پيشرفته
 

موضوعات :

  • حوزه علمیه

  • کلمات کليدي :

  • طلبه میدانی
  • حوزه

  • محمدرضا دهشیری

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • اگر ثمره انقلاب رادیو معارف باشد كافی‌ست؛ مردم می‌گویند

  • گذار از معنویت محض

  • وارث مدیریت سکولار

  • مطلب بعدي >   1919 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 11 : جنگی که بود جنگی که هست

    زندگی تاریك بود

    گفت و گو با محمد عبدالعزیز طلبه مدرسه امام خمینی (ره)

    محمدرضا دهشیری

    اشاره :
    سرزمینی سبز با مردمی سیاه به كشورهایی چون زیمبابوه، موزامبیك، نامیبیا، آنگولا، تانزانیا و كنگو تكیه داده است. معادن مس و الماس و نقره‌اش طمع استعمار پیر را برانگیخته و سالها درد و رنج را بر این كشور تحمیل كرده است. مردی از جوانمردانش برایمان می‌گوید و می‌گوید…
    از لابه‌لای گفته‌هایش می‌توان به قدرت انقلابمان و ضعف انقلابیهایمان پی برد. قدرتی كه ریشه در مكتب و تلاش نظریه‌پردازانش دارد و ضعفی كه ریشه‌ در … ( گفتگو با محمد عبدالعزیز طلبه مدرسه علمیه امام خمینی _ ره

    ***
    اسم من محمد عبدالعزیز است. نام قبلی‌ام كلوین لمبانی بود. از زامبیا به ایران آمده‌ام. میسیونرهای انگلیسی دویست سال پیش برای تبلیغ مسیحیت وارد وطن من شدند و با مقاومت مردمی مواجه شدند. چون مردم دینهای قبیله‌ای داشتند. بعد از مدتی ارتش انگلستان به بهانه دفاع از آنها آمد و زامبیا مستعمره آنها شد. انگلیسیها برای هر بخش یك حاكم گذاشتند كه به زبان محلی به آنها گاوانا می‌گفتند. گاوانا بعد از تشكیل حكومت در آن منطقه همه چیز را فتح كرد. زمینها، درختان و حتی حیوانات. مردمی كه زمینهای كشاورزی و دامهایشان به دست یك انگلیسی سپرده شده بود ، باید به مناطق نامناسب آب و هوایی می‌رفتند.
    خیابانها را دو قسمت كرده بودند. راه سفید‌پوستها گل كاری شده بود. سیاهها نباید داخل مغازه می‌رفتند و باید از پنجره مغازه‌ها خرید می‌كردند. اگر یك زامبیایی می‌خواست خانه بسازد، باید به انگلیسیها مالیات می‌داد. چهل‌سال پیش بالاخره زامبیاییها، انگلیسیها را بیرون كردند و كشورم به استقلال رسید. مردم آن دوره از انگلیسیها خیلی بدشان می‌آمد ولی نسل امروز نه؛ چون آن سختیها را ندیده است. بسیاری از انگلیسیهایی كه در زامبیا به دنیا آمده بودند خود را زامبیایی می‌دانند و از آنجا نرفته‌اند. خودم با آنها رفت‌و‌‌آمد داشتم ولی پدربزرگم از آنها دل خوشی نداشت. او خودش با انگلیسیها مبارزه كرده بود و بعد از استقلال، نماینده دولت در یكی از مناطق شد. پدرم پزشك بود و چند سال قبل فوت كرد. مادرم كارمند بخش "آی تی" دولتی است. خواهر بزرگم فوق ‌لیسانس پرستاری دارد، برادرم مهندس مكانیك است. یكی از دو خواهر كوچكم، در آستانه ورود به دانشگاه است و دیگری دبیرستانی است. خودم هم سه سال پیش، از رشته پزشكی انصراف دادم و به ایران آمدم. آن موقع مسیحی بودم. پدربزرگم چون ضد انگلیسی بود، كمونیست شد ولی مادربزرگم مسیحی بود و بچه‌هایش هم مسیحی شدند. من درسهای دبیرستان را در مدرسه كاتولیكها خواندم، صبحها درسهای معمولی و عصرها درسهای دینی و مذهبی.
    بعد از مدتی از من خواستند كشیش شوم ولی راضی نبودم چون از استعمار نفرت داشتم. مسیحیت آن را وارد زامبیا كرده بود. حتی مدیرمان یك هلندی بود. اعتقادات كشیشها را هم قبول نداشتم. آنها قایل به تثلیث بودند. خدای پدر، خدای پسر و خدای روح. می‌گفتند اینها از یك ذاتند كه تقسیم شده است.
    و من این را نمی‌‌توانستم قبول كنم. تثلیث با وحدت جمع نمی‌شود.
    از این جور انحرافات زیاد داشتند و من را به شك انداخته بودند. در دبیرستان تورات را هم می‌خواندیم. خدایی كه با یعقوب كشتی می‌گیرد! خدایی كه وقتی با موسی صحبت می‌كند می‌ایستد و می‌گوید پشتم را نگاه كن! همه را می‌‌خواندم. چنین خدایی را قبول نداشتم.
    همچنین كشیشها و راهبه‌ها دروغ می‌گفتند. می‌گفتند كه ازدواج نمی‌كنند ولی راهبه‌ها حامله می‌شدند. مسئولین سریع شهر و حتی كشورشان را عوض می‌كردند. در آنجا‌ مانند یك زن معمولی لباس می‌پوشیدند و بچه‌شان را بزرگ می‌كردند و به مراكز نگهداری می‌سپردند و بعد از دو سال به شهرشان باز می‌گشتند. این‌طور خبرها را می‌شنیدم. ولی وقتی می‌پرسیدم، می‌گفتند نه، دروغ است. تا این كه مدیر هلندی مدرسه مرد و معلم عقایدمان مدیر مدرسه شد. من با او خیلی رفیق بودم. خیلی از اوقات به خانه‌اش می‌رفتم و خیلی از چیزها را نمی‌شد از من مخفی كند. زنهای راهبه و غیر راهبه به خانه‌اش می‌آمدند. كسی هم كه روی سر من آب مقدس ریخته بود، خودش از یك زن هفت تا بچه داشت. وقتی موضوع لو رفت، به جای دیگری منتقلش كردند. دیدم اگر كشیش بشوم حتماً از روی نفاق است. برای همین قبول نكردم. ناراحت شدند و سراغ مادرم رفتند تا راضی‌ام كند. حتی پیشنهاد مالی دادند. گفتم نه! رفتم دانشگاه. اساتید دانشگاه به خدا اعتقاد نداشتند. من كه با آن همه شك وارد این فضا شده بودم، با مطالعه كتابهای داروین، ماركس و غیره كه اساتیدم به من می‌‌دادند، بی‌دین شدم.
    بعد از مدتی می‌دیدم زندگیم دارد تاریك می‌شود. هر‌قدر اعتقادم به نبودن خدا بیشتر می‌شد، بیشتر ناراحت می‌شدم، دیگر نمی‌توانستم بخندم. زود دعوا می‌كردم. نمی‌دانم چرا!؟ ولی از خیلی چیزها خوشم نمی‌آمد. حتی از مواد غذایی.
    ولی اتفاقی افتاد كه فكر می‌كنم سبب مسلمان شدنم بود. یكبار تا ساعت دو نیمه شب با یكی از دوستان صمیمی بودم كه او هم پزشكی می‌خواند و مسیحی معتقدی بود. از من خواست تا یكشنبه با او به كلیسا بروم.
    به او گفتم كلیسا برای چه، آنها دروغ می‌گویند؛ اصلاً خدا وجود ندارد. خیلی ناراحت شد گفتم چرا ناراحت می‌شوی، من واقعیت را به تو می‌گویم. به آسمان اشاره كرد و گفت كسی در آسمان دارد به حرف تو گوش می‌كند. گفتم: "در آسمان؟ در آسمان كه ماه و ستاره‌ها هستند." تا دو هفته با من صحبت نكرد. بعد با خودم نشستم به فكر كردن كه شاید خدا وجود داشته باشد، ولی این خدایی كه مسیحیها می‌گویند... نه! خدا این نیست.
    در وجودم خدایی داشتم كه قبول داشتم هست. ولی كجا بود و كه بود؟ نمی‌شناختمش! و آن‌طور كه مسیحیها می‌گفتند، اصلاً قبول نداشتم.
    حتی اگر اسلام را پیدا نمی‌كردم و آنها دوباره می‌آمدند، قبول نمی‌كردم.

    ***
    یك روز در شهر می‌رفتم، صدای اذان شنیدم. تا آن زمان نه با مسلمانان نشسته بودم و صحبت كرده بودم و نه مسجد و قرآن را دیده بودم. با پسر عمویم بودم گفتم برویم اینجا، ببینیم خدایشان كیست رفتم مسجد و پرسیدم كه رئیس شما كیست؟
    گفتند: برای چی؟ گفتم كتاب مقدس می‌خواهم‌. گفتند مسلمان هستی؟ گفتم: نه! چون در زامبیا مسلمانها كمتر از پنج درصد هستند، همدیگر را می‌شناسند. گفتند: بعد از نماز بیا. دوباره رفتم. گفتم شما می‌گویید خدا وجود دارد؟ گفتند: بله. گفتم دروغ می‌گویید.
    شروع كردم به مباحثه. سه ساعت با مسئول سازمان تبلیغات مسلمانان در زامبیا بحث كردیم خیلی با ایشان تند صحبت كردم. گفت اگر می‌خواهی درباره اسلام تحقیق كنی فردا بیا. حتی اگر نمی‌گفت خودم می‌رفتم چون این مسئله برایم جدی بود. آن‌موقع هر روز از دانشگاه می‌رفتم تا با آنها صحبت كنم. اول به من قرآن نداد. گفت كتاب، مقدس است و به این راحتی نمی‌دهیم كتابهای زیادی به من می‌دادند كه بخوانم و روزها از ساعت 2 تا 3 مباحثه می‌كردم. تقریباً سه ماه صحبت می‌كردیم. بعد از مدتی كتابهای آقای مطهری را به من داد. كتاب فلسفه اسلامی را كه فكر می‌كنم آقای باهنر و آقای بهشتی مشترك نوشته بودند را هم داد. كتاب حقوق زن در اسلام، حجاب در اسلام، انسان در اسلام و خیلی از كتابهایی را كه به انگلیسی ترجمه شده بود حتی كتاب حقوق بین‌الملل و حقوق اسلامی كه فكر می‌كنم از آقای جعفر سبحانی است به من داد آنها می‌دانستند كه این نویسندگان شیعه‌‌اند ولی چون برای سؤالهای من جواب نداشتند، مجبور شدند كتابهای شیعه به من بدهند.
    می‌خواستم نظر اسلام را در مورد موضوعات طبیعی بدانم. مانند به‌وجود آمدن دنیا، خالقیت دنیا، علوم طبیعی. مسیحیت با علوم طبیعی خیلی مخالفت دارد.
    می‌خواستم ببینم نظر اسلام در مورد علوم طبیعی چیست؛ چون علوم طبیعی را قبول داشتم یا در مورد حقوق زنان. مسیحیان و كمونیستها به ما گفته بودند كه زنها در اسلام حقوقی ندارند. وقتی این سؤالها را پرسیدم، مجبور شدند كه كتابهای آقای مطهری را به من بدهند. سؤالات دیگرم در مورد حقوق بشر و جهاد بود. جهاد به عنوان كار تروریستی برای ما معرفی شده بود و من هم به عنوان كار تروریسی آن را می‌شناختم. نتوانستند برایم جهاد را توضیح بدهند. مجبور شدند از كتابهای آقای مطهری در مورد جهاد به من بدهند. در مورد اثبات خدا هم كتابهای ایشان را به من دادند.
    یك كتاب هم از شهید صدر به نام فلسفه ما به من دادند. كه در مورد توحید بود. كتاب فلسفه توحید آقای باهنر را هم دادند كه در آن خلاصه توحید و احكام شریعت، بیان شده بود. همچنین اجازه دادند تا قرآن بخوانم. بعد از سه ماه گفتم می‌خواهم مسلمان بشوم گفتند نه برو دوباره فكر كن. آنها اصلاً قبول نداشتند كه من مسلمان می‌شوم چون اوایل تند برخورد كردم. بعد از مدتی شروع كردم به دعوا با مسیحیها.
    می‌خواستند مرا به كلیسا بكشانند و من می‌گفتم نه! با اینكه من دین ندارم ولی اگر بخواهم طرفداری كنم، از مسلمانها طرفداری می‌كنم؛ چون دین آنها منطقی است.
    می‌گفتند تو یك مسیحی‌زاده‌ای! می‌گفتم دین شما منطق ندارد و دلایلی را كه از آن كتابها خوانده بودم ارائه می‌كردم و آنها ناراحت می‌شدند. بعد می‌رفتم به مسلمانها می‌گفتم می‌خواهم مسلمان بشوم. تا سه بار رفتم گفت برو دوباره فكرهایت را بكن!
    تا اینكه من گفتم شما نمی‌توانید جلوی مرا بگیرید. این خدایی كه من پیدا كردم، واقعاًَ خدای من است.
    او ترجمه انگلیسی قرآن را به من داده بود. هرجایی از قرآن را كه باز می‌كردم. برایم جالب بود.

    ***
    زمان امتحانات دانشكده هم بود و می‌دانید كه امتحانات پزشكی آسان نیست.
    من درسهایم را تعطیل كرده بودم. هر وقت می‌خواستم درس بخوانم، خوشم نمی‌آمد. خشك بود. هر جا از قرآن را كه باز می‌كردم جالب بود خلاصه از اول تا آخر خواندم. می‌گفتم امتحان دارم و باید برای امتحان بخوانم ولی خوابم می‌گرفت خسته می‌شدم. می‌گذاشتم كنار.
    دوستانم می‌آمدند، می‌دیدند قرآن روی میز است آنها هنوز قرآن ندیده بودند. به من می‌گفتند كجا رفتی؟ از كجا این كتاب را آوردی؟
    تا آن موقع در امتحانات مردود نشده بودم ولی در آن موقع در دو امتحان قبول شدم و در دو امتحان مردود شدم.
    بعد از مدتی كتاب زندگی‌نامه پیامبر را به من دادند و اسم محمد عبدالعزیز را برای خودم انتخاب كردم.
    از كلمه عزیز، چون صفت خدا بود، خوشم آمد و پیامبر هم كه بهترینِ بهترینهاست.
    وقتی مسلمان شدم، ‌آنها به من وضو یاد دادند؛ نماز یاد دادند و شروع كردم به یاد گرفتن احكام به طور ساده.

    ***
    روبه‌روی دانشگاه ما یك مسجد كوچك به نام مسجد رضوی بود. یك ماه بود كه مسلمان شده بودم و همیشه برای خواندن نماز تا شهر می‌رفتم كه نیم ساعتی طول می‌كشید. و جمعه‌ها كلاسهایم فشرده بود و از ساعت 12 تا 1 وقت نهار بود. نمی‌توانستم به شهر بروم و نماز بخوانم. گفتم حالا كه اینجا مسجد است بروم اینجا.
    داشتم وضو می‌گرفتم كه دیدم آنها وضو گرفتنشان فرق می‌كند. چیزی نگفتم رفتم داخل مسجد؛ دیدم مهر دارند و روش نمازشان هم فرق می‌كند. هنوز خبر نداشتم كه در اسلام سنی و شیعه هست.
    خلی تعجب كرده بودم. از آنها پرسیدم گفتند ما شیعه هستیم. گفتم شیعه یعنی چه؟ یك بروشور به من دادند. رفتم شهر و گفتم من رفتم به مسجدی كه این‌طوری نماز می‌خواندند. گفتند نه آنها مسلمان نیستند. آنجا نرو. گفتم: چطور؟ گفتند: ‌آنها اعتقاد دارند كه حضرت علی باید پیامبر می‌شد. جبرئیل اشتباه كرده است. آنها حضرت علی را می‌پرستند و از این حرفها. دوباره برگشتم به همان مسجد. همان‌طور كه با مسلمانهای اول صادق بودم با آنها هم صادق بودم. گفتم شما مسلمان نیستید. شما می‌گویید حضرت علی باید پیامبر باشد. اشتباه می‌كنید! شما او را می‌پرستید. گفتند: نه! گفتم: چرا، به من این‌طور گفتند. گفتند: اگر دوست داری كتابهای ما را بخوان تا حرفهای ما را بشنوی.
    همه كتابهای "تیجانی" را به من دادند. من تازه مسلمان شده بودم. چقدر سخت بود. گیج شده بودم.
    رفتم خواندم. خواندم و گفتم: نه! من دیگر مسلمان نیستم. نه سنی هستم نه شیعه. بعد از مدتی گفتم آن خدایی كه در قرآن هست و من پیدا كرده‌ام، همان خدای واقعی است.
    نگاه می‌كنم هر كدام كه به خدای گفته شده در قرآن نزدیك‌تر است، همان برحق است. دوباره شروع به مقایسه و تحقیق كردم. می‌دیدم كه شیعه نسبت به انتخابات سقیفه اعتراض دارد وقتی می‌پرسیدم، می‌گفتند از اصحاب نباید اشكال گرفت.
    من كه تثلیث مسیحیت را از روی تقلید قبول نداشتم چرا باید این‌جا تقلید می‌كردم؟! می‌خواستم از روی فهم مسلمان باشم. رفتم پیش آقای اسدی امام جماعت مسجد رضوی! ایران با زامبیا رابطه سیاسی ندارد و اسدی فقط امام جماعت آنجا بود و حق هیچ‌گونه فعالیت سیاسی و فرهنگی نداشت. به او گفتم می‌خواهم شیعه شوم او خندید و گفت: می‌دانستم اگر كتابهای ما را بخوانی، شیعه می‌شوی. برایم جالب بود كه هر سؤالی می‌پرسیدم یا جواب می‌داد یا یك كتاب معرفی می‌كرد. كتابها خیلی منطقی بود. رساله علمیه را هم به من داد و من احكام را هم یاد گرفتم.
    وقتی به اسدی از كتابهای آقای مطهری و باهنر و دیگران گفتم. گفت: آنها شیعه و حتی ایرانی هستند گفتم: اِ...! تازه فهمیدم كه چرا بعد از مسلمان شدنم كتابها را از من پس گرفتند و مخفی كردند. من و یك نفر دیگر كه او هم تازه‌مسلمان بود و اسمش را از "سیدنی" به "جهاد" تغییر داده بود، گفتیم می‌خواهیم برویم ایران و درس بخوانیم. اسدی با گروهی كه از طرف مركز جهانی اسلامی به تانزانیا و زیمبابوه آمده بودند، تماس گرفت و موضوع را گفت. گفتند باید حداقل ده نفر باشند. وگرنه پولمان بی‌خودی مصرف شده است.
    گفتیم خودمان می‌رویم. ما نام قم، انقلاب و امام خمینی را شنیده بودیم. من اولین‌بار نام امام خمینی را از مادرم شنیده بودم. او می‌گفت امام خمینی مرد بود. رفتم به كتابخانه سفارتخانه‌های انگلیس و آمریكا و .... و درباره امام خمینی مطالعه كردم. عكسهای امام را در فرودگاه مهرآباد دیدم. آقای مطهری و خیلی‌های دیگر را كنار امام دیدم.
    حتی درباره جنگ هشت ساله هم مطالعه كردم و گفتم خودم باید ایران بروم. آقای اسدی بیست نفر ـ سنی و شیعه ـ را جمع كرد كه هیچ‌كدام نیامدند و سرانجام سه نفر را آوردند.
    سال گذشته رفتم زامبیا. در خیابان با لباس عربی و عبا راه می‌رفتم. فردی كه خودش هم مسلمان نبود به من گفت: تو مسلمانی؟ گفتم: بله. گفت: نیستی.
    گفتم: شما بهتر می‌دانی یا خودم؟ گفت: "جهان فقط یك مسلمان داشته: امام خمینی." خندیدم و با خودم گفتم: نمی‌دانی كه از قم می‌آیم؛ جایی كه امام خمینی از همانجا انقلاب را شروع كرده است. من عكس امام را برای مادرم بُردم. قبلاً گفتم كه مادرم در بخش "آی تی" دولتی كار می‌كند. اطلاعات تاریخی و سیاسی و جغرافیایی‌اش خیلی خوب است. جنگ ایران را هم دنبال می‌كرد و می‌گفت جهان مقابل امام خمینی بود، ولی ایشان محكم ایستاد. اما مادرم آقای خامنه‌ای را نمی‌شناخت.
    از آقای خامنه‌ای كه برایش گفتم به علت شباهت كلمه خمینی و خامنه‌ای فكر كرد كه با هم فامیل‌اند.
    ایشان درباره حكومت ایران در دوران امام خمینی اطلاعات دارد ولی بعد از آن را نمی‌‌داند. می‌داند كه ایران جلوی آمریكا ایستاده است، ‌از حقوق مسلمانها دفاع می‌كند و با اسرائیل مخالف است؛ ولی نمی‌داند كه چه كسی در صدر حكومت است و دارد این كارها را رهبری می‌كند.
    فكر می‌كنم آقای خامنه‌ای را بایكوت خبری كرده‌اند چون نام آقای خامنه‌ای را من به مادرم گفتم. راستی این را هم بگویم كه چیزی كه از امام خوشم آمد این بود كه پس از انقلاب، امام با آپارتاید مخالفت كرد و رابطه ایران با حكومت آفریقای جنوبی قطع شد، در حالی كه آمریكا و انگلیس پشتیبان آن بودند. من اینها را پس از مسلمان شدنم در ضمن مطالعه درباره ‌انقلاب فهمیدم. من می‌خواستم همینها را به مردم زامبیا بگویم.
    اگر امام خمینی را به مردم معرفی كنی انگار اسلام را معرفی كرده‌ای. چون او نمونه‌‌ای از آن است.
    كتابهای زیادی درباره اسلام است ولی آیا قابل اجرا هم است یا نه! امام ثابت كرد كه می‌شود اجرایش كرد.
    من از روی یقین می‌گویم نه از سر تعصب؛ اگر امام زمان (علیه‌السلام) در غیبت است، فردی آمده و اسلام را معرفی كرده است. حالا باید به مردم بگوییم كه یك مسلمان واقعی حكومت تشكیل داد و این كارها را كرد و اگر امام معصوم بیاید چه‌ها خواهد كرد!! امام خمینی فقط ایرانی نیست.
    او یك مسلمان است كه در ایران متولد شده است.
    انقلاب ایران را هم می‌شود در امام خمینی خلاصه كرد. آنهایی كه جنگ رفتند به خاطر امام رفتند. اگر فقط جنگ با آمریكا بود چرا قبل از امام با آمریكا نجنگیدند؟
    به امام یقین داشتند. او را یك مسلمان واقعی می‌دانستند. وگرنه كسی نمی‌رود برای كس دیگری بمیرد. امام خمینی از ایرانی بودن گذشته است همان‌طور كه پیامبر فقط برای عربها نیست. من می‌خواهم كتابهای آقای مطهری را در بین مردم كشورم پخش كنم. باید یك كتابخانه عمومی تشكیل داد كه كتابهای آقای مطهری را در كنار كتابهای دیگر داشته باشد. دانشگاه ما كتابهای ایشان را ندارد ولی كتابهای فیلسوفهای غرب را دارد. می‌خواهم این كتابها را به آن جا هدیه دهم. برادرم، یكی از خواهرانم و مادرم هم‌زمان با من كتابهای ایشان را می‌خواندند و بعد از من مسلمان شدند. آنها هم عدّه‌ای دیگر را مسلمان كرده‌اند. اگر اسلام خوب تبلیغ شود در زامبیا و آفریقا خیلی پیشرفت خواهد كرد. مردم زامبیا ابتدا جلوی مسیحیت ایستادند، چون با فرهنگشان تضاد داشت ولی اسلام تضادی ندارد. در اخلاق زامبیاییها دخترانشان با زنها نشست و برخاست داشتند و پسرانشان با مردها چون می‌گفتند دختر باید اخلاق زنانه یاد بگیرد و پسر اخلاق مردانه ولی مسیحیها زن و مرد را كنار هم می‌نشاندند. اسلام با این رسم زامبیایی تطابق دارد. در اقتصاد، مسیحیت می‌گفت باید هرچه را دارید، به كلیسا بدهید ولی در اسلام فقط بخش كمی از آن را می‌خواهد و بیشترش دست فرد می‌ماند. در زامبیا بیشتر از یك زن داشتن عیب نبود ولی مسیحیها حق ندارند یك زن بیشتر داشته باشند.
    اسلام یك دین منطقی است و به‌راحتی می‌تواند در زامبیا رشد كند.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره