پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر
  • ادبیات

  • کلمات کليدي :

  • شعر

  • رضا زاده محمدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تاریخ یارمان ؟

  • تلویزیون و «نمایش» آرمانگرایی

  • یكی بود، یكی نبود....

  • تعهد هنرمند و آرمان مسکوت

  • در جستجوی هویت

  • اوضاع کمی خوب است!

  • سومالی چیست؟

  • تمرين ذهني معكوس

  • از «ویژه مذهب» تا «مذهب ویژه»

  • از اعتدال بی عمل تا سکولاریسم عمل زده!

  • مطلب بعدي >   1279 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 11 : جنگی که بود جنگی که هست

    مردی كه می‌خندد

    رضا زاده محمدی
    اشاره :
    سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال) از جمله شاعرانی است که در میان مردم بیش از طبقه روشنفکر جامعه جایگاه دارد امّا نمی توان از تاثیر این شاعر بر حامعه پیرامون خود چشم بر گرفت. مطلب حاضر نگاهی است به شعر و زندگی سید اشرف الدین گیلانی معروف به نسیم شمال.

    ..........................................

    عامیانه‌نویسها هیچ‌گاه به قدر استحقاق جدی گرفته نمی‌شوند؛ همان‌طور‌كه توده مردم یا عوام. نسیم شمال هم از این قاعده مستثنی نمانده. البته در‌همان‌حال ایرج میرزا را داریم كه تلاش شده شعرهای قهوه‌خانه‌ای و اغلب بی‌مفهوم و مستهجنش در جریان اصلی تاریخ تحولات ادبیات سرآغاز یا نقطه عطفی شمرده شود. عناوینی همچون "یگانه دنباله‌روی سعدی" و نابغه و نوآور شاید تا حدودی برازنده او باشد. اما چنان نیست كه هر‌كس به اندازه برازندگیش از محافل رسمی ادبیات لقب و عنوان دریافت كرده باشد. اتفاقاً این موضوع كه ایرج میرزا با آنكه به گفته خودش قافیه‌ها را پس و پیش می‌كرد تا نابغه دوره خویش شود، هیچ‌گاه نخواست "ادیب" جلوه كند، می‌تواند مورد توجه این نوشته هم باشد. حال‌آنكه دانش و قابلیت آن را بیش از هر كس داشت.
    درواقع گرایش به بیان ساده و زبان كوچه‌وبازار ـ هر چند كه بی‌ادبانه‌ترین سطح آن‌ ـ در دوره او تنها منحصر به او نبود، اما شاید تنها كسی بود كه واقعاً نمی‌دانست با این زبان چه حرفی را می‌خواهد به مردم بزند. نه یك انقلابی تمام‌عیار بود، نه یك منورالفكر؛ هر چند كه فرنگ‌دیده بود و بینوایان را ترجمه كرده بود. همچنان كه او یك پندگوی سعدی‌وار یا حكمت‌گوی كنفوسیوسی نیز نبود.
    اولی با جایگاه اجتماعی شاهزادگیش نمی‌خواند و دومی و سومی احتمالاً با طبعش. البته دری‌وری‌گویی و چرند‌وپرندنویسی هم، چه در نظم و چه در نثر، در دوره او و بعد از آن باب بود؛ چنان كه نسیم شمال هم شعرهایی با این عنوان دارد. اما او می‌دانست می‌خواهد به مردم چه بگوید.
    نسیم شمال را می‌توان از مشروطه‌خواهان مذهبی به‌شمار آورد؛ هر‌چند كه گرایشهای تجددخواهی و طعنه‌های تندش به بعضی سنتهای شبه‌دینی و عادات متدینان شایبه دیگری را پدید آورد. از این جهت می‌توان او را به زین‌العابدین مراغه‌ای، نویسنده سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیك، تشبیه كرد یا تا حدودی به آقا نجفی قوچانی كه اراده بزرگ او به هم‌كلامی با مردم را می‌توان در سیاحت شرق دید كه هیچ‌گاه به اندازه سیاحت غرب مورد تأكید و ترویج قرار نگرفت. بیان ساده و طنزآمیز خاطرات مربوط به یك دوره ‌تاریخی به همراه حقایق مربوط به جنبه طبیعی و بشری زندگی یك فرد روحانی نمایانگر كامل ذهن باز و نگاه سرراست و بی‌تكلّف او به واقعیت است.
    بنابراین عجیب نبود كه در جریان مشروطه نیز در متن وقایع قرار گیرد و با رساله مقیم و مسافر از حق الهی مردم در مشورت و داشتن مجلس قانون‌گذاری دفاع كند.

    به‌طور كلی نخبگان فكری یا خواص یك جامعه را می‌توان به چهار‌دسته تقسیم كرد:
    الف ـ آنها كه از خودشان صحبت می‌كنند.
    ب ـ آنها كه از مردم صحبت می‌كنند.
    1ـ آنها كه با خودشان صحبت می‌كنند.
    2ـ آنها كه با مردم صحبت می‌كنند.
    دوران مشروطه را هم نمی‌شود از این تقسیم‌بندیها مستثنی كرد. در تاریخ آن دوره، هم می‌شود رهبران فكری مردمی همچون روحانیون را دید و هم منورالفكرهای فراماسونر و اعضای انجمنهای دربسته را،
    هم سردمداران قیام را می‌توان دید، هم تحلیلگران فضا را، و دسته دوم هستند كه همواره عمیق‌تر و بهتر می‌اندیشند و قرار است به حركتهای خام و در معرض انحراف عوام‌الناس جهتِ مطلوب بدهند. البته تحصیل‌كرده‌ترین و فرهیخته‌ترین نخبگان با گذر از استثناها فقط به تجدد ایمان كافی داشتند؛ تجددی كه جایگاه و احترامات اجتماعی مناسب آنها را فراهم كند. به‌همین سبب بود كه حضورشان در دربار و دستگاه رضا‌شاه چشمگیر بود و در ظلّ تجددخواهی سرنیزه‌ای او كمبود آزادی و مشروطه را احساس نكردند. حتی احتمالاً شیفته راهكار جدیدی شدند كه قرار بود عوام‌الناس را با زور چماق از بند اعتقادات، عادات و تقیدها آزاد كند؛ عوام‌الناسی كه قبلاً بر استبداد آمر به ظلم و منتهی به فساد قیام كرده بودند. قیامها، رنجها و خونها، شلوغیهای بی‌ارزش و كور تلقی شد، رهبران یا اجلّه عوام و خواص جُهالی كه مردم را به‌حركت درآورده بودند، خاطراتی رنگ‌باخته شدند و به‌ندرت از "شمع مرده"‌ای یادی شد.

    افكار منوّر و آرمانهای مترقی كه قبلاً به سالها یا قرنها زمان احتیاج داشت تا توده مردم از آن چندی سردرآورند، از آن پس به‌راحتی از بالا بخش‌نامه می‌شد و با قدرت و قاطعیت به اجرا درمی‌آمد. پالایش زبان، پالایش لباس، پالایش تاریخ، پالایش عادات و اعتقادات و فرهنگ لازم بود تا جامعه به سطح شاگردی بعضی كلاسها ارتقا یابد؛ چنان‌كه قبلاً مشروطیت را هم پالایش كرده بودند و از دل آن رضاخان بیرون آمده بود. جالب است كه اصلاح‌طلبان سالهای اخیر هم در نهایت به این اجماع می‌رسند كه ناكامیهای آنان از استبدادزدگی و عقب‌ماندگی فرهنگ عمومی نشئت می‌گیرد و به پالایش نیاز است. كم‌كم‌ دارد كار از انكار وجود هر خواسته‌ای غیر از جامعه مدنی و آزادی بیان به آن جا می‌رسد كه غلط كرده‌اند كسانی كه با خواسته‌های پیش‌ پا افتاده به ما رأی داده‌اند. نگاهی از این زاویه به نهضت مشروطه نشان می‌دهد كه چرا مشروطیت به پالایش و اصلاح فراوان نیاز داشته. هم‌اكنون تحلیل یا تصور رایج بر آن است كه اهداف اصلاحات در مركز (تهران) بیش از بقیه جاها درك شده و هواداران اصلی این نهضت (!) آنها هستند. بر این اساس از آن‌جا كه در مشروطیت نقش اصلی را در جنگها و پیروزیها شهرستانیها برعهده داشتند احتمالاً مشروطه‌خواهی را به بسیاری آمال غیرمترقیانه آلوده بودند.
    تلقی فكر عامّه (مردم) به‌عنوان سرچشمه‌هایی از حكمت و حقیقت ناب و زبان آنها به‌عنوان رساترین و شیواترین روش حرف زدن و اندیشیدن است كه شاعری به سبك نسیم شمال را برجسته می‌سازد.

    چنین روی‌كردی در دوره‌ای تاریخی كه انواع و اقسام روشها برای ابداع سبكهای جدید بیانی تجربه می‌شد و سرانجام به پیدایش انواع شعر نو منجر شد، شایسته توجه ویژه است. شعر نو را هم از گرایش به ساده‌گویی و رهایی از قالبهایی كه همه حرفها را به سختی می‌شد با آن زد یا كسانی كه حرفهای تازه زیادی داشتند چنان احساس می‌كردند رشد كرد.
    اتفاقاً شاعران شناخته‌شده این سبك هیچ‌كدام جزء ادیبان رسمی یا دكترهای ادبیات نبودند و همواره به‌عنوان یك جریان حاشیه‌ای منحرف مورد انكار ادیبان دربار قرار داشتند.
    رژیم شاه حتی خانه "نیما" را تفتیش كرده بود كه نكند در پشت این نوآوریها خیزش نامطلوب یا قصد خطرناكی وجود داشته باشد. با این حال تنها اختناق نبود كه مانع راه‌یابی این سبك به درون مردم می‌شد. با سبكی كه قرار بود راه ساده‌تری برای بیان شاعرانه باشد گاه چنان حرفهای پیچیده، سربسته و درهمی زده شد كه تنها با تفاسیر پیچیده می‌شد آنها را به واقعیتی بیرونی ربط داد. ساده‌فهم‌ترین و روان‌ترین آنها هم آن‌قدر فانتزی و لیز بود كه در مردمی كه زیاد فرصت تفرّج در گلستانهای باز و بوستانهای آزاد را نداشتند شعفی برنمی‌انگیخت.
    تركیب زیباشناسی ادبیات رسمی با دقت و ظرافت و در عین حال رسایی زبان عامیانه و افزودن دردهای شنونده به حرفهای خود، نسیم شمال را تا جایگاه محاوره با مردم ارتقا می‌دهد:

    اشعار لطیف را طفلان همه می‌دانند
    در مدرسه دخترها با هلهله می‌خوانند
    زین هفته به آن هفته در فكر تو می‌مانند
    تعطیل مكن هرگز...

    از سوی دیگر تركیبی كه او پدید آورد، به خودی خود شیرین و طنزآمیز است و از این جهت تمام تحلیلهای گرایش به طنزگویی را هم می‌پذیرد.
    طنزگویی می‌تواند از سر ذوق و سرخوشی باشد و در شرایط مبهم و پرتلاطم اجتماعی نشانه‌ای برای امید به آینده؛ چنانكه "هدایت" قبل از آنكه به پوچ‌نویسی روی آورد داستان "حاجی‌آقا" را نوشت كه نثری ساده و طنز‌آمیز دارد و در بطن آن امید به آینده، برانگیختن به اصلاح و حقیقت و آرمانی كه از زبان "منادی الحق" بیان می‌شود، وجود دارد. در عین حال زبان طنز می‌تواند ابزار بیان عمیق‌ترین احساسات نومیدی و پوچی یا خستگی و بی‌تفاوتی باشد و چرند‌گوییها و نیش و طعنه‌های نامنسجم و هجو‌نامه‌‌های بی‌جهت و با اغراض شخصی را می‌توان در نگاه اول به این چشم نگریست.
    نثر آل احمد هم گاه طنزآمیز می‌شد، اما همه می‌دانستند كه او برای خنداندن نمی‌نویسد. حتی در "نون و القلم" از قصه‌گویی عامیانه و قدیمی استفاده كرد تا تجربیاتش را از مبارزات روشنفكران را به‌گونه‌ای ثبت كند. اما طنزِ نوشته‌های او با طنز‌نویسی "جمال‌زاده" تفاوت داشت.

    انواع و اقسام گرایشها و احساسات را در طنز نسیم شمال می‌توان پیدا كرد؛ ناامیدی، امید، سرخوشی، سردرگمی. اما هیچ‌گاه مخفی نمی‌شود كه او یك طنزگوی سیاسی و جهت‌دار است. تنها باقی می‌ماند اینكه زبان طنز جدیت لازم برای بیان شعارها و جهت‌گیریهای مبارزه اصولی را ندارد و به‌خودی خود در شنونده یا خواننده نمی‌تواند واكنش یا حركتی جدی بیش از آگاهی ذهنی یا همدلی برانگیزد؛ همچنان‌كه طنزگو هم در نگاه اولیه یك كنارنشین نكته‌بین جلوه می‌كند. بنابراین هیچ‌گاه جای خطابه‌ها و شعر و شعارهای حماسی و شورانگیز را پر نمی‌كند. اما برای بیداری ذهنها در جامعه راكد و توجه دادن توده مردم به فكر كردن به مسائلی كه تاكنون به آنها نمی‌اندیشیده‌اند، چه چیز می‌تواند به اندازه طنز كارایی داشته باشد؟ نسیم شمال اگر به همین اندازه توانسته باشد ایفای نقش كند، كار بزرگی انجام داده است.
    قضاوت در مورد درستی یا نادرستی و انسجام اندیشه‌هایش با شما. تنها توجه كنید كه ایران در دوره مشروطیت تشنه یك تحول بود كه در راه آن رنجها و فداكاریها شد و شعرهای نسیم شمال و آثار ماندگار دیگر را پدید آورد.

    این قسمت از تاریخ را به دیده انكار نگریستن و در انحراف كامل دانستن یا محصول فكر اجنبی تصور كردن فكری نادرست است. تنها به دور‌و‌بر خود نگاه كنید و كشورهایی را كه استعمار بر آنها همواره تسلط داشته، ببینید. قطر همین اخیراً قانون اساسیش را به دستور آمریكا نوشت.
    در مصر، پرادعاترین كشورهای عربی كه از همه آنها در پیشرفت علمی جلوتر است پنجاه‌سال است كه وضعیت فوق‌‌العاده و اختناق جهنمی برقرار است. اغلب این كشورها در تاریخ خود به‌جز انقلابات كودتایی ندیده‌اند. بله، استعمار مشروطیت ایران را مدیریت كرد اما ریشه‌های آن را باید در جاهای دیگر جست. اوضاع پیچیده بود و امیدها و جوش‌و‌خروشها اغلب به بیمها و حسرتهای مجاهدان یك‌لاقبا منتهی می‌شد.

    چنان‌كه نسیم شمال را در نهایت با ظهور رضا‌خان مجنون نامیدند و به دیوانه خانه بردند.


    بخواب ای دختر زیبا بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    میان مخمل دیبا بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    دو چشمانت ببند امشب به روی من مخند امشب
    كه می‌بینی گزند امشب بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    بخواب ای دختر نالان تمام خانه شد دالان
    فقط خر ماند با پالان بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    دیانت از میان رفته سلامت از جهان رفته
    ز غیرت هم نشان رفته بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    بخواب ای دختر دل‌ریش گلم نازی جونم كِش‌كِش
    مكن گریه میو كیش‌كیش بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    مساجد گشته ویرانه معابد گشته می‌خانه
    وطن پر شد ز بیگانه بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    بخواب ای دختر شیرین فدایت مادر مسكین
    میاور یاد از قزوین بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    ذلیل دشمنان گشتیم اسیر ناكسان گشتیم
    كه رسوای جهان گشتیم بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    بخواب ای طفل نوخیزم نهال فصل پائیزم
    كه من در فكر تبریزم بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    ز بی‌چیزی در این تهران مرا خشكیده شد پستان
    تو بی‌شیری و من بی‌نان بالام لای‌لای لالام لای‌لای
    بخواب ای شیره جانم بخواب ای ماه تابانم
    كه من فكر خراسانم بالام لای‌لای لالام لای‌لای

    .................................

    (گرانی قند)

    یا شیخ چرا قامت تریاك كمان است
    چون قند گران است
    وافور چرا دور ز ما در‌بدران است
    چون قند گران است
    وافوركشان شیره بقال چو دیدند
    فی‌الفور خریدند
    گویی به مثل روغن زرد همدان است
    چون قند گران است...

    (سرما)

    این اتاق ما شده چون زمهریر
    باد می‌آید ز هر سو چون سفیر
    من ز سرما می‌زنم امشب نفیر
    می‌دوم از میسره بر میمنه
    آخ عجب سرماست امشب ای ننه
    اندرین سرمای سخت شهر ری
    اغنیا پیش بخاری مست می
    ای خداوند كریم فرد حی
    داد ما گیر از فلان‌السلطنه
    آخ عجب سرماست امشب ای ننه
    می‌خورد هر شب جناب مستطاب
    ماهی و قرقاول و جوجه‌كباب
    ما برای نان جو در انقلاب
    وای اگر ممتد شود این دامنه
    آخ عجب سرماست امشب ای ننه...

    (ششلول)

    چیست آن حوری پری‌پیكر
    كه بود شوخ و شنگ و رامشگر...
    كودكان را برون براندازد
    از شكم با هزار توپ و تشر
    خورد روزی به ناصرالدین شاه
    شاه سوی جنان نمود سفر
    شیخ‌الاسلام خود در قزوین
    رفت و‌ آسوده شد ز ظلم بشر
    خورد روزی به سید عبدالله
    رفت و تر شد ز شربت كوثر
    خورد روزی، به كله ؟
    بهر مغیرم دگر نماند مفّر
    الغرض از برای مشروطه
    كارها كرد این ستم‌گستر...
    ...

    (ثبت احوال)

    به هر كجا كه روی قیل و قال و جنجال است
    تمام صحبتشان از سجل احوال است
    تمام خلق به فامیل خود لقب دادند
    به خویشتن لقب از نام و از نسب دادند
    سجلّشان به كمیساریا مقرّر شد
    هر آن لقب كه نوشتند ثبت دفتر شد
    یكی نوشت كه از نسل كی‌قبادم من
    یكی نوشت كه فرزند شیرزادم من
    یكی نوشت كه اولاد اردشیر منم
    یكی نوشت كه از نسل وُشمگیر منم
    از این مقدمه معلوم شد كه در طران
    به هر محله دو‌صد شاهزاده بود نهان
    تمام نسل جم و كی‌قباد و اسكندر
    تمام زاده بهرام و بهمن و نوذر...

    (دعوت به علوم جدید كه علاوه بر بعضی شعرهای خاص در بسیاری از اشعارش پراكنده است.)

    در جهان واجب به ما علم است علم
    مرد و زن را رهنما علم است علم
    آنچه پیغمبر به ما واجب نمود
    آشكار و برملا علم است علم...
    ما اگر علم و هنر می‌داشتیم
    كوه را از جای برمی‌داشتیم
    از جوانان نظامی روز جنگ
    صد هزاران شیر نر می‌داشتیم
    خط آهن می‌نمودیم اختراع
    راهها در بحر و بر می‌داشتیم
    موقع صلح جهان در كنفرانس
    احترامات دگر می‌داشتیم
    علم اگر می‌شد چرا چندین گدا
    در میان رهگذر می‌داشتیم...
    ـ شرح وضعیت فرهنگی و اجتماعی

    (سؤال و جواب و تكفیر)

    ... خبر تازه دگر چیست در این گوشه‌كنار
    یارو امروز چه می‌گفت میان بازار؟
    "جان آقا سخن از نشر معارف می‌گفت
    نقل مشروطه و از خرج مصارف می‌گفت"
    پس یقین آن سگ بی‌دین عملش قلّابی است
    ایها‌الناس بگیرید كه این هم بابی است
    حسن آقای معمم به سرش دستار است؟
    یا كه برداشته عمامه فرنگی‌وار است؟
    "جان آقا چه دهم شرح كه حالش زار است
    كلهش یك‌وجب و در یقه‌اش زنار است"
    پس یقین آن سگ بدبین عملش قلّابی است
    ایها‌الناس بگیرید كه ملعون بابی است
    یارو از مسكو و تفلیس چه سوقات آورد
    "جان آقا دو د‌و‌جین تلخی اوقات آورد"
    صحبتش چیست به هر مزبله و ویرانه؟
    "سخنش مدرسه و علم و قرائت‌خانه"
    پس یقین آن سگ بدبین عملش قلّابی است
    نشود لخت به حمام كه معلون بابی است
    "گر نجس می‌شود از هیكل بابی حمام
    چیست تكلیف من قهوه‌‌چی پیر غلام؟
    تو برو باد، بخور تا برود تشویشت"
    آخ آخ این چه كلاسیست كه تف بر ریشت
    ای ملاعین خفه‌‌شو كار تو هم قلابی است
    ایهاالناس بگیرید كه این هم بابی است

    (مشروطه پوچ)

    ... گداها را همه مسرور دیدم
    شكمها را همه معمور دیدم
    به فضل عید جشن و سور دیدم
    زدم فی‌الفور طبل شادمانه
    شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
    بدیدم اغنیا كرده حمایت
    ز كوران و شلان كرده رعایت
    به‌یادم آمد آن‌دم این حكایت
    كه جنّت می‌دهد حق با بهانه
    شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
    به دل گفتم عجب كشكی خریدم
    عجب بهر فقیران سفره چیدم
    عجب خیری از این مشروطه دیدم
    عجب تقسیم شد و چه اعانه
    شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
    عجب اصلاح شد اوضاع ایران
    عجب آباد شد این خاك ویران
    عجب جمع‌آوری شد از فقیران
    عجب بی‌جا زدیم این‌قدر چانه
    شتر در خواب بیند پنبه‌دانه

    (این درشكه شكسته)

    این درشكه شكسته لایق سواری نیست
    این سگ گر مفلوك تازی شكاری نیست
    این خر سیاه ‌لنگ قابل مكاری نیست
    این حریف تریاكی پهلوان كاری نیست
    در جبین این كشتی نور رستگاری نیست
    مقصد وكیلان را عاقلانه سنجیدیم
    مشرب وزیران را عالمانه فهمیدیم
    خاك پاك ایران را عارفانه گردیدیم
    هر چه را نباید دید ما یگان‌یگان دیدیم
    این زمین بی‌حاصل جای آبیاری نیست
    در جبین این كشتی نور رستگاری نیست
    هست مدت نه‌سال ، خلق پارلمان دارند
    هم به آسمان عدل بسته‌ریسمان دارند
    اندرین بهارستان كعبه امان دارند
    باز هرچه می‌بینم خلق‌الاهان دارند
    كار ملت مظلوم غیر آه و زاری نیست
    در جبین این كشتی نور رستگاری نیست
    جای بلبل مسكین در چمن كلاغ آمد
    جای باده شیرین زهر در ایاغ آمد
    بهر خوردن انگور خرس تَردَماغ آمد
    باغبان بیا بنگر اجنبی به باغ آمد
    چشم و گوش را بگشا روز می‌گساری نیست
    در جبین این كشتی نور رستگاری نیست...

    (داخل آدم)

    ای فعله چرا داخل آدم شدی امروز
    بیچاره چرا میرزا ؟ شدی امروز
    در مجلس اعیان به خدا راه نداری
    زیرا كه زر و سیم به همراه نداری
    ما راحت و آسوده شما لات و گدائید
    عریان و فلاكت‌زده جزء فقرائید
    در نعمت و دولت همه محتاج به مائید
    هر چند ز مشروطه ؟ شدی امروز
    ما صاحب طبل و عَلم و جاه و جلالیم
    ما وارث گاو حشم و مال و منالیم
    ما داخل اعیان و بزرگان رجالیم
    با ما تو چرا همسر و همدم شدی امروز
    هرگز نكند فعله به ارباب مساوات
    هرگز نشود صاحب املاك دموكرات
    بی‌پول تقلا مزن ای بوالهوس لات
    زیرا كه تو در فقر مسلّم شدی امروز...
    به‌هم‌ریختگی اوضاع
    از گرمی تابستان بعضی به سفر رفتند
    در شهر رفیقان را ناكرده خبر رفتند
    داماد و عروس از ترس هنگام سحر رفتند
    این مردم بیچاره از دست به در رفتند
    مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند
    یك مدتی استبداد از ظلم عذابم كرد
    مشروطه چو پیدا شد از غصه كبابم كرد
    آن قحطی و این حصبه خوب خانه‌خرابم كرد
    افسوس ز دست من آن هشت‌‌پسر رفتند
    مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند
    امروز نه مشروطه است نه دوره استبداد
    نه جلوه شیرین است نه كشمكش فرهاد
    این كوسه و ریش پهن هرگز نرود از یاد
    هر چند كه از خاطر ارباب هنر رفتند
    مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند

    (می شود ؟ نمی شود)

    توپ و تفنگ بی‌صدا می‌شود و نمی‌شود
    غول دلیل و رهنما می‌شود و نمی‌شود
    گرگ به گله آشنا می‌شود و نمی‌شود
    میوه باغ معدلت از بر ظالمان مجو
    ظالم اگر كشد ترا ناله مكن امان مجو
    بهر خلاص جان خود جز ره پارلمان مجو
    ظلم ز مملكت رها می‌شود و نمی‌شود
    جای علوم خارجه نسخه ؟ بخوان
    طاس ببین و جام زن رمل بكش دعا بخوان
    در عوض فرانسه یضرب و یضربا بخوان
    امثله‌خوان از فضلا می‌شود و نمی‌شود
    همت ما كجا رسد به همت فرانسه
    لوی كبیر كشته شد به همت فرانسه
    داده خدای پارلمان به ملت فرانسه
    كوفه چو شام باصفا می‌شود و نمی‌شود

    (همرنگ جماعت شو)

    خستگی، هم‌رنگی و تدبیر كار خود
    ای اشرف بیچاره در فكر اطاعت شو
    عمرت ز چهل بگذشت مشغول عبادت شو
    خواهی نشوی رسوا هم‌رنگ جماعت شو
    آیا تو نفهمیدی تهران عرفا دارد
    صدرالفصحا دارد تاج‌الشعرا دارد
    دزدان دغل‌پیشه گرگان دغا دارد
    ای خانه‌خراب اینجا آماده ذلّت شو
    خواهی نشوی رسوا هم‌رنگ جماعت شو
    جایی كه همه دزدند تو دزد چپوگر باش
    بزمی‌كه همه مستند تو مست و مخمر باش
    شهری‌كه همه كورند تو كور شو و كر باش
    دیدی كه همه لالند تو لال ز صحبت شو
    خواهی نشوی رسوا هم‌رنگ جماعت شو...

    (آلولو می آد)

    بچه‌جون داد مكن آ‌لولو می‌آد
    داد و فریاد مكن آ‌لولو می‌آد
    خفه شو آلولو می‌آد می‌بردت
    در لب آب روان می‌خوردت
    لقمه‌لقمه سر پا می‌خوردت
    از وطن یاد مكن آ‌‌لولو می‌آد
    بچه‌جون داد مكن آلولو می‌آد
    به‌تو‌چه مرده یكی زارع پیر
    دخترانش هم مفلوك و صغیر
    همه عریان و پریشان و فقیر
    فكر اولاد مكن آ‌لولو می‌آد
    بچه‌‌جون داد مكن آ‌لولو می‌آد
    به‌تو‌چه رفته دیانت بر باد
    نیست خائف كسی از روز معاد
    معصیت گشته در این شهر زیاد
    هیچ ایراد مكن آ‌لولو می‌آد
    بچه‌جون داد مكن آ‌لولو می‌آد...

    (گوش شنوا کو ؟)
    تا چند كشی نعره كه قانون خدا كو
    گوش شنوا كو
    آن‌كس كه دهد گوش به عرض فقرا كو
    گوش شنوا كو
    مردم همگی مست و ملنگند به بازار
    از دین شده بیزار
    انصاف و وفا و صفت شرم و حیا كو
    گوش شنوا كو
    در علم و ترقی همه آفاق عوض شد
    اخلاق عوض شد
    ما را به سوی علم و یقین راهنما كو
    گوش شنوا كو
    امروز جمیع علما خانه‌نشینند
    در ماتم دینند
    بر گردن ما از غم دین شال غرا كو
    گوش شنوا كو
    افكنده دو‌صد غلغله در گنبد گردون
    صوت گرامافون
    جوش علما و فقها و فضلا كو
    گوش شنوا كو
    بر زانی و قاتل نه تقاصی نه قصاصی
    ای مردك عاصی
    امروز در این مسئله حكم علما كو
    گوش شنوا كو...

    (ناامیدی)

    ای نسیم از وضع ایران خنده می‌گیرد مرا
    صبح اندر سبزه‌میدان خنده می‌گیرد مرا
    شب به پهلوی خیابان خنده می‌گیرد مرا
    روز و شب با چشم گریان خنده می‌گیرد مرا...
    وارد شیراز گشتم با رخی از غصه زرد
    سوی ركناباد رفتم تا بنوشم آب سرد
    پیرمردی پیشم آمد صحبت مشروطه كرد
    واقعاً از نطق پیران خنده می‌‌گیرد مرا
    آن زمان مشروطه اول مرا آمد به یاد
    آن جرایدهای رنگارنگ فتوای جهاد
    صور اسرافیل و آن هنگامه و فریاد و داد
    زان فداكاری به میدان خنده می‌گیرد مرا
    گاه یاد آمد مرا آشوب آذربایجان
    زان ضررهایی كه بر ملت رسید از مال و جان
    جنگ باقرخان و جوش و شورش ستارخان
    گاه از دعوای زنجان خنده می‌گیرد مرا
    پس به خاطر آمدم آن شورش و خون ریختن
    كشتن و سوزاندن و تبعید و دار آویختن
    رشته شرع و دیانت را ز هم بگسیختن
    ز اتفاق اهل ایران خنده می‌گیرد مرا...

    (ما ملت ایران)

    ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم
    افسوس كه چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم
    ما باك نداریم ز دشنام و ملامت
    ما میل نداریم به آثار سلامت
    گر باده نباشد سر وافور سلامت
    از نام گذشتیم همه مایل ننگیم
    افسوس كه چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم
    گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم
    لاغر ز فراق وُكلا همچو هلالیم
    یك‌روز همه قنبر و یك‌روز بلالیم
    شب فكر شرابیم سحر ما لب بنگیم
    افسوس كه چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم
    اسباب ترّقی همه گردید مهیا
    پرواز نمودند جوانان به ثریا
    گردید روان كشتی علم از تك دریا
    ما غرق به دریای جهالت چو نهنگیم
    افسوس كه چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم
    یارب ز چه گردید چنین حال مسلمان
    بهر چه گذشتند ز اسلام و ز قرآن
    خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن
    ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم
    افسوس كه چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم
    از زهد و تقدس زده صد طعنه به سلمان
    داریم جمیعاً هوس حوری و غلمان
    نه گبر و نه ترسا نه یهود و نه مسلمان
    نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگیم
    افسوس كه چون بوقلمون رنگ‌به‌رنگیم

    ( به فکر خود باش)

    بعد از نماز یاشیخ مشغول ذكر خود باش
    هر كس به فكر خویشه تو هم به فكر خود باش
    جمعی به اسم شیخی جمعی به اسم بابی
    یك‌جوقه اعتدالی یك‌دسته انقلابی
    یك‌طایفه شب و روز در فكر بی‌حسابی
    هر كس به فكر خویشه تو هم به فكر خود باش
    بعضی به اسم اسلام بدعت پدید كردند
    از بهر مال دنیا رو بر یزید كردند
    بعضی به اسم ملت اموال خلق بردند
    بردند پولها را در بانكها سپردند
    نقل و شراب و شامپا بالای میز خوردند
    هر كس به فكر خویشه تو هم به فكر خود باش
    یك‌دسته شارلاتانها در طبع روزنامه
    بعضی سفیدنامه بعضی سیاه‌نامه
    واحسرتا كه آخوند برداشته عِمامه
    هر‌كس به‌فكر خویشه تو هم به‌فكر خود باش

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره