پيشرفته
 

موضوعات :

  • دفاع مقدس

  • کلمات کليدي :

  • جلسه دفاع

  • مطلب بعدي >   1604 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 11 : جنگی که بود جنگی که هست

    «ما هرچه داریم از شهدا داریم!»

    گوشه ای از شنیدنی های یک کنگره شهدا

    م. شیرازی


    بچه‌ها از چند هفته پیش كار را شروع كرده بودند و با تمام مشكلات و كمبودها پیشنهاد اجرای كنگره را به مسئولین قبولانده بودند و قول مساعدت و همكاری و از این حرفها...
    یك مزدای 1600 داشتیم و با چه مصیبتی هم چهارتا بی‌سیم از حفاظت گرفته بودیم، شدیداً توصیه كرده بودند كه به‌هیچ عنوان بدون كُد صحبت نكنید ودرست روز پایان وقت تعیین‌شده باید بی‌سیمها را تحویل دهید.
    چند تا از بچه‌ها موتورشان را هم آورده بودند. برای شروع، جلسه‌ای تشكیل شده بود و تقسیم واحدها انجام گرفته بود، دركل پانزده نفر بودیم.
    بچه‌های كمیته جمع‌آوری آثار شهدا، شب و روز كار می‌كردند و از عكس بچگی شهدا گرفته تا لحظه شهادت و دست‌نوشته‌ها را جمع می‌كردند. بعضی وقتها هم به جز آدرس منزل چیزی نداشتیم. قرار شده بود در هفته یك روز از خانواده شهدا دیدار كنیم و چون در دیدارها بودجه خاصی برای هدیه تخصیص داده نشده بود، در هر دیدار از شهریه طلبگی نفری دویست، سیصد تومان مجموعاً چهار، پنج هزار تومانی جمع می‌كردیم و با یك تابلو یا یك دسته گل و شیرینی می‌رفتیم. بعضی از آثار را از بچه‌های لشكر گرفته بودیم و آثار بكری بودند. هدف از جمع‌آوری آثار، ایجاد نمایشگاه آثار شهدای روحانی بود، در جلسه‌ای كه با مسئولان بنیاد شهید داشتیم، تعداد نسبی شهدای روحانی را خیلی بالاتر از شهدای صنفهای دیگر تخمین زده بودند و آنها نیز با پیشنهاد اجرای كنگره موافق بودند.
    ولی این برنامه تا مرز موافقت و اظهار خوشحالی پیش رفت و دیگر به عمل تبدیل نشد. برای اجرای طرح نمایشگاه بچه‌ها یك پیشنهاد ابداعی داده بودند و آن هم این بود كه چون برای تابلوها، صفحه زمینه پلاستیكی لازم داشتیم تا عكس‌ها و دست‌نوشته‌ها و قسمتی از وصیت‌نامه شهدا را نصب كنیم، اصلاً مقرون به صرفه نبود، به همین دلیل از مقوا استفاده كردیم، مقواها به رنگ قهوه‌ای بودند كه با مسواك، رویشان رنگ قرمز پاشیده بودیم و این صفحه، زمینه پشت مطالب و عكسها بود.

    تعدادی از بچه‌های شهرستانی كه برای تبلیغ به روستایشان می‌رفتند، از حجره شكر و آب‌لیمو آورده بودند و برای بچه‌های گروه در حسینیه ایستگاه صلواتی زده بودند و شربت پخش می‌كردند.
    به دو گروه تقسیم شده بودیم؛ تعدادی از بچه‌های كمیته اجرایی شب تا صبح به نصب پلاكارد و پوستر مشغول بودند و بچه‌های امور شهدا هم كارهای نمایشگاه را انجام می‌دادند و روز هم به دنبال این اداره و آن مسئول برای جذب امكانات می‌دویدند. قرار بود بعد از اتمام تابلوها از چند جا درخواست پانل تبلیغاتی كنیم، به چند تا از اداره‌ها كه بیشتر كارشان فرهنگی بود، نامه نوشتیم، ولی یا اصلاً جواب ندادند، یا برای پانلها كرایه خیلی بالایی پیشنهاد كردند.
    با یكی از مدیران اداره‌ها كه به سختی وقت ملاقات از او گرفته بودیم گفت‌وگو كردیم و موضوع پانل را مطرح كردیم و ایشان نیز مثل اكثر مسئولانی كه كمی از خاطرات انقلاب می‌گویند، كمی هم از جنگ و شهدا فلسفه‌بافی می‌كنند، برایمان نیم‌ساعتی كلاس اخلاق گذاشتند و سرانجام با اظهار شرمندگی اعلام كردند كه اداره مشكل مالی دارد، هزینه‌ها بالاست، كارهایمان لنگ مانده و بودجه به حد كافی نیست؛ كه تا آخر قصه را خواندیم.
    بلند شدیم و خداحافظی و التماس دعای غلیظ و ما را از یاد نبرید و اجر شما با خدا و.....

    از اداره زدیم بیرون. ظهر بود. پكر و خسته از پیاده‌رو می‌رفتیم كه ناگاه پرشیایی آلبالویی، كمی جلوتر ترمز كرد و شیشه جلو اتوماتیك پایین آمد و آقایی با عینك دودی و قیافه‌ای آشنا صدایمان كرد. نزدیك شدیم، دیدیم همان مسئول بیچاره و فقیر اداره است كه دلش نیامده ما را بگذارد و خودش با ماشین برود. در عقبی را باز كرد و گفت: می‌روم جلسه، بیایید شما را هم تا مسیری برسانم. وقتی كه نشستیم، تنها چیزی كه توجه من را جلب كرد، عكس برچسبی بود از تشییع شهدا كه زیرش نوشته شده بود:
    ما هرچه داریم از شهدا داریم.
    بعد از كلی گشتن و از كوچه‌های پیچ در پیچ دامنه كوه عون ابن علی گذشتن و آدرس پرسیدن، آخر مغازه‌داری پیر با تعجب نگاه كرد و گفت: شما كس و كار این شهید هستید؟ و با نیشخندی ادامه داد:
    عجب روزگاری شده! خدا رحمتش كند، یك شب از حال و روز این فقیر فقرا بی‌خبر نبود.
    در زدیم. از قبل می‌دانستیم كه از خانواده این شهید فقط مادر و یك خواهر مانده است. آدرسش را به سختی گیر آورده بودیم.
    در آهنی كوچكی بود كه زنگ نداشت. مجبور شدیم كوبه را بزنیم. خانم مسنّی در را باز كرد و با طمأنینه‌ای خاص پرسید: كاری داشتید؟ مسئول دیدار گفت: ببخشید حاج خانم منزل شهید قویدل اینجاست؟ خانم گفت: بله! كاری داشتید؟
    ـ برای دیدار مزاحم شدیم. ببخشید كه از قبل نتوانستیم هماهنگ كنیم، نه آدرس داشتیم، نه شماره تلفن.
    خانم متعجب و حیرت‌زده به بچه‌ها نگاه می‌كرد، بعد از كمی مكث و سكوت دستپاچه گفت: بله بله ... خوش‌آمدید .... ب‏‏ِ.. بِ ... بفرمایید.
    وارد خانه شدیم. خانه قدیمی و فرسوده‌ای بود. بغل در ورودی آشپزخانه كوچكی بود و دوتا اتاق كنار هم روبه‌روی آشپزخانه. روی زمین گلیم رنگ‌ورفته‌ای بود كه از چندجا نخ‌نما شده بود. در دیگر راهرو به حیاط كوچكی باز می‌شد. خانم ما را به یكی از اتاقها راهنمایی كرد. گوشه اتاق توی بستر، پیرزنی خوابیده بود. هر پانزده نفرمان آرام و بی‌صدا از كنج دیوار كنار هم نشستیم. اتاق كوچكی بود و هر چند وسایل آن‌چنانی داخل آن نبود، ولی تر و تمیز بود. یك كمد آیینه‌دار قدیمی گوشه اتاق گذاشته بودند و طاقچه بزرگی هم وسط دیوار بود كه آینه و چند تا عكس از شهیدان و یك عكس از امام بالای آن بود.
    چندی بعد، چای آوردند و مسئول گروه چایها را بین بچه‌ها پخش كرد. یكی از بچه‌ها پرسید: ببخشید حاج‌خانم؟ خانم از بستگان شهید هستند؟ كسالتی دارند؟
    خانم در حالی كه داشت برای نشستن بچه‌ها پتو پهن می‌كرد، گفت:
    ـ بله ایشان مادر شهید هستند.
    ـ پس شما؟
    ـ من خواهر شهیدان احمد و علیرضا هستم. اجازه بدهید الان مادر را بیدار می‌كنم. مادر از وقتی كه بچه‌ها رفتند، مریض شد و چند سالی است كه بر اثر سكته در بستر هستند.
    مادر شهید با وضعیتی كه داشت به كمك دخترش بلند شد و به پشتی تكیه كرد. شكسته و خسته بود، مانند تبری خمیده. از تمام خاطرات شیرین بچه‌های شهیدش فقط چهره‌ای تكیده و پرچین گویای حرفهای ناگفته‌اش بود. گوشهایش سنگین بود و خواهر شهید چندبار توی گوشش بلند گفت: مادرجان مهمان داریم... مهمان.
    پیرزن با لكنت و مشقت گفت: كی هستند؟
    ـ مادرجان دوستان احمد هستند، برای دیدن شما آمده‌اند. پیرزن انگار از خواب بیدار شده بود، با زحمت به خود تكانی داد و به طرف بچه‌ها برگشت . رو به سوی دخترش كرد و گفت:
    ـ به اینها بگو باید بیست سال پیش می‌آمدید، مادرجان، حالا خیلی دیر شده. این كلام دردناك پیرزن دلمان را به آتش كشید. انگار بچه‌ها از وقتی كه وارد خانه شده بودند، بغض در گلویشان گیر كرده بود. اشكهای خواهر شهید در بغض بچه‌ها تركید و ...
    به یاد آن برچسب عكس شهدا، افتادم:
    "ما هر چه داریم از شهدا داریم."

    ***
    بالاخره از مهد قرآن پانل را جور كردیم و نمایشگاه را روز جمعه كنار مصلی افتتاح كردیم. جمعیت زیادی آمده بودند و عكسها و طرحها توجه افراد آن طرف خیابان را هم به خود جلب كرده بود. صحنه جالبی بود. هوا گرم بود و به شدت از سر و روی بچه‌ها خستگی می‌بارید. روی طرحهای تابلوها تا صبح كاركرده بودیم و هیچ‌كس نخوابیده بود. بین رفت و آمد مردم متوجه شدیم كه پیرمردی سعی می‌كند یكی از تابلوها را از پانل جدا كند. حسین كه كنار تابلوها بود خواست مانعش شود. یكی از بچه‌ها گفت:
    ـ بگذار ببینیم می‌خواهد چه كار كند؟
    تابلو را با هر زحمتی شد از پانل جدا كرد و به نزدیك صورتش آورد و روی عكس را بوسید. آرام تابلو را بغل گرفت و عصازنان به راه افتاد.
    حسین از پشت سر گفت:
    ـ حاج آقا ببخشید، تابلو مال نمایشگاه است.
    پیرمرد برگشت. انگار منتظر این صدا بود. حلقه اشك توی چشمانش جمع شده بود. تا برگشت، دانه‌های اشك از پهنای صورتش سرازیر شد و با التماس كه در لحن حرفش بود گفت:
    ـ این عكس پسرم است. ما از او هیچ عكسی نداریم، می‌برم به مادرش نشان بدهم.
    حسین دیگر چیزی نگفت. پیرمرد هم منتظر جواب نشد. انگار كه تمام دنیا را به او داده باشند، به راه افتاد.
        

    از اداره زدیم بیرون. ظهر بود. پكر و خسته از پیاده‌رو می‌رفتیم كه ناگاه پرشیایی آلبالویی، كمی جلوتر ترمز كرد و شیشه جلو اتوماتیك پایین آمد و آقایی با عینك دودی و قیافه‌ای آشنا صدایمان كرد. نزدیك شدیم، دیدیم همان مسئول بیچاره و فقیر اداره است كه دلش نیامده ما را بگذارد و خودش با ماشین برود.

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره