پيشرفته
 

موضوعات :

  • صدا و سیما
  • حوزه مدیریت فرهنگی

  • کلمات کليدي :

  • تلویزیون
  • سیاستگذاری صدا و سیما
  • آرمان گرایی

  • رضا زاده محمدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تاریخ یارمان ؟

  • یكی بود، یكی نبود....

  • تعهد هنرمند و آرمان مسکوت

  • در جستجوی هویت

  • مردی كه می‌خندد

  • اوضاع کمی خوب است!

  • سومالی چیست؟

  • تمرين ذهني معكوس

  • از «ویژه مذهب» تا «مذهب ویژه»

  • از اعتدال بی عمل تا سکولاریسم عمل زده!

  • مطلب بعدي >   902 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 13 : نگاهی به حال و آینده توزیع در جبهه فرهنگی انقلاب

    تلویزیون و «نمایش» آرمانگرایی

    رضا زاده محمدی

    اشاره: نویسنده سعی كرده است در ارائه سلسله مقالات خود در نقد صدا و سیما (و نشان دادن فاصله‌‌ای كه از مبانی انقلاب اسلامی و اسلام انقلابی در بسیاری برنامه‌های خود گرفته است) اندك‌اندك به بحثهای راهبردی و كاربردی برسد و در این مقاله نقد شكلهای خام‌دستانه طرح آرمانگرایی در برخی سریالها دستمایه امكان‌سنجی طرح درست‌تر آرمانها شده و به ترسیم چشم‌اندازی از برنامه‌سازی آرمانی پرداخته است.

    شاید هنگامی كه سریال «با من بمان» پخش می‌شد؛ زمان برای طرح این موضوع مناسب‌تر به نظر می‌رسید چرا كه در آن سریال، نمایش روشنی از شكلی از آرمانگرایی وجود داشت. اما حالا با گذشت زمان، سریالهای دیگری هم پخش شده كه اشاره به آنها می‌تواند به درك موضوع كمك كند. در این مجال سعی خواهد شد به اشكال ضمنی و ناخواسته آنچه می‌توان گونه‌ای آرمانگرایی دانست و هم‌اكنون در بعضی از اقسام كلیشه‌ای سریال‌سازی حاكم بر تلویزیون وجود دارد پرداخته شود. درواقع قرار است نشان داده شود كه وقتی از نمایش آرمانگرایی بحث می‌شود لزوماً با یك مقوله كاملاً مبهم، شهودی یا مستلزم بحثهای عمیق تئوریك سر و كار نداریم و ماده خام اندیشه عملی به آن در كارهایی كه تاكنون شده و می‌شود وجود دارد.
    «با من بمان» ـ اگر قسمتهایی از آن را دیده باشید ـ در اصل یك سریال روان‌شناختی بود كه دو شخصیت اصلی آن یكی پسری روانی و دو شخصیتی بود كه در طول داستان در آسایشگاه روانی بستری شد و دیگری دختری كه او هم به‌گونه‌ای دیگر در فضاهای ذهنی غرق بود. یكی با صدای بلندتر و دیگری به نجوا در حال حرف زدن با خود بودند و معمولاً در فضایی بیرون از آنچه در دور و برشان می‌گذشت (یعنی زندگی روزمره) قرار می‌گرفتند. گرچه موضوع داستان در نهایت چیزی جز «عشق» ـ البته با نگاهی متفاوت ـ نبود. اما در ضمن و در حاشیه آن به نكاتی توجه شده بود كه در نوع خود جدید بود.
    به‌عنوان مثال پیرمرد داستان یا پدر پسر مجنون شخصیتی سنگین، توجه‌برانگیز و بسیار متفاوت از پیرمردهایی داشت كه تاكنون دیده‌ایم و می‌بینیم و شاید اگر محور داستان قرار می‌گرفت؛ كل داستان را در سطحی بالاتر قرار می‌داد. این كار هم نوعی كلیشه‌شكنی بود و هم می‌توانست در نمایش چشم‌نواز «رنج و تحمل» كه به آرمانگرایی هم مربوط است؛ ایده‌هایی نو ارائه دهد.
    از این كه بگذریم؛ آنچه جدید بود و قرار بود بار اصلی داستان را به دوش بكشد عبارت بود از اراده دختر به قربانی شدن در راه بچه‌دار شدن با علم به اینكه بارداری به كوری او منجر خواهد شد.
    یك چنین فداكاری در راه یك هدف اخلاقی یا انسانی را می‌توان آرمانگرایی نامید اما آنچه مهم است چگونگی نمایش آن است تا قابل هضم و اثرگذار باشد و این دو هدف، یعنی قابل هضم بودن و اثرگذار بودن لزوماً قابل جمع نیستند. در این سریال، دختر طبق یك كلیشه رایج روزنامه‌نگار بود و شوهرش باز هم طبق یك كلیشه رایج، هنرمند نقاش ـ یعنی هر دو شغلهایی ذهنی داشتند. زن می‌‌توانست به مدد مرتب كردن كلمات و جملات، افعال خود را به صورت تئوری برای خود و بیننده مدو‌ّن كند و شوهرش می‌توانست به مدد هنرمند و ذهنی بودن آن را درك كند. اگرچه نپذیرد. پناهگاه بحرانهای روحی زن خانه‌‌ای در كنار دریا بود و یك خانه هزار متری یا بیشتر فضای استریلیزه‌ای بود كه در آن زندگی می‌كردند و می‌‌توانستند در آن به ذهنیات خود بپردازند یا آنها را با هم در میان بگذارند؛ یك چنین زمینه‌چینیها یا فضاسازیها ممكن است به درك ما از منطق ماجرا بیفزاید اما لزوما‌ً و بلكه معمولا‌ً به اثرگذاری آن اضافه نمی‌كند. اتفاقا‌ً در بسیاری مواقع بی‌توضیح و فضاسازی برگزار كردن است كه تأثیرگذاری كار را بالا می‌برد ـ چنانكه در مقوله‌های مخالف همچون جنایت، بی‌حرف و بی‌تأكید و بدون استفاده از تكنیكهای تصویری، برگزار كردن صحنه‌های مخوف جنایت است كه موجب تأثیرگذاری و ماندگاری بعضی فیلمها شده است. یا در مقوله مورد نظر این نوشته یعنی آرمانگرایی در یكی از فیلمهای كوتاه حاتمی‌كیا به نام «طوق سرخ» كه داستان نوجوانی است كه می‌خواهد به جبهه برود و برای این كار انگشت مادرش را كه خواب است به جوهر آغشته می‌كند و پای رضایت‌نامه می‌گذارد؛ حال آنكه بیننده می‌بیند كه مادر درواقع بیدار است؛ زنی كه در طول فیلم چند كلمه بیشتر صحبت نمی‌كند و تنها یكی دوبار از پسرش می‌خواهد كه رفتنش را تا بازگشت پدر از جبهه به تأخیر بیندازد.
    یك چنان دل‌كندنی بی‌حرف و حدیث و در یك لحظه و در گوشه یك چنان خانه‌ای است كه به نمایش عمق می‌بخشد و تأثیر آن را مضاعف می‌كند. جالب آنكه اتفاقاً هر جا (مثلاً در مورد جبهه و جنگ) آرمانگرایی در دستور كار فیلمها و سریالهای ساخت تلویزیون قرار می‌گیرد؛ قسمت اعظم بار داستان را فضاسازی و شعر و دكلمه به دوش می‌كشد و ماجرا و اتفاقی كه قرار است بیفتد در این فضا یا زمینه پررنگ، رنگ می‌بازد و از چشم می‌‌افتد. یكی از آخرین شاهكارها از این دست «آتش و شبنم» بود كه اگر تحمل داشته و دقایقی از آن را دیده باشید؛ علی دهكردی به عنوان فرزند یك خانواده اشرافی، شخص آرمانگرای داستان بود و سرانجام به روشی شبیه به «از كرخه تا راین» شهید شد. جنگل و دریاچه‌های مه‌آلود و دختران زیبارو برای آنكه آرمانگرایی او به حیات خود ادامه دهد و شعرها و دكلمه‌ها زاده شود؛ فضای مناسب به‌وجود می‌آورد. اما اگر دقت می‌شد این داستان دارای یك تضاد مفهومی درونی بود چرا كه از یك سو بر تنهایی او در آرمانگرایی تأكید می‌كرد زیرا از یك خانواده اشرافی بود و بقیه در این قید و بندها نبودند و از سوی دیگر ادامه‌ حیات آرمانها را به زیستن در یك چنان فضاهای خیال‌انگیز منوط می‌كرد. از یك طرف آرمانها در فضاهای اشرافی به ندرت زاده می‌شوند و از طرف دیگر در این فضاهاست كه می‌توانند به حیات خود ادامه دهند. شخصیت قهرمان داستان، یعنی همان فرد آرمانگرا، پرمدعا و شعاری بود و گاه با سكوت و گوشه‌گیری سعی می‌كرد خود را برای دیگران شناخت‌ناپذیر جلوه دهد در عین حال كه هر كجا كه لازم بود برای دفع كنایه‌های این و آن با جملاتی دقیق و نیش‌دار پاسخ می‌داد.
    سریال بعدی كه زیاد معلوم نبود چه ربطی به جبهه و جنگ دارد و اگر همچنان تحمل داشته و چند دقیقه‌ای از آن را نیز دیده باشید؛ سعی كرده بود شخصیت اصلی را كه خسرو شكیبایی نقش آن را بازی می‌كرد به‌ گونه‌ای دیگر تصویر كند. باز هم ماجرا در میان زیبارویان و در فضاهای سبز پر درخت می‌گذشت؛ اما این بار شخصیت اصلی، بی‌ادعا، متواضع، خشوش‌رو و ساده‌لوح جلوه می‌كرد. آن‌چنان فضاسازی و این‌گونه شخصیت‌پردازی در دو سر طیف (طلب‌كار پرادعا ـ متواضع احمق) ساده‌ترین راهی است كه می‌‌توان برای نیل به مقصود یا رفع تكلیف در پیش گرفت. این سهل‌‌اندیشی در پرداخت شخصیتهای آرمانگرا درواقع حتی چشم بستن به بعضی تدابیر ساده‌ای است كه در بعضی كلیشه‌های سریال به كار گرفته شده و آنها را متمایز كرده است. اكنون وارد این قالبها شده و بحث را از خلال آنها ادامه می‌‌دهیم.

    1ـ آشیانه‌های اشراف:


    مثالهای این سبك، سریالهایی همچون «پس از باران»، «خانه‌ای در تاریكی» و «شب دهم»‌اند. در این‌گونه سریالها شخصیتهای اصلی، اغلب از خانواده‌های اشرافی‌اند اما در كنار آنها گاه شخصیتهای اصلی دیگری هم دیده می‌شود كه جایگاه اجتماعی پست‌تری دارند. شخصیتهای اشرافی داستان به تبع اشرافیت خود با ابهت، مغرور و نفوذ‌ناپذیرند اما گه‌گاه با سرسوزنی از «خیر» و خوبی كه از آنها اضافه می‌شود؛ علاقه بیننده را برمی‌انگیزند. درواقع این اندك خوبی كه از خود نشان می‌دهند طینت خوبشان را به تمامی مكشوف می‌سازد و در مقایسه با اشخاص «شر‌ّ»ی كه در داستان مطرح می‌شوند بیننده كاملاً به این نتیجه می‌رسد كه آنها را دوست بدارد. بنابراین استفاده از یك تضاد‌ّ ساده در ارائه شخصیت یعنی بدنمایی ظاهری و كارهای خوب اتفاقی به خوبی سودمند می‌افتد.
    تأثیر این كار تا بدانجا عمیق است كه حتی وقتی مانند «شب دهم» اینجا و آنجا به نفی اشرافیت در كلام شخصیتها پرداخته می‌شود باز هم بیننده خود را در نهایت هم‌درد آن خانواده و خانمان اشرافی احساس می‌كند و ‌آرزو می‌كند كه هر بیرونی تازه به دوران رسیده‌ای به آن صدمه نرساند و آن را از هم نپاشد. آن ب‍ُعد از این سریالها كه به نمایش آرمانگرایی مربوط می‌شود علاوه بر چگونگی پرداخت شخصیتهای اشرافی، عبارت است از ذهن‌گرایی، تقریبا‌ً تمامی شخصیتها یا حسرت گذشته را می‌خورند و یا به آرزوهای ناكام‌مانده می‌اندیشند؛ آنچه در دور و بر آنها می‌گذرد هرگز آنها را راضی یا محو خود نمی‌كند؛ در عین حال كه بیمنا‌كند كه آنچه دارند هم در یك آن نیست گردد و از میان برود. شخصیتهای بد، گاه انتقام‌جویان سادیست‌اند و از اینكه خود را هم در شعله انتقام به هلاكت افكنند؛ باكی ندارند. در نهایت آنكه رنجهایی كه برده می‌شود یا تحمل می‌شود از نوع ماد‌ی نیست چرا كه از لحاظ مادی كمبودی ندارند و از آنجا كه بر اساس اخلاق اشرافی كمتر از آنها حرفی زده می‌شود یا به اندازه كافی بر آنها ناله و گریه نمی‌شود؛ نمایش‌ِ مناسب خود را پیدا می‌كنند. در نهایت آنها قربانیان خوبی خود در جریان وقایع و تحولاتی هستند كه بر آنها دستی ندارند و بیننده در پایان «شب دهم» عمیقاً می‌پذیرد كه روح عموی تاج‌الملوك بیاید و او را با خود به جهان باقی ببرد یا در «پس از باران» همه موظفند تلاش كنند و مرده‌‌ریگ خاندان اشراقی را به وارثان حقیقی آن برسانند.

    2 ـ مسافران هند:

    مقصود، سریالهای «مسافری از هند»، «تب سرد» و «كمكم كن» است و سریالهایی با این قالب كه از این پس ساخته خواهد شد. نوعی از شخصیت‌پردازی با شدت و ملایمت در این سریالها وجود دارد كه تا حد زیادی خاص آنهاست و با نوع هنرپیشه‌های اصلی آنها تناسب دارد. موقشنگهای جوانی كه نقش اصلی را در این داستانها بر عهده دارند؛ در زمانهایی خاص به‌گونه‌ای كه تا حدودی غیرمنتظره به نظر برسد؛ به عصبانیت غیر عادی و داد و بیداد می‌پردازد و با این كار توأماً نارضایتی درونی، تندی طبع و مسالمت‌ناپذیری شخصیت خود را جلوه‌گر می‌سازند؛ در عین حال كه جدی بودن خود و مسائل خود را به شكلی تردیدناپذیر در ذهن بیننده تثبیت می‌كنند. آدمها كه جدی باشند لابد ماجرا و داستان نیز به همان اندازه جدی است هر چند كه درواقع چنان نباشد. از آن پس هر‌گونه مسالمت‌جویی، سكوت، سكون یا مهربانی می‌تواند بر جذابیت شخصیتها بیفزاید. تنها چیزی كه در این میان هیچ‌گاه به خوبی تصویر نمی‌شود «رنج» است. بیننده در نهایت، درك می‌كند كه آنها ادعاهایی دارند و ناراضی‌اند؛ اما احساس نمی‌كند كه رنج می‌كشند. این از آن جهت است كه هیچ شخصیت حاشیه‌ای نمی‌بینید كه داستان بر فلك‌زدگی او تأكید كند. و با كمتر از پراید یا 206 رفت و آمد كند. نه تنها آدمهای اصلی داستان بر اساس نوع شخصیت‌پردازی كه گفته شد غیر عادی یا فوق عادی‌اند كه شخصیتهای دیگر هم چنین‌‌اند و به همین جهت كلیه یكی از آنها به قیمتی بس فراتر از آنچه در بازار رایج است؛ فروخته می‌شود. نمایش آرمانگرایی به‌طور صریح، عبارت است از یك دو جین مرامنامه و بیانیه و مانیفست كه در آستین شخصیتها قرار داده شده كه در برابر كوچك‌ترین عملی بیرون بیاورند و با آب و تاب ارائه بدهند. حتی دزدهای حاشیه‌نشین داستانها هم برای بدكاریهای خود سخنرانیهای غر‌ّا ایراد می‌كنند.
    _ جالب آنكه گویا تا پخش، همین‌گونه سخنرانیها و شعارهاست كه بینندگان را جذب این سریالها می‌كند ـ اگر از حواشی بگذریم؛ آیا این روش را در مورد آرمانهای اسلام و انقلاب هم می‌شود به كار گرفت؟ درواقع بحث آن است كه چه كسانی اگر شعار بدهند جذاب است و چه كسانی اگر شعار بدهند؛ زیبنده نیست. اگر به همین سریالها دقت كنید؛ دقیقاً به این پیش‌فرض می‌رسید كه برای داعیان اسلام و انقلاب، شعار زیبنده نیست. به همین سبب افراد مسلمان داستانها اغلب آرام، متواضع و متبسم‌‌اند و در عوض ناراضیها و بدكارها مرتب در حال شعار دادن‌اند و شخصیتهای بسیار جدی دارند. طبیعی است كه هر شعاری كه صرفا‌ً تثبیت‌كننده وضع موجودی باشد كه مطلوب نیست؛ جذابیت نداشته باشد اما كلاً به‌كارگیری این روش (شخصیتهای حر‌ّاف سخنران) چه در همین نوع سریالها و چه در موضوعات اسلامی و انقلابی كارایی محدودی دارد و نمی‌توان زیاد بر آن تكیه كرد. به همین صورت است كلیشه آدم مذهبی مهربان‌ِ صبور متبسم، كه در نهایت لبخند او می‌تواند حاكی از رضایت از وضع موجود تلقی شود و غیر دلپذیر گردد. در «تب سرد» وقتی كه سه شخصیت داستان با هم می‌‌افتند و می‌میرند؛ بیننده با وجود آن همه سخنرانی هنوز درك نكرده كه این آدمها از چه رنج می‌برده‌اند و از چه ناراحت بوده‌اند. شاید در كل ذهنیتی در این‌باره پیدا كرده باشد اما هیچ‌گاه جلوه‌ای از یك رنج واقعی را مشاهده نكرده است. در نهایت هر سه بی‌آنكه اتوی لباسهایشان خراب شود یا شانه موهایشان به هم بریزد در یك لحظه می‌افتند و می‌میرند و داستان تمام می‌شود.

    3ـ خانه به‌دوش:


    شخصیتهای طنز اغلب سست، كم‌توان، نفوذپذیر، در معرض تحول سریع و فاقد اهداف بزرگند و از آنجا كه با طنز سر و كار داریم؛ رنجهای واقعی و به‌طور كلی غم نمی‌تواند جایی داشته باشد. در همه طنزها و شبه طنزهایی هم كه از تلویزیون پخش می‌شود همین روال حاكم است.
    از آنجا كه هدف اصلی خنداندن است از همه نوع شلوغ‌كاری و ابزارهای دیگری برای ایجاد خنده استفاده می‌شود و مسلماً بی‌محتواترین قالب آنها همان قالب «كمربندها را ببندیم» است كه قبلاً هم در دو سریال دیگر تجربه شده و این بار با طرح شكل وقیحی از دوست دختربازی، نوآوری در لودگی را تجربه می‌كند. اما در عین حال در شكلی از طنز كه ابتدائاً در زیر آسمان شهر یك تجربه شده بود و اخیراً در خانه به دوش به‌كار گرفه شد همواره تلاش شده كه میان طنز و جدیت تلفیقی انجام شود. در این قالب شخصیتهای غیرجدی و اصالتاً بی‌اصول در مواقع خاص و البته باز هم آمیخته با حواشی طنز‌آمیز جدی می‌شوند و حتی امكان دارد بگریند یا فداكاریهایی انجام دهند. ممكن است گفته شود این نوع ناموزونی یا ناهماهنگی است اما در هر حال بیننده آن گریه و آن فداكاری را به عنوان اتفاقی واقعی در طول داستان می‌پذیرد. این روشی است كه مورد اعتقاد مبدعان این سبك بوده و همواره بر آن پای فشرده‌اند. جدی شدن در عین طنز، فداكاری در عین خودخواهی و ناروزدن گاه و بیگاه به دوستان، صداقت در عین دروغ‌بافی و حیله‌گری و در سریال اخیر آرمان‌نگری در عین سادگی و روزمرگی. در هر حال این راهی است كه آزموده شده و خالی از موفقیت نبوده است و نفی آن دور ریختن تجربیات با‌ارزشی است كه هیچ گامی به جلو، بدون توجه به آنها میسر نخواهد بود. درواقع راه موفقیت را باید میان اشكالی از دوگانگی یا تضاد جست‌وجو كرد. شخصیتها وقتی كه زیادی منزه می‌شوند؛ دور از دسترس شده و به دل نمی‌نشینند در عین حال كه وقتی زیادی سطحی و بی‌اصول می‌شوند؛ دم‌ دستی شده و از چشم می‌افتند؛ مگر آنكه به روشهای دیگر خود را جذاب نگه دارند. در هر حال «ماشاءا... و خانواده‌اش» با همه ماجراها و حواشی طنزآمیز، غرور و استقلال خانوادگی خود را حفظ می‌كنند و از دریوزگی خویشاوند پولدار می‌پرهیزند و چنانكه مصاحبه‌های تلویزیون با مردم نشان می‌داد؛ قسمتهای جدی داستان را جدی تلقی كرده بودند. از طرف دیگر ایده‌آلهای او در یك زمینه اجتماعی و با تصویری از اختلافهای طبقاتی شكل می‌گرفت ـ نه از خیال‌پردازیهای فردی، اشرافی یا بعضی بلندپروازیهای زیاده‌طلبانه. اگر داستان كمی كشدار نمی‌شد یا آن‌گونه تمام نمی‌شد آن احساس سختی و تنگنا هم كه در خانواده و افرادش وجود داشت و در بیننده همدلی ایجاد می‌كرد همچنان باقی می‌ماند.
    خلاصه و جمع‌بندی:
    عناصر تشكیل‌دهنده آرمانگرایی را می‌توان چنین برشمرد:
    1ـ ذهنیتهای فراتر از روزمرگی و یك مرامنامه گفته یا ناگفته
    2ـ سطحی از خلل‌ناپذیری در شخصیت و جد‌ّی بودن
    3ـ تحمل رنجهای اجتناب‌پذیر و استقامت


    اینكه این عناصر را چگونه مستقلا‌ً یا در تلفیق با یكدیگر می‌توان به‌گونه‌ای اثرگذار نمایش داد؛ از راه مراجعه به كارها و تجربیات انجام‌شده و تجزیه و تحلیل آنها به روش مناسب، قابل دستیابی است. درواقع ادعای خلاء تئوریك در بسیاری حوزه‌های تولیدات فرهنگی، علاوه بر توجیه بی‌عملی یا عدم اهتمام، از ذهنیت نادرستی نسبت به مفهوم تئوری و چگونگی به‌دست آوردن آن نشأت می‌گیرد. در هر حال اگر اهتمامی به موضوعی وجود نداشته باشد تئوری‌ای هم شكل نمی‌‌گیرد و اگر هم شكل گرفت قرار نیست كاری انجام دهد.
    تئوریها به خودی خود مولد هیچ چیز نیستند؛ اما اگر به حد كافی عینی و كاربردی باشند می‌توانند به ذهنیتها و دیدگاههای تولید‌كنندگان فیلم و سریال جهت بدهند یا در ارزیابیها، تجزیه و تحلیلها و نمره دادنهای سیما به آنها و اینكه راه چیست و مطلوب چیست تأثیر بگذارند.
    اگر هم واقعاً بخشی از مشكل، خلاء تئوریك باشد راه دسترسی به آن، اتكا به مثالهای انجام‌شده عینی است، نه مباحث عمیق فلسفی كه هیچ‌گاه نتواند تا سطح عملی ارتقا پیدا كند. اما اگر تئوری چیزی بیش از یك عصای دست یا راهنمای تحلیل و دیدگاه اراده می‌شود و یك نظریه دقیق و خلل‌ناپذیر، مورد نظر است باید به مدعیان گفت كه اگر در هر حوزه‌ای از هنر و در هر سبكی از آن (مدرن یا غیر مدرن) چنان نظریه‌ای وجود دارد اعلام كنند تا همگان مطلع شوند.
    اما در این‌باره كه پرداختن به آرمان و آرمانگرایی چه فایده‌ای یا چه ضرورتی می‌تواند داشته باشد باید گفت از اهداف اسلام و انقلاب كه بگذریم برای جذب مخاطب هم كه شده محتوا و عمق بخشیدن به سریالها از طریق آنها یك ضرورت است. به‌خصوص كه در هر جا كه به نمایش ضمنی آرمانگرایی یا بعضی عناصر آن پرداخته شده است به‌طور نسبی موجبات جذب بیننده هم فراهم آمده است.
    اما علاوه بر آن طرح آرمان در سریالها موجب خارج شدن بینندگان از عادت به غفلت، هزل، روزمرگی و كوته‌فكری است. در نهایت آنكه از خلال راههای آزموده‌شده و تجربیات كسب‌شده در این حوزه وسیع، می‌‌توان به جست‌وجوی روشهایی پرداخت كه نمایش آرمانهای اسلام و انقلاب و آرمانگرایی انقلابی را بهتر از آنچه تاكنون بوده است؛ امكانپذیر می‌كند.
    والسلام

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره