پيشرفته
 

موضوعات :

  • علوم انسانی

  • کلمات کليدي :


    مطلب بعدي >   1830 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 11 : جنگی که بود جنگی که هست

    بحثی كه با هیجان و التهاب زیادی دنبال شد

    میزگردی با حضور دکتر فرید،علی اکبر کسمایی،دکتر بدیع زاده و...

    اشاره:

    "این‌سو و آن سوی زمان" عنوان برنامه‌ای ا‌ست تلویزیونی كه قبل از انقلاب اسلامی به‌صورت میزگرد برگزار می‌شد ومسائلی كه دغدغه‌های جامعۀ روشنفكری و آكادمیك به‌شمار می‌رفت به بحث و مناظره گذاشته می‌شد. "سید احمد فردید" نیز در چند برنامه شركت داشت و سخنانی را به‌زبان آورد كه هنوز هم شنیدنی و قابل تأمل‌اند. از آنجایی كه از فردید اثر مكتوب قابل ملاحظه‌ای تاكنون به‌چاپ نرسیده است هر اثری از ایشان می‌تواند جالب‌ توجه باشد. هم از این رو چاپ میزگردی كه به بحث "فقرمعنا" می‌پردازد و یكی از اعضای شركت‌كننده نیز "سید احمد فردید" است حتماً خواندنی است و می‌تواند كمك شایان‌توجهی باشد به شناخت ما از این متفكر معاصر

    ....................................

    میبدی:
    سلام، اجازه بدهید كه ارادتمند باز هم در خدمت شما باشد، هفته‌های گذشته صحبت از فقر معنا بود و اینكه فقر معنا گریبانگیر نه ما بلكه بسیاری از جوامع بشری شده است، جوامع هر اندازه كه پیشرفته‌تر شوند به همان نسبت در قلمرو معنا پسرفته‌تر و وامانده‌تر می‌شوند. نمونه می‌خواهید كشورهای غربی، نمونه می‌‌خواهید كشورهای تكنولوژی‌زده، نمونه می‌خواهید كشورهای بسیار پیشرفتۀ صنعتی كه در قلمروی معنا واقعاً وامانده‌اند.
    كافی‌ست كه به روابط و مناسبات آنها نگاه كنید: آلدو مورو وقتی كه تیر خلاص را بر روی شقیقۀ خودش حس كرد، دنیا نوشت كه وجدان غرب‌گویی گم‌وگور شد. این اشاره‌ای بود به آنچه ما در برنامۀ قبل مطرح كردیم. اشارتی بود به بی‌معنایی در روابط و مناسبات انسان. این بی‌معنایی صرفاً در روابط روزمره نیست بلكه می‌تواند در روابط سیاسی و اقتصادی انسان باشد؛ استعمار و استثمار نمونۀ بی‌معنایی در روابط اقتصادی و سیاسی انسان است؛ قتل آلدومورو، مرگ آدمها بر اثر جنگها و مبارزات تسلیحاتی، اینها همه نشانه‌های حكومت فقر معنا بر روابط سیاسی انسان است. كافی‌ست به دنیا نگاه كنی به دنیایی كه سیصدمیلیون كودك دارای نقص عضو در آن زندگی می‌كنند.
    كافی است به دنیا نگاه كنیم و ببینیم كه سالانه میلیونها نفر از گرسنگی می‌میرند. كافی است به جنوب آفریقا و آفریقای جنوبی نگاه كنیم و ببینیم كه چگونه تبعیض دنیای انسانی ما را سرشار از محرومیت كرده؛ محرومیت در قلمروی معنویت، محرومیت در قلمروی فقر. انسان می‌رود تا همۀ خصلتها و خصوصیتهای درخشان خودش را از دست بدهد. دنیا می‌رود تا خودش را در قعر چاه ویلی بیندازد كه بیرون آمدن از آن بسیار مشكل و شاید هم ناممكن است.
    به‌ هر‌حال مباحثی كه مطرح شد باعث بگومگوهای زیادی شده است. آقای انوشیروان افراسیابی ـ نویسنده ـ برای ما نوشته‌اند: در دنیای متجاوز امروز شما سخن از معنا می‌كنید و این بی‌معناترین بحثی است كه تا به‌حال شنیده شده است. شاید حق با ایشان باشد و بهتر باشد كه ما ابتدا شكمهای گرسنه را سیر كنیم؛ اما یادمان نرود كه ایدئولوژی ادب فارسی همیشه این بوده كه: اندرون از طعام خالی‌دار تا در آن نور معرفت‌بینی، یا اینكه: ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم و بسیار مسائل دیگر. ما همیشه اعتقاد داشتیم كه در ریاضت نفس و است كه می‌شود به معنا دسترسی پیدا كرد و با كشتن نفس می‌شود معنا را یافت و شاید همۀ اشاره‌هایی كه متفكران ما در این زمینه كرده‌اند بی‌مورد نباشد. عطار نیشابوری معتقد بود كسانی كه مویز كمتری می‌خورند معنای بیشتری دارند.
    به هر‌حال، در هفتۀ گذشته آقای نبوی تعریف تازه‌ای از انسان داده‌اند؛ تعریفی كه بحثهای بسیاری برانگیخت و تلفنها و گفت‌وگوهای بسیاری درپی‌ داشت و نمونه‌اش حضور آقای علی‌اكبر كسمایی، آقای دكتر بدیع‌زاده و آقای سید احمد فردید در این نشست است، ایشان (آقای نبوی) گفته‌اند: انسان حیوانی است كه همنوع خودش را می‌كشد، می‌بلعد و خانمان او را برمی‌‌اندازد. این تعریف بسیار بدبینانه‌ای از انسان است، اما وقتی می‌بینیم كه فقط در طول جنگ جهانی دوم حدود بیست‌وشش میلیون نفر در كرۀ خاكی از دست رفته‌اند در‌حالی‌كه در تمام تاریخ حیوانات هیچ‌وقت تعداد كشته‌های حیوانی به‌این درجه نبوده است، شاید این تعریف به‌جا باشد شاید هم نابجا. به هر‌حال، ما این را به بحث می‌گذاریم، اما امیدواریم به دنیایی دسترسی پیدا كنیم كه خوش‌بینی بر تعریف انسان حاكم باشد نه بدبینی. امیدواریم از این بن‌بستی كه فرهنگ غرب و دنیای امروز برای ما ایجاد كرده راهی به‌سوی رستگاری و سعادت بیابیم و بتوانیم تعریفهای بهتری از انسان امروز به‌دست بدهیم؛ انسانی كه نادم نباشد انسانی كه وجود خودش را به مسخره نگیرد و همنوع خود را نابود نكند.
    آقای نبوی اجازه بدهید از شما شروع كنیم می‌خواهیم بدانیم بعد از تعریفی كه از انسان دادید و اعتراضهایی كه این تعریف برانگیخت باز موضع شما همان موضع پیشین است؟

    نبوی:
    آنچه در جلسه قبل عنوان شد درواقع پاسخی و واكنشی بود دربرابر مطلب خاصی كه عنوان شد. وقتی در آنجا بحث به مسئلۀ انسانیت رسید. بنده كه می‌خواستم بدانم واقعاً معنای انسانیت چیست؟
    پس از بحث و بررسی چنین تعریفی از انسان دادم و الآن هم قصد ندارم كه حرف خود را پس بگیرم و هرچند باقی ماندن بر یك قالب و تعریف خاص شاید یك‌نوع تحجر محسوب شود اما باز مطلب خود را به‌صورت دیگری عنوان می‌كنم: مطلب بدین‌گونه بود كه به‌نظر من انسانیتی كه در فلسفه دیده می‌شود در عمل مشاهده نشده است. انسانیتی كه به‌صورت انتزاعی در تاریخ فلسفه بوده، انسانیتی كه در خواست پیامبران مذهبی وجود داشته، در اندیشه‌های سیاسی مختلف دنبال شده است، عملاً وجود ندارد و ما باید به‌دنبالش بگردیم.

    میبدی:
    این تعریفی بود كه آقای نبوی باز آن را بسط و گسترش دادند. اما ببینیم كه این هفته چه‌كسانی در بحث ما شركت دارند؛ آقای علی‌اكبر كسمایی ـ نویسنده، روزنامه‌نگار و محقق ـ ، آقای دكتر احمد فردید فیلسوف البته فیلسوفی كه دوست دارند ایشان را نافیلسوف بنامیم، چرا‌ كه اعتقاد دارند كه از فلسفه گذشته و به‌ مرحله‌ای تازه از تفكر رسیده‌‌اند. آقای نبوی را كه معرفی كردیم. آقای دكتر بدیع‌زاده ایشان هم حرفهایی در قلمروی معنا و معنویت دارند و این فرصتی است در اختیار همۀ آقایان تا بحث را در زمینۀ فقر معنا دنبال كنند؛ آقای كسمایی نظر شما چیست؟

    كسمایی:
    من عقیده ندارم كه ما دچار فقر معنا هستیم، ما تا زمانی كه قرآن را داریم، تا زمانی كه حافظ و مثنوی را داریم، نه‌تنها فاقد معنا نیستیم بلكه غنی از معنائیم. اما یك نكته هست و آن اینكه ما فقیر بالفعل معنا هستیم نه فقیر بالقوۀ آن. امروز اگر توجهی به معنویات نیست، ناشی از این نیست كه معنا وجود ندارد، ناشی از این نیست كه انسان حیوان است، بلكه ناشی از این است كه ما به معنویت پی‌نبرده‌ایم و یا از آن دور شده‌ایم به‌قول الكسیس كارل در چهارصد‌سال اخیر انسان دچار مادیت علمی و درواقع دچار بربریت علمی شده است و عقل، عقل حسابگر این عقلی كه مولانا در مثنوی نكوهش كرده، ما دچار و گرفتار این عقل حسابگر و جزئی شده‌ایم:

    عقل جزئی عقل را بد نام كرد
    كام دنیا مرد را ناكام كرد

    و یا مولانا می‌گویند:

    بحث عقلی‌گر دُر و مرجان بود
    آن دگر باشد كه بحث جان بود
    بحث جان اندر مقامی دیگر است
    بادۀ جان را قوامی دیگر است.

    مسئله این است كه ما به‌دنبال عقل جزئی رفته‌ایم، به‌دنبال عقل علمی و عقل حسابگر رفته‌ایم و به‌دنبال عقل منطقی و عرفانی و فلسفی نرفته‌ایم

    فردید:
    رفته‌ایم رفته‌ایم (با تأكید)

    كسمایی:
    رفته‌ایم اما نتیجۀ مطلوب را نگرفته‌ایم ملاحظه كنید كه در قرن 18 و 17 حكمای الهی گفتند كه اخلاق می‌تواند جای دین را بگیرد. نتیجه‌اش البته قدرت بود، ثروت بود و تسلط علم بود بر زندگی انسان. اما تمام این ایسمها، این نیهیلیسم، فاشیسم و مثلاً همین اشاره‌ای كه به قتل آلدو‌مورو كردید و تمام این گرفتاریهایی كه بشریت در طول دو جنگ بر سرش آمده در نتیجۀ تسلط همین عقل علمی و عقل حسابگر بوده است.
    اینها در نتیجۀ تسلط ماده‌گرایی بوده ولی اینها دال بر این نیست كه انسان حیوان است. انسان دارای یك نفخۀ الهی است، انسان یك لطیفۀ الهی در وجودش هست كه باید آن را جست‌وجو كند. وقتی صحبت از دین می‌كنیم، امروزه یك حساسیتی پیدا شده و مردم فكر می‌كنند كه دین دوره‌اش سپری شده و یا به افلاس گراییده، در‌حالی‌كه اكنون جماعتی از علما پیدا شده‌اند مثل ماكس پلانك و یا الكسیس كارل كه از طریق علم و تجربه‌های تحلیلی و آزمایشگاهی علم پی به‌حقایق معنوی برده‌اند، به این نتیجه رسیده‌اند كه در جهان یك حقیقتی هست كه نامش‌ خدا است، همان‌طوری كه حضرت محمد(ص) دنبال حقایقی گشت و به خدا رسید، و یا انشتین كه به قوانین جهان رسید، ما امروز احتیاج داریم كه برگردیم به‌طرف دین ولی دین ماورای علم نه دین عوام. دینی كه بهره‌ور از تفكر علمی باشد. دینی كه امروز افراد بزرگی مثل الكسیس كارل یا ماكس پلانك به آن اعتقاد دارند. حتی راسل با همۀ بی‌باوری‌اش نسبت به مسیحیت معتقد است كه همۀ حقایق را با عقل نمی‌توان دریافت و با عرفان و اشراق است كه می‌توان به بسیاری از حقایق علمی پی برد. راه نجات بشریت امروز رجعت به دین و توجه به عرفان و اشراق است نه عقل حسابگر و این چیزی است كه ما در مثنوی داریم، در حافظ داریم، در غزالی، در كیمیای سعادت غزالی داریم، اگر شما به‌همین منجیات و مهلكات غزالی توجهی كنید بسیاری از انحرافات و مشكلات امروزی ما حل می‌شود.

    بدیع‌زاده:
    ببخشید شما گفتید ماورای علم منظورتان بالاتر از علم است یا پایین‌تر؟

    كسایی:
    یعنی بالاتر و فراتر از علم و عقل حسابگر. یعنی آنچه قلب و اشراق و عرفان درمی‌یابد، یعنی چیزی غیر از علم، بینش است نه دانش. ما احتیاج داریم به بینش و نه دانش. دانش كافی‌ست چهار صد سال است كه ما گرفتار دانش هستیم، نتیجه‌اش مشكلاتی است كه امروز دچار آن هستیم.

    میبدی:
    مائو (در آخرین مصاحبه‌اش قبل از مرگ ) در پاسخ مصاحبه‌گر كه می‌پرسد: آخرین آرزوی شما چیست؟ جواب داد: بازگشت به سوی خدا. آقای فردید شما چه صحبتی برای ما دارید.

    فردید:
    بنده می‌خواهم كه یادی از گذشته و آنچه گفته‌ام بكنم تا نظم منطقی پیدا كند برای بینندگان معظم مكرم.

    میبدی:
    جناب فردید در جلسۀ قبل بحث، بحث شرق و غرب بود ولی این جلسه بحث، بحث معناست.

    فردید:
    فرق نمی‌كند برای بنده. این بحثها وحدت دارد. بنده از همان اول بحث معنویت را طرح كرده‌ام و الآن مقدمه‌ام را كه بگویم برمی‌گردم به بحث معنا. بنده وِلایت گفتم و وَلایت اگر یادتان باشد. وِلایت را حوالت تاریخی نیست‌انگارانۀ جهان مراد كرده‌ام. وِلایت با پوزیتیو و پولیتئیا هم‌ریشه است.
    وَلایت كه گفتم با فیلیا هم‌ریشه و هم‌معنایی دارد. بنده می‌گویم تاریخ بشر درنهایت وِلایت است و اگر به یاد داشته باشید بحث "حكومت تاریخ" را مطرح كردم و بحث وِلایت و وَلایت را و گفتم اگر موقعی فرصت شد وارد می‌شوم به اینكه وَلایت یعنی چه؟

    میبدی:
    استاد به ما بگویید كه "تاریخ بشر درنهایت وِلایت است" یعنی چه؟

    فردید:
    الآن توضیح می‌‌دهم اگر اجازه بدهید، اطاعت. من یادداشت می‌كنم، به‌شرطی كه طوری نباشد كه دیگران در حرف من بپرند.
    بنده اعتقادم این است كه وقتی عرایض بنده روشن می‌شود كه سیر گذشتۀ كتابی یا فكری یا وهمی من از 18 سالگی تااكنون مشخص شود. البته فعلاً نمی‌خواهم آن را شرح دهم، و این مجال دیگری می‌طلبد. بگذارید من یك مقداری خودستایی كنم. برحسب اتفاق یك كسی بیاید و این كارگر خانۀ مرا بیاورد بیرون و بپرسد كه این آقا در زندگی‌اش چه‌كار می‌كند؟ یك كسی بیاید به‌اندازۀ یك صندوق بزرگ یادداشتهایی را كه بنده دارم ببیند، البته هیچ دعوی‌ای هم ندارم، چرا كه به فقر ذاتی انسان معتقدم و به درویشی كه هنوز هم توفیق رسیدن به مرتبه‌اش را نداشته‌ام اعتقاد دارم، این است آنچه مرا تا به‌حال نگه داشته است. حالا ملاحظه كنید از مسائل اساسی‌ای كه بنده در باب فلسفۀ تاریخ مطرح كردم مسئلۀ صورت و مادۀ تاریخی است. بنده اگر صورت و مادۀ تاریخ را طرح نكنم هیچ چیز در باب معنویت نمی‌توانم بگویم.

    حافظ می‌فرماید:

    گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مكن
    شیخ ما گفت كه در صومعه همت نبود.

    بنده به حافظ از این جهت ارادت دارم كه پیوند عظیمی با كلام‌الله دارد. حالا ممكن است اشتباه كنم. حافظ تفسیر قرآن می‌كند. بنده معتقدم در صومعۀ جهان امروز همت نیست. یعنی معنویت نیست، دوای درد برای پس فردا است. امروز من دردها را تسكین درد می‌دانم. در این دوران كه پایان تاریخ است اغلب دردها را با مسكن درمان می‌كنند.
    وقتی دكتر می‌بیند كه من درد دارم، سرطان دارم و فریاد می‌كنم نمی‌تواند مرا درمان كند و از طرفی هم نمی‌تواند بنده را بكشد پس باید یك دوای مسكنی به بنده بدهند تا آرام بگیرم و قدری از درد من كاسته شود و آزار من به دیگران هم كمتر شود. الآن دردی كه برای [مردم] دنیا هست، برحسب موقعیت سیاسی تسكین درد است. خوب حالا برمی‌گردم به معنویت... .

    یك روز اگر فرصت شد من راجع به "كالی یوگا" هم صحبت خواهم كرد. هندیها پیش‌بینیهای عجیب راجع به تاریخ در پریروز تاریخ كرده‌اند. (من هنوز هم مشغول مطالعۀ تفكر هندیها هستم). لفظ كالی یوگا را هندیها به‌كار برده‌اند. كالی یعنی تك‌خال (خال سیاه) كه به این لفظ كالی كُالا هم می‌گفتند كُالا یعنی = زمان. عجیب است كه كلمۀ كالی یوگا در لاتینی می‌شود كلیگو كه عیناً هم معنای آن است. عربی این كلمه می‌شود قارعه (حالا به قرآن مراجعه كنید) قارعه ما در عصر قارعه‌ایم "القارعه ما القارعه" میبدی: یعنی چه استاد؟

    فردید:
    یعنی اینكه این تاریخ دو هزار سالۀ بشر دارد به پایان می‌رسد و ممكن است وحشتناك هم باشد برای گشتش كه دوباره برود به پس‌فردا.
    من می‌گویم (مطالعه هم كرده‌‌ام) كه می‌توانم و از عهدۀ من برمی‌آید كه زمان و وجود را از افلاطون تا زمان حاضر بررسی كنم و بگویم كه چیست و آنها راجع به وجود و زمان چه گفته‌اند.
    رفقایی كه طرح مسئله می‌كنند استشهاد از معنویت غربی می‌كنند. این خیلی برای بنده سخت است. اگر من هم اسمی از هایدگر می‌برم برای این است كه می‌دیدم دوباره می‌خواهد برگردد و بگوید هر‌آینه و به‌تحقیق در آینده باید كلمه‌الله جهان را بگیرد. درك می‌كردم؛ بارها به رفقایم گفته‌ام كه این‌حرف در هایدگر مرد و نگفت. هایدگر عظمتش برای من و هم‌سخنی‌ام با او ـ در ژاپن الآن نمی‌دانید چه هم‌سخنی با هایدگر است ـ برای اینكه بایستی در این ظلمتكدۀ غرب كه آخرین مرحلۀ كاله‌یوگا است یك همچنین متفكرانی پیدا شوند و نكتۀ باریك در این است كه ما هرچه را كه بگوییم صورت نوعی غربی است.
    می‌توان پرسید كه آیا غربی معنویت دارد؟ نه! غربی معنویت ندارد.
    اشتهاد از هایدگر می‌كنم چون مسئله بسیار مهم است. هایدگر می‌گوید مدار تاریخ چهارصدسالۀ غرب و از جمله كلیسا بر خدازدایی است ـ در غرب هنوز در حال شرح كتابهای هایدگراند ـ هایدگر می‌گوید: عواملی بسیار بر تاریخ مؤثر بوده است و یكی از این عوامل همین كلیسا است ـ البته هایدگر دوستان كاتولیك بسیار داشته ـ ایشان می‌گوید: این كلیسا، از آنجایی كه تاریخ غرب بر خودبنیادی است، اعم از كلیسای كاتولیك، یا پروتستان مدار خدایی كه از آن دفاع می‌كنند بر خدا‌زدایی است؛ آن تاریخ چنین خواسته كه خدا منتهی شود و تمام بشود به خدازدایی.
    البته مسئله زبان هم از مسائل بسیار مهمی است كه تا مطرح نشود نمی‌شود صحبت كرد. مثلاً این لغت معنویتِ فرنگی است = معنویت یعنی اسپریچوالیته ـ تمام الفاظ ما ترجمه است حتی آن كسی كه زبان خارجی بلد نیست... من منكر اسپریچوالیتۀ غربی نیستم. اما غربی جدید یا دفاع از موسی كلیم‌الله می‌كند، یا از عیسی كلمه‌الله دفاع می‌كند. كلمه‌الله عیسی در دورۀ جدید نیست‌انگارانه است و خودبنیادانه. من می‌گویم برگسن. من برگسن را حفظم. مدار تفكرش بر حلول و اتحاد است:

    ز دور اندیشی عقل فضولی
    یكی شد فلسفی دیگر حلولی

    مطلب تمام نشده در پایان یك فرصتی بدهید كه آن را تمام كنم.

    میبدی:
    واقعاً من تأسف می‌خورم كه از نظر فكری آن‌قدر بی‌بضاعتم كه بسیاری از مطالب عمیق استاد فردید دستگیرم نمی‌شود امیدوارم كه این مورد برای شما صادق نباشد و سخنهای استاد فردید را شنیده باشید و فهمیده باشید. من قبلاً در پاسخ یكی از بینندگان عزیز گفتم باز هم می‌گویم كه استاد فردید یك عالمی دارند جدا از عالم ما، این عالم...

    فردید:
    عالم خودآگاهی است...

    میبدی:
    این عالم و طبیعتاً واژه‌هایی كه ایشان به كار می‌برند ممكن است برای بسیاری از ماها غریب باشد.
    چرا؟ چون عالم استاد فردید از عالم بسیاری از ماها جدا است و این مشكل ایشان نیست، شاید مشكل ما باشد كه عالمی جدا از دنیای ایشان داریم. از دكتر بدیع‌زاده سؤال می‌كنیم كه اعتراض ایشان به همان تعریف آقای نبوی دربارۀ انسان برمی‌گردد. خب حالا بفرمایید آقای دكتر نظر شما در مورد آن تعریف چیست؟

    بدیع‌زاده:
    من این‌طور استنباط می‌كنم كه كمیت ما در جایی كه بحث از قلمروی معنا و انسانیت و اخلاقیات شده می‌لنگد به‌عبارت دیگر ما در وادی بحث انسانیت و اخلاقیات سرگردانیم، نه فقط آقای نبوی، اغلب افراد بشر چنین نظری دارند. یعنی انسانیت را با حیوانیت مخلوط كرده‌‌اند و اعتقاد به انسانیت پایه‌هایش متزلزل شده.
    باید به‌عنوان مقدمه عرض‌كنم آنچه می‌خواهم بگویم ممكن است مشمول آن مثال لااِله‌اِلاالله بشود. می‌خواهم بگویم كه ما بعد این لااِله‌ یعنی نیست خدا یك اِلّا‌الله یعنی (به‌جز خدای یگانه) داریم و اگر صبر كنیم و اِلّاالله‌اش را هم بشنویم حكم به كفر و الحاد افراد نمی‌دهیم. مقدمات حرفهای من ممكن است شما را به اشتباه بیندازد، ولی اگر صبر كنید تا به مؤخره‌اش هم برسیم دچار سوءفهم نمی‌شوید. نظر من این است كه باید علت یك همچون ایدئولوژی و تعریفی راجع به انسان را برخلاف نظرات آقای نبوی و آقای كسمایی به‌دلیل عدم شناخت كامل از علم و تكنولوژی بدانیم. علم و تكنولوژی از قرن 19 و 18 به‌طور برق‌آسایی پیش‌رفته و با روش انقلاب علمی و رولاسیون بر افكار و اندیشه‌های مردم تأثیر گذاشته برای روشن كردن مطلب یك مثال می‌زنم. در 25 نوامبر 1889 پشت ویترینهای كتابفروشیهای لندن كتابی موجود بود كه دنیا را تكان داد. قبل از چاپ آن نویسنده‌اش به ناشر گفته بود اگر فكر می‌كنی چاپ این كتاب برایت درآمد نخواهد داشت آن را چاپ نكن، اما ناشر دل به دریا می‌زند و آن را چاپ می‌كند. كتاب بعد از 43 روز تجدیدچاپ می‌شود.

    مجری:
    اسم این كتاب چه بود؟

    بدیع زاده:
    حالا عرض می‌كنم‌، این كتاب چنان بر افكار مردم دنیا اثر گذاشت كه بعد از مدت كوتاهی به تمام زبانهای معروف دنیا ترجمه شد. نام این اثر "اصل انواع" است و نویسندۀ آن چارلز داروین
    یكی از متفكران غربی دربارۀ این كتاب گفته است: كه بعد از تورات هیچ كتابی به اندازۀ اصل انواع داروین بر اندیشه‌ها و افكار مردم این‌چنین عمیق اثر نداشته است. اثر این كتاب بر تحصیل‌كرده‌ها و دانشگاه رفته‌ها بسیار بیشتر بود. داروین در كتابش اصل انواع را گفت. او گفت اصل همۀ انواع یكی است و جد همۀ انواع از یك اصل است. این حرف وارد مدرسه‌ها شد و قانون بقای انسب وارد مدرسه‌ها شد و این قبیل امور به افراد جامعه آموزش داده شد. قبل از داروین لامارك هم 50 سال پیش گفته بود كه اصل انسانها میمون و دیگر حیوانات است. اگرچه داروین هرگز به‌طور مستقیم نگفته كه اصل انسانها از میمون است و در مجله‌های فكاهی سرداروین را روی تن میمون كشیده بودند. ولی لامارك به‌صراحت چنین نظری را قبل از او گفته بود. داروین كتابش را بر مبنای تخیلات ننوشته و همین‌‌طوری یك حرفی نزده است... .

    كسمایی:
    آقای بدیع‌زاده شما چرا اینقدر دنبال داروین می‌روید
    بدیع‌زاده: اجازه بدهید آقا لااِله من هنوز تمام نشده..

    كسمایی:
    نه آقا همۀ گرفتاری ما الان به‌خاطر دنبال داروین رفتن است.

    بدیع‌زاده:
    گوش نمی‌دهید من... .

    كسمایی:
    تنازع بقا نه! تعاون بقا، ما به دنبال تعاون بقا هستیم آقای بدیع‌زاده...

    بدیع‌زاده:
    همین‌ بود كه من مثال لااِله‌الّاالله را زدم. آقا صبر كنید من" اِلّاالله"‌اش را بگویم و وقتی آن را گفتم شما قضاوت كنید آقای كسمایی شما نباید منكر علم بشوید علم و تكنولوژی اخلاقیات را متزلزل نكرده ...

    كسمایی:
    ما كه گفتیم چهارصدسال علم غربی پدر دنیا را درآورده.

    فردید:
    من تكنولوژی را اهریمنی نمی‌دانم من علم را اهریمنی نمی‌دانم.

    بدیع‌زاده:
    اگر اجازه بدهید، من بقیۀ مطلبم را عرض كنم.
    ... من علم را نه فقط تخطئه نمی‌كنم بلكه به‌نظر من هیچ‌‌كس دیگری هم حق ندارد علم را تخطئه كند، برای اینكه زندگی ما بر مبنای علم استوار است.

    فردید:
    به‌شرط اینكه از حد خودمان تجاوز نكنیم و خدا را در علم.... (همهمه صدای فردید واضح نیست)

    بدیع‌زاده:
    شرطی نیست، برای علم شرط نگذارید.

    كسمایی:
    آناتول فرانس می‌گوید: بدترین عیب علم این است كه فقط خودش را قبول دارد. علم یك قسمتی است از زندگی انسان. انسان به دو بخش تقسیم شده، روح و جسم. علم برای جسم است ولی روح ما نباید در خلأ قرار بگیرد.

    فردید:
    این بحث روح و جسم را قبول ندارم و آناتول فرانس را هم قبول ندارم.

    بدیع‌زاده:
    الآن من به شما ثابت می‌كنم كه عجله كرده‌اید.
    در مسیر همین علم 50 سال بعد دوریس موتاسیون را كشف كرد و دنیا را تكان داد. بعد ژنها كشف شدند و بر اثر این كشفیات تئوریهای علمی داروین همه معلق ماند... اینها تئوریهای كلاسیك علمی است. اگر من بخواهم آنها را تخطئه كنم باید دیپلم‌ام را بگذارم كنار.

    كسمایی:
    تقصیر این مدرسه‌ها است كه دیپلم‌سازی و تصدیق‌سازی می‌كنند ولی آدم‌سازی نمی‌كنند.

    بدیع زاده:
    نگاه شما نباید به علم به‌صورت بدبینانه باشد. با كشف ژن ثابت شد كه بنی‌آدم اعضای یكدیگرند و همه از ژنهایی مشابه تشكیل شده‌اند. مطلبی كه می‌خواهم بگویم این است كه: آدم از نسل میمونها نیست، زیرا علوم جدید می‌گویند كه انسان در یك تحول پدید آمده. تحول یعنی "آفرینش". تحول این در مغز آدم صورت گرفته. علم فیزیولوژی می‌گوید مغز آدم فعالیتهای مخصوصی دارد كه در هیچ یك از حیوانات وجود ندارد. دلم می‌خواهد شما به تفاوت انسان و حیوان توجه كنید. مغز انسان نتیجۀ سیر تكاملی ششصد میلیون سال است و ماده‌ای كه ژن آدم را می‌سازد سرآمد مواد و پدیده‌های طبیعت در دستگاه آفرینش است. یك سرحد شدید و بزرگ بین انسان و حیوان وجود دارد. امروز معلوم می‌شود كه پیشرفته‌ترین حیوانات با انسان قابل مقایسه نیستند و این از نتایج پیشرفت علم است. ما نباید علم را تخطئه كنیم،‌باید پابه‌پای علم پیش برویم و از كنار آن خودداری كنیم.

    فردید:
    من علم را تخطئه نمی‌كنم.

    بدیع‌زاده:
    الآن اگر شما بخواهید مواد شیمیایی را كه بدن انسان را می‌سازند از نظر شیمیایی با موادی كه بدن میمون را می‌سازند مقایسه كنید این دو بسیار با هم فرق دارند. شاید تمام معلمان شیمی به من بخندند ولی من می‌توانم این حرفها را ثابت كنم.

    كسمایی:
    الكسیس كارل یك دانشمند بیولوژیست بود...

    فردید:
    آقا این‌همه از این آدم یاد نكن (با تأكید)

    كسمایی:
    او در لابراتوار تحقیق كرده و كشفیاتی هم كرده. حتی گمان می‌كنم كه جایزۀ نوبل هم گرفته در علم شیمی.

    فردید:
    متأسفم، اعتقادم ازش رفت.

    كسمایی:
    اجازه بدهید، اجازه بدهید همین آدم دانشمند می‌آید كتاب راه و رسم زندگی را می‌نویسد. كتاب انسان و موجود ناشناخته را می‌نویسد و در این كتابها حمله می‌كند به فقدان معنویت در غرب و حمله می‌كند به... .

    فردید:
    پیغمبره؟

    كسمایی:
    بله او ماورای دانشمند است او به مقام ولی رسیده.

    فردید:
    اصلاً در غرب ولی وجود ندارد.

    كسمایی:
    ما امروز احتیاج داریم به اولیا، اگر انبیا الآن نیستند ما نیاز داریم به اولیا.

    فردید:
    بابا ما در غرب ولی نداریم. در غرب ولی وجود ندارد. در غرب ولی وجود ندارد.

    كسمایی:
    ما به افراد روشن‌دل احتیاج داریم ما به بینش احتیاج داریم.

    فردید:
    احسنت. ولی اینها در غرب وجود ندارد.

    كسمایی:
    ما به دانش نیازی نداریم ما قدم به كرۀ ماه گذاشته‌ایم ولی در روی زمین رستگار نیستیم.

    فردید:
    با شما موافق نیستم ولی درد شما را می‌فهمم.

    بدیع‌زاده:
    حرفهای شما و راه‌حلهایتان (با اشاره به كسمایی) توضیح واضحات است، شما برای گروهی به نام روشنفكران راه حل پیدا كنید، این ثمرۀ تكنولوژی كه به اعتقاد شما ثمرۀ تكنولوژی است، به زعم بنده نتیجه سیر علم است و نباید متوقف شود. علم هم مثل دندان درآوردن كودك است. اگر بچه‌ای یك دندان داشت به علت ناقص بودن نباید آن را كشید. اگر تعدادی از دندانهایش ریخت و زشت شد نباید بقیۀ دندانها را هم كشید. علم هم مثل دندان درآوردن بچه سیر تكاملی خودش را دارد. نباید با آن مخالفت كرد.

    كسمایی:
    ما مخالف و منكر علم نیستیم اما می‌گوییم احتیاج به علم روحانی داریم. بشریت احتیاج به علم روحانی و معنوی دارد.

    فردید:
    بشر نمی‌تواند برسد به علم روحانی.

    میبدی:
    چرا نمی‌تواند آقای فردید! خیلی خلاصه به ما بگویید.

    فردید:
    خلاصه بگویم، بنده مثل هندیها بگویم "موم" آخرین مقام در عرفان هندی عبارت است از صوتی كه مقطع نباشد موم، موم، موم. این هم یك خلاصه غیر از این چه بگویم آقا؟ ما باید گفت‌وگو كنیم.

    میبدی:
    به ما بگویید چرا بشر نمی‌‌تواند به علم روحانی برسد؟

    فردید:
    شما به منطق معتقدید یا آن را هم قبول ندارید؟

    میبدی:
    قبول دارم.

    فردید:
    در هر منطقی یك اصول موضوعه و یك مسلماتی هست كه برای آغاز كار برای اینكه بتوانند در بحث پیش بروند فرض می‌گیرند، من اصول موضوعه‌ای دارم و اول باید ببینم كه آیا ما در این اصول موضوعه كه بنده وضع می‌كنم مشترك هستیم یا نه.
    آقا این عرض بنده؛ الان در هندسه‌های مختلف می‌آیند یك اصلی را می‌گذارند مثلاً می‌گویند اقصر فاصله بین دو نقطه خط مستقیم است. بعد مطالب دیگر را بر این اصل نظم می‌دهند. مسائل با هم تناقض نداشت و به‌اصطلاح كوهِر‌نت بود درست است و اگر نه غلط. بنده با تمام حرفهای این آقا (با اشاره به آقای نبوی) موافقم. میبدی: پس شما تعریف ایشان را قبول دارید.
    فردید: نه مسئله بر سر تعریف نیست من آنچه را كه می‌گوید با دقت تفسیر می‌كنم... این اصل بنده است. هگل، خدایش خدای ناسوت است نه خدای لاهوت، ماركس، خدایش خدای ناسوت است نه خدای لاهوت.

    كسمایی:
    (با عصبانیت) ماركس خدا ندارد آقای فردید.

    فردید:
    توی حرف من ندو خواهش می‌كنم.

    كسمایی:
    چرا؟! من الآن باید بدوم در حرف شما. ماركس خدا ندارد.

    فردید:
    می‌دانم اجازه بدهید....

    كسمایی:
    گرفتاری ما بر سر نبودن خدا است گرفتاری ما در همین ماركسیسم است، در همین نیهیلیسم است، همین كمونیزم است.

    فردید:
    می‌‌دانم می‌دانم، من می‌گویم خدای ...

    كسمایی:
    گرفتاریهای ما همه از هگل است و هایدگر است و ...

    فردید:
    هایدگر را شما نمی‌دانید كیست. این تز بنده است. بشر امروز خدایش خدای ناسوتی است و مرادم از ناسوت همان فوزیس به‌معنای فیزیك است كه عربی‌اش می‌شود بفوته و فارسی‌اش می‌شود بُوش. یعنی همه‌چیز در تجدد است. بشر امروز به سوی اثبات خدا كه می‌رود خدایش ناسوتی است یعنی خدایش خدای طبیعی است و خدا را انكار هم كه می‌كند خدایی ناسوتی و طبیعی را انكار می‌كند.


    میبدی:
    من می‌خواهم بدانم كه خدای حافظ و مولانا لاهوتی است، یا ناسوتی.

    فردید:
    خدای حافظ امروز اعم از اینكه ـ چه او را دوست بداریم و چه با او دشمنی كنیم ـ خدی این حافظی كه انگ حافظ‌شناسی امروز به او زده شده است، خدای ناسوتی است.

    میبدی:
    نه منظورم خود حافظ است.

    كسمایی:
    آقا این سؤال شما غلط است خدا در ناسوت وجود ندارد خدا در لاهوت است، ناسوت زمین و دنیاست، لاهوت آسمان است. اینكه می‌فرمایید خدا ناسوتی است یا لاهوتی دور از حقیقت روحانی‌ست.

    میبدی:
    منظور خدای حافظ است...

    فردید:
    شما اجازه بدهید آقا بگذارید روشن شود این بحث...

    كسمایی:
    ما احتیاج داریم به ذكر نه به فكر. ما احتیاج داریم به خداوند....

    فردید:
    آقای دكتر نبوی نمی‌گذارد. اگر گذاشت این آقا بحث را سامان بدهیم. عرض بنده این است كه غربی دارد بیدار می‌شود. در غرب و‌لوله‌ای است در غرب توجه عمیقی شده است به تعاریف. غرب دارد گذشتۀ خودش را به‌عنوان نیست‌انگاری خود‌بنیاد، رد می‌كند، ما هنوز اندرخم یك كوچه‌ایم. می‌آییم این غربی را كه خودش هم خودش را انكار كرده قبول می‌كنیم. این غربی را كه خودش می‌گوید: غرب مثل خانقاهی است كه در آن حقیقت نیست، این را معبود و ولی می‌كنیم. وَلایت بحثی است كه در اسلام و در فلسفۀ ابن عربی توجه زیادی به آن شده است. در وَلایت تقسیماتی كرده‌اند. وَلایت، وَلایت موسوی است، وَلایت، وَلایت عیسوی است، وَلایت، وَلایت محمدی(ص) است؛ حالا چطوری است كه ما یكدفعه موضوع را از بین می‌بریم؟
    عرض من با شما است شما یك حرف صادقانه‌ای زده‌اید كه مطابق با اصل است. شما می‌گویید آنچه هست طبیعت است و این بشر خونخوار است. وقتی بشر می‌خواست خلق شود فرشته هم می‌پرسد این بشری را كه می‌خواهد خونخواری كند چرا خلقش می‌كنی؟ خداوند می‌گوید: تو نمی‌دانی؛ چون او مظهر اسماء است. این بشر امروز از آنجایی كه مظهر اسماء است همان‌طور كه شما اشاره كردید در پایان تاریخ كارش به خونخواری كشیده شده است و از حیوان هم پایین‌تر آمده. بنابراین حرف ایشان درست است. حالا می‌خواهید معنویت درست كنید با این لفاظی‌ها معنویت درست نمی‌شود بلكه بشر بدتر می‌شود. انسان وقتی كه با غفلت تام و تمام، بدون اینكه مطالعۀ كافی كرده باشد، بدون اینكه اصلاً پرسشی فلسفی از فلسفه شرق و غرب كرده باشد با یك مشت الفاظ بخواهد معنویت را برگرداند، این درست مثل طبیبی است كه نسخۀ نادرست بدهد. شما با نسخه‌هایی كه می‌دهید بیچاره‌اش می‌كنید، این چه معنویتی است كه با الفاظ دروغین می‌خواهد به‌دست بیاید.!

    كسمایی:
    با الفاظ نیست آقا! با الفاظ نیست.

    فردید:
    منظور من شما نیست منظورم شمای نوعی است.
    مسئله این است كه:
    فلسفی خود را از اندیشه بكشت
    گوبدو كورای سوی گنج است پشت
    گوبدو چندان كه افسون می‌زنی
    از مراد دل جداتر می‌شوی
    جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
    جاهدوا انا نگفت آن بی‌قرار

    تاریخ معنویت غربی به جایی رسیده است كه تمامش (در برگسون و دیگران) شده است جهاد با جهاد نفس.
    آخر این نفسی كه در قرآن آمده چه ربطی به پسیكولوژی امروزی غرب دارد كه شما حالا برایش تبلیغات می‌كنید.

    كسمایی:
    در همان غرب بازگشت به سوی معنا است.

    فردید:
    ما از یك‌طرف پسیكولوژیست غربی نیست‌انگار می‌شویم و می‌آییم پسیكولوژی را در چاه پسیكولوژی نیست‌انگار و خودبنیاد حلول و اتحاد فرو می‌افكنیم، بعد می‌خواهیم معنویت را از توی این بكشیم بیرون... عالم می‌رود به‌سمت علم و تكنولوژی اگر برایش حیرت دست داد تعالی پیدا می‌كند. هستند عالمانی كه در مقابل تئوریهای علمی حیرت اصیل ترس آگاهانه برایشان حاصل می‌شود و اینها بی‌اختیار می‌روند (با دست به بالا اشاره می‌كند)؛ اما اگر شما بخواهید بر طبق علم حصولی خداوند را اثبات كنید نمی‌توانید. این متافیزیك و اثبات خداوند با فلسفه محال است و با فلسفه محال است بشود خدا را دوباره به تاریخ برگرداند (با هیجان)

    میبدی:
    استاد من راضی نیستم كه شما این قدر عصبانی و متشنج باشید.

    فردید:
    بنده عصبانی نیستم، وقتی می‌گوید "تبت یدا ابی‌لهب" آیا او عصبانی است؟ وقتی حافظ می‌گوید:
    ریای زاهد و سالوس جان من فرسود
    آیا عصبانی است؟ وقتی كه انسان در مقابل جهالت و غفلت و گم‌گشتگی و در مقابل اصرار در جهالت و غفلت و گم‌گشتگی قرار بگیرد، كلافه می‌شود. این را عصبانیت نگذارید. به این نام دیگری بدهید.

    میبدی:
    هیجان. این هیجان است.

    فردید:
    منورالفكری را، معدودی از روشنفكری را می‌گیرید و اسم‌اش را می‌گذارید... عادت كرده‌اید می‌خواهید از دل روشنفكری خدا دربیاورید: همچنین شیری خدا هم نافرید.

    كسمایی:
    آقای فردید خدا را ما از روشنفكری درنمی‌آوریم، خدا را در دین در حقیقت و جوهر دین پیدا می‌كنیم خدا اثبات‌پذیر نیست خدا احساس‌كردنی است.

    فردید:
    حرفها روشنفكرانه است، من نشان می‌دهم. از مشروطه به این‌طرف همه چیز ما تقلید از غرب است. ما مقلد غربیم. مقلد مظاهر غربی هستیم. امروز جای آن دارد كه اندكی به خود بیاییم و از تقلید صرف و از تقلید تقلید برویم به تحقیق.
    حتی اگر حرفهایی خلاف عادت باشد برویم به تحقیق. بهتر از همه كسانی هستند كه به جای فلسفه‌بافی ممكن است بروند به‌سمت علم. علم یك‌ قدری از این مسائل را پاك می‌كند و خوب است.

    كسمایی:
    ما باید برویم به حقیقت دین.

    فردید:
    نمی‌توانیم برویم به حقیقت دین. این دروغ است.

    نبوی:
    من اشاره می‌كنم به متفكری كه لزومی ندارد از او اسمی ببرم و فكر می‌كنم كه همه ایشان را بشناسند. ایشان ایراد گرفته به فلاسفه البته در مورد آقایان مطرح نمی‌شود و همان‌طور كه قبلاً گفته شد ایشان خود را نافیلسوف خوانده‌اند.
    این ایراد كه به فلاسفه وارد شده است این است كه فلسفه و فیلسوف ایجاد ازخودبیگانگی می‌كند در انسان.

    فردید:
    من و شما با هم می‌توانیم صحبت كنیم.

    نبوی:
    فیلسوف به دور از واقعیت روزمرۀ خودش تعدادی واژه را به‌هم مربوط می‌كند و اغلب اوقات فقط خودش می‌فهمد كه چه می‌گوید و نمی‌تواند دیگران را با خودش همراه كند. نمی‌تواند پاسخ روشن و علمی بدهد، برای اینكه او تعدادی كلمات را به‌هم بافته است.
    این یك فقر است در جامعۀ بشری زیرا این‌گونه صحبتها پاسخ و جواب هیچ پرسشی را نمی‌دهد. راه‌حل عملی جوانان ما برای اینكه درست زندگی كنند با این حرفها ممكن نیست و از حد حرف گذشته. از حد ایجاد از‌خودبیگانگی انسان در فلسفه گذشته.
    این یك مسئله است و مسئلۀ دیگری كه می‌خواستم مطرح كنم این است كه این عقلی كه آقای كسمایی هم به آن اشاره كردند كدام عقل است.
    عقل مفهوم گسترده‌ای دارد. ما یك عقل كلی هگلی داریم. یك عقلی داریم كه متعلق به تاریخ است، یك عقلی داریم كه مربوط كه ماركسیسم است، یك عقلی داریم كه در دین وجود دارد سؤال من این است كه شما كدام عقل را می‌گویید...
    مطلب دیگری كه به آن اشاره شد مسئلۀ خدا است كه البته مسئله‌ای بسیار حساس است.
    یك فرقه یا گرایش غربی (آگنوستیكها) وجود دارند كه معتقدند به‌عدم توانایی انسان در شناخت خدا. سؤال من هم همین است. آن خدایی كه در ذهن من و شما بگنجد خدایی كه من بتوانم حد و حصرش را تعیین كنم چه خدای حافظ باشد و چه خدای ادیان، آن خدا نیست. خدایی خداست كه من نتوانم آن را تصور كنم...
    فردید: این درست است: ای برتر از قیاس و خیال و گمان و وهم. این یعنی خدای ترانساندانتال.

    نبوی:
    انسان ناچیز درمانده‌ای كه از عهدۀ امور روزمره‌اش برنمی‌آید چطور می‌تواند از خداوند صحبت كند؟ چطور می‌تواند در مورد خدا قضاوت كند و خداوند را تحلیل كند؟ من چطور می‌توانم در فكر ناچیز انسانی خودم خدا را جا بدهم؟
    میبدی:
    بینندگان عزیز بحث امروز ما را شنیدید. بحثی كه با التهاب و هیجان زیاد دنبال شد.

    فردید:
    و باید ادامه پیدا كند.

    میبدی:
    قطعاً ادامه پیدا خواهد كرد به‌شرطی كه جناب فردید بدانند كه بینندگان ما اغلب سراغ ایشان را می‌گیرند و از ما می‌پرسند كه چرا گاه در برنامه‌هایمان نیست. آقای فردید بدانند كه این بینندگان باشوق و علاقه به‌سخنان ایشان گوش می‌دهند.
    امیدوارم كه سخنان ایشان به‌گونه‌ای باشد كه هم برای من كه بی‌بضاعتم از نظر فكری و هم برای شما بینندگان عزیز كه امیدوارم از نظر فكری غنی باشید قابل فهم باشد و حرفهای ایشان دستگیرمان بشود. به‌هرحال من توضیح دادم كه چرا دكتر فردید اعتقاد دارند كه غرب و انسان غربی به مرحلۀ خونخواری رسیده است... . فردید: انسان غربی و انسان شرقی هر دو. شرق و غربی وجود ندارد تمام كرۀ زمین مشتركند. اصلاً طرح شرقی و غربی مسخره و غفلت است.

    میبدی:
    به‌هر‌حال ایشان حوالت ما را به آینده می‌دهند به پس‌فردای تاریخ.

    فردید:
    منظور از پس‌فردا پس‌فردای طولانی زمانی نیست شما همین الآن می‌توانید به پس‌فردا بروید.

    میبدی:
    امیدوارم كه این پس‌فردا پس‌فردایی كه روزگار سعادت و رستگاری انسان است در یك آیندۀ دوردستی اتفاق نیفتد، در یك آیندۀ بعید این پس‌فردا رخ ندهد و پس‌فردا را بتوانیم در فردا زیارت و رؤیت كنیم.
    آقای كسمایی اعتقاد دارند كه درد ما، درد انسان روزگار ما، انسان قرن بیستم، انسانی كه در بعد از جنگ اول و دوم زندگی می‌كند . درد بی‌‌خدایی است، این بی‌‌خدایی است كه انسان را مستأصل و پریشان و درمانده كرده است. این بی‌خدایی است كه انسان را بی‌ایمان كرده. این بی‌خدایی است كه انسان را دچار لهو و خطا در شناخت خودش، در شناخت جهان در شناخت طبیعت و آینده كرده ـ به‌ هر حال ایشان به‌دنبال یك خدای ملكوتی است، به‌دنبال یك خدای روحانی، خدایی كه نشود او را بر فرش زمین یافت

    فردید:
    یك خدای هپروتی افلاطونی.

    كسمایی:
    خیر آقا، خدای من خدای حضرت محمد(ص) است. خدایی است كه در اسلام هست و ما باید به او ایمان بیاوریم ولی نه از طریق علم و عقل بلكه از طریق آثارش پی به وجودش ببریم.

    میبدی:
    حالا اجازه بدهید كه تیترهای سخنان آقایان را برای روزنامۀ ذهن شما بینندگان عزیز عنوان كنم. اگر آقای فردید معتقدند كه حرف من درست نیست، (چون بارها اعتراض كرده‌اند) حرف خود را تصحیح كنم...

    فردید:
    آقای میبدی شما یك دقیقه به من اجازه بدهید خودم صحبت كنم. ببینید خیلی خلاصه، این حیوان ناطق همیشه حیوان ناطق است. اشكال در اینجاست كه ما تصور می‌كنیم وقتی رفتیم به عقل، وقتی رفتیم به احساسات، یا رفتیم به اراده دیگر حیوان ناطق نیستیم. نمی‌شود از این حیوان ناطق اعراض كرد، "النفسُ فی وحده‌كُلُها"، یك‌دفعه شما سانتیما‌نتال می‌شوید، باز هم حیوان ناطق‌اید. یك‌دفعه اهل اراده‌اید (هیتلریزم) باز هم حیوان ناطق‌اید. یك‌وقت روشنفكر و انتلكتوالیست می‌شوید باز هم حیوان ناطق‌‌اید و این حیوان ناطق خونخوار است، این حیوان ناطق بیمار است.
    گرفتاری این است كه ما خیال می‌كنیم وقتی كه رفتیم و احساساتی شدیم، انفعالی شدیم یا ضد عقل (ایراسیونالیست) شدیم از حیوان ناطق جدا می‌شویم. این حیوان ناطق یك وحدتی دارد. گذشتن از این "حیوان ناطق"، اعم از اینكه اهل اراده باشد، یا احساساتی و شاعر، برای بنده به‌معنای همت و معنویت است.

    میبدی:
    متشكرم آقای فردید امیدوارم كه این حیوان ناطق كه این‌قدر موجب بدبینی شده است...

    فردید:
    این بدبینی نیست عین خوش‌بینی است.

    میبدی:
    امیدوارم كه یك حیوان روحانی هم بشود یك حیوان منطقی هم بشود. آقای بدیع‌زاده معتقدند كه ما علم غربی را نباید تخطئه كنیم این علم زایندۀ بسیاری از تسهیلات در دنیای ما است و باید با آن همگام شویم. این جامعه زمانی می‌تواند خودش را از بند این همه گرفتاری نجات بدهد كه با علم همگام شود. نه فقط در جامعۀ ما بلكه در بسیاری از جوامع بشری مشكل انسان این است كه علم را تخطئه كرده... این نظر تا چه حد درست است، قضاوت در مورد آن را به شما واگذار می‌كنیم.

    بدیع‌زاده:
    من معتقدم اگر ما تكنولوژی را كامل كنیم تمام بدبختیهای بشریت از بین می‌رود و علم وقتی كه كامل شود و به تكامل برسد بدبختیها یكی پس از دیگری از بین می‌روند.

    میبدی:
    این هم نظر جدیدی است چون تاكنون گفته شده است كه هرچه علم و تكنولوژی بیشتری رشد كرده انسانها از نظر اخلاقی بیشتر سقوط كرده‌اند ولی ایشان خلاف این را می‌گویند. به هر حال قضاوت در این مورد باشما است. امیدوارم كه ارادتمند را بخشیده باشید و در این برنامه تحمل كرده باشید عقاید بنده را و شنیده باشید عقاید آقایان را. خداحافظ.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره