پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان

  • کلمات کليدي :

  • ادبیات داستانی

  •     1598 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 11 : جنگی که بود جنگی که هست

    چشم های دودی

    داستان کوتاه

    منصور ایمانی (صبا)

     


    نه جرئتش را داشتم كه توی آن گردنه‌های ناامن، با آدم غریبه‌ای كه هیكل رستم را داشت، تنها راه بیفتم و نه به‌خاطر كم‌رویی‌ام می‌توانستم از ماشین پیاده‌اش كنم. ماشین را كه نگه‌داشتم، صورت سوخته استخوانی‌اش را جلو آورد و مقصدش را گفت. ولی طوری با چشمهای خون‌گرفته‌اش نگاهم كرد كه تعجب كردم و تنم لرزید. انگار من همان آدمی بودم كه او مدتها دنبالش بوده و بالاخره توانسته پیدایش كند، یا لااقل من چنین احساسی داشتم. یكی نبود كه قبل از ترمز كردن به من بگوید "آدم عاقل! تو كه هزار كیلومتر را تنها دنده زده‌ای، این دویست كیلومتر باقیمانده را هم كه تكه پرت و ناامن سفر توست، تحمل كن و بی‌خودی خودت را به دردسر نینداز."
    آخر یكی پیدا نشد به مغزم فرو كند كه "مرد حسابی! تو كه خودت هزاربار خبر كمین خوردن افراد مسلح این منطقه را شنیده‌ای، دیگر نمی‌دانی كه نباید توی این جاده، آدم غریبه را سوار ماشین دولتی بكنی و تك و تنها با او راه بیفتی؟"
    البته تقصیر هیچ‌كسی نبود و نیست. چرا كه من هرچی می‌كشم، از دست خودم می‌كشم. از این دل غصه‌خورِ خودم كه همیشه راه عقلم را زده و برایم دردسر درست كرده. مقصر بعدی هم باران بود. همین بارانی كه وقتی از آسمان می‌بارد، آدم شاعرپیشه را احساساتی می‌كند. باران نیم‌ساعتی می‌شد كه شروع كرده بود و به زمین و زمان شلاق می‌زد. تا غروب آفتاب، حدوداً یك‌ساعتی مانده بود و من تا مقصد، لااقل سه ساعت راه داشتم. جاده كوهستانی هم كه یا ته دره است، یا نوك قل‍ّه. / سومین پیچ گردنه اول را كه رد‌ّ كردم و افتادم به سراشیبی، دویست متر جلوتر، درست سر پیچ بعدی، چشمم افتاد به یك مشت زن و بچه كه مردِ درشت‌اندام و قدبلندی، همراهشان بود. معلوم بود كه منتظر ماشینهای عبوری هستند. برف‌پاك‌كن ماشین، حریفِ رگبارهای تند نبود و من قیافه آنها را از پشت شیشه ماشین كه قطرات درشت باران به آن می‌خورد، موجدار می‌دیدم. به چند متریشان كه رسیدم، دیدم زیر باران، خیسِ خالی شده‌اند و مخصوصاً بچه‌های كوچك، از سرمای ناگهانی هوا، تنشان می‌لرزد. آنها را كه توی این وضع دیدم، دلم به‌حالشان سوخت. سوختن دل همان و پنبه شدن هرچه دلیل كه برای سوار نكردن مسافر غریبه بافته بودم، همان. پیش خودم گفتم: "این یك مشت زن و بچه مظلوم كه اهل كمین زدن و آدم كشتن نیستند. تازه ماشین مال بیت‌المال است و این چند نفر هم، سهمی از بیت‌المال دارند. انصاف نیست توی باران سوارشان نكنم."
    جلوی پایشان ترمز كردم. دو تا زن میان‌سال بودند كه یكی از آنها، بچه شیرخواری را بغل كرده بود و دوتا دختربچه هفت هشت ده ساله هم كنارشان ایستاده بودند. رستم دستانی هم كه ذكر خیرش رفت، همراهشان بود. لباسهای گشاد و رنگارنگ زنها و "سوخمه"(1)ای كه روی آن پوشیده بودند، با شال كمر و "كلاش‌ِ"(2) پای مرد و "رانك چوغا"(3)یی كه به تن داشت، نشان می‌داد كه اهل همان‌جا هستند.
    ماشین كه ایستاد، زنها سرشان را به‌طرف دره كنار جاده برگرداندند و دختربچه‌ها به پاهای یكی از زنها چسبیدند. انگار از دیدن ماشین غریبه و ریش بلند من ترسیده بودند. توی آینه، نگاهی به صورت خودم انداختم، دیدم نه، خیلی هم زشت نیستم. مرد چهارشانه، قدم محكمی برداشت و آمد كنار ماشین. شیشه را تا نصف پایین دادم و لبخندی زدم تا بی‌تعارف سوار شدند. مرد برای اینكه صورتم را خوب ببیند، قد بلندش را تا نصف خم كرد. چشمهای درشت و قرمزش را از زیر ابروهای پرپشتش، به من دوخت و با صدایی رگه‌دار (كه بیش از اندازه بلند بود) گفت: ـ سَر‌سیو
    چهره‌ام را صمیمانه به‌طرفش گرفتم و با لبخند جواب دادم:
    ـ بله بله حتماً. بیایید بالا كه بچه‌ها خیس شده‌اند.
    مرد به‌طرف در عقب رفت.یكی از زنها رویش را از دره به‌طرفم برگرداند وبعد از اینكه، زیرچشمی نگاهی به من انداخت، دوباره صورتش را به‌طرف دره گرفت. احساس كردم نسبت به من بی‌اعتماد است. لااقل الان. مرد در عقب را باز كرد. زنها و دختربچه‌ها هنوز سر جایشان ایستاده بودند. گفتم حتماً منتظر اشاره مرد هستند تا به آنها اجازه سوار شدن بدهد.
    برخلاف انتظار من مرد خودش در صندلی عقب نشست. هیكل درشتش كه روی صندلی افتاد، ماشین تكان شدیدی خورد و من خوابیدن فنرهایش را كاملاً احساس كردم. خودش را كه جابه‌جا كرد، یك لحظه سرم را به عقب برگرداندم، درست پشت سر من و كاملاً چسبیده به در نشسته بود. گفتم "حتماً به خاطر ح‍ُجب و حیای روستایی‌اش به من احترام گذاشته و عقب نشسته است" با اینكه خودش را جمع كرده بود، ولی زانوهای ستبرش (به علت قد‌بلندی‌اش) از پشت صندلی راننده، به كمرم فشار می‌داد. مرد غریبه این بار، با همان صدای بی‌ملاحظه‌اش، زیر گوشم تقریباً داد زد:
    ـ كاكا برو!
    وقتی صدای آمرانه‌اش را شنیدم و دیدم كه هیچ اعتنایی به زنها و دختربچه‌های زیر باران مانده نمی‌كند.احساس بدی نسبت به او، پیدا كردم. با تعجب پرسیدم:
    ـ پس خواهرها و بچه‌ها چی؟!
    با اینكه صدایش بیش از اندازه رسا بود، با این حال سرش را به گوشم نزدیك كرد و به مغزم كوبید:
    ـ آنها مال من نیستند. برو!
    با شنیدن فرمان دوباره مرد، پاهایم ش‍ُل شدند. دنده را خلاص كردم و ترمزدستی را كشیدم. برگشتم تا از او بپرسم چرا خانواده را سوار نمی‌كند، كه دیدم مثل آدمهای معترض، نگاهش را به من دوخته و گوشه سبیل كلفتش را می‌جَوَد. نتوانستم به او چیزی بگویم ولی توی دلم (كه تند تند می‌زد) گفتم: "یا قمر بنی‌هاشم! خودت به فریادم برس." نه جرئت داشتم كه توی آن جاده پرت كوهستانی، با او تنها راه بیفتم و نه رویش را داشتم كه پیاده‌اش كنم. یعنی به‌لحاظ اخلاقی نمی‌توانستم. نه‌فقط اینجا و در مقابل آدمی مثل او، بلكه هرجا و هركس دیگری هم كه بود، همین بودم. راستش من اصلاً توی زندگی، هنرِ "نه گفتن" ندارم. حالا از این گذشته، من ماشین را به‌خاطر یك مشت زن و بچه نگه‌داشته بودم، ولی با تعجب می‌دیدم كه آن بیچاره‌ها پیاده‌اند و این آقا! سواره. گفتم همین را به ایشان! گوشزد كنم. دیدم درست نیست بگویم. یعنی اگر چنین حرف نپخته‌ای را می‌زدم، درواقع خودم را در موضع اتهام قرار داده بودم. من هم اگر بودم، به چنین راننده‌ای شك می‌كردم. خانمهای باوجدان هم انگار نه انگار كه مرا توی این گردنه ناامن، به دست كی می‌سپارند؟ بی‌انصافها هیچ اعتنایی به ماشین نمی‌كردند. با ناامیدی نگاهی به پیچ تند جلویی انداختم. قلبم به‌شدت می‌زد.
    پدال گاز، زیر پای سست و لرزانم تكان نمی‌خورد. مرد، تردید و تعل‍ّل مرا كه دید، با هردو زانویش، فشاری به صندلی‌ام داد و سه‌باره امر كرد:
    ـ حركت كن. كاكا! اینها منتظر تویوتا هستند.

    ***
    برای آخرین بار، نگاهی به زنها و بچه‌ها انداختم تا مگر دلشان به رحم بیاید و سوار بشوند. ولی آنها با همان مقاومتی كه داشتند، سوار نشدند كه نشدند.
    غریبه برای اطمینان من، آخرین حرفش را هم زد:
    ـ من تنها هستم كاكا! برو!
    ولی درواقع، این من بودم كه توی آن جاده‌های پرت و خطرناك تنها بودم و تا یك‌ساعت دیگر، با آمدن شب، فاتحه من هم مثل خیلی از غیربومیها خوانده می‌شد. چاره‌ای جز حركت نداشتم. زیر لب آیه "ا‌َم‍َّن ی‍ُجیب" را خواندم و ماشین را به سینه جاده سپردم و خودم را به دست سرنوشت دادم. مختصری كه رفتم، نگاهی به آینه داخل انداختم كه مرد را ببینم، ولی اصلاً دیده نمی‌شد. خودش را چنان به در چسبانده بود كه انگار می‌خواست از چشمم پنهان بماند. یعنی با آن وضعیتی كه پشت سر من نشسته بود، فكر دیگری غیر از این نمی‌توانستم در موردش بكنم. توی آینه، زنها را می‌دیدم كه سرسختانه به من پشت كرده بودند؛ ولی بچه‌ها یا از روی كنجكاوی، یا در حسرت سوار شدن ـ به ماشین ز‌ُل زده بودند و راننده بدبختش را ـ كه من بودم ـ به‌سوی سرنوشت نامعلومش بدرقه می‌كردند. تا آنها دیده می‌شدند، من هم كمی احساس امنیت می‌كردم ولی همین كه ماشین پشت دیواره سنگی كنار جاده پنهان شد و آنها از دید من ناپدید شدند، دست و پای من شل شد و تپش قلبم شدیدتر. حالا من بودم و مرد غریبه‌ای كه خودش را توی آن گردنه‌های خطرناك، پشت سر من پنهان كرده بود. من بودم و نعره ماشین در سربالاییهای تند جاده كه توی كوههای اطراف می‌پیچید و احتمالاً گرای مرا به هم‌دستانِ او (كه شاید سر یكی از پیچهای جلوتر كمین كرده بودند) می‌داد. توی آن وضعیتِ غیر قابل تحمل، به آخر و عاقبت خودم فكر می‌كردم كه ناگهان صدای باز شدن زیپِ ساكِ مرد، تنم را لرزاند. زیپ ساك را چنان سریع كشید و صدای زمختش را بلند كرد كه انگار می‌خواست؛ حالی‌ام كند كه "همه‌چیز در اختیار من است. اینجا، داخل همین ساك. بنابراین تو هم برای نجات خودت، بیهوده به چیزی امید نبند." ساك را موقع سوار شدن، توی دستش دیده بودم. بعد هم كه نشست، طوری آن را بغل كرده بود كه انگار نمی‌خواست كسی از محتوایش باخبر شود. حالا غیر از ساك كه آن را به‌طرز مشكوكی باز كرده بود، به لباسهایش هم شك داشتم. چنین آدمی، می‌توانست چند قبضه اسلحه سرد و گرم را زیر لباسهای گ‍َل و گشادش، جاسازی بكند و كسی هم متوجه آنها نشود. برای اینكه خودم را نباخته باشم و در ضمن با چند تا سؤال و جواب، ببینم اصلاً او چه كسی است و چه نقشه‌ای دارد، سر صحبت را با او باز كردم.
    ـ ببخشید برادر!
    ـ ...
    چند لحظه صبر كردم، ولی جوابم را نداد. سرم را به‌طرف آینه كشیدم، دیدم اصلاً به چشم نمی‌آید. صدایم را پایین آوردم و پرسیدم:
    ـ خواب كه نیستید برادر؟!
    ـ خوابِ چی كاكا؟ حرفت را بزن!
    لحن حرف زدنش، سؤالی را كه از قبل آماده كرده بودم، از یادم برد. ولی هرطور بود، باید او را به حرف می‌كشیدم. با همین قصد بی‌مقدمه از او پرسیدم:
    ـ بندگان خدا الان زیر باران چه می‌كنند؟ كاش آنها را هم سوار می‌كردیم. بلافاصله درآمد:
    ـ بندگان خدا خودشان می‌دانند. تو به فكر خودت باش ، نمی‌دانم حرفش طعنه بود یا تهدید؟ ولی به حرفش كه فكر كردم، دیدم راست می‌گوید. من باید به فكر خودم باشم. به فكر نجات خودم. پیش خودم گفتم؛ "چطوری؟ توی این جاده خلوت و خطرناك، با این آدمی كه پشت من خزیده و تمام درهای دوستی‌ای را كه من به روی او باز كرده‌ام، او می‌بندد." بلاتكلیف بودم. ترس مثل خوره، قلبم را می‌خورد. به كیلومترشمار ماشین نگاه كردم. سرعتم پنجاه بود. به خودم گفتم: "حالا چرا برای زیارت جناب عزرائیل، این‌قدر عجله می‌كنی؟" بلافاصله از سرعتم كم كردم و گوشهایم را تیز تا اگر حركتی كرد،‌بشنوم. احساس كردم طرف حركت نمی‌كند. به نی‍ّت نجات، این بار آیه "ا‌َم‍َّن ی‍ُجیب" را پنج بار توی دلم خواندم. وسط بار پنجم بود كه صدایی از پشت سرم آمد. درست از طرف شانه چپم. بی‌اختیار سرم را به عقب برگرداندم. دستش را داخل ساك كرده بود و از لابه‌لای وسایل توی ساك، دنبال چیزی می‌گشت. می‌بایست هرچه زودتر كاری می‌كردم، یا لااقل چیزی می‌گفتم تا او را از تصمیمی كه درباره‌ام گرفته‌بود منصرف كنم، یا دست‌كم تصمیمش را به عقب بیندازم. لحن دوستانه‌ای به صدایم دادم و پرسیدم:
    ـ چیزی نیاز دارید برادر؟ بفرمایید، بنده در خدمتم.
    جوابی نیامد. با اینكه می‌دانستم توی آینه دیده نمی‌شود، باز نومیدانه نگاه كردم. آسمان انگار برای من عزا گرفته بود و باران پیش‌درآمد مصیبتی شده بود كه من از روی نادانی برای خودم دست و پا كرده بودم، دلم را لعنت كردم كه با ادا و اطوارش مرا به این روز انداخته بود. چهار پنج تا پیچ تند را كه چپ و راست كردم، به كمركش كوه رسیدم. جایی كه گردنه به اوج خودش می‌رسید و از آنجا پایین می‌آمد. بالای كوه، چشمم افتاد به یكی از پایگاههای خودی. چند تا سرباز مسلح از آنجا همه ارتفاعات اطراف و جاده را زیر نظر داشتند. یقین، ما را هم دیده بودند. تصمیم گرفتم به بهانه‌ای ماشین را نگه‌دارم و خودم را به آنها برسانم. فاصله‌ام تا پایگاه زیاد بود. مطمئن بودم كه فرار كردن از دست این آدم، آن هم توی آن سربالایی تند با این سینه سیگاری، ریسك خطرناكی است و به احتمال زیاد او از پشت‌سر مرا هدف قرار خواهد داد. ولی سبك و سنگین كه كردم، دیدم اگر فرار كنم بهتر از این است كه با پاهای خودم، به كمینشان بیفتم و آن‌وقت هیچ امیدی به نجاتم نباشد. با همین قصد، سرعت ماشین را كم كردم. همین كه پا روی ترمز گذاشتم، طرف با همان صدای نكره‌اش بدنم را لرزاند:
    ـ اینجاها زیاد ترمز نكن! برو، برو!
    ـ مگر اشكالی داره؟
    هم‌زمان با این سؤال، سرم را برگرداندم كه هم او را ببینم و هم جوابم را بگیرم. ناگهان فریاد زد:
    ـ مواظب باش! دره دره!
    سرم را به‌سرعت برگرداندم جلو. ماشین از خط اصلی خارج شده بود و به‌طرف دره می‌رفت. با تمام نیرو، روی ترمز كوبیدم. درست لبه پرتگاه ایستادیم. چشمم كه به پایین افتاد، نفسم بند آمد و دهانم خشك شد. مرد غریبه با عصبانیت، پنجه درشتش را به شانه‌ام زد.
    ـ می‌خواهی مرا به كشتن بدهی؟ حواست كجاست آقا؟!
    با صدایی لرزان از او عذرخواهی كردم و سر ماشین را به‌طرف جاده پیچاندم. هنوز از آنجا دور نشده بودیم كه سؤال بی‌جواب مانده‌ام را دوباره پرسیدم:
    ـ نگفتی برادر! مگر ایستادن تو این جاده ایرادی دارد؟
    با زانواهایش فشاری به صندلی ـ درواقع به كمر من ـ داد.
    ـ پس آنها سر تفنگهایشان را برای چی به‌طرف ما گرفته بودند؟
    سرم را به‌طرف قله كوه بالا می‌گرفتم. اثری از پایگاه نبود. جاده را پیچیده بودم و در سراشیبی تند، پشت به پایگاه توی شكم دره فرو می‌رفتم. دیگر پایگاه را از دست داده بودم و حالا امیدم به ماشینهای عبوری بود كه پیدایشان بشود و مرا از این وضعیت نجات بدهند. در آن بیست دقیقه‌ای كه با این آدم بودم، هیچ ماشینی (نه از جلو و نه از عقب) نیامده بود. بیشتر نگران جلو بودم و فكر می‌كردم؛ اگر به كمینشان بخورم و آنها از هویتم بپرسند، چه بگویم؟ تصمیم گرفتم كارت شناسایی‌ام را گم و گور كنم. خوشبختانه پلاك ماشین شخصی بود و هیچ علامت دولتی نداشت. دستم را آرام‌آرام به‌طرف جیب بغل كتم بردم. كارتم را از لای چند تا كاغذ برداشتم و دستم را بااحتیاط بیرون آوردم. به بهانه تنظیم آینه بغل، شیشه را پایین دادم و دستم را بیرون بردم. همین كه خواستم كارت را پرت كنم، ناگهان چشمم توی آینه، به وانتی افتاد كه با سرعت به‌طرفم می‌آمد. دیگر جرئت اینكه كارتم را بیرون بیندازم نداشتم. وانت تویوتای دوكابینه‌ای بود، كه وقتی به من رسید، سرعتش را با من تنظیم كرد و كنارم پهلو گرفت. مقداری از جاده را با من آمد. راننده چند بار سرش را به‌طرفم برگرداند. انگار داشت شناسایی‌ام می‌كرد. سرانجام مثل كسی كه از تلاشش نتیجه‌ای نگرفته باشد، با كم كردن دنده، از من سبقت گرفت و رفت. داخل و پشت وانت پر بود از مسافر. اگر مسافرها را نمی‌دیدم، مطمئناً ماشین را بلافاصله می‌فرستادم ته دره. خودم هم با پشت‌سری‌ام می‌رفتم. عقب تویوتا، همان دو تا زن و دختربچه‌ها را دیدم كه سرپا ایستاده بودند و میله اتاقش را با دست محكم گرفته بودند. توی دلم از آنها گلایه كردم كه: "گناه بود اگر سوار ماشین من می‌شدید؟" ولی آنها همچنان نسبت به من بی‌اعتنا بودند و با همان حالت از من دور می‌شدند. هر كاری كه كردم، نتوانستم خودم را به آنها برسانم. راننده‌های بومی، توی جاده‌های اینجا، سرعتشان خیلی بالاست. بعد از كلی دعا و چشم‌انتظاری، سرانجام سر و كله ماشینی پیدا شده بود كه مرا از آن وضعیت نجات بدهد، ولی من به‌خاطر ناشی‌گری‌ام در رانندگی، آن را از دست داده بودم. راننده بی‌انصاف، چنان تخته‌گاز رفت كه پس از چند لحظه، صدایش قطع شد. حتی انعكاس صدای ماشین كه می‌بایست توی كوهها می‌پیچید و به گوشم می‌رسید. دوباره سكوت داخل ماشین بود و دلهره من از همراهی مشكوك مرد غریبه‌ای كه معلوم نبود مرا به كجا می‌ب‍ُرد. دیدم باز بهترین كار، حرف زدن با اوست.
    ـ برادر جان! تا روستای شما چقدر مانده؟
    ـ من از كجا بدانم؟ شما راننده هستید و كیلومتر می‌دانید.
    انگار سؤالم خیلی بی‌جا بود. هر دری را كه من برای حرف زدن باز می‌كردم، این آدم محكم می‌بست. به‌هرحال باید جلوی سكوت را می‌گرفتم. این‌بار، شكسته‌نفسی كردم و گفتم:
    ـ البته شما لطف دارید. بنده آن‌طور كه شما فكر می‌كنید، راننده خوبی نیستم. آن‌قدر نسبت به من بی‌اعتنا بود كه بلافاصله درآمد:
    ـ خودم چند دقیقه پیش فهمیدم. همان‌جا كه می‌خواستی مرا به كشتن بدهی!
    ـ من كی باشم كه از این غلطها بكنم.
    ـ الله‌ُ اَعْلَم!

    ***
    فهمیدم كه به من بدبین هم است. سعی كردم طبیعی‌تر حرف بزنم وگرنه كارم بیخ پیدا می‌كرد.
    ـ من ظاهر و باطن در خدمتم. اصلاً برادر كه به برادر نباید دروغ بگوید.
    منتظر ماندم كه جواب محبتم را ببینم، ولی اصلاً صدایش درنیامد. دوباره سكوت، دوباره وحشت و هزارجور خیالات پریشان كه به ذهنم هجوم می‌آورد. حرفهایی كه از این و آن درباره كمین گروهكها شنیده بودم، به یادم آمد. می‌گفتند: "آنها وقتی كمین می‌زدند، نیروها را از پایشان به درخت آویزان می‌كردند و پوستشان را قلفتی می‌كندند و زیرشان آتش روشن می‌كردند. روغن بدن گرفتارشدگان كه روی آتش می‌ریخت، هیزمهای خشك شعله می‌كشیدند و در عرض نیم‌ساعت، آدم و درخت، با هم ذغال می‌شدند. گاهی آنها را تا گردن زنده‌زنده، توی زمین چال می‌كردند و همان‌طور توی صحرا می‌گذاشتند و خودشان می‌رفتند. ساعتی نمی‌گذشت كه حیوانات گرسنه به سروقتشان می‌آمدند. یك مورد هم به جنازه‌ای برخورد كرده بودند كه از قسمت كمر، دوپاره شده بود. جانیها، گردن بیچاره را به د‌ُم یك قاطر بسته بودند و پاهایش را هم به د‌ُم قاطر دیگر. آن‌وقت قاطرها را در جهت مخالف ر‌َم داده بودند. وحشتناك‌تر از همه، بدن جزغاله شده روحانی یكی از روستاهایشان بود كه او را تا گردن فرو كرده بودند توی بشكه‌ای پر از قیر و زیرش آتش روشن كرده بودند."
    چند دقیقه‌ای بود كه در سكوت دلهره‌آور ماشین، همین صحنه‌های جگرخراش، جلوی چشمم می‌آمدند و می‌رفتند و من از غریبه پشت سرم غافل شده بودم. در آن لحظه، انواع شكنجه‌ها و قتلها را با هم تطبیق می‌دادم و دعا می‌كردم كه از بین آنها، راحت‌ترینش نصیب من بشود. مشغول همین خیالات بودم كه سر یكی از پیچهای تند، چشمم افتاد به تابلویی كه شكل جمجمه پوسیده و دو تا استخوان به‌صورت ضربدر روی آن بود. با دیدن تابلو به‌خصوص جمله (خطر مرگ حتمی است)، به خودم گفتم: "پس تو هم كارت تمام شد" پیچ را كه با ترس و لرز رد‌ّ كردم، دیدم؛ یا ابوالفضل! صد متر جلوتر، تنه بزرگ درختی را انداخته‌اند روی جاده و راه را بسته‌اند. سنگهای درشتی هم از كوه جدا كرده و روی جاده ریخته بودند. دهانم خشك شد و نفسم بند آمد. هم‌زمان كه سرعتم را كم می‌كردم، "ا‌َشهَدَم" را هم خواندم. با بیچارگی به آینه داخل نگاهی كردم. عجیب بود. برای اولین‌بار موی سرش را دیدم. به سمت شیشه جلو، گردن كشیده و جاده را زیر نظر گرفته بود. ماشین را نگه‌داشتم. ولی او بی‌توجه به وضعیت جاده، گفت:
    ـ چرا ایستادی؟ برو!
    مثل یتیم‌ها، گردنم را كج كردم و عاجزانه پرسیدم:
    ـ برادر جان كجا بروم؟ جاده را بسته‌اند.
    دستش را به شانه‌ام زد و درحالی‌كه كناره سمت راست جاده را نشانم می‌داد، گفت:
    ـ از آن‌طرف برو! برو!
    دوباره برگشتم و ناباورانه نگاهش كردم. دستش را این‌بار، محكم‌تر به پشتم زد.
    ـ چرا معطلی؟ از آن كنار برو دیگر!
    ـ یعنی می‌توانیم رد‌ّ بشویم؟
    حوصله‌اش از دستم سررفته بود. این را از جوابش فهمیدم.
    ـ خیلی حرف می‌زنیها!
    برای اینكه اوقاتش را تلخ‌تر نكنم، از او عذرخواهی كردم و گفتم:
    ـ من كه حرفی ندارم برادر جان! شما هرچی بفرمایید روی چشمم می‌گذارم. حوصله تملق‌گویی‌ام را نداشت و حرفم را بی‌جواب گذاشت.آهسته و بااحتیاط از باریكه كنار جاده رد‌ّ شدم. پشت‌سرم را از توی آینه می‌پاییدم كه اگر جنبنده‌ای پیدا شد، گاز ماشین را بگیرم و فرار كنم. برای پشت‌سری‌ام هم نقشه كشیدم كه اگر مانع فرارم بشود،‌ماشین را بفرستم ته دره. ولی خوشبختانه خبری نشد. بااحتیاط از او پرسیدم:
    ـ چه خبر بود؟
    با طعنه درآمد:
    ـ ه‍ِه! مثل اینكه خبر نداری جاده‌ها را چطور می‌بندندها؟ این درخت را باد انداخته بود و سنگها هم خودشان از كوه ریخته بودند. خاكِ اینجا خیلی خرابه. باران كه ببارد، كوه ریزش می‌كند.
    خیالم راحت شد. دیگر چیزی در مورد آن نپرسیدم. چون نمی‌خواستم بیشتر از این درباره بستن جاده و این‌جور چیزها بشنوم. هوا داشت كم‌كم تاریك می‌شد. توی دلم دعا می‌كردم كه هرچه زودتر به مقصدش برسد و شر‌ّش از سرم كم شود. گردنه را كه پایین آمدم، هوا كاملاً تاریك شده بود. گفتم:
    ـ من كه حالا حالاها تا مقصد راه دارم. خوشا به حالتان كه رسیدید. ساكت ماندم تا حرفش را بزند. نزد. پرسیدم:
    ـ توی ده شما مینی‌بوس كار نمی‌كند؟
    ـ ...
    از ترس، به پشت‌سرم نگاه كردم. كاملاً به صندلی لم داده بود. شیب ملایم جاده را كه پشت‌سر گذاشتم و به خط‌الرأس رسیدم، از دور چراغهای روستایی در كنار جاده پیدا شد. گاز ماشین را فشار دادم. در مقابل، او هم با فشار زانو، شانه‌هایم را به‌طرف فرمان خم كرد. به روستا نزدیك شده بودیم.
    ـ خب... خدا را شكر كه رسیدیم. همین‌جاست برادر؟
    به‌طرفم خم شد و درحالی‌كه صندلی‌ام را با دو تا دستش به‌طرف خودش می‌كشید، گفت:
    ـ خیلی سؤال می‌كنیها!
    ـ آخر خسته شدید. دلم می‌خواهد؛ هرچه زودتر به خانه برسید. باور نمی‌كنید؟
    بی‌آنكه جوابم را بدهد، خودش را روی صندلی كشید و درست روبروی آینه نشست. برای اولین بار صورتش را توی آینه دیدم. دلم باز شد. درحالی‌كه او را با چهره خندان نگاه می‌كردم، گفتم:
    ـ ب‍َه‌ب‍َه... خلاصه روی گ‍ُل شما را دیدیم!
    چراغ داخل ماشین را كه روشن كردم، چشمهای درشتش را توی آینه دیدم كه به من خیره شده بود. آن‌قدر نگاهش را روی صورتم كش داد كه من از رو رفتم. با تكانی دیگر، كنار در سمت راست نشست. درحالی‌كه با دست به كنار جاده اشاره می‌كرد، با همان صدای رسایش گفت:
    ـ آنجا ترمز كن! پیاده می‌شوم.
    ـ اینجا؟
    ـ نه نه، آن آخرین خانه.
    ماشین را همان‌جایی كه او می‌خواست، نگه‌داشتم. در عقب را باز كرد و با زحمت پیاده شد. سایه سنگینی را نزدیك صورتم احساس كردم. دستش بود كه آن را از در عقب، تا كنار چشمم آورده بود.
    ـ بگیر! كرایه.
    با تعجب نگاهش كردم. هزار تومانی بود. دستش را چندبار به‌طرفم تكان داد و با صدای بلند و آمرانه گفت:
    ـ چرا معطلی؟ كرایه‌ات را بردار!
    لبخندی زدم و گفتم:
    ـ خیلی ممنون برادر! ماشین اداره است.
    تعجب كرد. ناگهان حالت چهره‌اش عوض شد. مثل آدمی كه به اشتباه خودش پی برده باشد، مدام سرش را به‌علامت تأسف تكان می‌داد. لبش را می‌گزید و خودش را ملامت می‌كرد. چیزی هم به زبان محلی، زیر لب می‌گفت كه من نمی‌فهمیدم. از همان در عقب، دستش را جلوتر آورد و شانه‌ام را از روی محبت، توی پنجه‌اش گرفت و فشار داد. لبخندم را كه دید، در عقب را محكم بست و به‌سرعت در جلو را باز كرد. سر و سینه را داخل آورد و صورتم را بوسید. اشك در چشمهایش حلقه زده بود. از ماشین پیاده شدم و خودم را سمت شاگرد، به او رساندم. بغلش كردم و شانه ستبرش را بوسیدم. مثل دو تا دوستی كه پس از سالها دوری، به هم‌دیگر رسیده باشند، سر و چشم هم را بوسیدیم. بغض، گلویم را گرفته بود. خودم را لعنت كردم كه چرا به او بدگمان شده بودم. نگاه شرمنده‌ام، روی صورتش لغزید و سرم پایین آمد.
    ـ مرا ببخش برادر! حلالم كن!
    ـ شما هم گردنم را آزاد كن كاكا! من هم درباره شما سوءظن داشتم. عفوم كن!
    هیچ كداممان متوجه نبودیم كه چند نفر نگاهمان می‌كنند. زن و بچه‌اش بودند كه به ما خیره شده بودند. چقدر بی‌ریا از من می‌خواست كه شب را مهمانش باشم. نمی‌توانستم. اصرار می‌كرد كه لااقل، شامش را بخورم و بعد راه بیفتم. معذور بودم. تلفنی به بچه‌ها گفته بودم كه؛ حتماً شب می‌رسم و اگر نمی‌رفتم، نگرانم می‌شدند. برای آخرین‌بار بغلم كرد و پیشانی‌ام را بوسید. سوار ماشین شدم. سرم را به‌طرفش خم كردم تا با او خداحافظی كنم. او هم قد‌ّ رشیدش را شكست. نگرانی را در چشمهایش می‌خواندم. درحالی‌كه افق دور را با دست نشانم می‌داد، گفت:
    ـ كاكا! همین جاده را بگیر و برو! اصلاً هیچ‌كس را سوار نكن! از بس كه نگرانم بود، خودش را از سمت راننده به من رساند. شانه‌ام را چند بار تكان داد و سفارش كرد كه:
    ـ كسی را سوار نكنی كاكا! قول مردانه؟


    ...............

    پاورقیها:
    1ـ سوخمه: جلیقه زنان كُرد كه جنس مرغوب و متداول آن از مخمل است. آن را روی لباس می‌پوشند و نقش پوشش كامل‌تر و تزئینی دارد.

    2ـ كلاش: نوعی گیوه است. كفش سنتی كردها كه نوع مرغوب آن را در "اورامانات" كردستان تولید می‌كنند. جنس آن بیشتر از نخ معمولی است و نوع گران آن، از نخ ابریشمی بافته می‌شود. برای ساخت كف آن، پارچه‌های دورریز خیاطی را كاملاً كوبیده و پس از قالب‌گیری، به رویه كفش می‌دوزند.

    3ـ رانك و چوغا: لباس رسمی و گران‌قیمت اهالی كردستان و جنس آن از پشم گوسفند است. قیمت آن گران و محل تولید پارچه و بافت لباس كردستان است.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره