پيشرفته
 

موضوعات :

  • جلال آل احمد
  • ادبیات

  • کلمات کليدي :

  • جلال آل احمد

  • مطلب بعدي >   1627 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 11 : جنگی که بود جنگی که هست

    به حرفهایش عمل می کرد

    جلال از نگاه شاگردش؛ محمود گلابداری

    اشاره:
    كوچه‌ای هفتاد، هشتاد سانتی، خانه‌ای به اندازه كف دست در یكی از خیابانهای شمیران و اتاق نویسنده‌ای كه چند ماهی است با زندگی شهری معمول اخت شده است.
    محمود گلابدره‌ای را به‌راحتی پیدا كردیم و راحت‌تر از آن قرار گفت‌وگو گذاشت تا گپی درباره "آقاجلال" بزنیم اما بحث به "اسماعیل، اسماعیل" كشید و اینكه چرا بازار نشر در این چند ساله "لحظه‌های انقلاب" را ندیده است.
    موضوع گفت‌وگو "نگاهی به چالشهای ادبیات متعهد" شد به بهانه نویسنده متعه‍ّدی به‌نام جلال آل احمد. و محمود گلابدره‌ای هم به‌عنوان شاگرد "آقاجلال" گله كرد از حرفهایی كه عملی نمی‌شوند. تلخ است اما راهگشا. و زنگ خطری برای مدیران سخنران یا سخنرانان مدیر!


    ◊ جلال آل احمد را چطور دیدید؟ برخورد اولتان از مدرسه "شاپور" شروع شد!

    ● بله، ایشان دبیر ادبیات ما در مدرسه شاپور بودند و علاوه بر اینكه دبیر بودند روابط دوستانه‌ای هم داشتیم گاهی به منزلشان می‌رفتیم جلال می‌خواست به هر شكل ممكن زیر بال جوانان را بگیرد.خودش از دو ناحیه پدرسالاری و احزاب ضربه خورده بود. بنابراین دلش می‌خواست كه جوانان راه رفته را دوباره نروند. به آنها هم انتقاد می‌كرد و هم كمك ، تا بتوانند راهشان را ادامه دهند، هم‌ّ‌وغم‍ّش در خدمت سیاست بود.

    ◊ در عین حال كه بعد از حزب خلیل ملكی كار حزبی را كنار گذاشت؟

    ● بله. بیشتر تلاشش در مسائل سیاسی بود اگر نویسنده‌ای می‌خواست به ادبیات صرف بپردازد و یا زیباییهای منتزع ادبی؛ زیاد به این نوع نگاه اهمیت نمی‌داد. البته این اواخرحتی به او گفته بودند شما چه نظری در مورد جریانهای مسلحانه داری ؟گفته بود من نویسنده‌ام و اگر بتوانم حتی به فلسطین هم بروم این قلم من است كه در این زمینه می‌تواند كار كند.
    در روابط خصوصی‌اش هم اغلب با جوانها سروكار داشت از‌جمله ما كه شاگردش بودیم بیشتر دوست داشت كه وقتش را با شاگردانش بگذراند ومثلا كارهایش را در اختیارما می گذاشت كه ما در موردش نظر بدهیم.
    یادم هست كتاب نفرین زمین را نوشته بود ، من آن راخواندم، با نقطه‌گذاری كتاب مخالفت كردم. آخر جمله نقطه گذاشته بود و بعد از نقطه "واو"یا "كه" گذاشته بود. من اعتراض كرده بودم كه وقتی نقطه می‌گذاریم یعنی كار تمام است درصورتی‌كه "واو" جزء ادوات موصول است و "كه" هم همین‌طور. این یكی از نمونه هایی بود كه سرش بحث می كردیم و یا مثلاً در مورد یكی از كارهای جلال گفتیم این اصلاً قصه نیست، این تحقیقی است راجع به روستا و وضع اجتماعی روستا و وضع ارباب رعیتی و.... اتفاقاً گاه این بحث ها جدی می شد. به‌راحتی می‌شد با او حرف زد و او هم قبول می‌كرد، اگر كاری روی دست كسی می‌ماند كمكش می‌كرد و كاری هم نداشت كه این كار چه باشد.
    یك رفیقی داشتیم به اسم "جهانشاه" این قمارباز بود و لات.یك روز كنارش كشید و به او گفت حالا كه تو قماربازی بلدی بیا و كتابی راجع به این موضوع بنویس. او هم رفت و "قاپ‌بازی در ایران" را نوشت و الان خود آن كتاب از لحاظ بوم‌شناسی فرهنگی ارزش دارد كه وزارت فرهنگ و هنر آن زمان چاپ كرد. از هر كسی به هر شكلی در راستای اهدافش می‌خواست كه كار كند .

    ◊ نگاه جلال نسبت به ادبیات متعهد چگونه بود؟ وقتی به بعضی آثار حتی داستانهایی مثل "ن‌والقلم"و "زن زیادی" نگاه می‌كنم علاوه بر اینكه داستان هستند همیشه یك تعهد اجتماعی و سیاسی یك اعتراض نسبت به نظام اجتماعی و سیاسی دیده می شود!

    ● كار جلال این بود كه فضایی را باز كند كه بگوید چنین كارهایی را هم می‌توان به عنوان ادبیات ارائه داد و می‌خواست این نگاه را گسترش دهد حتی اگر در مورد نقاشی نقد می‌نوشت باز هم همین نگاه را پی‌گیری می‌كرد.
    ادبیات و هنر برای جلال مثل یك سنگ‌قلابی بود كه تفكراتش را در قالب نوشته‌هایش با آن پرتاب می‌كرد و می‌گفت اگر این نوشته‌های من اگر به هدف بخورد همین برای من كافی‌ست.

    ◊ این باعث نمی‌شد كه با جامعه روشنفكری دوره خودش اختلافاتی پیدا كند؟

    ● جامعه روشنفكری را در آن دوره به دلایل سیاسی خیلی ها قبول نداشتند و به شدت از آن انتقاد می‌كردند و خوب جلال هم به شدت با همین جریان روشنفكری درگیر بود و شدیداً انتقاد می‌كرد به یكی می‌گفت تو روشنفكر نفتی هستی یا بعضیها بودند كه برخوردهای شخصی با آنها می‌كرد مثلاً دوستی داشت كه بعد از مدتها او را دیده بود زد به شكمش و گفت فلانی چاق شدی! مثل اینكه نان حكومت به تو ساخته و مفت‌خور شدی ! البته سعی می‌كرد در ادامه یك چیزی بگوید كه طرف مقابل هم زیاد دلخور نشود.
    در مقابل بعضی ها را هم حمایت می‌كرد. نمونه‌اش غلامحسین ساعدی بود كه در آن زمان زیاد مشهور نبود، آل احمد كارهای ساعدی را حمایت و در چاپ آنها كمك می‌كرد، در هر صورت در آن زمان انسان فعالی بود.

    ◊ "غرب‌زدگی" و "خدمت و خیانت روشنفكران" فصل نوینی در آثار مرحوم آل احمد به حساب می‌آید به نظر می‌رسد كه از شروع "غرب‌زدگی" حركتی برخلاف جهت رودخانه شكل گرفته و اتفاقی برخلاف عرفی كه آل احمد از آن برآمده افتاده است. از برخوردهایی كه با این دو اثر شد چیزی به یاد دارید؟

    ● البته آل احمد خود این كلمه را از فردید گرفت. آن دوره وضعیت به صورتی بود كه آل احمد با اصل غرب زیاد آشنایی نداشت. اگر آل احمد با غرب آشنایی دقیق‌تری داشت شاید طور دیگری غرب‌زدگی را می‌نوشت.
    با این حال در همان موقع این اعتقاد هم ترویج می‌شد كه ما نمی‌توانیم همه‌چیز غرب را رد كنیم و این عقیده در مقابل عقاید جلال طرح می‌شد. جلال خودش به حرفهایی كه می‌زد عمل می‌كرد مثلاً از كالاها و تولیدات مختلف غربی و چیزهایی كه مروج آن فرهنگ بود استفاده نمی‌كرد.به عبارتی خودش عامل بود.خصوصیتش این بود كه هر حرفی را كه می‌زد سعی می‌كرد تا به آن عمل كند. البته همان موقع هم انتقاداتی نسبت به این كتاب شده بود.

    ◊ فكر می‌كنید چرا زیاد این كتاب را مورد توجه قرار ندادند، درست است كه در بعضی حوزه‌ها شاید سطحی به موضوعات پرداخته شده باشد ولی به قول خود جلال در ابتدای "غرب‌زدگی" آنجایی كه اسب را مثال می‌زند می‌گوید اسب هرقدر هم نانجیب باشد بنا به غریزه زلزله را تشخیص می‌دهد، شاید "غرب‌زدگی" خبر از زلزله‌ای بود كه قرار بود اتفاق بیفتد. هرچند انقلاب اسلامی توانست تبعات این زلزله را كاهش دهد و نگاه بومی را برای مقابله تقویت نماید.

    ● جلال همیشه تكیه‌كلامش این بود كه ده سال دیگر انقلاب می‌شود كه از حدود سال 47 و48كه خودش از دنیا رفت همان ده سال گذشت و انقلاب شد و هرچند ما نمی‌دانیم اگر آل احمد در روزگار فعلی ما حضور داشت با آن افكار در مورد جریانات فعلی چطور قضاوت می‌كرد. مثلا در نظر بگیرید اگرآل احمد می‌خواست به موسیقی فعلی نگاه كند به وضع ادبیات می‌خواست نگاه كند كه به چه شكلی درآمده است اگر او الان زنده بود شاید به این وضعیت در ابتدا می‌خندید.
    این است كه وضع فرهنگی آن موقع در زمان آل احمد كه تازه جریانات غرب‌زدگی داشت رشد می‌كرد حرفهای جلال در حد زنگ خطری بود كه از یك اتفاق خبر می‌داد. و الان ما در جامعه‌مان می‌بینیم كه بسیاری از آن موضوعات حاكم شده است. فرض كنید الان اگر كسی برود و در زمینه موسیقی خودش را وقف كند و موسیقی ایرانی را كار كند شاید اصلاً پرش نگیرد ولی اگر برود بر روی این موسیقیهای وارداتی كار كند كارش می‌گیرد و وقتی نگاه می‌كنید می‌بینید در جاهایی كه محل ترویج فرهنگ است مثل فرهنگسراها و ... این نوع كار [یعنی موسیقی غربی]را تحویل می‌گیرند در زمینه‌های دیگر هم می‌شود نمونه‌هایی را نشان داد كه شما با این سؤالات مواجه می‌شوید كه اصلاً غرب‌زده یعنی چه؟ و خود غرب یعنی چه؟ و چه چیزهایی باید غربی باشند؟ و چه چیزهایی باید شرقی باشند؟
    اما دوستان جلال در آن دوران به این قضیه می‌خندیدند؛ می‌گفتند آنچه شما گفته‌اید عملی نیست؛ یعنی ما نمی‌توانیم غرب را به‌طور كامل نفی كنیم و حتی بعضی ها می‌گفتند این شرق‌زدگی است یا. عرب‌زدگی در همان موقع هم از نظر اندیشمندان آن دوره شاید موضوع غرب زدگی قابل قبول نبود.
    البته بحث مذهب هم در نگاه آل احمد و اختلافاتش با روشنفكران تأثیرگذار بود. مثلاً می‌گفت [آیت‌الله] طالقانی و دكتر شریعتی هم باید به كانون نویسندگان بیایند ولی یك عده بودند و می‌گفتند اینها اصلاً نویسنده نیستند و نباید به كانون نویسندگان بیایند. حرف جلال این بود كه كسانی چون طالقانی و شریعتی هم حرفهایی برای گفتن دارند؛ الان وقتی نگاه می‌كنیم می‌بینیم حرف جلال درست از آب درآمده است.
    آن‌موقع روشنفكران سعی می‌كردند زیاد به جلال نزدیك نشوند چون می‌دانستند كه اگر به او نزدیك شوند او حرفهایی می‌زند كه پایشان گیرخواهد‌كرد. در آن موقعیت هركسی می‌آمد و می‌خواست به این حرفها گوش بدهد خودش را باید به خطر می‌انداخت. و این در حالی بودكه جلال بعضی وقتها ما را به تظاهرات هم می‌فرستاد هیچ‌وقت نمی‌گفت كه نروید و این كارها را نكنید، بنابراین آدمهایی كه به دورش جمع می‌شدند هم به‌نحوی خودشان را به‌خطر انداخته بودند.

    ◊ یك تفاوت اساسی كه مرحوم آل احمد با برخی از روشنفكران ضد غرب هم‌عصرش داشت عمل‌گرا بودن و از پا ننشستن در برابر غرب بود و خوب نوع مشی آل احمد در نقد روشنفكران غرب‌زده این موضوع را به‌وضوح نشان می‌دهد این آیا نشانه‌ای از امكان جلوگیری از غرب‌زدگی نیست؟

    ● اگر آل احمد الان زنده بود می‌دید كه مبارزه با غرب به این راحتیها هم نیست؛ به این دلیل كه افرادی كه در این زمینه صحبت می‌كنند روزبه‌روز تحلیل می‌روند یعنی دستشان كوتاه می‌شود و كسانی در رأس بخشهای فرهنگی قرار می‌گیرند كه به مقابله با غرب‌زدگی اعتقاد ندارند. شما می‌توانید كتابها و مطبوعات و دیگر كالاهای فرهنگی را ببینید، بنابراین شاید در جامعه ما به دلیل استیلای این تفكر معنای غرب‌زدگی برای عامه قابل درك نباشد.
    البته مشی جلال در برخورد با روشنفكران هم قابل توجه بود و آن برخوردهای گاه تند با آن نمونه‌هایی كه بر اساس تفكرش غلط می‌دید خیلی پررنگ بود. مثلاً ما یك دوستی داشتیم به اسم بهمن شعله‌ور كه كتابی به نام "سفر شب" نوشته بود كه جلال این كتاب را خواند، در همین زمان شعله‌ور كتابی از فاكنر به‌نام "خشم و هیاهو" را ترجمه می‌كرد ـ كه اتفاقاً بهترین ترجمه این كتاب هم همان ترجمه است- "خشم و هیاهو" دارای یك ادبیات و تكنیكی بود كه با نظریات جلال جور در نمی آمد چون جلال به ادبیات مردمی معتقد بودو همین شد كه یك‌دفعه نسبت به كارهای شعله‌ور واكنش نشان داد و گفت این كتاب تو اصلاً اسمش هم غلط است این "صفر شب" است و پرخاش كرد، این پرخاش آل احمد آن‌قدر تأثیر شدیدی بر روی شعله‌ورگذاشت كه نویسندگی را رها كرد و الان حتی نمی‌دانیم كجای دنیا هست.
    گاهی برخوردهای جلال تا این اندازه افراد را دگرگون می‌كرد و از این نمونه‌ها بسیار زیاد بود یعنی كلمات آن‌قدر صادقانه بود كه روی افراد تأثیر می‌گذاشت.

    ◊ چقدر فضا برای ترویج آن ادبیات مورد نظر جلال آل احمد به‌عنوان ادبیات متعهد و ادبیات منتقد اجتماعی وجود دارد.

    ● فضای آن دوره با فضای الان تفاوت دارد. الان خیلی از كسانی كه از چنین ادبیاتی دم می‌زنند خودشان به این حرفها معتقد نیستند. تریبونهایی كه الان هست و امكاناتی كه الان هست و روابطی كه الان هست این جریانها اجازه نمی‌دهند كه فردی بیاید و بتواند آن‌طور پرخاشگر باشد.
    خیلی راحت انگ می‌زنند و كار را سیاسی و حزبی می‌كنند. بنابراین شاید نشود چنین توقعی داشت كه امروز هم فردی مثل جلال پیدا شود و بگوید خط مشی ادبیات این‌طور باید باشد.
    از طرفی وقتی شما به جامعه امروز ایران نگاه می كنید می بینید آن جاها [یی كه جلال می‌گفت] الان به‌وجود آمده و گروهها و سازمانهایی به همین نامها ‌وجوددارند و در این سازمانها كارهای فرهنگی صورت می‌گیرد ولی خوب قابل انطباق با آن تفكر نیستند.

    ◊ شاید برخی بگویند كه جامعه پذیرش چنین نگاهی را ندارد ولی وقتی بررسی می‌كنیم می‌بینیم در همان سطح محدود كه این اتفاق افتاده است جامعه پذیرفته و استقبال كرده است. هرچند ممكن است به‌خاطر بعضی ریاكاریها بدبین شده باشد.

    ●من یك دفعه این را در لفافه گفتم الان حرفهایی كه در بحث ادبیات متعهد باید گفته شود، عده‌ای هستند كه می‌زنند منتها با این تفاوت كه آن عده خودشان به این صحبتها معتقد نیستند. در دوره آل احمد فردی مثل پهلب‍ُد كه داماد شاه بود و وزیر فرهنگ، نمی‌آمد حرفهای جلال آل احمد را بزند. ولی امروز این‌طور نیست دستگاههایی هستند كه حرفهای شما را می‌زنند ولی به آن عمل نمی‌كنند.
    با این وضعیت كار خیلی مشكل می‌شود و برای دنبال كردن جریان باید انرژی زیادی گذاشت چون تریبونها در دست كسانی است كه حرف شما را می‌زنند ولی به آن اعتقاد ندارند.
    اگر بخواهم مثال بزنم وزارت ارشاد اسلامی امروز خیلی با وزارت فرهنگ پهلبد متفاوت است اگر جلال آل احمدامروز زنده بود باید در شرایط فعلی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی می شد ولی وقتی نگاه می‌كنیم به شرایط واقعی می‌بینیم اگر كسی بخواهد امروز جلال آل احمد با آن ویژگیها باشد اصلاً نانی برای خوردن ندارد. یا مثلاً وقتی مراجعه می‌كنی به یك نهاد فرهنگی ـ كه برای همین ادبیات و هنر متعهد به‌وجود آمده ـ مسئولی هست كه نه كاری به این جریانها ندارد و نه آدمها را نمی‌شناسد. آن‌وقت خود آن مسئول حرفهای شما را تكرار می‌كند. درصورتی‌ كه در آن زمان این مشكل وجود نداشت فردی كه می‌خواست كاری را انجام دهد مشخص بود و مثلاً كسی نبود كه برود در وزارت فرهنگ‌وهنر پهلبد بنشیند و مد‌ّعی هنر و ادبیات متعهد باشد راه جلال و راه دیگران از هم متمایز بود.
    البته در حوزه نویسندگی و در ادامه دادن روش اجتماعی جلال هم كار خیلی مشكل است حركت در راستای ترویج ادبیات متعهد لازمه‌اش تقابل با دو نیروست یكی افرادی كه گفتم در درون سیستم حضور دارند و حرفهای ما را می‌زنند ولی به آن اعتقاد ندارند و بخش دوم نیروهای خارج از سیستم كه اصلاً این دیدگاه را تخطئه می‌كنند و به آن اعتقادی ندارند.
    به‌طور مثال وقتی شما وارد یك كتاب‌فروشی می‌شوی می‌بینی كه كتابهایی كه ضد جریان متعهد است در آن كتاب‌فروشی هست ولی كتابهایی كه مدافع جریان متعهد است در آنجا پیدا نمی‌شود و خوب طبیعی است كه چنین كتاب‌فروشی كتاب شما را نفروشد ولی در عین حال وقتی به كتاب‌فروشی كه بعضی موقعها دولتی هم هست و به جریان مد‌ّعی تعهد تعلق دارد وارد می‌شوی باز كتابهای جریان مقابل خودت را می‌بینی ولی اینجا هم خبری از جریان متعهد نیست.
    این نكته خیلی مهمی است، كه كتابهای مدافع جریان متعهد [و انقلابی] در هیچ‌كدام از این دو جایگاه اجازه حضور پیدا نمی‌كند و شكستن این انحصار در توزیع یك مسئله اساسی است.

    ◊ شما خودتان در این فضا كتابی به نام "اسماعیل، اسماعیل" داشتید كه در سالهای اول جنگ نوشته شده بود چرا چنین كارهایی ادامه پیدا نكرد؟

    ● این خودش یك نمونه است.

    ◊ كجا چاپ شد؟

    ● كانون پرورش فكری چاپ كرد و دیگر هم چاپ نكرد و آدم نمی‌داند این را به چه كسی باید بگوید. چون این اولین رمانی است كه نویسنده رفته و از نزدیك از فضای جنگ تأثیر گرفته و نوشته است و جالب است كه یك‌چنین جایی الان آن كتاب را تجدید چاپ نمی‌كند.

    ◊ داستان واقعی است؟

    ● جنبه هایی واقعی داشت، قهرمان داستان و آن كفاش واقعیت داشت و بر اساس این واقعیتها یك داستانی ساختیم.

    ◊ این كتاب فقط یك‌دفعه چاپ شد؟

    ● نه، چندین بار چاپ شد و این خوب یك مسئله‌ای است كه چرا چنین كارهایی امروز تجدید چاپ نمی‌شود. البته آن‌موقع فضایی بود كه همه مشتاق بودند و همه دوست داشتند برای انقلاب كار كنند و ما هم به‌عنوان نویسنده بلند شدیم و رفتیم و در عین حال وقتی ما هم كاری را انجام می‌دادیم كسانی بودند كه كمك می‌كردند و آن كار را ارائه می‌دادند اما متأسفانه الان فضا طوری است كه اگر شما بخواهید كاری انجام دهید كسی نیست كه زیر بال شما را بگیرد و امكان ارائه برای آن ایجاد كند. فضا را به سمتی برده‌اند كه یك ادبیات جدیدی را مد كنند كه این ادبیات جدید اصلاً كاری به آن موضوعات مورد نظر ما ندارد حتی كسانی كه در گذشته نظریات دیگری راجع به ادبیات داشتند امروز آمده‌اند تمام نظریات گذشته خودشان را نفی كرده‌اند و به شكل جدید كار می‌كنند مثلاً فردی كه در گذشته به كسانی انتقاد می‌كرد كه شما نویسنده نیستید و پرت‌وپلا می‌نویسید حالا می‌آید و خودش مثل آنهایی می‌نویسد كه نقدشان می‌كرد. شاید این كتاب هم چنین سرنوشتی پیدا كرده است.

    ◊ "اسماعیل،اسماعیل" چگونه شكل گرفت؟

    ● یادم هست ما برای این كتاب به سوسنگرد و اهواز رفته بودیم. شش هفت ماه از شروع جنگ گذشته بود و اهواز را خالی كرده بودند ،اصلاً انسان پیدا نمی‌كردید. در آن سفر سیروس طاهباز هم همراهی‌ام می‌كرد.حتی یادم هست یك پایگاه بود آنجا به نام "منتظران شهادت" كه خیلی اصرار كردند ما به آن پایگاه برویم ولی نرفتیم چون گرای آنجا را عراق داشت و راست‌وچپ آنجا را می‌كوبید، خوب فضای اسماعیل، اسماعیل در این حال‌وهوا شكل گرفت و با چنین فضایی انتظار می‌رفت كه امروز دوباره از طریق سیستمهای دولتی طرح شود ولی نشد! البته، پنج، شش تا كار نتیجه آن سفر بود كه اتفاقاً یكی دیگر هم "ابراهیم، ابراهیم" نام داشت كه جای دیگری چاپ كرد.
    خوب آن موقع ما راه افتادیم و رفتیم گفتیم ما نویسنده‌ایم و كاری كه از دستمان برنمی‌آید ولی این كار را می‌توانیم انجام بدهیم خوب انجام دادیم و حمایت كردند و شد ولی الان چرا حمایت نمی‌كنند من متوجه نمی‌شوم.
    البته شاید یكی از دلایلش همین باشد كه فضای روشنفكری امروز جامعه ما متولی ندارد. فضای روشنفكری منظورم همین نویسنده‌ها و شعرا و... است. اگر هم متولی دارد این متولیها این‌كاره نیستند مسئولیت جایی را به عهده گرفته كه توانایی پاسخگویی و حمایت یك نویسنده یا شاعر یا نقاش و یا... را ندارد. طی روایتی این مسئولیت را قبول كرده در صورتی‌كه اصلاً با كار آشنا نیستند در دوره شاه یك جایی بود به نام كانون پرورش فكری و یك كسی بود به اسم "فیروز شیروانلو" كه هركسی به او مراجعه می‌كرد و می‌گفت من نویسنده‌ام، نقاشم یا... دیگر از او نمی‌پرسید كه چی؟ یك میزی برای او می‌گذاشت واو هم كار می‌كرد و خوب نتایجی را هم كه می‌خواست و آدمهایی را هم كه درنظرداشت تربیت كرد. این آدم می‌دانست چه كند و وقتی كسی به او مراجعه می‌كرد دیگر از او نمی‌پرسید كه حالا تو دكترا داری یا نداری پسر فلان‌كس هستی یا نه . نویسنده‌هایی بودند كه چهار یا پنج كلاس بیشترسواد نداشتند ولی توانایی داشتند آنها را تحت پوشش گرفته بود و خوب در كنار این آدم كسانی هم بودند كه دكترای ادبیات داشتند.

    ◊ امروز توقع می‌رود لااقل چنین فضایی برای نویسندگان متعهد به آرمانهای انقلاب فراهم باشد.

    ● كه نیست، آیا چنین جایی هست؟! درحالی‌كه مسئولین رتبه اول این مملكت آدمهای فرهنگی هستند، مقام معظم رهبری یك آدم فرهنگی است، چرا باید مدیران بخشهای فرهنگی به موضوعاتی كه ایشان هم تأكید می‌كند بی‌توجه باشند و وضعیت نویسندگانی مثل محمود گلابدره‌ای كه زیاد هم هستند این‌چنین باشد؟

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره