل ترسيده بودند و پاي تپهاي خوابيده بودند و او که به خاطر سن کمش امدادگر بود با آنها دعوا کرده بود و از آنها خواسته بود که دستکم اسلحهشان را به او بدهند و نداده بودند و  سيدعلي نظر به نياز به نيروي جنگي، برانکارد را کناري انداخته بود و  اسلحة شهيدي را برداشته بود و براي خاموش کردن تيربار دشمن رفته بود که در آخرين مراحل با پرتاب نارنجکي و با برخورد ترکشهاي گلولة آرپيجي مجروح شده بود. و سيدعلي چيزهاي ديگري هم براي من گفت که نميشود اينجا نوشت. نکتة طنزآميز و دردناک شب عمليات سيدعلي اينجاست که آنها که ترسيده بودند و پاي تپه مانده بودند، در دام يک گروه عراقي که براي دور زدن بچهها آمده بودند ميافتند و ...
    حقيقت اين است که امامخميني با يک عده عارف واصل، انقلاب را آغاز نکرد، بلکه با طيفي از آدمهايي که به هر حال ارادتي به آستان اهل بيت و روحانيت حقيقي شيعه داشتند، کار خودش را شروع کرد. حرکت سياسي امام خميني بيشتر از آنکه به نظرية ولايت فقيه ايشان مربوط باشد و يا دستکم به همان اندازه، به آداب نماز و اسرار نمازشان مربوط ميشود. فيلمي مثل اخراجيها2 را به خاطر اينکه يک شاهکار سينمايي است نميستايم بلکه به اين دليل دوست دارم که تلاشي است در جهت نمايش برخي از آنچه بر سيدعليها و مجيد سوزوکيها گذشت. يکي ديگر از اخراجيها شهيد محمدعلي بردبار پسردايي من است. او هيچ آدم ممتاز و برجستهاي نبود، چوپاني سادهدل بود که حتي در جبهه به خاطر سادگياش اذيتش ميکردند. ولي آنقدر ميفهميد که به خاطر اصول عقايدش داوطلبانه به جبهه رفت و مفقودالجسد شد.
    وقتي اين خاطرات را مرور ميکنم و وقتي صحنة بازي شهيد بردبار با کبوترهايش و گربهاي که با کبوترهايش دوست بود، را به ياد ميآورم، بيش از هر چيز خجالت ميکشم و احساس خيانت ميکنم، خيانت اهالي فرهنگ و هنر ما با کمکاريشان به تشيع انقلابي، خيانتي نابخشودني است.يعني تشيع انقلابي قابليت آن ندارد که دست کم به اندازة آثار پوچگرايان و يا اباحهگرايان مخاطب داشته باشد، اگر چهرة رشيد و تابناک مولاي متقيان به مردم جهان نشان داده شود، بيشک به اندازه همه انسانهاي آگاه و حتي غافل مخاطب عاشق خواهد داشت، و تنها عصيانگران و گردنکشان در مقابل آن موضع خواهند گرفت. مسعود دهنمکي را دوست دارم به خاطر آنکه تلاش کرده است نه به خاطر آنکه موفق شده است. قطعا روشنفکري بيمار ما که در يادداشتي ديگر به بهانة اخراجيها2 به آن پرداختهام شوقي و دليلي براي پرداختن به چگونگي تحول انسانها در تابش جان مشعشع امام خميني ندارد و نخواهد داشت. پس بر ماست که بيش از هر چيز به خودشناسي و تصحيح اخلاقي وجود خود روي بياوريم و مطالعه کنيم و کار کنيم و توليد کنيم.
    علينا و عليکم بمطالعه، بمطالعه، بمطالعه، بتهذيب، بتهذيب، بتهذيب و بتوليد، بتوليد و بتولد!
    نه غلط نوشتاري نيست عليکم بتولد! يعني ماجرا بايد در جان ما اتفاق بيفتد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه