پيشرفته
 

موضوعات :

  • جلال آل احمد
  • ادبیات

  • کلمات کليدي :

  • جلال آل احمد

  • مطلب بعدي >   1647 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 11 : جنگی که بود جنگی که هست

    فوق‌العاده نترس بود

    اشاره :
    سابقه آشنایی‌اش با جلال‌ آل احمد به سال 42 باز می‌گردد. خودش در حین گفت‌وگو به آن اشاره كرده است. او هم معلمی بوده مانند جلال و نویسنده‌ای متأثر از او.
    "عبدالعلی دستغیب" را بیشتر به‌عنوان منتقد ادبی می‌شناسند و نقدهای او رابعضی حتی به‌عنوان نقد معیار معرفی كرده‌اند. با این حال این‌بار به‌عنوان قصه‌گویی از كافه فیروز ـ پاتوق جلال ـ گرفته تا جلسات كانون نویسندگان و حتی خلوتهایی كه با جلال داشته به‌سراغ او رفتیم و او هم با همان لهجه شیرازی ساعتی از كسی گفت كه با دیگران فرق داشت ؛ از جلال آل احمد

    ● بعد از سال 42 كه با جلال آشنا شدم دیدم تفاوتهای آشكاری با دیگران دارد. مرد صریح و باشهامتی بود، فوق‌ العاده نترس.
    بعضی از روشنفكران آن زمان در مجالس خصوصی از رژیم شاه یا ساواك انتقاد می‌كردند ولی در مجامع عمومی به مجامله برگزار می‌كردند در‌حالی‌كه جلال در خلوت و جلوت یكی بود همان زندگی ساده معلمی را داشت به‌دنبال پول و مقام نبود. این اواخر یك‌پارچه آتش شده بود فوق‌العاده ملتهب و بی‌قرار.

    ◊ به هر حال شجاعت جلال در طرح نظرات و انتقاداتش می بایست برخورد های شدیدی را از طرف دستگاه موجب شود.این برخوردها نمونه‌هایی هم دارد كه شما به یاد داشته باشید؟

    ● در مراسم بزرگداشت دكتر مصدق عده‌‌ای از دوستان مثل اسلام كاظمیه، خبره‌زاده و دیگران به‌همراه جلال به احمدآباد می‌روند. ساواك مانع شده بود. نظامیها دیواره‌ای درست كرده بودند كه افراد مراسم برگزار نكنند. گاهی هم یا وانمود می‌كردند یا به واقعیت شماره اتومبیلها را برمی‌داشتند جلال به صف نظامیان و فرمانده آنها نزدیك می‌شود.
    و ماشین را نگه می‌دارد و پیاده می‌شود، مستقیماًَ به سمت افسر پلیس می‌رود و می‌گوید شماره را چرا برمی‌داری من جلال آل‌احمدم و برای بزرگداشت دكتر مصدق آمده‌ام اینها همراهان من هستند و نام یك‌یك‌شان را می‌گوید؛ "حالا می‌‌خواهی بنویس" خودش می‌گفت: افسر پلیس شرمنده شد، در‌حالی‌كه دیگران با دیدن این صحنه [یادداشت كردن شماره ماشینها] سعی می‌كردند زودتر برگردند.
    مورد دیگر شخصی بود به اسم ثابتی؛ سخنگوی ساواك. ثابتی خیلی هم بانفوذ بود و امور روشنفكرها جزء مسئولیتهای وی بود، بعد یكی از همین روشنفكرها كه در رادیو تلویزیون هم كار می‌كرد، وسیله‌ای فراهم كرد كه ثابتی و جلال‌ آل احمد به اتفاق هم بنشینند و قضایا را حل‌وفصل كنند؛ و این حدود سال 47 بود كه زبان آل احمد خیلی تند شده و بی‌محابا به اصلاحات ارضی و ... حمله می‌كرد، در یادداشتها، سخنرانیها، كتاب نفرین زمین، كتاب ارزیابیهای شتاب‌زده، سخنرانی تبریز و دانشكده تربیت معلم و... حرفهای تندی می‌زد. ثابتی و جلال سرشاخ می‌شوند و جلال به دولت و شاه و جریانات نفت و ... حمله می‌كند. خلاصه كارشان چندین بار به مجادله و حتی دست به یقه‌ شدن می‌كشد و آن كسی كه ترتیب‌دهنده جلسه بود، دخالت می‌كند و دعوا را تمام می‌كند. بعد از آن ثابتی می‌گوید بسیار خوب هرچه نوشتی كافیست! ما می‌دانیم كه تو ضد رژیم هستی و به آن چیزایی كه تا حالا نوشته‌ای كاری نداریم شما چون به هند هم علاقه‌مندی مسئولیت وابسته فرهنگ سفارت ایران را در هند قبول كن، مدتی از ایران دور باش و ما را هم به دردسر نینداز!
    از مزایا و حقوق هند و دانشسرا استفاده كن. یكی دو سال آنجا باش و مطالعه كن و چند سالی از سیاست دور باش. جلال آل احمد بلند می‌شود و بعد از كلی بدو‌بیراه به ثابتی می‌گوید: تو می‌خواهی من را از سنگرم بیرون كنی! به هر صورت آن جلسه به‌هم می‌خورد در‌حالی‌كه آل احمد تمام نوشته‌‌هایش را در حضور ثابتی بازگو كرده بود.
    البته آل احمد در مراوداتش با اشخاص همین‌طور بود. مثلاً اگر كسی شعر می‌گفت و یا نقاشی‌ای می‌كشید كه از فرهنگ خودمان چیزی در آن نبود یا ترویج آثار فرنگی بود و یا جنبه اجتماعی و مبارزاتی نداشت، جلال برآشفته می‌شد و خیلی سریع واكنش نشان می‌داد.
    در مجله سخن مقاله می‌نوشتم، یك‌دفعه كه به‌‌اتفاق جلال به منزلش رفتیم به من گفت چرا در مجله سخن مطلب می‌نویسی؟ این مجله مجله دكتر خانلری بود، می‌گفت: خانلری از روی دوش روشنفكران به وزارت رسیده است و نباید به او كمك كرد. به‌‌هر حال این جنبه دلیری و شجاعت‌اش بسیار نادر بود. چون خیلی كم هستند افرادی كه آگاهانه به استقبال خطر بروند به‌همین خاطر بود كه از نظر اجتماعی پس از انتشار "غرب‌زدگی" پایگاه مشخصی پیدا كرد. از نظر منش شخصی آدمی بود ساده و بی‌پیرایه و درویش. یك ماشین مدل قدیمی داشت. منزلش نزدیك منزل "نیما" در تجریش بود كه آن را خودش ساخته بود و حتی سیم‌كشی آن منزل كار خودش بود، خیلی فعال و بی‌قرار بود، اصلاً آسودگی نداشت. من از سال 1344 كه تهران آمدم. در كافه فیروز كه دوشنبه‌ها پاتوقش بود آنجا و چایی می‌خورد. دیگران هم سر میزش می‌آمدند، اسلام كاظمیه، خانم دانشور، شمس‌آل‌احمد و ... من روزهای دوشنبه بعدازظهر تدریس نداشتم بعضی وقتها آرام به من می‌گفت: "می‌رویم بالا"؛ یعنی منزلشان.
    به منزلشان كه می‌رفتیم ناهار می‌خوردیم. بعد سیمین خانم استراحت می‌كرد و ما صحبت می‌كردیم. می‌گفت تو می‌خواهی بخوابی؟ می‌گفتم نه بیدار می‌مانم. تمام بعدازظهر را جلال صحبت می‌كرد؛ درحالی كه از اول صبح هزار جا رفته بود و هزار چیز نوشته بود خیلی انرژی داشت.
    در دانشكده تربیت معلم كه تدریس می‌كرد با رئیس دانشسرا ـ كه مانع اعتصاب دانشجویی ـ شده بود، در افتاد.
    دانشجوها با آمریكاییها مخالف بودند، به همین دلیل دكتر آریانپور و جلال آل احمد در یك جلسه علنی كه در حضور اساتید برگزار شده بود به رئیس دانشسرا حمله می‌كنند و او را در حضور دیگران سكه یك پول می‌كنند و می‌گویند تو در عین اینكه رئیس یك مجمع فرهنگی هستی، مأمور ساواك هم هستی. بعد از آن جلسه هر دو را كنار گذاشتند.

    ◊ نوع ارتباط مرحوم آل احمد با روشنفكران هم‌عصرش چطور بود؟آن‌طور كه تاریخ گویاست گه‌گاه چالشها و اختلافات و اصطكاكاتی وجود داشته است.

    ● آل احمد در دوره اول فعالیتش با مبارزات مذهبی شروع كرده بود و در دهه بیست جزوه‌های مذهبی را چاپ می‌كرد. كتابی نوشت با‌عنوان "عزاداریهای نامشروع" كه نگاه متجددانه به دین داشت.
    بعد از این دوره قضیه حزب توده و انشعاب در آن به میان آمد. در انشعاب با "خلیل ملكی" و "انور خامه‌ای" و "توللی" و دیگران مدتی با حزب توده درگیری داشتند و پس از مدتی با جامعه سوسیالیستها هم به رهبری ملكی درگیری پیدا كرد، مخصوصاً بعد از 28 مرداد كه حكومت مصدق ساقط شد، با روشنفكران انشعابی هم درگیر شد، اختلافشان بیشتر بر سر روش كار بود.
    جلال می‌گفت روشنفكران ما خیلی لَزِج هستند یعنی زود از این دست به آن دست می‌شوند.
    یعنی خیلی سست هستند. درمقابل اینكه می‌گفتند حالا صلاح نیست، ننویسیم و انتقاد نكنیم، اعتراض داشت. بعد از اینكه "خسی در میقات" را نوشت، طبعاً درگیری بین روشنفكران و جلال‌آل احمد زیاد شد. جلال آل احمد بُزگری بود كه به گله برگشت. از مذهب‌خواهی متجددانه و بعد حزب توده و جامعه سوسیالیستها برگشت به مذهب كه بگوید ما برای علاج گرفتاریها و بحرانهای ایران و كشورهای اسلامی باید به صدر اسلام برگردیم.
    البته آل‌احمد كسی نبود كه احترام خلیل ملكی را نگه ندارد ولی مباحثات شدیدی بین آنها درگرفت.
    می‌گفتند: این مطالبی كه تو می‌گویی عملی نیست.
    آل احمد كه به‌ قول خودش نماز نمی‌خواند ـ نماز خواند و حج رفت و آن افكار را بیان كرد،‌ هر‌چند این حرفهایی كه در غرب‌زدگی گفته بود قبلاً هم ذكر شده بود، كسانی مثل كواكبی و بسیاری از علمای عصر مشروطه كه این سوال را طرح كرده بودند با كشورهای اروپایی و استعمار چه‌باید كرد؟
    اهمیت كار جلال در این بود كه در آن تاریخ كه سیاست مدرنیزاسیون رژیم شاه به‌طرز بدی اجرا می‌شد و بی‌حجابی و قمار و عیش و عشرت و ... ترویج می‌شد در چنین زمانه‌ای غرب‌زدگی را منتشر كرد. گفت: ما ماشین‌زده و غرب‌زده هستیم و باید فكری كنیم.
    جلسه‌ای بود بین دكتر بهار ـ نویسنده میراث‌خوار استعمار ـ و برادرزاده ملك‌الشعرای بهار كه گویا الان لندن است و غلام‌حسین ساعدی و رضا براهنی و جلال آل احمد. این جلسه در منزل یكی از مدیران مطبوعات برگزار شد تا در روزنامه منعكس شود، ساعدی و دكتر بهار طرفدار تجدد بودند، آل احمد و براهنی طرفدار اسلامی شدن.
    آنجا هم كار به مشاجره می‌كشد و چندبار جلسه به‌هم می‌خورد و آخر سر دكتر بهار از جایش بلند می‌شود و می‌گوید من با تو بحث نمی‌كنم تو آخوندی!
    جلال اختلافات خصوصی با كسی نداشت. یك‌بار دیگر مثلاً در كیهان ماه جلسه‌ای برگزار شده بود با یك عده‌‌ای از نقاشانِ مدرن، آن‌موقع آل احمد می‌گفت هنر باید متعهد باشد و شما وسیله تفریح اشراف را فراهم می‌كنید، چرا از زندگی مردم نقاشی نمی‌كنید، در آن جلسه اختلاف بر سر هنر برای هنر و هنر برای مردم است.
    آل ‌احمد البته هنوز رسوم ماركسیسم با خودش داشت. یعنی درست است كه به مذهب برگشته بود ولی متأثر از رویه‌های ماركسیستی بود كه در آن زمان جریان داشت.

    ◊ آل احمد در یادداشت هایش در مورد مقولات هنری و مباحثی كه در آن دوره در حوزه هنر و ادبیات مطرح بوده به مفهوم هنر متعهد اشاره كرده ااستكیفیت هنر متعهد در تفكر جلال چگونه بود؟

    ● می‌گفت هنر باید در خدمت مبارزه باشد، یك موضوع انتزاعی نیست، ما در یك شرایط بحرانی به‌سر می‌بریم و آثار فرهنگی‌مان در حال از بین‌رفتن است، باید این آثار را حفظ كنیم.
    جلال چقدر در به‌ حركت درآوردن روشنفكران هم‌عصرش تأثیر داشت.
    معمولاً وقتی یك آدم باشهامت در جمعی باشد دیگران احساس قوت‌قلب می‌كنند، در میدان جنگ هم اگر یك فرمانده تا صدای گلوله‌ای بشنود بترسد؛ این ترس را به نیروهایش القاء می‌كند.
    در آن سالها ما با رژیم شاه مخالف بودیم؛ بعضی بیشتر، بعضی كمتر.
    نویسنده‌های مخالف رژیم در كانون نویسندگان جمع می‌شدند. اخوان و شاملو شعر می‌گفتند افراد دیگری مثل به‌‌آزین، ساعدی، صادقی و گلشیری هم بودند.
    بعضی دیگر هم كه من از آنها نام می‌برم، در این جمع بودند كه سرو‌سرّی با وزارت فرهنگ پَهلبُد داشتند. وزارت فرهنگ پهلبد كارش ترویج موسیقی و شعر و... بود. آنها هر دو طرف را داشتند و كبوتر دوبرجه بودند.
    هم در مجالس پَهلبُد شركت می‌كردند و هم در جلسات كانون نویسندگان و كافه‌ فیروز، حرفای تند ضد رژیم هم می‌زدند. البته جلال از این موضوعات خبر داشت. اگر كسی حرفی می‌زد مشتش را باز می‌كرد. یك‌بار در كانون نویسندگان قرار بود اعلامیه‌ای چاپ شود،
    دوره نخست‌وزیری هویدا بود. براهنی انتقاد می‌كند كه این اعلامیه خیلی تند است و من آن را امضا نمی‌كنم، آل احمد می‌گوید تو می‌ترسی، من از همین فاصله صدای دندانهای تو را می‌شنوم. این مطالبی را كه آل احمد می‌گفت هم دلگرم‌كننده بود و ما می‌دیدیم كه دو تا از نویسندگان باسابقه مثل به آذین و آل احمد هستند و از زندان و این چیزها نمی‌ترسند در عین حال عده‌‌ای دست در پناه چراغ می‌گرفتند؛ یعنی اگر هم كسی می‌خواست چیزی [به نفع رژیم] بنویسد از ترس همین افشاگریها انجام نمی‌داد.
    جلال پس از مبارزات ماركسیستی و سوسیالیستی به این نتیجه رسیده بود كه تنها حكومت اسلامی است كه می‌تواند ما را از استعمار و تسلط اروپایی و آمریكایی نجات دهد.
    این برای آل احمد از همه‌چیز مهم‌تر بود چرا، چون مبارزات حزب توده به‌دلیل وابستگی به نتیجه نرسیده بود.
    یك‌روز به‌طور خصوصی به من گفت،كه شما می‌توانید آن را تكذیب كنید، جلال گفت:ما نتوانستیم عامه مردم را جذب كنیم؛ عامه مردم مذهبی هستند و ما چه در حزب توده و چه در جامعه سوسیالیستی، فقط عده‌ای از روشنفكران را جذب كردیم كه سربزنگاهها جا می‌زنند. نقل می‌كرد؛ در مبارزاتی كه در قم شده بود وقتی با پلیس درگیر می‌شوند یك فرد عادی سینه‌اش را جلوی افسر پلیس برهنه می‌كند و می‌گوید اگر راست می‌گویی بزن درحالی‌كه روشنفكرها جربزه چنین كاری را ندارند.

    ◊ اهل عزلت و گوشه‌نشینی كه نبود؟اصلا نظرش در مورد كسانی كه به دنبال گوشه نشینی بودند چه بود با كسی هم به این خاطر برخورد كرده بود؟

    ● با نگاههای فلسفی كه در آن دوره مروّج گوشه‌نشینی و عزلت‌گزینی بودند مخالف بود یكی از نمونه‌های آن نگاهی بود كه احمد فردید ترویج می‌كرد. در مورد فردید می‌گفت او خیلی غیرفعال است. البته مدتی در جلساتش شركت می‌كرد یادداشتهایی هم داشت و این یادداشتها را هم اتفاقاً به من داد.
    می‌گفت اینها [...] ندارند یعنی مرد میدان نیستند. با صوفی‌گری و این حرفها مخالف بود اهل مبارزه و مرد میدان بود. این‌طور مسایل را نمی‌دید كه مثل صوفیها برود در تأمل غرق شود تا به خدا برسد. به امور دینی توجه داشت كه نماز بخواند و حج برود و ... ولی در بقیه امور توجه زیادی به مبارزه داشت.

    دسته بندي هاي برگزيده
    سوره