پيشرفته
 

موضوعات :

  • جلال آل احمد
  • ادبیات

  • کلمات کليدي :

  • جلال آل احمد

  • مطلب بعدي >   1662 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 11 : جنگی که بود جنگی که هست

    می‌رفت بین مردم

    (جلال از چشم برادر)
    اشاره :
    شنیده بودیم مدتی است خانه‌نشین شده است. تماس كه گرفتیم خودش صحبت كرد، گفت: همین الآن بیایید؛ ساعت هفت شب بود. قرار فردا را گذاشتیم و با چند نفر از بچه‌های تحریریه به سراغش رفتیم. از در كه وارد شدیم عصازنان به استقبالمان آمد و در كنارمان نشست، و اسم همه بچه‌ها را با ساعت ورودمان در دفتری كه كنار صندلی‌اش بود ثبت كرد، خودش در مورد این دفتر توضیح داده است.
    در حین این گپ طولانی اشاراتی هم به جلال شده است كه سؤالها را حذف كردیم و لحن صمیمانه شمس ( برادر جلال آل احمد ) را دست‌نخورده گذاشتیم.

    ● من 8 سال از جلال كوچك‌ترم. ما تا بچه بودیم مثل سگ و گربه به جان هم می‌پریدیم وقتی به سن بلوغ نسبی عقلی رسیدیم هم محبت جلال به من بیشتر شد و هم ارادت من به او.

    ▪▪▪

    ● اگر یادتان باشد ما پسرعموهای [آیت ا...] طالقانی هستیم، او اسمش محمود طالقانی و اسم پدر ما احمد طالقانی. پدرم مسجد پاچنار امامت داشت، آقای طالقانی مسجد هدایت. بابام به او می‌گفت مسجد قحطی بود رفتی آنجا، گفت آقا ما آمدیم اینجا و در محله‌ای مسجد گرفته‌ایم كه پر از كاباره و سینما و رستوران و ... است من اگر بتوانم دو نفر از كسانی كه پایشان به سینما یا كاباره باز می‌شود بكشم به مسجد من اجر خودم را گرفته‌ام. این‌قدر این حرفش به دل من نشسته بود كه باعث شد به سمت او كشیده شوم. پدرم آن زمان به ما می‌گفت شما تحت تأثیر پسرعمویتان هستید.

    ▪▪▪

    ● یادداشتهای روزانه؛ اسمش را گذاشتم دفتر ایام. من از 1319 تا حالا از این دفترها دارم، 65 سال است كه می‌نویسم به عادت جلال.

    ▪▪▪

    ● جلال از اعتقاداتش این بود كه می‌سازد ناچار كج هم می‌سازد، آدمی كه نمی‌سازد عیبی ندارد اما آدمی كه سازنده است عیب زیاد پیدا می‌كند بعد هم دلش نمی‌خواست كه كنج خانه بنشیند و هرچه در عوالم ذهنی‌اش می‌آید بنویسد. می‌رفت بین مردم. ما با جلال سفرهای زیادی رفتیم، هم عرض مملكت را رفتیم و هم طولش را. از تهران رفتیم به ماهان، از ماهان به زاهدان، از آنجا به سراوان از سراوان به قوچان، از قوچان به مشهد و از آنجا به تهران با یك ماشین قراضه. هر اتفاقی كه می‌افتاد جلال یادداشتش می‌كرد. بهترین غذایی كه ما در آن سفرها خوردیم یك روز صبح در قهوه‌خانه‌ای بود كه در قابلمه‌ای گذاشت و چهار تا تخم‌مرغ در آن نیمرو كرد بعد جلال پرسید سبزی داری؟ باغچه‌ای همان اطراف بود كه چند تا ریحان كند. آن‌قدر جلال از این صبحانه وصف كرد كه حد ندارد. گفت در عمرم چنین صبحانه‌ای با این لذت نخورده بودم. البته چایی هم بود جای شما خالی!

    ▪▪▪

    ● در برابر غرب‌زدگی دوستان جلال بیشتر پرخاش كردند. یكی از كسانی كه صدایش درآمد آقای آدمیت بود. دیدید جلال یك جاهایی می‌نویسد و الخ، ایضاً و ادامه نمی‌دهد و سه تا نقطه می‌گذارد. این الخ را آقای آدمیت نفهمید كه یعنی چه؟ خیال می‌كرد نثر فارسی خراب شده است. كوتاه‌گویی شده است. از معترضین دیگر ملكی بود؛ خلیل ملكی پسر آقا میرزاجواد آقای ملكی تبریزی است و خودش آخوند‌زاده است. منتها در جاهایی كه جلال به مذهب تكیه می‌كند ملكی از او خوشش نمی‌آید. گفت: این حرفها دیگر پوسیده است و كهنه شده و دیگر در كَت بچه‌ها نمی‌رود.
    جلال هم گفت بالاخره با این اینطوریم. البته روی شما را هم می‌بوسم. دستتان را هم می‌بوسم ولی همین است. اگر هم كارم عیبی دارد به این خاطر است كه در حال سازندگی‌ام.
    این برخوردها همیشه با جلال بود ولی در غرب‌زدگی و خدمت و خیانت روشنفكران خیلی تندتر شد. جلال در خدمت و خیانت یكی از سخنرانیهای آقای خمینی را عیناً نقل كرده بود.

    ▪▪▪

    ● رفتیم قم تا پدرمان را به خاك بسپاریم، سال 42 بود. خیلی از مراجع آمدند و ختم گذاشتند. داماد ما شیخ حسن دانایی گفت شما باید اینجا بمانید و در مجلس همه آخوندهایی كه ختم گذاشته‌اند شركت كنید. ما اطاعت كردیم و ماندگار شدیم. ختمها كه تمام شد. داماد ما زنگ زد كه برویم برای تشكر. ما می‌رفتیم خا‌نه‌شان برای تشكر. منزل آقای خمینی كه رفتیم بالای اتاق روی تشكچه‌ای نشسته بودند و یك كتابی هم از زیر تشكچه گوشه‌اش بیرون بود. آقای خمینی سرِ پا ایستادند و ما را بردند بالا و پهلوی خودشان نشاندند. جلال چشمش به كتاب افتاد [و دید غرب‌زدگی است] گفت آقا این پرت‌وپلاها به دست شما هم رسیده؟ آقای خمینی گفت: اینها پرت و پلا نیست، اینها حرفهایی بود كه ما می‌بایست می‌زدیم و حالا شما می‌زنید.

    ▪▪▪

    ● حسین خسروجردی یك نیم‌تنه‌ای از جلال ساخت كه ما ماشین گرفتیم و بردیم در راه طالقان نصب كردیم كه با دست دارد اورازان را نشان می‌دهد.

    ▪▪▪

    ● صداقت و صداقت جلال باعث نفوذ كلامش شده بود، بچه‌ها و جوانان را خیلی دوست داشت. در عین حال هر كسی را كه می‌‌دید بی‌كار و بی‌عار مانده از او بدش می‌آمد.

    ▪▪▪

    ● جلال با بهائیها درگیر بود و این درگیری هم به خاطر همان روحیه آخوندی بود كه داشت. این روحیه آخوندی آن‌قدر درش ریشه‌دار شد كه باعث شد به حج برود. خودش تعریف می‌كرد وقتی بین صفا و مروه قدم می‌زدم، دفعه سوم و چهارم. آمدم این سر را بكوبم به یكی از این ستونها كه این سر چیست كه چیزی را نمی‌فهمد.

    ▪▪▪

    ● یك بچه‌ای بود به اسم مصطفی شعاعیان از شاگردان جلال. شمال بودیم، آمده بود شمال به جلال گفت این قلمت را باید درش فشنگ بگذاری به سمت رژیم پرتاب كنی. با كلمه پرتاب كردن كار به جایی نمی‌رسد. اتفاقاً با هم عكس هم دارند كه این عكس را هم خود من گرفته‌ام. جلال را تشویق كرد به مبارزه مسلحانه. جلال گفت من در قلمم به جای جوهر باروت می‌ریزم اما از نوك قلمم به جای گلوله ناسزا پرتاب می‌كنم. این حكومت آن‌قدر پوشالی است كه با همین ناسزا هم از بین می‌رود.

    ▪▪▪

    ● شاید یك روزی بشود یادداشتهای جلال را منتشر كرد. اما چه زمانی این بستگی به اجازه خانم دانشور دارد. چون آن یادداشتها به خیلی از مسائل جزئی زندگی شخصی جلال اشاره دارد مثلاً اینكه یك جوان 29 ساله به اسم جلال یك‌دفعه خاطرخواه یك دختر 32 ساله می‌شود به اسم سیمین دانشور و حوادث این‌چنینی هست. به‌ همین خاطر خانم دانشور هم گفت تا من زنده‌ام اجازه نداری اینها را چاپ كنی. سنگی بر گوری هم وقتی چاپ شد ایشان خیلی ناراحت شد و از آن زمان تا به حال سیمین با من قهر كرده است.

    ▪▪▪

    ● جلال چون بچه نداشت همه جوانها را مثل بچه‌‌های خودش می‌دانست البته بچه‌‌هایی را دوست داشت كه در تكاپو و فعالیت بودند، بچه‌‌های یك جا نشسته و تنبل و ... را دوست نداشت.

    ▪▪▪

    ● یك آدمی بود به اسم محمد درخشش كه باشگاهی داشت به اسم مهرگان. مدیر جامعه لیسانسه‌های دانش‌سرای عالی بود. از جالب‌ترین فعالیتهایش این بود كه حیاطی داشت و دار و درختی كه تریبون می‌گذاشت و دو تا آدم می‌افتادند به جان همدیگر یكی اسمش دكتر هشترودی بود و دیگری دكتر فردید. اینها شروع می‌كردند به گفت‌وگو كردن. ما بیشتر از هشترودی از فردید خوشمان می‌آمد. اینها همیشه با هم جدال داشتند. اما جلال چون در حال تحرك و تحول بود بعد از چندی این جماعت را هم رها كرد. هر جا می‌رفت و می‌دید ارضایش نمی‌كند به سراغ جای جدیدی می‌رفت‌.

    ▪▪▪

    ● یك روز جلال را دیدم گفت یك بچه‌ای هست كه همه حرفهایی را كه ما می‌زنیم او در مشهد می‌زند. ما بلند شدیم و رفتیم مشهد، دو سه روزی آنجا بودیم بعد رفتیم دانشگاه فردوسی مشهد، در سالن داشتیم قدم می‌زدیم دیدیم در یكی از كلاسها باز است داخل رفتیم دیدیم شریعتی در حال سخنرانی برای دانشجوهایش است. بی‌سر‌ و صدا وارد كلاس شدیم و آخر كلاس نشستیم. شریعتی در حال صحبت چشمش به ما افتاد. صحبتش را قطع كرد و گفت: من دیگر حرف نمی‌زنم، الآن دو نفر در این مجلس هستند كه تا اینها هستند احتیاجی به حرف زدن من نیست.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره