پيشرفته
 

موضوعات :

  • جبهه فرهنگی
  • حوزه مدیریت فرهنگی

  • کلمات کليدي :

  • عدالت
  • امور فرهنگی
  • مدیریت فرهنگی

  • محمد حسین بدری

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری؛ هیچ‌كس نمی‌تواند

  • بالاخره حرف ما چیست؟(بخش آخر)

  • باید حرف خودمان را بزنیم

  • خلاصه؛ صف به هم خورده...

  • مطلب بعدي >   966 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 13 : نگاهی به حال و آینده توزیع در جبهه فرهنگی انقلاب

    بلبشوی فرهنگی نتیجه بی‌عدالتی است(بخش نخست)

    گفت و گو از :محمدحسین بدری

    اشاره: دكتر محمد رجبی، رایزن فرهنگی ایران در كشور آلمان است؛ در فرصتی كه به ایران آمده بود، فرصت گفت‌‌وگو با او را مغتنم شمردیم و هر چه می‌خواستیم، گفتیم و شنیدیم. در بخشهایی ضبط صوت را خاموش كردیم و با استاد به درددل نشستیم.
    این حرفها و حرفهای دیگری كه برای شماره بعد مانده، حاصل بخشی از دو ـ سه ساعتی است كه در محل انتشارات قبله، میهمان جناب رجبی بودیم. از آن عصر تابستانی، خاطره‌ای خوش برای ما مانده و گفت‌وشنودی كه شما را به آن میهمان می‌كنیم.

    ● جناب رجبی؛ بعضی روشنفكرن ایرانی منتقد غرب كه سالهایی را در مغرب زمین به سر می‌برند، بعد از مدتی تغییر موضع می‌دهند و دیدگاههایشان تلطیف می‌شود. بالاخره قدری خوش‌بین می‌شوند و ... آیا شما از دیدگاههایتان نسبت به غرب برنگشته‌اید؟
    نه. فكر می‌كنم دیدگاههایم دقیق‌تر شده‌اند. به چیزهایی رسیدم كه قبلا‌ً خوانده بودم. گرچه بار اول نبود كه به غرب می‌رفتم و قبلا‌ً هم سفرهای مختلفی داشته‌ام. ولی در سفری كه كسی به قصد كار و زندگی چند ساله می‌رود، فرصتی است كه به زوایای دیگری هم توجه كند.
    همین‌قدر بگویم كه آنچه درباره رسیدن غرب به دوره آخرالزمان گفته می‌شد، عینیت دارد. پیش از این دو چیز راجع به غرب می‌گفتیم. یكی این كه ماهیت غرب، تمام زندگی تاریخی انسان را به امور نفسانی معطوف می‌كند. این «نفسانی»‌معنی عوامانه ندارد و به معنای پی‌گیری شهوات نیست.
    «نفسانی» یعنی برای خوردم. در این نظام می‌توان گفت: من برای خودم زندگی می‌كنم و این در فرهنگ لیبرالی غرب سرمایه‌دار و بوژوا خودفردی است. اصالت فردی و اندیویدوآلیسم یعنی هر كس برای خودش زندگی كند و این در فرهنگ غرب سوسیالیستی می‌شود «خودمان». بعد از اینكه فاتحه سوسیالیسم خوانده شد؛ اوضاع شكل ثابتی پیدا كرده و «خود» غربی باقی مانده است.
    این البته كشف ما نبود. ما از خود آنها نقل می‌كردیم و حوادث تاریخی و افكار اجتماعی و فلسفی و حتی تئوریهای اخلاقی غرب هم همین را می‌گفت. فیلمها و ادبیاتشان هم همین‌طور. ما در اوضاع اجتماعی‌مان، اگر هیچ جا احساس وحدت جمعی نكنیم، در خانواده این حس را داریم. یك خانواده حتی در شهرستانها و جاهای كوچك یك فامیل می‌گویند: «ما» در غرب این طور نیست. در خانواده‌ها هم هر كس برای خودش زندگی می‌كند و صورت قانونی هم پیدا كرده است.مرد یا زن اگر بخواهند غیر از همسرشان، هر تعداد ارتباط و در هر سطحی ایجاد كنند و این جزیی از حقوق طبیعی آنها در خانواده است.
    دختر و پسر خانواده هم از سن دوازده سالگی هر مسیری را كه انتخاب كنند؛ پدر و مادر و حق مخالفت ندارند. اگر فرزند شب بیرون برود و برنگردد و نخواهد جواب خانواده را بدهد، می‌تواند از پلیس كمك بخوهد و پلیس به نفع فرزند مداخله می‌كند. اگر خانواده‌ای پافشاری كند و بخواهد ولایتی بر فرزندش اعمال كند، جریمه می‌شود و قانون امكانی برای فرزند فراهم می‌‌كند كه با حمایت دولت، جدا از پدر و مادرش زندگی كند. ساختمانهایی با سرویسهای تك واحدی یا جمعی در نظر گرفته شده و مقرری ماهیانه‌ای هم برای ساكنان آنها در نظر گرفته‌‌اند كه بتوانند خارج از خانواده زندگی‌ كنند.
    نتیجه این قبیل كارها این شده كه خانواده‌ها سعی می‌كنند هرگز صاحب فرزندی نشوند كه از این مشكلات پیدا نكنند. به همین خاطر نرخ رشد جمعیت مثلاً در جامعه آلمان به شدت پایین آمده است.
    از طرفی همان آزادی و حقوق فراوان زن و شوهر، موجب بی‌میلی به ازدواج شده و جوانها می‌‌گویند چه فایده‌ای دارد كه ازدواج كنیم و هر كسی كار خودش را انجام بدهد؛ زندگی موقت زن و مرد بدون ازدواج، جدا شدن و تعویض زوج، فراگیرترین شكل زندگی جمعی در آلمان است. تكرار این اتفاقها برای جوانها دل‌زدگی ایجاد كرده است. مگر یك‌نفر چند‌بار می‌تواند با كسی زندگی كند، او را رها كند و سراغ دیگری برود. خیلی از افراد از این نوع زندگی خسته می‌شوند و برای همیشه تنها زندگی می‌كنند.

    ● جناب رجبی؛ اینهایی كه می‌گویید با نتایج وضعیت علمی، تولیدات صنعتی و وضعیت اقتصادی غرب تعارض پیدا نمی‌كند؟
    اتفاقا‌ً مؤسسه بین‌المللی پیزا كه كارش سنجش وضعیت آموزش در دنیاست، نتایجی منتشر كرده بود از آماری كه در سی كشور دنیا در زمینه اوضاع تحصیلی دانش‌آموزان تهیه شده؛ طبق این آمار، از نظر میزان فهم دانش‌آموزان نسبت به آموزشهای درسی و تجربه‌های زندگی، آلمان بیست‌ویكمین كشور و آمریكا، پانزدهمین كشور است و از قضا كشورهایی مثل ایسلند و فنلاند كه در اخبار و صحنه تحولات جهانی نقشی ندارند، در رده‌های بالاتری هستند. در این تحقیق گفته بودند خانواده‌ها و فرزندان پیوند عاطفی عمیقی نسبت به هم ندارند.
    دیگر آن ذهن آلمانی كه بعد از جنگهای جهانی این كشور ویرانه را ساخت، وجود ندارد. حتی «پیزا» اعلام كرده بود این نتیجه‌ها به معنای آن است كه یك چهارم دانش‌آموزان آلمانی هرگز نمی‌توانند زندگی معمولی داشته باشند. یعنی ذهن آنها این‌قدر عقب است كه توانایی زندگی عادی را هم ندارند و بقیه هم چیز فوق‌العاده‌ای نیستند.

    ●ایران در رتبه چندم بود؟
    خوشبختانه ایران جزو سی كشور مورد نظر نبود و آماری درباره‌اش منتشر نشد.
    به هر حال فكر نمی‌كردم كشوری با امكانات فراوان تحصیلی و آموزشی و جمعیت كم و معلمهای زیادی كه از دوره پیش‌دبستانی برای شاگردان وقت می‌گذارند و به آنها می‌رسند، چنین تنزلی پیدا كند. این نتیجه سیستم آموزشی آلمان نیست، نتیجه سیر اجتماعی یك جامعه است.
    در مورد آمریكا هم همین‌طور. رتبه پانزدهم در آمریكا كه بیشتر امكانات موجود دنیا در آن متمركز است، جای سؤال دارد؟

    ● پس نظم و وجدان كار و افزایش دایم سرانه تولید ملی در كشورهای غربی از كجا می‌آید؟

    وجدان كار، دقت و نظم كه بخشی از اخلاق شهروند غربی است، یك اخلاق مذهبی است؛ در آلمان و به‌خصوص جنوب این كشور، مردم خیلی مذهبی‌اند. عقاید كاتولیك مسیحی دارند و خیلی هم با تعصب برخورد می‌كنند.
    وقت‌شناسی، نظم، دقت، كیفیت مناسب كار و به بیان فرهنگ دینی ما حلال و حرام نكردن در كار را مراعات می‌كنند. این به صورت یك عادت در آمده است. كسانی هم كه وضع دینی سست‌تری دارند، پروتستانها و آنهایی كه اصلا‌ً دین ندارند، این عادت را نگه داشته‌اند. مسیحیت در اثر گذشت زمان، قوانین شریعت خود را از دست داده و توجه به حلال و حرام در آن خیلی كم شده است و تنها چیزی كه به‌صورت یك سرمایه باقی مانده، اخلاق است. اینها هم اصول اخلاقی كار است و به یك عادت اخلاقی تبدیل شده است. ما هم از این عادتهای اجتماعی داریم. یك ایرانی بی‌دین، وقتی به خارج از كشور می‌آید، با اینكه نخواسته در ایران و ذیل قوانین اسلامی زندگی كند، وقتی هم كه از كشور خارج می‌شود، حاضر نیست حقوقی را كه قانون برای یك زن قایل می‌شود، برای همسرش بپذیرد. این ناشی از چیست؟ یك نوع عادت فكری تئاتر از فرهنگ اسلامی است. و اینكه خدا و قرآن و پیغمبر را قبول ندارد، اما در عمل، بخشی از عادات را با خود حمل می‌كند. همسر او هم علی‌رغم آزادیهایی كه به او می‌دهند، حاضر نیست از همه این آزادیها استفاده كند. ممكن است اتفاقهایی بیفتد كه كسی از روی احتیاج یا فقر یا فساد اخلاقی كه از قبل هم وجود داشته، دست به كارهایی بزند. ولی نمی‌‌توانیم بگوییم به كلی از تربیت دینی كنده شده است. اعتقادات دینی را از دست داده، ولی بخشهایی از تربیت دینی را حتی در نسل بعد از خود هم دارد. چون فرزندان اینها همین تقیدات اخلاقی را از پدر و مادرشان یاد می‌گیرند.

    ● یعنی موج گرایش به سكولاریسم و جدایی از دین در بدنه اجتماعی و در میان مردم وجود ندارد؟

    موضوعی كه مرا به شدت تكان داد، این بود كه به رغم حاكمیت طولانی فرهنگ لاییك و سكولار در جامعه، تربیت عمومی جامعه در بخشهای بسیاری، تربیت دینی است. عده‌ای رسما‌ً دین‌دار هستند و عده دیگری هم دین ندارند، ولی آداب دینی به صورت عادت در آنها مانده است. حتماً تعجب خواهید كرد اگر بدانید در آلمان دین‌دار شمرده‌ شدن خرج دارد. هر كسی در ایران می‌تواند بگوید مسلمان هستم و حتی اگر بخواهد در این راه غلظت نشان بدهد، هزینه‌ای برایش ندارد. باید ریشی بگذارد یا اگر خانم باشد، حجاب بیشتری داشته باشد.
    اما یك انسان دین‌دار در آلمان باید درصدی از حقوق ماهیانه‌اش را به دولت بپردازد كه اسم آن «مالیات كلیسایی» است و البته رقم قابل توجهی هم هست. بنابراین عده زیادی از كسانی كه اعلام بی‌‌دینی می‌كنند، می‌‌خواهند این درصد را ندهند. از هشتاد میلیون نفر جمعیت آلمان، پنجاه و پنج تا پنجاه و هشت میلیون نفر، دین‌دار رسمی‌اند و برای همین به دولت مالیات می‌دهند. اگر در جامعه ما بگویند هر كس می‌‌خواهد شیعه مرتضی علی(ع) یا مسلمان شناخته شود، باید مقداری از حقوقش كسر شود، آن وقت شما پیدا كنید پرتقال فروش را؟! اصلاً باورم نمی‌شد در كشوری اروپایی و بعد از این‌همه سال تبلیغات ضد دینی، عده‌ زیادی از مردم پول بدهند تا دین‌دار شناخته شوند.

    ● بین مردم ما هم از خودگذشتگیهای فراوانی كه اتفاقا‌ً منشأ دینی دارند، دیده می‌شود. این‌طور نیست؟

    مردم ما از اساس فرق می‌كنند. شما نباید مقایسه كنید. وقتی زنهای مستضعف ما النگوهایشان را برای كمك به جبهه می‌دادند، خیلی بیشتر از این مالیات دین‌داری بود. وقتی به نام امام حسین(ع) حسینیه‌ای ساخته می‌شود، مردم ما هر چه دارند می‌دهند. علت این است كه مردم ما به آن معنا كه در دنیا مرسوم است، مادی نیستند.
    به خانه هر كدام از ما كه میهمان می‌آید، سر از پا نمی‌شناسیم. ولی آنها وقتی میهمان دارند، در بشقاب هر نفر یك سیب می‌گذارند. ظرف پر از میوه در خانه هیچ‌كس دیده نمی‌شود و در بسیاری از اوقات همین یك میوه هم در كار نیست. چای یا قهوه و همین.
    حتی گاهی می‌نشینند و حساب می‌كنند كه اگر در هفته یك روز یا حتی یك وعده كمتر قهوه خورند یا اگر ان را شیرین نكنند، در سال چه مبلغی می‌شود و می‌توانند با آن پول چه كاری انجام دهند. این‌قدر به عدد و رقم علاقه دارند.
    آن وقت همین مردم، رقم قابل توجهی را هر ماه به كلیسا می‌دهند كه دین‌دار شناخته شوند. ممكن است در یك‌جا فرهنگ حاكم، ظاهراً فرهنگ دینی باشد، اما جامعه، دینی حركت نكند. مثلا‌ً در خیلی از كشورهای عربی اذان ظهر در همه‌جا پخش می‌شود بازارها را می‌بندند و حجاب اجباری است. اما مشروب‌‌فروشی هم همه‌جا هست. در جایی هم فرهنگ حاكم فرهنگ لاییك و سكولار است، اما لااقل بخشی از جامعه، دینی حركت می‌كند. عده‌‌ای در كشور ما می‌گویند و آنها با اینكه بی‌دین هستند، از ما صادق‌تر، عادل‌تر، درستكارتر و وفادارترند. در‌حالی‌كه این طور نیست. در آنجا هم دین‌دارها صاحب اصول اخلاقی‌اند.
    یك‌بار می‌خواستیم كسی را بیاوریم كه یك سری كار تعمیراتی در ساختمان انجام دهد. گفتند فلانی را بیاورید كه یك كاتولیك متعصب است. بعضی از اینها آن‌قدر به دینشان علاقه دارند كه ساعتهایی از اوقات فراغتشان را به نفع كلیسا، كار مجانی می‌كنند. مثلاً در فلان مدرسه كلیسایی یا منطقه فقیرنشین به نام كلیسا كار می‌كنند.
    ممكن است در كشور ما هم از این كارها انجام شود، ولی ما پیش از این هم آدمهای مادی‌گرایی نبوده‌ایم و اگر در خیابان ببینیم كسی روی زمین افتاده، كمكش می‌كنیم. در آنجا همه می‌گویند به ما چه ربطی دارد؟
    چون این‌طور آموزش یافته‌اند كه هر كاری مسئولی دارد و دولتی كه مالیات می‌گیرد، وظیفه دارد این كارها را انجام دهد.

    ● شما به دو وجه از نظام اجتماعی جامعه آلمانی اشاره كردید. فروپاشی خانواده‌ها و از میان رفتن ساختار محكم علمی و آموزشی و از طرف دیگر وجود اعتقادات عمیق مذهبی در مردم. اینها را چطور با هم جمع می‌كنید؟

    درست است. تا اینجا دو وجه مختلف و متضاد از غرب را برای شما گفته‌ام. یكی فروپاشی اجتماعی است. به‌خاطر اینكه فرهنگ حاكم و نظام سرمایه‌‌داری، همه‌چیز را به فردیت آدمها ارتباط می‌دهد. آدمها تك‌تك شده‌اند و خانواده‌ها به طرف تلاشی می‌روند. از طرف دیگر هم علی‌رغم وضعیتی كه وجود دارد و فرهنگ حاكم اقتضا می‌كند، میراثی از گذشته در فرهنگ و اخلاق مردم وجود دارد و هر چه جلو می‌رویم، از آن میراث كم می‌شود و به ناهنجاری وضع جدید افزوده می‌شود. به همین خاطر انسجام و انضباط اجتماعی جامعه مثلاً آلمانی ضعیف می‌شود. در سالهای اخیر، چند قطار آلمانی از ریل خارج شدند و بعد گفتند كه به خاطر بی‌مبالاتی بوده است. و این در این كشور بی‌سابقه بود. یكی ـ دو سال پیش آماری گرفتند كه نشان می‌داد بیست و چهار درصد دانشجویان آلمانی تحصیلات خود را نیمه‌كاره رها می‌كنند. در آنجا كسی باری به هر جهت به دانشگاه نمی‌آید. آنهایی می‌آیند كه تصمیم گرفته‌اند درس بخوانند. ولی در عین حال، بیست و چهار درصد از كسانی كه دانشگاه را انتخاب كرده‌اند، آن را نیمه‌كاره رها می‌كنند و می‌روند.
    اینها یا تقلبهایی كه در تولید مواد غذایی می‌شود و تبعاتی مثل جنون گاوی و تب برفكی و رواج داروهای تقلبی را به دنبال می‌آورد، یعنی چه؟
    هر چه میراث تربیت اخلاقی و دینی در مردم تضعیف می‌شود، آثار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن را هم می‌بینیم. كی در جامعه آلمان این‌همه دزدی وجود داشت؟ مدتی قبل یكی از روزنامه‌های آلمان نوشته بود «لطفا‌ً پرونده جدیدی افشا نكنید. فقط بگویید چه كسی دزد نیست. در جایی كه هر نوع گردش مالی در حسابها ثبت و اعلام می‌شود و هیچ‌كس حتی كارگر ساختمان حق ندارد پول دستی از كسی بگیرد و تمام پولها از حق ویزیت پزشكان گرفته تا حساب مالی احزاب و جمعیتها باید به حساب واریز شود و دولت از طریق بانكها گردش مالی همه را كنترل می‌كند، چطور شده كه این‌همه سوءاستفاده مالی در این سیستم آهنین اتفاق افتاده است؟
    فكر می‌كنم زنگ خطر لااقل در جامعه آلمان به صدا درآمده است. اما حركت معكوسی هم وجود دارد. از طرف قشرهایی كه یك سر طیف آنها در جامعه مذهبی كشورهای غربی است و سر دیگر در میان روشنفكران.

    ● این طیف روشنفكری كه صاحب گرایشهای مذهبی نیست. هست؟

    رجبی: روشنفكری سطح بالا در تمام جوامع غربی، مذهبی است. مذهبی به معنای معنوی، نه كلیسایی. یعنی اگر زمانی در غرب ژست لامذهبی، خصیصه اصلی روشنفكری بود، الآن عكس آن حاكم است. یعنی اگر شما به آمریكا، كانادا و هر كشوری از اروپا بروید، بالاترین سطوح روشنفكری از آن كسانی است كه به بوداییسم، هندوییسم، ذن، تصوف اسلامی، شریعت اسلامی یا... پایبند است.

    ●علت چیست آقای دكتر؟ چرا این‌طور شده است؟

    یكی اینكه اگر روشنفكری برای عده‌‌ای یك‌نوع اشرافیت جدید است، طبیعی است كه اشراف می‌خواهند چیزی داشته باشند كه بقیه از آن محرومند و به چیزهایی تشخص پیدا می‌كنند كه از دسترس بقیه دور است.
    دلیل ساده‌تری هم وجود دارد؛ آنها پاسخ خود را پیدا نكرده‌اند و در جای دیگری به جست‌وجوی آن می‌پردازند.
    در ایران دوباره این موضوع هم بحث می‌كردیم، ولی قبل از سفر به آلمان، نمی‌دانستم قضیه به این وسعت است.
    اغلب اینها آدمهای انتلكتویل هستند. یعنی یك كاسب اروپایی، مسلمان نمی‌شود، چون با مشكلی مواجه نیست. غالبا‌ً هنرمندان و روشنفكران می‌آیند و به‌ندرت اتفاق می‌افتد كه كسی از عوام‌الناس بیاید و دنبال دین جدید یا گرایش به معنویت باشد. مگر اینكه درعوامی خود نسبت به دیگران، بیشتر اهل مطالعه و پرس‌وجو باشد.

    ● سالهاست كه عده‌ای از اندیشمندان و متفكران غربی به بعضی از وجوه نتایج تمدن تكنولوژیك غرب اشاره دارند و انتقادهای جدی و مهمی نسبت به آن مطرح می‌كنند، این حرفها پنهانی گفته نشده و در تریبونهای رسمی علمی و غیر آن مطرح می‌شود. اما باز هم میل به غربی شدن در كشور ما وجود دارد و حتی بیشتر می‌شود. فكر می‌كنید ادامه‌ این میل و رغبت افسارگسیخته نسبت به غرب برای چیست؟

    در گذشته و حال كسی را ندیده‌ام كه مدرنیته‌خواه نباشد. منتهی عده‌ای لباس سنت بر آن می‌پوشانند و عده دیگر نمی‌پوشانند و دعوا بر سر همین است. شما از كسی كه به نظر می‌رسد كه سنتی است و به‌طبع خیلی هم متشرع و حتی تنسك است، سؤال كنید. یك مدل غربی از لباس غربی را جلوی او بگذارید و بگویید اگر یك زن مسلمان ایرانی این لباسها را بپوشد، اشكال دارد؟ پاسخ خواهد داد «اگر برای محرمش بپوشد، نه.
    معنی این حرف چیست؟ یعنی او آن مد را قبول دارد. مدرنیته چیزی نیست كه ما بتوانیم از آن فرار كنیم. مدرنیته به قول استاد بزرگ ما مرحوم دكتر فردید، حراست جهان جدید است. یعنی چیزی كه جهان را گرفته و ما نمی‌توانیم از آن فرار كنیم. هیچ‌‌وقت هم نگفته‌ایم؛ نباید مدرنیته را گرفت، می‌گوییم باید از مدرنیته گذشت.
    گاهی كسی می‌گوید فرار كنید كه مدرنیته شما را نگیرد، انگار كه گرگ آمده است. ما می‌گوییم مدرنیته فصلی از تاریخ است كه مثل سایر فصول، باید از این فصل به فصل بعدی آن رفت. همان‌طور كه غرب با طرح اندیشه پست‌مدرن و از آن مهم‌تر اندیشه ترانس مدرن از آن می‌گذرد. كسی كه دلش بخواهد همیشه پاییز باشد، دچار خطا در تصور است، قبل از اینكه دچار خطا در تصدیق باشد. یعنی اصلا‌ً موضوع را بد فهمیده است.
    مگر كسی می‌تواند دایما‌ً تابستان را نگه دارد یا از آن فرار كند. می‌شود به جای خوش آب و هوایی رفت ولی باز هم تابستان است. می‌شود آفتهای آن را به حداقل رساند. در زمستان هم می‌شود در جای گرم‌تری به سر برد، ولی این طور نیست كه نگذاریم فصل زمستان بیاید، زمستان آمده است.
    آنچه كه ما مطرح می‌كنیم، این است كه نباید در مدرنیته متوقف شد. باید در آن رسوخ كرد و از آن گذشت.
    نباید در مدرنیته در جا زد و كسی كه می‌گوید باید از مدرنیته گذشت و كسی كه می‌خواهد همیشه در آن بماند، با هم فرق دارند.
    كسی را می‌گوید باید گذشت، به مسافری می‌ماند كه ساكی با خود آورده وسایل سفرش را در آن گذاشته و آنها را چون برای روز مبادا آورده، با خودش می‌برد. كسی كه می‌‌خواهد در آن شهر مقیم شود، ممكن است بگوید؛ اصلا‌ً اینها را برای چه می‌‌خواهم؟ و همه را دور می‌اندازد. كسانی كه در مدرنیته غرق می‌شوند؛ تمام سوابق و میراث خود را دور می‌اندازند. می‌گویند اینها دیگر به درد دوران مدرنیته نمی‌خورد؛ مدرنیته میراث خود را دارد و احتیاجی به میراث ما نیست.
    اینها همه چیز مدرنیته را می‌پذیرند و دو گروه هستند. یك عده می‌دانند چه كرده‌اند، شعار می‌دهند و افتخار هم می‌كنند كه مدرن شده‌اند و البته مدرنیته را هم نمی‌فهمند، وگرنه یك اروپایی با فرهنگ مثل اینها صحبت نمی‌كند. بگذریم، این هم به قول استاد، حوالت ماست. مدرنهای ما هم باید همینها باشند.
    عده دیگری هستند كه با مدرنیته و مظاهر آن مبارزه هم می‌كنند، ولی آخرین مدل را لااقل برای خانواده‌شان می‌پذیرند و می‌گویند چه اشكالی دارد؟ من اگر خودم را اهل اینجا ندانم و در گذشته باشم، می‌گویم اجازه نمی‌دهم همسرم چنین لباسی را حتی تنش كند. اصلاً این لباس را دوست ندارم و زیبایی‌شناسی‌ام حكم دیگری می‌دهد.

    ●در این صورت واقعا‌ً دوست ندارید، یا می‌خواهید كه دوست نداشته باشید؟

    نه، دوست ندارم.

    ● چنین چیزی در اوضاع حاضر اصلا‌ً امكان تحقق دارد؟

    در زمان حكومت شوروی، دو ـ سه سفر به تاجیكستان داشتم. متأسفانه بعد از اینكه استقلال پیدا كردند، دیگر فرصت پیدا نكردم بروم و ببینم الآن چطور زندگی می‌كنند. آنها به خاطر آمیخته شدن با روسها و فرهنگ آنها، خیلی تحت تأثیر آنها به نظر می‌آمدند، حتی اول فكر كردم روس هستند. ولی فارسی غلیظ تاجیكی صحبت می‌كردند و بعد فهمیدم مسلمان تاجیك و فارسی‌زبانند، هر چند ظاهرشان مثل روسها بود.
    فكر كردم چطور مردهای اینجا شكل روسها شده‌اند، ولی یك زن تاجیك شبیه روسها نیست. از همراهان تاجیك سؤال كردم، خندیدند و گفتند. زنها هم هستند، ولی چون می‌دانند ما ظاهر زن روسی را دوست نداریم، موهایشان را رنگ مشكی می‌زنند و لباسهایشان محلی است.
    حتی آقا و خانمی را به ما معرفی كردند كه نمایندگان حزب كمونیست آن زمان بودند. تصور كردم مذهبیهای سنتی هستند، مرد عرق‌چین داشت و آن خانم سرش را پوشانده بود. گفتم شما واقعاً كمونیست هستید؟ گفتند بله، ولی این لباس ملی ماست و دوست داریم از این لباس استفاده كنیم.

    ● شاید دسترسی نداشته‌اند، یا به خاطر اقبال عمومی این كار را كرده‌اند.

    نه، روسها انواع مدها را به آنجا می‌آورند. روسها یكی از خوش‌پوش‌ترین و شیك‌ترین ملتهای اروپا هستند. اما تاجیكها لباسهای روسی را زیبا نمی‌دانستند و لباس محلی خود را می‌پسندیدند.
    به همین دلیل موسیقی آنها هم موسیقی دوازده مقام و شش مقام مانده بود و اصلا‌ً جاز و پاپ در آنجا راهی نداشت. با اینكه تاجیكستان را شوروی اداره می‌كرد و عملا‌ً یك‌نوع امپریالیسم روسی در آنجا حضور داشت و اپراهای روسی و موسیقیهای متنوع عرضه می‌شد، ولی اینها توجه زیادی نمی‌كردند.
    آن زمان شاعر معروفی به نام «لایق شیرعلی» در تاجیكستان بود كه الآن فوت كرده است. به او گفتم چرا شعر نو ندارید؟ گفت اوایل شعر نو هم می‌گفتم، ولی ول كردم. گفتم چرا؟ گفت شعر ملتی تغییر می‌كند و فاقد وزن و قافیه می‌شود كه موسیقی آن عوض شده باشد. ما موسیقی‌مان را نگه داشته‌ایم، شعر‌مان هم باقی مانده است. یعنی اصلا‌ً این وزن و آهنگ به گوششان خوش نمی‌آید و ذایقه شنوایی، بینایی و حتی چشایی آنها طوری است كه از این چیزها خوششان نمی‌آید.
    ما را به میهمانی دعوت می‌كردند و به جای شكلات ـ كه اتفاقا‌ً آنجا فراوان هم بود ـ برگه زردآلو و خشكبار و پسته برایمان می‌آوردند؛ این اتفاق در جلسه پذیرایی حزبی می‌افتاد. اگر میهمان یك ملای تاجیك بودیم و این‌طور پذیرایی می‌كرد، طبیعی بود. اما حزب كمونیست تاجیكستان این كار را می‌كرد. ما به دعوت دولت شوروی رفته بودیم و حزب كمونیست در محل هتل این حزب میزبان ما بود. به قبادیان در نزدیكی چین رفتیم كه ناصر خسرو هم اهل همان‌جاست و آنجا هم میهمان حزب كمونیست آن منطقه بودیم و غذا برای ما كله‌پاچه آوردند كه خیلی جا خوردم. در‌حالی‌كه می‌شد غذاهای دیگری برای میهمان خارجی بیاورند.
    ما چون خودمان عوض شده‌ایم، نمی‌دانیم می‌شود طور دیگری هم زندگی كرد یا نه. مثل آن آقایی كه زیبایی‌شناسی‌اش عوض شده و فقط مسئله شرعی دارد و می‌گوید اگر زن لباس نیمه‌عریان مدرن را برای محرمش بپوشد، اشكالی ندارد.

    ● این حرفها پذیرفتنی است؛ اما در محیطهای اجتماعی علمی مثل دانشگاهها، به زحمت می‌شود این حرفها را زد. مقاومت زیادی مقابل آن شكل می‌گیرد. این‌طور فكر نمی‌كنید؟

    این نكته كه گفتید، خیلی مهم است. یك واقعیت دردناك كه اصلاً برایم جنبه فكری‌ جدی ندارد.
    عده‌ای تازه به قرنهای شانزده و هفده اروپا رسیده‌اند و همه چیز برایشان تازگی، زیبایی، جلوه و جذابیت دارد. تصور می‌كنند همه مثل آنها هستند و چون تعداد آنها در جامعه كم نیست، گاهی به جریان غالب تبدیل می‌شوند.
    افرادی عقب‌مانده به لحاظ فكری و فرهنگی و تازه به دوران رسیده كه در مواجهه با تمدن جدید، كشف جدیدی كرده‌اند. باید اینها را با اجدادمان در مشروطه مقایسه كنید. اینها تازه مدرنیته را كشف كرده‌اند و مزه‌اش را می‌چشند، چرا باید آن را از دست بدهند؟

    ● ولی این افراد در موارد زیادی در منصب استادی دانشگاهها و مسئولیتهای بزرگ فرهنگی هم نشسته‌اند.

    بله، اینها تا هر جا می‌توانند بروند. كلماتی كه این افراد زیاد به كار می‌برند، نشان‌دهنده عقب‌ماندگی فكری آنهاست. دایما‌ً می‌گویند «به طریقه علمی»، گویا علم را تازه پیدا كرده‌اند. در جاهایی كه ارتباطی ندارد، از این كلمه استفاده می‌كنند. مثلا‌ً شما درباره یك اتاق ساده صحبت می‌كنید، می‌گویند بحث شما خیلی علمی بود، به جای اینكه مثلاً بگویند منطقی. یا «پیچیده‌» را زیاد به كار می‌برند. به جای «پیشرفته» می‌گویند «پیچیده». چون سردرنمی‌آورند و از هر چیزی كه سردرنیاورند، همین را می‌گویند. این نشان می‌دهد كه گیج شده‌اند. كلمه «علمی» هم نشان می‌دهد كه جاهل هستند و نمی‌توانند موضوع را تحلیل كنند. اما به خاطر قدرتی كه به دست می‌آورند و موقعیت اجتماعی زودرسی كه به آنها داده می‌شود، تصور می‌كنند كه باید این حرفها را به همه جامعه تحمیل می‌كنند.

    ● نمی‌شود این مشكل را در بحثهای رو در رو حل كرد؛ بالاخره مرگ یك‌بار، شیون هم یك‌بار.

    عده‌ای می‌گویند بیایید با هم مناظره كنید. ولی وقتی اینها بدیهیات را نمی‌دانند، مناظره چه فایده‌ای دارد و وقتی عده زیادی از مستمعین از جنس آنها هستند و به دست خود آنها پرورش یافته‌اند، مناظره چه اثری خواهد داشت؟ فقط آگاهی دشمن و پایان بخش چنین وضعیتی است. به هیچ ترتیبی نمی‌توانیم وضع را عوض كنیم، مگر اینكه آگاهی اجتماعی را گسترش بدهیم.
    لیسانسهای آسانی كه داده‌ایم و امكان آسانی كه برای ورود عده‌‌ای به دانشگاهها فراهم كرده‌ایم، همین نتیجه را می‌دهد. كسانی كه بورس تحصیلی در خارج را بدون شایستگی گرفته‌اند، آنهایی كه از عالی‌ترین امكانات استفاده كرده‌اند به‌ آسانی دكترا گرفته‌‌اند، آنهایی كه این‌طوری استاد و كارشناس و مدیر كل شده‌اند و مسندهای بالا را گرفته‌اند، همه از این دسته‌اند.

    ● ولی جناب رجبی، خیلی از اوقات كسانی كه مقابل حرفهای شما و دوستان هم‌فكرتان مقاومت می‌كنند؛ مذهبیها هستند و از قضا بین كسانی كه این مباحث را می‌پذیرند؛ آدمهای متنوعی دیده می‌شوند. نه؟

    چون افراد دسته دومی كه گفتید، بیشتر می‌دانند و مقاومت مذهبی ندارند. در یكی از شهرهای مذهبی برای عده‌ای مذهبی جهت‌دار صحبت می‌كردم، بدون اینكه از خودم تحلیلی ارایه بدهم؛ گزارشی دادم و اتفاقاتی را كه در غرب رخ داده، نقل كردم. گفتند شما خیلی متعصب هستید و ما تحلیل شما را قبول نداریم. گفتم آقایان بزرگوار. این تحلیل نیست؛ گزارش است. این هم اصل چیزی كه ترجمه شده و آن را به آنها دادم. گفتند از كجا معلوم كه آن گزارش اصلی درست باشد!

    ● حالا می‌گویید باید چه كار كنیم؟

    باید با صبوری، اولاً جهالت اینها را به خودشان و به دیگران ثابت كرد. اینها سزاوار موقعیتی كه دارند و مدركی كه گرفته‌اند؛ نیستند. اینها كه هیچ. بزرگ‌ترهایی كه اینها برایشان سینه می‌زنند، فرق هست و است را تا همین چند سال پیش نمی‌دانستند. اول انقلاب مطالب سخیفی را تحت عنوان «هست و باید» مطرح كردند و بعد این حرفها به كتاب تعلیمات دینی مدارس هم راه پیدا كرد. بدون اینكه توجه كنند اصل این بحث «است و باید» بوده و از كلمه «هست» وارد مباحث هستی‌شناسی شدند كه اصلاً ربطی به موضوع نداشت.
    بزرگ‌ترهای اینها آسمان و ریسمان را به هم می‌بافند و جلو می‌روند و مصالح سیاسی به آنها پر و بال می‌دهد، چه برسد به افراد خرده‌پایی كه می‌خواهند با چند واسطه به آنها برسند. بنابراین آگاهی، دشمن‌ِ صدر تا ذیل این افراد است و هر چه كتاب خوب بیشتر ترجمه و تألیف شود. هر چه خود اینها و دیگران بیشتر بفهمند و جهان اطراف را بشناسند، از این وضع فاصله می‌گیرند. مگر آنهایی كه سود و منفعتی دارند. كسانی كه تصور می‌كنند حقیقت را یافته‌اند و صداقتی دارند. به میزانی كه رشد كنند؛ از این جهالت فاصله می‌گیرند.
    اگرچه عده‌ای چنان كور و كر می‌شوند كه اگر آنها را در منبع اطلاعاتی هم قرار بدهید، باز هم چیزهایی را نمی‌بینند. این افراد وقتی به غرب می‌روند، از هزاران واقعیت اجتماعی چشم‌پوشی می‌كنند. یكی را پیدا می‌كنند و همان را علم می‌كنند. «حب‌الشیء یعمی و یصم‌ّ»؛ دشمن این دسته‌ افراد خودباخته، واقعیت زمان است.

    ● در غرب از اینها چطور استقبال می‌كنند؟

    اینها مضحكه غربیها هستند. اگر جرئت دارند، سخنرانیهای بلیغ و نط‍ّاقیهایشان را در اروپا انجام دهند. با گوجه‌فرنگی از آنها استقبال خواهند كرد. در شرایطی كه روشنفكر اروپایی مجذوب سرودهای بودایی و كلمات ابن‌عربی و سایر عرفای ماست، این افراد خزعبلاتی را تحویل می‌دهند كه تفاله گندیده چند قرن قبل اروپاست. چه آن را به نام اسلام و در قالب اسلام مدرن و امروزین ارایه كنند، چه به نام غرب كه یعنی ببینید ما چه خوب درسهایتان را حفظ كرده‌ایم!

    ● چند سال پیش در مصاحبه‌ای گفته بودید مشكل اصلی مردم عدالت است و اگر تبعیضها و طوری گفتن و طور دیگر عمل كردنها رفع شود، دوباره همه مردم را در كنار نظام خواهیم دید. می‌خواهم آن اجمال را به تفصیل ببریم. در فضایی كه مباحث مختلفی در اقتصاد، فرهنگ، صنعت، تكنولوژی، سیاست و .. از قول عده‌ای مطرح می‌شود، چرا وسط این بازار شلوغ، دست روی عدالت می‌گذارید؟

    چون عدالت نسبت به همه این موضوعات، مسئله فراگیر است. پیش از این و در پاسخ سؤال دیگری مطرح شد كه عده‌ای به ناحق وارد دانشگاه می‌شوند، به ناحق مدرك می‌گیرند، كارشناس و استاد و مدیر و ... می‌شوند.
    اگر عدالت را در همین یك زمینه اجرا می‌كردیم، شاهد این بلبشوی فرهنگی نبودیم. در این فرصت فقط به همین یك مورد اشاره می‌كنم. فقط آمدن این افراد مطرح نیست. آمدن اینها متضمن نیامدن عده دیگری می‌شود. وقتی من بی‌صلاحیت جایی را اشغال می‌كنم، طبعا‌ً جا برای یك فرد ذی‌صلاح نمی‌ماند. در این شرایط از اوضاع فرهنگی كشور چه توقعی دارید؟
    بیشتر كسانی كه به آنها كمك شده مفت بالا بیایند، به دو دلیل در برابر انقلاب و ارزشهای آن موضع‌گیری می‌كنند. اول اینكه می‌خواهند به دیگران ثابت كنند كه ما محصول یك جریان حمایت دولتی نیستیم،‌ در نتیجه با همین دولتی كه به ما بورس و امكانات داده، می‌جنگیم و شما لطفا‌ً برای ما كف بزنید. چون آنها همیشه تحقیرشان كرده‌اند و به‌عنوان افراد تحمیلی و نورچشمی از آنها یاد می‌كنند، می‌خواهند بگویند این‌طور نیستیم و با مقدس‌ترین چیزها مخالفت می‌كنند تا از سوی آن افراد به رسمیت شناخته شوند.
    دیگر آنكه چیزی نمی‌دانند. جهل و بی‌اطلاعی بر آنها مترتب است و در هر مسئله‌ای دو ـ سه كتاب می‌خوانند و علامه می‌شوند! ببنید همه مآخذ كتابهایی كه اینها می‌نویسند، چیست؟ و از سوی دیگر حالت گرسنگی اجتماعی، مسندپرستی، موقعیت دوستی و ذوق‌زدگی ناشی از محرومتیهای شدیدی كه در گذشته داشته‌اند به تازگی از آن رها شده‌اند، چنین چیزهایی را به بار می‌آورد.

    ● فرض می‌كنیم غرب آمده و دكانهایی به نام دانشگاه درست كرده تا برای خود سرباز تربیت كند و مفاهیم مربوط به خود را در آنها آموزش می‌دهد و البته تلاش زیادی برای تغییر این متون آموزشی به مطالب بومی و دینی انجام نشده است. ما هم به قول بعضی از باب اكل میته یا هر چیزی دیگر وارد این دكانها می‌شویم و از سوی دیگر بیرون می‌رویم. حاصل این فرایند این است كه مقاومت نسبت به اندیشه مسیطر غربی كاهش پیدا می‌كند و انواعی بومی از اندیشه زیاده‌خواه و مرعوب غرب متولد می‌شوند. اما در این میان یك نكته قابل تأمل است. بعضی از كسانی كه ظاهر و ادعای مذهبی دارند، به محصولات همین كارخانه‌های تربیت سرباز برای غرب شباهت پیدا كرده‌اند. چرا این اتفاق افتاده است.

    در قدیم، وقتی می‌خواستند درباره‌ دین یا هر موضوع دیگری صحبت كنند، ملاك آنها این بود كه برای موضوع یك ظاهر و یك باطن قایل می‌شدند. می‌گفتند ما درباره ظاهر این موضوع صحبت می‌كنیم یا باطن آن؟ در مورد دین می‌گفتند ظاهر آن عبارت است از شریعت كه برای همه قابل درك است و هر كس با هر دیدی برخورد كند، این را می‌بیند. احكام و عبادات و ... این دین یك باطن هم دارد كه حقیقت دین است و عبارت است از اینكه انسان صاحب دید و نگاهی شود كه در هر چیزی خداوند را متجلی ببیند و به یك اعتبار به توحید برسد. به اصطلاح بشود كثرت در وحدت و وحدت در كثرت و همه چیز برای او یك چیز واحد شود. مطابق فرمایش حضرت علی(ع)، كه «ما رأیت شیئاً الا قد رأیت‌الله قبله و معه و بعده» و «وفیه» هم در بعضی جاها وارد شده یا فرمایش قرآن كه «هوالاول والآخر و الظاهر و الباطن». این حقیقت دین است.
    اما چطور باید از ظاهر به باطن دین برویم. این یك وجه دیگری در دین و در بین شریعت و حقیقت دین ایجاد می‌كرد كه به آن طریقت می‌گفتند كه در واقع عمل كردن به شریعت است، توأم با ملاحظاتی كه از دیگران نخواسته‌اند.
    فقط كسانی این ملاحظات را مراعات می‌كنند كه می‌خواهند از این طریق به حقیقت دین برسند. زمانی رسید كه كم‌كم سیر جامعه، حقیقت دین را مستور كرد و همه بحث از ظاهر دین بود و حتی طریقت هم چندان مورد اعتنا قرار نمی‌گرفت.
    زمانی آمد كه بحث از حقیقت و طریقت دین هم حالت ظاهری پیدا كرد و عده‌ای بودند كه این حرفها را می‌زدند، ولی حرفهایشان عمقی نداشت.
    عده‌ای از جمله اسماعیلیه هر چه دلشان می‌خواست، می‌گفتند و بعد آن را حقیقت دین معرفی می‌كردند.
    عده‌ای هم به صراحت گفتند ما چون نمی‌توانیم و نمی‌خواهیم به حقیقت دین برسیم، فقط به ظاهر دین می‌پردازیم. باطنی راحت بود و هرچه دلش می‌خواست، می‌گفت و آن را به‌عنوان باطن دین جا می‌زد و ظاهری هم حلال و حرام و نجس و پاك را اصل و اساس دین معرفی می‌كرد. حالا چه كسی می‌توانست تناقض موجود در بیان هر دو دسته را بفهمد؟ كسی كه حقیقت را بداند.
    هر ظاهری باطنی دارد و اصلا‌ً نمی‌شود ظاهر بدون باطن تصور كرد. ظاهر ظهور باطن است، نسبت ظاهر و باطن مثل نسبت پوسته و مغز نیست. مثل موج و آب است. در موج، این آب است كه حركت كرده و شكلی به خود گرفته است.
    موجب معرفت ما به باطن و جلب نظر ما به آن می‌شود و اگر باطن نباشد، چه چیزی می‌خواهد ظاهر شود.
    متأسفانه این قضیه فراموش شد و بحث از ظاهر دین جای همه چیز را گرفت و چنان كار را به انحطاط و ابتذال كشاند كه هر كسی به خود اجازه داد به نام دین هر چیزی بگوید و احساس ضرورتی برای توجه به حكمت آن نكند. نمازعبادت است، روزه هم همین‌طور. فرق حكمت نماز و روزه چیست؟ چه فرقی بین باطن حج و جهاد و سایر فریضه‌هاست؟

    ● می‌گفتند حكمتش به ما مربوط نیست. شما فقط بروید و عمل كنید.

    بله و وقتی كسی می‌پرسید برای چه عمل كنیم؟ می‌گفتند فضولی این كارها به شما نیامده است. این‌طور كه كسی چیزی متوجه نمی‌شود. برای این افراد فقط كمیت مهم بود. اهل باطن هم از طرف دیگر. هر چه می‌خواستند، می‌‌گفتند و هر چه نفسشان اقتضا می‌كرد، می‌گفتند و این حقیقت دین آنها بود و طبق آن خود را از هر قیدی آزاد می‌كردند.
    كم بودند كسانی مثل غزالی و عرفای بزرگی مثل جنید بغدادی و ابن عربی كه شریعت و طریقت و حقیقت را انفكاك‌ناپذیر تلقی كنند.
    در این شرایط، نوعی كوردلی نسبت به ذات و حقیقت دین پیش می‌آید و وقتی كسی از حقیقت دین غافل شد، چه خود را متدین بداند و چه نداند، تغییری در نسبت حقیقی او با دین رخ نمی‌دهد. اولین اثر این ماجرا آنكه به سهولت مذهب عوض می‌كنند، اما باید شرایط آن پیش بیاید. یك سفر خارجی كافی است كه یك آدم متشرع از این دست و به دور از حقیقت دین را یك‌شبه به غرب‌زده مجذوبی تبدیل كند كه روی تمام افراد لاابالی را كه به غرب رفته و فرهنگ آنجا را نپذیرفته‌اند، سفید كند.
    كسان زیادی را دیده‌ام كه این‌طور بوده‌اند. یك بورسیه دانشگاه، شغل جدید، یك دوست یا ورود به محیط جدید، یك ازدواج با خانواده‌ای با فرهنگ متفاوت و خیلی چیزهای كوچك و بزرگ دیگر می‌توانند اینها را با یك تلنگر كاملا‌ً واژ‌گون كند.
    پیش از انقلاب در زندان سیاسی بودم. كسی بود كه نهج‌البلاغه با روایت دیالكتیكی درس می‌داد ـ مثل الآن كه نهج‌البلاغه به روایت پوپر ‌درس می‌دهند. این آقا كه خیلی هم ابراز تهجد و سادگی و زهد می‌كرد، بعد از زندان ماركسیست شد و زد زیر همه چیز و مدتی بعد در یك درگیری كشته شد. می‌گفتند ظرف دو ساعت بحث با تشكیلات ماركسیستی سازمان مجاهدین خلق از همه چیز برگشته و همه چیزش تمام شده است.
    ناصر خسرو قصه‌ای دارد كه كدوی نورسته‌ای كه در كنار چنار دویست ساله روییده، ظرف بیست روز به او می‌پیچد و از او بالا می‌زند. به چنار دویست ساله می‌گوید من بیست روزه از تو بالا زدم. چنار می‌گوید فعلا‌ً كه به من پیچیدی و بالا رفتی، ولی
    فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان
    آن گه شود پدید كه نامرد و مرد كیست
    اینها چون در حقیقت دین ریشه ندارند و سیری در طریقت دین نكرده‌اند، تعجبی ندارد كه اسم دین‌‌دار رویشان باشد، ولی رشوه بخورند، فساد اخلاقی داشته باشند، از عدالت خارج شوند، اسم مستعضف و مستكبر را بر زبان نیاورند و گفتن آن را كفر بدانند، مجذوب و مرعوب مظاهر غرب باشند، به آمریكا شیطان بزرگ نگویند و هزار كار دیگر كنند.
    راستی چرا مستضعف از زبانها افتاد؟‌چون وقتی شما از مستضعف صحبت می‌كنید، در مقابل آن، «مستكبر» مطرح می‌شود. ولی وقتی می‌گویید «آسیب‌پذیر»، یك امر پاسیف و انفعالی است و كسی مقابل آن قرار نمی‌گیرد.
    این بینش به یك معنا، خروج از عدالت است. چون عدالت معنی عام دیگری دارد و در آن عدل، عبارت است از آنچه كه تناسب و تعادل ایجاد كند. ظاهر بدون باطن، باطن ژادعایی بدون ظاهر كه تعادلی ایجاد نمی‌كند. در عدالت دو كفه باید با هم تعادل یابند و از دست دادن این وجه و سیر خروج از عدالت به معنای عمیق كلمه است ودین و فرهنگ خاص و عده‌ای افراد نامتعادل به وجود می‌آورد كه كافی است از یك‌طرف هلشان بدهند؛ به هر سمتی كه باید بیاید، سقوط می‌كنند، اگرچه در كسوت دین باشند.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره