پيشرفته
 

موضوعات :

  • جلال آل احمد
  • ادبیات
  • علوم انسانی

  • کلمات کليدي :

  • جلال آل احمد
  • ادبیات

  • مطلب بعدي >   1938 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 11 : جنگی که بود جنگی که هست

    آدم پراتیكی بود

    نقش تاریخی جلال از نگاه دکتر مددپور

    اشاره:

    جلال آل احمد در تاریخ معاصر ایران نقشی غیر قابل اغماض دارد . این نقش البته تحت تاثیر وجوه دیگر شخصیّتی جلال کمرنگ شده است. در این گفت و گو دکتر مددپور به نقش تاریخی جلال آل احمد پرداخته است.

    ● موضوع جلال آل احمد در تاریخ ما مسئله بسیار قابل تأملی است. البته تمنایی كه جلال داشته است شاید محقق نشود و این تمنا چیزی نبود غیر از عدالت. جلال می‌خواست یك دنیای عادلانه‌ای را در ایران و بعد در جهان سوم ـ به تعبیر جامعه‌شناسان ـ پی‌ریزی كند. به هر حال این دنیای عجیب و غریب كه ما در آن زندگی می‌كنیم تمنایی در آن وجود دارد كه تمنای جلال نیست. كسی دنبال عدالت نیست، البته شاید در حرف این باشد ولی درعمل نیست. جلال در اوج نقطه‌ای تولد پیدا كرد كه به اعتقاد من یك سایه‌ای از ظهور طلب و تمنای ظهور امام زمان (عج) در مردم پیدا شده بود. (انتظار عدالت داشتن و اینكه جهان بهتری داشته باشند از جهان موجود. این اتفاقها افتاد و تحولاتی انجام شد، ولی آنچه جلال می‌خواست واقعاً اتفاق نیفتاد؛ یعنی آن نسل اصلاً جواب نداد و خیلی از افراد آن نسل با چالش روبه‌رو شدند.
    ما یك‌طور دیگری نگاه می‌كردیم و علّت همراهیمان جهات دیگری داشت و الاّ اگر ما هم می‌خواستیم عدالت را مبنا قرار دهیم و به حداكثر فكر می‌كردیم شاید ما هم اپوزیسیون می‌شدیم. چون دعوی و طلب و تمنا عدالت بود ولی خوب این اتفاق نیفتاد. و الان هم حتی روشنفكران ما به‌دنبال عدالت نیستند و رسماً می‌نویسند كه ما به‌‌دنبال آزادی هستیم و به‌دنبال ترابط و تعامل یك‌سویه هستیم و از این حرفها كه می‌زنند. و این به اعتقاد من یك گام به عقب رفتن است یا دو گام به عقب رفتن است چون ما به جای اولمان هم برنگشته‌ایم، از بعضی جهات البته. جهان دچار تحول شده و زمان به عقب نمی‌رود ولی ما ادعایمان خیلی بزرگ بود. ما به‌دنبال عدالت بودیم؛ نسل ما و یك نسل از پیش از ما چون جلال یك نسل پیش از ماست. البته من شاگرد استادی بودم كه جلال هم به یك عبارتی نفس این استاد به او خورده بود. اما خوب جلال با دنیای خودش با ایشان برخورد كرد، چون جلال تربیتش مشخص بود و راهش را رفته بود، ولی در لحظه‌ای كه تئوری چپ روشنفكری به بن‌بست می‌رسد، جلال در جسله‌ای با آقای فردید آشنا می‌شود و چون آدم پراتیكی بود و علمگرا اقتباس خودش را می‌كند و "غربزدگی" را طرح می‌كند.
    جالب اینجاست كه آن زمان این‌گونه راجع به "غربزدگی" صحبت كردن مناسب‌تر بوده است و مخاطبان نسبت به آن گوش شنواتری داشتند. یعنی به این نوع روایت از عدالت و غربزدگی. درحالی‌كه غربزدگی دكتر فردید متفاوت بوده است و مسئله تدین، دیانت و عرفان و حكمت انسی اینها تقریباً در آل احمد دیده نمی‌شود. آل احمد یك شخصیت سیاسی و اجتماعی است كه به هر حال مسائلی را طرح می‌كند و در كار خودش هم به‌عنوان یك ژورنالیست موفق است و به‌عنوان یك موتور روشنفكری ملی هم به‌عنوان آغاز جنبشی كه منجر می‌شود به تحركات حسینیه ارشاد و تحركات دكتر شریعتی كه خود یكی از منابع انقلاب است باز موفق بود.
    اگر ریشه‌های انقلاب را بخواهیم بررسی كنیم خیلیها موضوع را منتسب می‌كنند به مشروطه و شیخ فضل‌الله نوری و نهضت جنگل و ... ، ولی به نظر من اینها هست و نیست. هم امام به‌عنوان تحول در بینش اجتهادی كه در واقع برای اولین بار تفكیك قائل نمی‌شود پیش از این ما تكفیك داریم. ما هیچ عالمی قبل از امام نداریم كه میان سلطنت و دین تفكیك قائل نباشد. همیشه سلطنت و دیانت را تفكیك می‌كردند. چه میرزای شیرازی و چه قبل و چه بعد از آن. حتی شیخ فضل‌الله نوری هم تفكیك می‌كند سلطنت و دیانت. اما این امام هست كه سلطنت را در ذیل دیانت قرار می‌دهد و قائل به وحدت است. گرچه در قانون اساسی باز آن قصه‌ها صورت می‌گیرد و تفكیكها انجام می‌شود و مسئله انتصاب و انتخاب و از این بازیهایی به میان می‌آید كه خط ولایت را می‌شكند. اما به اعتقاد من امام از این نظر یك مجتهد و مرجع استثنایی است.
    آل احمد هم كسی است كه نسل مدرن‌شده مسلمانان را و جریانهای روشنفكری مدرن مسلمان (كه چپ هم بودند و گرایشهای عدالت‌طلبانه و عدالت‌خواهانه داشتند به علاوه رسوخ فكر مذهبی و دینی) را با هم جمع می‌كند. از یك‌طرف عدالت‌طلبی اجتماعی و از یك‌طرف دینداری و هویت ملی با هم جمع می‌شوند و یك‌جا در انقلاب نتیجه می‌دهند. البته بعد از جلال، شریعتی را داریم. شریعتی در واقع كامل‌كننده تئوری جلال است، چون جلال به عالم دین به آن معنایی كه شریعتی وارد شده هنوز وارد نشده بود.
    شریعتی در حقیقت یك نظام حكومت اسلامی را پیشنهاد می‌كند و امام از دنیای سنت می‌آید و با فكری از جهتی مدرن و امروزی و شریعتی هم از دنیای مدرن می‌آید و نگاه به سنت می‌كند منتها به‌عنوان یك ابزار آن‌طور كه جلال نگاه می‌كرد به مفهوم انتظار و اجتهاد و ... كه در غربزدگی و خدمت و خیانت روشنفكران می‌بینیم كه تحت تأثیر جریانهای چپ جدید و غیر استالینی و لنینی قرار می‌گیرد و بالاخره فرزندان مدرنیسم و فرزندان سنت به هم متصل می‌شود و انقلابی را ایجاد می‌كنند.

    سرفصلهای خوبی در مقدمه شما طرح شد. یكی از آسیب‌شناسیهایی كه ما در فضای موجود داریم این است كه گفتمانهای مختلفی كه در جامعه مطرح می‌شود اعم از غربزدگی و تهاجم فرهنگی و جنگ فقر و غنا و... اینها چون نسبتشان با هم مشخص نمی‌شود هر كسی از ظنّ خودش با اینها یار می‌شود و یك‌دفعه می‌بینیم كه به نقض غرض منجر می‌شود. كاری كه ما در سوره انجام می‌دهیم این است كه ربط این گفتمان را با هم مشخص كنیم.
    در دوره بعد از انقلاب دو گفتمان جدّی طرح شد. یكی بحث تهاجم فرهنگی است به‌ویژه در دوره پس از امام، و یكی گفتمان مبارزه با فقر و فساد و تبعیض است و مقوله جنگ فقر و غنا. اینها را چطور باید با هم جمع كرد و از لحاظ نظری چطور باید اینها را نگاه كرد. كه ما با هنرمندانی مواجه شویم كه اینها دچار این تفكیكها در ذهنشان نشویم؛ مثلاً یكی می‌گوید اگر امام فرمودند جنگ فقر و غنا مقام معظم رهبری هم فرمودند مبارزه با تهاجم فرهنگی. در واقع ما داریم به آن مقوله دوم می‌پردازیم. و یك عده دیگر هم بروند درباره عدالت‌خواهی كار كنند. خیلی خوب است كه جمع شدن این دو نگاه را در جلال بیشتر توضیح بفرمایید و بعد استفاده‌ای كه ما امروز ‌می‌توانیم از آن الگو كنیم برای جمع كردن بین این گفتمانهای متكثری كه همدیگر را نقض می‌كنند.

    ● روزگار و ایام مختلف هر بار چیزی را رقم می‌زند. شاید در دل یك تاریخ ما ادواری داشته باشیم. مثلاً در تاریخ جدید یك ادواری را داریم، دوره بعد از جنگ صلیبی است كه از هزاره دوم شروع می‌شود تا قرن 13 و 14 كه شكست جنگ می‌رسد؛ ولی غرب به نحو دیگری بیدار می‌شود یعنی می‌فهمد كه ترك دنیا احمقانه بوده است و این نوع گرایش به آخرت هم. و باید به هر دو توجه كند. منتها در اینجا شكافی در غرب پیش آمد. در غرب آدمهایی مثل كالون و لوتر و... پیدا شدند كه دنیا و آخرت را یكی را به نفع دیگری نمی‌خواستند و دو جهان را به‌عنوان جلوه‌ای از یك امر واحد دیدن می‌خواستند تجربه كنند. اما به‌تدریج گروههایی غلبه كردند كه می‌خواستند به نفع دنیا ترك آخرت كنند. اگر پیشینیان عدالت آسمانی می‌خواستند از طریق ظهور مسیح اینها عدالت زمینی می‌خواستند از طریق طرح اتوپیایی كه كردند. كاری كه "سر تامش مور" می‌كند كاری كه در "آتلانتیس" فرانسیس بیكن می‌بینیم.
    اینها نشان می‌دهد كه بشر از عدالت آسمانی صرف نظر كرده است، آخرت مسئله‌ فردی و خصوصی می‌شود و معاداندیشی از صحنه اجتماع خارج می‌شود و به صحنه خصوصیت می‌رود. بسیاری از مردم غرب امروز به‌شدت مذهبی هستند. منتها چون از بیرون به‌شدت سركوب می‌شوند. این به ساحت خرافه و اسطوره‌پردازی وارد می‌شود. امروز نسلی در ایران شكل می‌گیرد كه اینها شبیه غربیها هستند. شما ظاهر را وقتی نگاه می‌كنید می‌بینید به نظر می‌رسد كه هیچ نسبتی با حق و حقیقت ندارند ولی بسیار مذهبی‌تر و دیندارتر از ما هستند. گه‌گاهی اگر دلشان با خدا باشد نماز هم می‌خوانند، اهل نذر و نیاز هستند و ... بعد از رنسانس وقتی این واقع پیش آمد ما با یك خردستیزی و عقل‌ستیزی در دوران رمانتیكها روبه‌رو می‌شویم و رمانیستها شورشهایی را علیه كلاسیسته انجام می‌دهند و احساس‌گرایی شدید می‌شود و بعضاً از دین صحبت می‌كنند ولی خوب این هم دولت مستعجلی است كه خیلی مورد توجه قرار نمی‌گیرد و مدرنیته با ماشین تكنیكی‌اش به پیش می‌رود و بشر موفق می‌شود به تكنولوژی آتشین دست پیدا كند و بعد دو جنگ پی‌درپی اتفاق می‌افتد و جهان در فكر فرو می‌رود و روشنفكران و متفكران در این شرایط از نو به معنویت می‌اندیشند و می‌گویند دنیایی را هم كه به طرف آن آمدیم چیزهایی توانسته‌ایم از آن به‌دست بیاوریم كه سابقه نداشته است. بشر امروز چیزهایی از دنیا برایش منكشف شده كه برای بشر دیروز قابل دسترسی نبوده است و حتی از دنیا پرهیز می‌كرده و از آن می‌ترسیده است. با آن تفكر افلاطونی و افلوطینی كه در جهان‌ گسترش پیدا كرده بود مردم اصلاً دنیا را بر خودشان حرام كرده بودند، در صورتی‌كه اصلاً برای عدالت لازم نبوده است كه دنیا را انسان بر خودش حرام كند. دنیا‌پرستی حرام است دنیا هم جلوه‌ای از خداوند است همان‌طور كه آخرت هم چنین است.
    پرسشهایی مطرح شد. كجا این پرسشها طرح شد؟ ما كه در این دوره در خواب بودیم و خبر نداشتیم و شرق گم شده بود و خود را گم كرده بود، رجال سیاسی وابسته به فراماسون. و یك عده هم سعی می‌كردند تا همان داستان رنسانس را بعد از سیصد چهارصد سال كه در غرب تمام شده بود اینجا شروع كنند. آدمی مثل رضاشاه و مجلس مشروطه و برخی روحانیون آن دوره فكر می‌كردند باید نقش لوتر و كالون را بازی كنند؛ امثال سیدجمال‌الدین اسدآبادی و ملك‌المتلكمین و سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی و ... اینها در واقع می‌خواستند كار لوتر وكالون را بكنند، سلطنت را محدود كنند و براساس نظام دینی یك نظام مدرن درست كنند.
    بنابراین آن چیزی كه شما در "تنبیه الأمّه و تنزیه الأمّه" كه گفتند بنیان‌گذار جامعه مدنی در جامعه شیعه است، البته بی‌وجهه هم نیست و از وجهی درست است منتها یك تفاوتهایی دارد بین این جامعه مدنی‌ای و جامعه مدنی كه از اندیشه پوپر برآمده است. در آن دوره (نوشتن تنبیه الأمه) صحبت از حد مقدور بود كه می‌توانیم با این مشروطه یك مقدار جلوی این استبداد را بگیریم، نه اینكه قرار بود با این جامعه مدنی انسان به بهشت امام زمان (عج) برسد. نه اینها یك نوع نظریه سلبی نسبت به جهان مدرن داشتند ولی خوب پیشرفتهای مختلف جامعه مدرن را می‌خواستند تا تمدن اسلامی از طریق آنها احیا شود. البته اشتباه غربیها و روشنفكران داخلی این بود كه فكر كردند سركوب كردن روحانیون به نفعشان تمام می‌شود، درحالی‌كه اگر سركوب نمی‌كردند كسانی مثل سیدجمال‌الدین كاری بیشتر از لوتر نمی‌توانستند بكنند. حتی شیح‌فضل‌الله نوری هم اگر زنده بود كاری كه در آخر می‌توانست بكند همان كاری بود كه میرزاحسین‌خان سپهسالار می‌توانست بكند، چون مجبور بود كه به مردم نان و آب بدهد. خب چطور به مردم نان و آب بدهد این مملكت كارخانه می‌خواست كارخانه شكر می‌خواست.

    ◊ شیخ فضل‌الله هم در همان تعریف قرار می‌گرفت؟

    ● بله! تردید نكنید. زمانه طوری بود كه نمی‌توانست كار دیگری بكند، یعنی پاسخ دادن به نیازهای مردم غیر از تأسیس كارخانه بود، حالا این كارخانه یك كارخانه مستقلی می‌شد، چیزی می‌شد شبیه امپراطوری "می جی" در ژاپن. چیزی می‌شد شبیه كارهای امیركبیر. چون مجبور بودند كه نیازهای مردم را تأمین كنند.
    یك سیری بود كه مردم در آن قرار می‌گرفتند. یك عده طرفدار استقلال بودند و به‌دنبال تأسیس شركت اسلامیه بودند، مثل حاج‌آقا نورالله و امثال اینها، یا مرحوم كنی و ... كه طرحهایی دادند ولی اجازه كار پیدا نكردند مثلاً طرفدار بانك مستقل بودند شركت اسلامی بودند، اینها می‌خواستند مملكت مستقل باشد.
    ما در جهانی زندگی می‌كنیم كه یك چیزهایی دست ما نیست، ولی می‌توانیم در این جهان طوری در آب شنا كنیم كه در این آب غرق نشویم. می‌توانستند كاری بكنند كه ما یك صنعت مستقل و یك بروكراسی سالم داشته باشیم، ولی نكردند. امروز مشكل ما این است كه یك اقتصاد فاسد داریم، یك بوروكراسی دزد داریم و از موانع توسعه ما یكی همین دزد بودن بروكراتها و تكنوكراتها و این سیستم خانوادگی پیمانكارهاست. من به‌عنوان یك نویسنده اگر پشتوانه‌ای نداشته باشم من را در هیچ خرابه‌ای راه نمی‌دهند، یا باید با چپیها باشم و یا راستیها. یا باید با یك باندی ارتباط داشته باشم كه به من بگویند پروژه آسفالت قزوین رشت را شما انجام بده!
    به هر حال در آن زمان چنین وضعی و تفكر و اندیشه‌ای بود و ما تا دهه بیست و سی گرفتار همان تفكری بودیم كه در رنسانس طرح شده بود. ما دقیقاً می‌توانیم بگوییم كه تا دهه چهل قرن اخیر شمسی دنباله‌رو همان اتفاقهایی بودیم كه دویست، سی‌صد سال پیش در غرب اتفاق افتاده بود، بعد از جنگ دوم كه در غرب جریانهای معنوی به راه افتاد، البته این جریان انتقاد از غرب در قرن نوزده اتفاق افتاده است. نیچه سال 1900 می‌میرد. همه كارهایش نظیر "چنین گفت زرتشت"، "فراسوی نیك و بد" و "شامگاه تبان" در قرن نوزده نوشته شده است.
    اما از این به بعد چون اتفاقها عمیق‌تر و نزدیك‌تر است و این‌طور نیست كه اتفاقها سی‌صد سال پیش اینجا اتفاق بیفتد و در حقیقت ما از دهه بیست به بعد یك تحول فكر داریم. دانشگاه ایرانی نه فقط در حوزه و امور فنی بلكه در حوزه علوم انسانی و فلسفه هم شروع می‌كند به فعال شدن و گروه فلسفه دانشگاه تهران هم فعال می‌شود و از دهه سی با ورود شخصیتهایی مثل دكتر یحیی مهدوی و بزرگانی مثل دكتر فردید و امثال اینها تحولی در آن اتفاق می‌افتد و ایده‌هایی نو و جهانی مطرح می‌شود و این در حالی است كه در غرب هم ایده‌هایی مثل بازگشت به معنویت و بازگشت به خویشتن طرح می‌شود و بعد از این بحران مدرنیته‌ای كه در غرب طرح می‌شود و ظهور افرادی چون هوستر و هایدگر، رنه‌ گنون، فرانتس فانون، هانری كربن و دیگران كه همه از بازگشت به شرق و معنویت و .. حرف می‌زنند، هر چند هایدگر از بازگشت به شرق نمی‌گوید اما از نوعی بازگشت معنویت صحبت می‌كند چون به هر حال برای هایدگر دین موضوعیت نداشت.
    از طرفی در ایران روشنفكران و متفكرانی پیدا می‌شوند كه زمانی چپ بودند.
    ما دو دسته روشنفكر در ایران داشتیم یك عده كه از كارهای دولت ستایش می‌كردند و وابسته به دولت بودند، یك عده هم مخالف دولت بودند كه اینها چپ بودند، البته ابتدا ناسیونالیستها بودند و بعدها سوسیالیسم بر اینها غلبه پیدا كرد و بین ملی و دینی رفت و برگشت داشتند. دهه سی و چهل دهه مهمی برای ایران به‌شمار می‌آید. ما شاهد ظهور افرادی مثل جلال آل احمد هستیم و افراد دیگری كه در واقع جوانان از فرنگ برگشته‌ای هستند كه كارهایی را در نقد غرب مآبی و ... می‌نویسند. در هر حال كوشش پنجاه ساله ایران یعنی از دوره دارالفنون ـ 1270 ه.ش‌ـ را می‌بینیم كه بعد از شكست ایران در جنگهای ایران و روسیه مدرنیته و ماشینیسم را به‌طور جدی مطرح كرد و ایرانیها متوجه شدند دیگر با نظام سنتی نمی‌شود در مقابل غرب ایستاد. پنجاه سال توأم با موفقیت نبود ما مثلاً جاده و خیابان ساخته بودیم مثلاً همین خیابان ولی عصر یا خیابان پهلوی سابق كه ساخته شده بود خیلی از شیفتگان رضاشاه این را نگاه می‌كنند و می‌گویند عجب چیزی است، چهار تا پل ورسك و ... . از آن‌طرف هم در غرب بعد از این بحرانها كه اوج پیدا می‌كند و شدّت پیدا می‌كند و به شكل ژورنالیست درمی‌آید، روشنفكران ایرانی هم به غرب می‌روند و ترابط و تأثیرپذیری شكل می‌گیرد و این باعث می‌شود یك جریان سوم از نخبگان ایرانی شكل بگیرد كه اینها نه چپ سوسیالیستی هستند و نه راست دولتی، یا حتی راستهای غیر دولتی مثل جبهه ملی و نهضت آزادی و ... كه راست هستند، اما خارج از دولت هستند و اصلاح‌طلب هستند و انقلابی نیستند.
    در كنار اینها گروه سومی شكل می‌گیرد كه اینها هم خصلت چپ را دارند، یعنی آن سوسیالیسم و عدالت‌طلبی چپ را می‌گیرند، مذهب و دیانت راست را می‌گیرند و با هم مخلوط می‌كنند و یك فكر جدیدی را پی‌ریزی می‌كنند كه حتی ما جریانی را می‌بینیم به نام سوسیالیستهای مذهبی یا سوسیالیستهای خداپرست كه حزبی شكل می‌گیرد.
    این عده عدالت را می‌خواستند ولی می‌دانستند كه این عدالت در نظام مدرن غربی شكل نمی‌گیرد و چه در بلوك سوسیالیستی طرفدار شوروی و چه در بلوك طرفدار آمریكا و انگلیس و اینها به این نتیجه رسیدند كه باید همان نظریه حكمت شرق و فلسفه غربی را به هم بیامیزیم.
    از یك‌طرف هم از شیعه عدالت را یاد گرفته بودند، به همین‌خاطر هم به اشتباه مثلاً امام حسین (ع) را با چه‌گوارا مقایسه می‌كردند. خیال می‌كردند كه عدالت‌طلبی امام زمان (عج) با عدالت‌طلبی چه‌گوارایی از یك جنس است و به همین دلیل بود كه بعضی احمقانه می‌گفتند سوسیالیستها از ما مسلمان‌ترند. البته این بحث را سیدجمال برای اولین بار آغاز می‌كند كه غربیها از ما مسلمان‌ترند چون عقلش در همین حد بوده است و فكر می‌كرده این طوری است و ظواهر آنها را تحت تأثیر قرار می‌داد.
    به هر حال این اتفاقها می‌افتد و نسل جدیدی به میدان می‌آیند كه در واقع از جهت جریان روشنفكری بنیان‌گذار انقلاب هستند؛ حالا اسمش را روشنفكری دینی یا اسامی مختلف می‌گذارند، ما به این كاری نداریم هر چند روشنفكری دینی هم بی‌وجه نیست. البته بعضیها آن را متناقض می‌دانند مثلاً لائیكها اصلاً از این لغت خوششان نمی‌آید، می‌گویند اینها یك چیزی از ما می‌دزدند و با دین خودشان مخلوط می‌كنند. امثال جمشید بهنام و رامین جهانبگلو و ... نسل چپهای پست‌مدرن با این موضوع مخالفند.
    اما در عین حال گروه‌های چپ و كیانیها و پوپریها نه تنها از این لفظ بدشان نمی‌آید كه بر آن تأكید دارند كه ما در ضمن اینكه می‌خواهیم هویت دینی‌مان را محكم كنیم می‌خواهیم مدرن هم باشیم یعنی می‌خواهیم تعریف مدرنی از دین بدهیم.
    در مباحثشان طرح می‌كنند كه ما می‌خواهیم یك قرائت جدیدی از دین داشته مثل قرائت پروتستانی، درحالی‌كه در آن صورت دیگر مذهبی مطرح نمی‌شود و دیانتی باقی نمی‌ماند، چون خود مسیحیت هم وقتی پروتستانیزه می‌شود تكه‌تكه شده و انرژی‌اش را از دست داده و اتفاقی هم برای مسیحیت (از نظر مثبت) نمی‌افتد و تبدیل می‌شود به یك دین آخرت‌گرایانه در حوزه خصوصی. البته آل احمد اصلاً به این موضوعات وارد نشد اینها همه میوه‌های بعد از انقلاب هستند. اینها بچه‌های انقلابی هستند كه هویدا را تیرباران كردند. البته یك عده‌شان همان بچه‌هایی هستند كه از دیوار سفارت بالا رفتند. در واقع این بچه‌های‌ آل احمدی و طرفدار شریعتی تیدبل به ضد خودشان شدند و به اینجا رسیدند كه نه! اینها حرفهای كهنه است و ناشی از قبض و بسط تاریخی است و حتی هسته دین را هم تابع تجربه تاریخی قرار دادند، درحالی‌كه قدما دست ‌كم حرمت دین را نگه می‌داشتند و نمی‌گفتند دین تابع من و شماست. البته یك بهره‌ای از دین تاریخی است، اما بنیاد و ذات دین تاریخی و تابع من و شما نیست و تابع بنی نیست، به همین دلیل است كه وحی كه به بنی می‌شود با قول نبی و سنت نبی متفاوت است زبان و بیانش متفاوت است منتها این دیدگاه به وجود آمد و دیدگاه جلال به‌عنوان توتالیتریسم و دیكتاتوری استبداد نقد می‌شود و وارد دورانی می‌شویم با عنوان عدالت‌ستیزی و آزادی‌خواهی و حتی عدالت را در ذیل آزادی می‌بینند و برای به‌دست آوردن رفاه كه بار رفاه اقلیتی در جامعه و سرریز شدن این رفاه به فقرای جامعه عدالت به‌وجود می‌آید در‌حالی‌كه رفاه با عدالت متفاوت است. رفاه محصول نظام بورژوازی سرمایه‌دارانه مبتنی بر نظام سود است و خب ثروتمندان آزادترند و می‌توانند بهتر استثمار كنند و نهایتاً یك مقدارش را به‌صورت مالیات و توزیع مجدد درآمدها برمی‌گردانند به جامعه، ولی این مبلغ باید از یك‌جایی بالاخره دزدیده شود؛ از منابع و بازارهای جهان سوم یا راه دیگر از یك منبعی باید سرقت شود و داخل جامعه بیاید و برود به هرم قدرت كه 10 درصد بالای آن هستند و همین‌طور 5 درصد، 5درصد می‌آید پایین به‌صورتی كه 90 درصد ثروت جامعه در بالا است و بعد دیگران همین‌طور پایین می‌آیند تا طبقات زیر خط فقر ما گرسنه‌ها و درمانده‌ها و نیازمندان به تأمین اجتماعی و در واقع بیمارشدگان و .... ولی جلال در دنیایی كه زندگی می‌كرد در آستانه ورود به یك دنیای جدیدی بود نمی‌شود گفت پست‌مدرن، چون برای بعضی از نویسندگان نمی‌شود از تعبیر پست‌مدرن استفاده كرد، ولی می‌خواهم بگویم این آغاز یك زایش جدیدی بود در جامعه. یك تفكرات دیگری در حال طرح است اما متأسفانه اینها به ثمر نمی‌رسد و از خامی‌اش خارج نمی‌شود و هنوز هم به‌صورت امكان در جامعه این مباحث وجود دارند.
    كه از یك‌طرف دیانت حفظ شود و از یك‌طرف نظام مدرنیته ما را استحاله نكند، نظام سوداگری غلبه نداشته باشد و عدالت‌ نسبی برقرار شود، چون بشر كه نمی‌تواند عدالت امام زمانی (عج) را اجرا كند، هنوز برای بشر زود است بتواند یك وضع نسبتاً مناسب‌تری برسد كه بخش سكولار و لائیك بخش دینی جامعه را مورد تعرض قرار ندهد، درحالی‌كه بخش دینی می‌داند نمی‌تواند در جهان مدرنی كه از خاستگاههای دیگری برآمده است چیره شود. الان اگر شما بخواهید یك جامعه دینی داشته باشید و یا یك تلویزیون دینی داشته باشید باید همه مردم بخواهند، وقتی مردم نخواهند، اكثر قریب به اتفاق مردم عدالت را نطلبند، دیانت را نطلبند، طبیعی است كه شهری مثل تهران وجود داشته باشد، اما وقتی مردم بخواهند در فضای معنوی زندگی كنند طبیعتاً آن شهر شهر معنوی خواهد شد كه در آن هم روح و هم جسم راحت است.
    شاید شهرهای گذشته به روح نزدیك‌تر بودند تا جسم. ولی به هر حال شهرهای آینده حتماً باید هر دو را داشته باشند چون قرار است در آخر‌الزمان همه چیز وحدت پیدا كند.
        

    جلال در اوج نقطه‌ای تولد پیدا كرد كه به اعتقاد من یك سایه‌ای از ظهور طلب و تمنای ظهور امام زمان (عج) در مردم پیدا شده بود.

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره