پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژنامه شعر و موسیقی ضد استکباری
  • موسیقی و سرود
  • علوم انسانی

  • کلمات کليدي :

  • فلسفه
  • موسیقی
  • هنر اعتراض

  • دکتر محمد صفری

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • ایمان معجزه می کند

  • مطلب بعدي >   2708 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 27 : صدور انقلاب به زبان موسیقی

    فرهنگ، موسیقی، سیاست

    فلسفه موسیقی اعتراضی و نوع ضد امریکایی آن

    دکتر محمد صفری[1]

     

    ارسطو، انسان را موجودی سیاسی می داند؛ به تعبیر او، انسان چون با حکومت و قراردادها و قوانین حکومتی مواجه است، ناگریز در بطن جریان ها قرا می گیرد و به همین دلیل، ناخواسته سیاسی و سیاست گرا می شود. اگر قبول کنیم انسان موجودی سیاسی است، باز هم هنرمند باید جدا از سیاست گرایی و سیاست زدگی به خلق آثار هنری بپردازد؛ زیرا در همه حال سیاست تک ساختی و ماهیتی تک سویه دارد و هنر در ذات همه سو گرا و همه جانبه است. در این صورت ممکن نیست هنر در کنار و خدمت سیاست قرار گیرد. اگر هم هنر به عمد کنار و در خدمت سیاست قرار بگیرد، پس از مدتی کوتاه از میان خواهد رفت.

    اصولا اگر هنر بخواهد در پی مقاصد و خواسته های عده ای خاص گام بردارد و در خدمت عده ای محدود چه سیاسی و غیر سیاسی باشد، از رسالت بزرگ خود که پویایی، بالندگی و اعتلای وجودی انسان است، دور می شود و چه بسا به دنبال فرد یا گروهی که علیه ارزش های انسانی تلاش می کنند، تبدیل به ضد هنر و ضد ارزش ها می شود که این خلاف ماهیت خصلتی هنر است؛ به همین دلیل هنر سیاسی یا گروهی جز فریب و به نوعی شبه هنر مخرب چیزی بیش نیست.

    در طول تاریخ هر جا که هنر به این سو کشیده شده، جهان شاهد تخریب وجود انسان ها، فقر، استثمار و رشد ضد ارزش ها بوده است. نمونه نزدیک آن هنر و ادبیات استالین است که در دوره ی شوروی سابق شاهد آن بودیم، به طوری که ادبیات سوسیال رئالیسم که در خدمت گروه سیاسی خاص در شوروی سابق بوده است، لطمه ی بزرگی به فرهنگ و هنر جهانی زده است.

    ]اما[ اگر بخواهیم هنر را صرفا بدون در نظر گرفتن مطالبات مردمی در خدمت قشری خاص قرار دهیم، علاوه بر این که آن را دچار مرزبندی و انقباض کرده ایم، لطمه بزرگی بر پیکر هنر زده ایم: «هنر و فرهنگ را همچون ابزاری برای کار سیاسی نگریستن بی رو در بایستی سیاست زدگی است و از سر جهل نسبت به حقیقت هنر و فرهنگ بر می خیزد».[ii] با این حال «آزادی هنرمند در درک «تکلیف» اوست نه در «نفی و طرد التزام به همه چیز». و البته باید این التزام از درون ذات، بیرون بجوشد نه آنکه از بیرون، سایه بر وجود هنرمند بیاندازد. در اینجا «عدم تعهد» همان قدر بی معناست که «اجبار»؛ یعنی همان طور که هنرمند را نمی توان مجبور کرد، خود او نیز نمی تواند از تعهد درونی خویش بگریزد. و هر تعهدی خواه ناخواه ملازم با تکلیفی است متناسب آن، و به این اعتبار، هیچ اثر هنری را نمی توان یافت که صبغه سیاسی نداشته باشد».[iii]

    هنر و علاقه به هنر جزو ذات انسانی به شمار می رود. از آن جایی که انسان ها میل به زیبایی دارند و از طرفی انسان خود را موجودی گم گشته در فرآیند هبوط می داند با خلق زیبایی ها و ارائه هنرمندانه علائق شخصی و جمعی خویش، دنیای پیرامون را قابل تحمل تر می سازد. در طی قرن ها که از تاریخ مدون و حتی ابتدایی بشر می گذرد این روح خلاق بشری، خود را به شکلی ظاهر کرده است. از نقش بر دیوارهای غارها تا حکایت ها، نمایش ها، آیین ها، شعر، موسیقی و حتی تراژدی ها، همه و همه در خدمت تعالی و آرامش روح بشر بوده اند و هست. اما، دوره جدید تاریخ بشری با فراز و نشیب های فراوان و تعریف های جدید و کارکردهای نوین مفاهیم و نگاه ابزاری بشر به بسیاری از مقولات حتی معنوی، هنر را نیز به شکلی غیر از آنچه نفس هنر است عرضه می دارد و «قرن هاست که هنر از مردم فاصله گرفته است و تحولات جامعه هنری، دیگر حتی کوچک ترین موجی نیز در میان مردم بر نمی انگیزد. تنها هنرهایی که می توانند با مخاطب عام، رابطه و تعامل و تعاطی داشته باشند، موسیقی و سینما هستند و معماری (اگر آن را هنر محض بدانیم که نیست). و این رابطه نیز با اصل موسیقی و سینما و معماری برقرار می شود نه با مباحث مکتوب مربوط به آنها»[iv]

    یکی از این تعاریف جدید؛ «هنر متعهد» است که در داستان، شعر، موسیقی و حتی تصویرگری و صد البته سینما خود را نمایان ساخته و چه بسا حکومت هایی با پشوانه پیدا و پنهان ایدئولوژیک از این خصلت بهترین بهره را برده اند. امروزه بسیاری از شاخه های هنری به شکلی زیرکانه در نقش اسلحه ای با کارکردی بال، حتی مخرب، به کار می روند و در جهت نیات سیاسی مورد استفاده قرار می گیرند و سلاحی بسیار قوی تر از سلاح های متعارف بشری - که بس تاثیر گذار- است. از جمله در سینما، موسیقی، کاریکاتور و ... همچون بسیاری کاریکاتورها که شخصیت های سیاسی و مهم را با به تصویر کشیدن عقایدشان به سخره گرفته اند و چه بسا تاثیر فراوان گذاشته اند. تاثیری که با هزینه کردن میلیون ها دلار نیز نمی توانست به دست بیاید.

    نیچه روایتی دارد به این مضمون که اگر در جامعه ای مردم آن جامعه نسبت به هر چیز و مسئله ای حساس باشند و حاکمان جامعه بدانند که ملت این حساسیت را با یک خشم ناگهانی نشان خواهد داد و به نوعی جامعه همیشه آماده اعتراض است و در بطن خود خشم پنهانی دارد که با هر بی عدالتی و نابرابری این خشم خود را نشان خواهد داد، مسئولین آن جامعه سعی بر این داند تا یا به نوعی پاسخگوی مطالبات و خواسته های مردم برآیند یا اینکه این این خشم را به صورت یک نیروی خفته نگه دارند و از هر چیزی که این خشم را بیدار کند پرهیز کنند. با نگاهی کوتاه به تاریخ کشورهای توسعه یافته غربی به خصوص در اروپای دهه های شصت و هفتاد، ظهور این خشم را خواهیم دید. خشمی که در اعتراضات دانشجویی و جنبش های هنری و فرهنگی خود را نشان داد و مکتب های فکری و اجتماعی و هنری خاص خود را ایجاد کرد؛ از هیپیسم تا پانکیسم و تا به امروز آن چه در عرصه موسیقی در سبک های راک و متال و هیپ و پاپ و رپ خود را نشان می دهد. اصولا هر جنبش اعتراضی همراه خود سبک های هنری و اجتماعی خاص خود را نیز همراه دارد. از جنبش ضد تبعیض با موسیقی جاز و بلوز تا جنبش های ضد جنگ همراه با موسیقی راک و متال.

    در جنبش های دانشجویی انگلیس، آلمان و فرانسه دیدیم که این جنبش ها نسلی از هنرمندان و روشنفکران را با خود داشت که امروزه نقش به سزایی برای آن ها در عرصه تحولات سیاسی اجتماعی و فرهنگی غرب و حتی دنیا می شود قائل شد.

    به این اعتبار، هنر همیشه وسیله ای بوده است برای هدایت افراد و شکوفایی ظرفیت های معنوی و پالایش روح و جان آدمی. و اگر از این حقیقت عاری شود، جز وسیله ای برای سر گرمی و تفاخر نبوده و به واقع نمی توان نام هنر بر آن نهاد. موسیقی نیز از این قانون مستثنی نیست. موسیقی به عنوان یک هنر و به عنوان یک پدیدار مستقل از عناصر مختلفی تشکیل شده است و مانند دیگر پدیدارها هستی اش را تنها از یک ساحت کسب نمی کند. اما یک موسیقی خاص می تواند نیروهای پیش برنده خود رابیشتر یا تماما از یکی از عناصر کسب کند. از همین رو رویکرد تحلیلی به «موسیقی اعتراض» نیز باید در نظر داشتن همین کیفیت صورت گیرد.

    موسیقی به عنوان یک پدیده هنری مردمی همواره در بستر یک جامعه است که رشد و نمو می کند و در غم ها، شادی ها، رنج ها، اندوه ها و به طور کلی در همه فراز و نشیب های یک جامعه در کنار مردم آن جامعه است. یکی از خاصیت های موسیقی مردمی این است که می توان از آن به عنوان وسیله ای برای بازگو کردن رخدادهای یک جامعه استفاده کرد که صد البته رخدادهای سیاسی را نمی توان از این قاعده مستثنی نمود.

    گاهی سیاست مداران از موسیقی به عنوان یک ابزار حزبی و گروهی بسیار قوی، جهت پیشبرد اهداف خود استفاده می کرده اند؛ و در پاره ای از مواقع نیز این موسیقی بوده است که سیاست مداران را مجبور به تغییر روند و یا انجام کاری خاص می کرده است. بررسی نحله های تاریخی، گونه های مختلف این تاثیر و تاثر متقابل را از موسیقی کلاسیک[v] قرون وسطی تاکنون نشان می دهد. در قرون وسطی، هایدن (1809-1723) Franz Joseph Hayden، آهنگ ساز بزرگ کلاسیک، برای یک خاندان اشرافی به اسم استر هازی کار می کرد و فقط به دستور آنها به تصنیف موسیقی می پرداخت. ولی موتزارت (1787-1719) Leopold Mozart به عنوان آهنگسازی آزاده، استقلال خود را حفظ کرد.

    با رشد و گسترش جوامع اروپایی و تحولات نوین اجتماعی بعد از قرون وسطی، مناسبات فرهنگی-هنری نیز به مثابه بخشی از این تحولات از تغییرات ویژه ای برخوردار شد. در این دوران آثار هنری بسیاری به جای مانده که موسیقی به عنوان بخش عمده ای از هنر اجتماعی وانمودی از تحولات این دوران است.  در نیمه دوم قرن هجدهم که به تدریج از ارزش طبقه اشراف کاسته و به ارزش طبقه متوسط افزوده می شد و دوران «برابری، انسانیت و آزادی» شکل می گرفت؛ بتهوون (1827-1770) Ludwig Van Beethoven با تاثیر پذیری از سرایط آن زمان، موسیقی را برای همه افراد جامعه و نه فقط برای اشراف زادگان و درباریان می خواست و به هیچ روی حاضر به کار کردن در دربار نبود.

    در نقاشی معروفی که در آن، بتهوون برخلاف گوته (1832-1749) Johann W. Goethe در مقابل اشراف زادگان سر فرود نیاورده، به خوبی معرف شخصیت اوست. بتهوون به سیاست علاقه بسیاری داشت و همواره با شجاعت و صراحت راجع به سیاسیون اظهار نظر می کرد. وی با تاثیر پذیرفتن از پیروزی ولینگتون سردار انگلیسی بر فرانسویان در اسپانیا اثر زیبایی با همین نام نوشت:  Wellintons Victory (سمفونی شماره هفت). همین طور است ماجرای سمفونی قهرمانی او  Sinfonia Eroica(سمفونی شماره سه). [vi]

    در نیمه اول قرن بیستم و با اوج گیری کشمکش های سیاسی و نژادی در جنگ جهانی دوم، ژرمن ها از نام هایی مانند بتهوون، واگنر (1883-1813) Richard Wagner ،richard wagner، برامس (1897-1833) Johannes brahms و هندل (1759-1685) Frideric Handel George استفاده می کردند تا برتری نژادی خود را ثابت کنند؛ و موسیقی آهنگ سازانی چون مندلسون ممنوع می شد. و بسیاری از موسیقی دانان مانند کارایان (89-1908) Von Karajan Herbert  و اشتراوس (1949-1864) Richard strauss، از روی اجبار یا اختیاری وارد حزب نازی می شدند. «آلمان بیدار شو» نام آهنگی است از واگنر که نازی ها از آن بسیار استفاده کردند تا بدان وسیله عقده های روانی حاصل از انقعاد معاهده ورسای را در میان مردم محو کنند. همچنین «آلمان، آلمان بالاتر از همه» که هوفمن فان فالرزبین (1874-1798) Hoffmann Von Fallersleben در سال 1841 آن را سرود و با موسیقی هایدن همراه شد تا به ابزاری جهت اشاعه افکار نژاد پرستانه در میان مردم آلمان بدل شود.

    در شورویِ استالین هم، موزیسین هایی چون اویستراخ (74-1908) David F Oistrajh به خط مقدم جبهه می رفتند و برای سربازان ارتش سرخ ویلن می نواختند؛ و شوستاکوویچ (75-1906) Dmitri D. Shostakovich که برای سقوط برلن موسیقی می ساخت.[vii] حتی در سال 1957، بعد از جنگ جهانی دوم، هایفتز ویولن ویرتوئوز روسی (87-1901) Jascha Heifetz پس از اجرای کنسرتی در بیت المقدس (اورشلیم) که یکی از قطعاتی آن ساخته ریشارد اشتراوس، آهنگساز به ظاهر نازی بود؛ یک یهودی ضدنازی متعصب، به هایفتز حمله ور شده و او را مورد ضرب و شتم قرار داد.[viii]

    در دوران جنگ سرد و مک کارتیسم نیز دو طرف دعوا (کاپیتالیست ها و کمونیست ها) برای کوبیدن ایدئولوژی یکدیگر و تخریب آن در اذهان مردم از موسیقی بهره ها جستند.

    ]اما[ اواخر دهه 1960، هم زمان با اوج گیری جنگ ویتنام و جنبش ضد جنگ مردم آمریکا، گروه های مختلف موسیقی ]با فرم و محتوای متفاوت [شکل گرفت. در شهرهای بزرگ آمریکا تضادهای طبقاتی سیاهان و سفید پوستان به اوج خود رسید و بین محلات فقیر نشین سیاه با سایر نقاط شهر نیویورک، چیزی شبیه به خط مرزی وجود داشت. خط مرزی شاهد درگیری میان دسته های متشکل سفید های نزاد پرست و پلیس از یک طرف با گروه های بزرگ و متشکل از جوانان سیاه بود. تشکیل گروه های مختلف موسیقی، پاسخی به تعرضات و سرکوب مداوم حکومت علیه ساکنان بیغوله های نیویورک به حساب می آمد. گروه هایی چون راک و رپ از دل همین تشکل های شورشی سیاه شکل گرفت.

    افشاگری خوانندگان معترض و انقلابی، و در قالب ترانه های مختلف، همچون «چگونه ملت سیاه را به پا خیزانیم؟» به سرعت شگفت آوری تکثیر شد و جنبه ها و جلوه های گوناگون یافت. بسیاری از این هنرمندان، تحت فشار توده ها آثاری کاملا سیاسی و در عین حال هنرمندانه خلق کردند. و به واسطه همین نفوذ سیاسی و معنوی در میان مردم، زندگی شان در معرض تهدید قرار گرفت. شعرهای عمیق و اثر گذار «باب دیلن» و ترانه های اعتراض «جان بایز» به موسیقی پاپ رنگ اجتماعی زد.

    در دهه های هفتاد و هشتاد، گروه های چون پینک فلوید، کوشیدند تا به درونمایه های شعری مشخص اجتماعی-سیاسی، موسیقی را به عرصه تاریخ و سیاست بکشانند و مسایل زمانه را در شعر و ترانه هایش منعکس کنند: تنهایی، ترس، از خود بیگانگی، فقر، زندگی در جامعه صنعتی و به خصوص ضایعات جنگ، درون مایه های اعتراض آمیزی بود که به ویژه در مجموعه های«دیوار»، «جانوران» و «ضربت تنهایی» نمودی چشمگیر داشت. اجراهای زنده در بناهای کهن تاریخی و عرصه هایسیاسی (مانند دیوار برلین) کاری بود که نام گروه پینک فلوید را با ترانه اعتراض هم ذات کرد.[ix]

    این جنبش موسیقایی، که تمامی تضاد های دوران مدرن را نشان می داد؛ برداشت آدمیان نیمه دوم قرن بیستم را از ستاره بودن، موفقیت و سرگرمی، دگرگون ساخت؛ و به همان اندازه که معترض و سنت شکن بود، سنت ساز و الگو دهنده و مهاجم ظاهر شد. در آن از ولگردان خیابانی تا کاندیداهای ریاست جمهوری در صف اعتراضی خودجوش قرار گرفتند.

    هنرمندانی چون رابرت موگ Robert moog، برت باکاراک burt Bacharach و جان بری john barry، دهه شصت میلادی را پر بارترین و شکوفا ترین دهه قرن بیستم می دانند. دهه شصت دهه ای بودکه علاوه بر معرفی هنرمندان بزرگ چون بیتلزbeatles ، باب دیلنBob Dylan ، لد ژپلن Led Zeppelin، اتیس ردینگ  Otis reddingt دورز  Dorrs و کمپانی آهنگ سازی موتاون Motown، دهه ای پر از اختار شکنی بود. و. هنرمندانی را به جهان معرفی کرد که در بابر بی عدالتی ها و حق کشی ها سکوت اختیار نمی کردند؛ بلکه با صدای رسا به مخالفت با زورگویان آن زمان، می پرداختند.

    در آن زمان، جیمی هندریکس Jimi Hendrix، نابغه سیاه پوستی که روح تازه ای به گیتار الکتریکی داد، باب دیلن که به خاطر تلفیق موسیقی فولکلور با الکترونیک و اشعار ضد جنگ با گوجه فرنگی و تخم مرغ پذیرایی شد، جیم موریسون که به بهانه اعتیاد به مواد دمخدر اما به دلیل مخالفت با سیاست مداران دوره مک کارتیسم از آمریکا اخراج شد، زبان مردمی بودند که جنگ و خونریزی نمی خواستند.

    سیاست مداران آن زمان که این جوانان را خطرناک می دانستند، از طریق مختلف آن ها را تحت فشار قرار دادند. قتل هایی رخ داد و صحنه سازی هایی برای مرگ افرادی چون جیمی هندریکس و جیم موریسون ترتیب دادند که ظاهر مرگ را مصرف بیش از حد مواد مخدر نشان دهد.[x] بر عکس دهه هفتاد و شصت که هنرمندان، تحت فشار نظامیان و سیاست مداران قرار داشتند؛ در دهه هشتاد، نود و سال های اخیر، این سیاست مداران بودند که به انحای مختلف، از طریق هنرمندان، برای خود کسب محبوبیت، رای و آبرو می کردند: در دوران انتخابات رونالد ریگان، با راهپیمایی، سخنرانی و دوستی با مایکل جکسون. کمی بعدتر، ال گور نامزد انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا با جان بن جوی، و جرج بوش هم با حمایت بی سابقه خواننده پاپ، بریتنی اسپیرز در انتخابات شرکت می کردند.

    اگر قدرت موسیقی در دهه شصت به حدی بود که سیاست مداران مجبور به سرکب آن می شدند؛ و اگر دهه هشتاد و نود و اوایل هزاره دوم، قدرت و وجهه هنرمندان دستاویزی برای استفاده ابزاری سیاست مداران بود، امروزه این موسیقی بی مایه و بی محتوای شهر فرنگ است که با توسل به سیاست مداران می خواهند زنده بمانند. باب دیلن در پاسخ سوال خبرنگاری که از وی در مورد نرم افزارهای اشتراک موسیقی Share wares می پرسد، می گوید: «نباید نگران بود که موسیقی، مجانی در اختیار مردم قرار گیرد چون این نوع موسیقی امروزی، اصولا بی ارزش است».

    ]در چنین شرایطی؛ هستند کسانی چون[ نیل یانگ که با همکاری کرازبی، استیلز و نش آلبوم  ضد جنگ خود را با مضمون مخالفت با جنگ آمریکا علیه عراق و کشتار مردم لبنان توسط رژیم اشغالگر، عرضه کرده اند. این گروه موفق دهه هفتادی جمله تلخی را رد اعتراض به موسیقی روز بیان کرده اند: «گویا آبی از موزیسین های جوان این دوره و زمانه گرم نمی شود، همچنان ما پیرمردهای دهه هفتادی باید برای صلح فعالیت کنیم».

    زیر سوال بردن رئیس جمهور، تنها سرود نیست که جنبش ضد جنگ انتظار آن را می کشید. نیل یانگ، با اعتراض به جنگ و دولت بوش، باعث شد که طرفداران زیادی پیدا کند؛ اما تنها اتفاقی که می تواند صورت بگیرد، تبدیل کردن او به هدفی مناسب و آسان برای نو محافظه کاران است تا او را تحت عناوینی چون یک هیپی ضد فرهنگ آمریکایی که در حال افول است، مورد تهاجم قرار دهند.

    اولین نام هایی که در کنسرت های حامی صلح آمریکایی دیده می شود؛ عموما نام موسیقی دان هایی است که جهان بینی آنها در همان دهه 60 و در خلا جنگ ویتنام شکل گرفت. افرادی چون «بروس اسپیرینگستین» (از منتقدان بوش و فعال ضد جنگ)، «وین کرامِرِ» از گروه «ام سی فایو»، «استیو ارِل» خواننده کانتری، «چاک دی» از «پابلیک انِمِی» و خواننده سابق «دِأ کندیز» «ژلو بیافرا»، افرادی که به اندازه کافی مسن هستند که تحت تاثیر جنگ ویتنام بوده باشند اگر چه آن قدر جوان بوده اند که به جنگ اعزام نشوند.

    گروه «گرین دِی»، توانسته است به خاطر آلبوم ضد جنگ خود، «سفیه آمریکایی»، جایزه دریافت کند. «بنهارت»، آهنگ اعتراض خود را که «شنیدم کسی می گوید»، در هر فرصتی می خواند و می گوید: «پیامم ساده است: ما نمی خواهیم بکشیم!».

    «رئیس جمهور با خدا حرف می زند»، اثر «برایت آیز»، نیز توانسته است هزاران جوان را به فعالیت وادار کند. «کانر ابِرست» در این آهنگ می پرسد که آیا بوش از خدا درخواست می کند که به حقوق زنان ما تجاوز کند و جوانان بیچاره ما را زا مزارع رهسپار مرگ کند؟ «ابرست»، خود از سخنگویان جماعت معترض به بوش است.

    «آدام ادینگر» با اجرای «اقدام برای آتش بس»، در واشینگتن، جنبش عظیم ضد جنگ را رهبری کرد؛ و «ژلو بیافرا» که میزبانی این برنامه را به عهده داشت معتقد است: «افرادی که حافظه تاریخی طولانی تری دارند، مانند نوام چامسکی معتقدند که این جنبش به مراتب بزرگ تر، توانمند تر و سازمان یافته تر از مورد مشابه خود در جنگ ویتنام است. این جنبش می تواند نیروهای نظامی را به خانه برگرداند و هر ضربه کوچکی علیه جنگ می تواند موثر باشد».

    در قیاس بین این جنبش با فعالیت های دهه شصت باید دو تفاوت کلیدی را مد نظر داشت. اول سطح مخالفت های پیش از جنگ است. تقریبا هیچ مخالفت و اعتراضی علیه عملیات نظامی آمریکا در ویتنام زمان ریاست جمهوری کندی و یا سال های اول ریاست جمهوری جانسون وجود نداشت. در حالی که در زمان آماده کردن نیروها برای گسیل شدن به عراق، میلیون ها نفر در تظاهرات جهانی شرکت کردند و گروه های مختلفی چون «پی دیدی»، « لو رید»، «دیوید بوی» و «دیوید بایرن» و «دامون آلبارن» و «تام یورک» به اجرای موسیقی پرداختند. بنهارت می گوید: «بی شک نوعی رخوت دیده می شود؛ نوعی حس تقلیل یافتن به یک تکانه ساده به خاطر احساسی که ما از این حیوان غول پیکر و توان مقابله خود در مقابل آن داریم. اگر ذهنیت ما یان باشد، هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد».

    دومین تفاوت بین جنبش های ضد جنگ دهه شصت در اعتراض به حمله به ویتنام و جنبش های امروز در استخدام نیروهاست. کرامر از تجربه خود می گوید: «من فکر نمی کنم که بیشتر مردم توجه چندانی به جنگ داشته باشند. این جنگ قلب های مردم را آزرده نکرده است اما جنگ ویتنام مردم را تا مغز استخوان متاثر کرد چرا که هر جوان آمریکایی را با خود درگیر کرده بود. رفتن به جنگ اجباری بود و این قانون سرزمین ما بود.»

    پاسخ دم و دستگاه بوش به انتقادات صنعت فرهنگی آمریکا چهره آنها را نزد مردم به عنوان یک مشت لیبرال ناز پرورده و منفک از مردم معمولی ترسیم کرده است. «ارل» می گوید این ایده که هنرمندان صلاحیت اظهار نظر در این موارد را ندارند دیگر موضوع جدیدی است. من فکر می کنم این ایده دیک چنی باشد. آنها تلاش بسیاری برای بی اعتبار کردن نظرات هنرمندان کرده اند. در نظر آنان کهن الگوی شایسته، یک هالیوودی لیبرال است.

    با این همه، فارغ از ضعف ها، ائتلاف ضد جنگ موسیقی دان ها در حال رشد است. در سه سال اخیر یعنی از زمانی که «دیکسی چیکز» به خاطر گفتن اینکه «از اینکه بوش رئیس جمهور است شرمسار است»، در خانه خود مورد تعرض قرار گرفت، افکار عمومی تغییر جهت اساسی داده و یک فضای امن انتقادی را برای موسیقی دان ها فراهم کرده است.

    اکنون اجرای زنده «دالی پارتن»، مجموعه ای از آهنگ های اعتراض است. «جسیکا سیمسون» از عراق به عنوان یک صلح طلب بازگشته است و آلبوم آخر پینک فلوید، دارای آهنگی به عنوان «آقای رئیس جمهور محترم!» است. «بنهارت» می گوید: «این انتقاد مطرح است که برخی از مردمی که اکنون ضد جنگ هستند تنها در بین دار و دسته موسیقیدان ها جست و خیز می کنند و من می گویم چرا که نه؟ من ترجیح می دهم «ریل کراو» را یک مخالف جنگ ببینم تا به موسیقی او گوش دهم. من حتی حاضرم اگر که بودن با بریتنی اسپیرز به پایان جنگ کمک کند و دیکتاتوری بوش را تمام کند با او فردا یک تور مشترک را شروع کنم.»[xi]

    در ژوئیه 2005، کنسرت لایو 8، در شهر های برلن، لندن، پاریس، فیلادلفیلا، رم، توکیو، مسکو و... برگزار شد. این جنبش که با زبان موسیقی سخن می گفت؛ از سیاست مئداران 8 کشور صنعتی و ثروتمند می خواست: «بدهی های کشور های آفریقایی به طور کامل لغو شد؛ کمک کشور های ثروتمند به آفریقایی ها دو براتبر شود و مقرراتی عادلانه برای تجارت با کشور های آفریقایی تصویب شود». آنان با این کار خود بار دیگر قدرت موسیقی را به رخ همگان کشیدند و نشان دادند نفوذ موسیقی از هر چیز دیگری بیشتر است. گروه 2u یکی از شرکت کنندگان در این کنسرت به خاطر فعالیت های بشر دوستانه خود موفق به دریافت بالاترین نشان از سازمان ملل یعنی «سفیر وجدان» شد. در واقع، چهار بچه مدرسه ای ایرلندی از یک گروه موسیقی، به یک گروه فشار سیاسی تبدیل شده اند که سعی می کنند بدهی های کشورهای فقیر را از بین ببرند. نلسون ماندلا، رهبر سابق آفریقای جنوبی، با حضور در این کنسرت اعلام کرد که:

    «مادامی که فقر زق زق می کند، عدالت و آزادی واقعی را نخواهیم دید. اکنون فرصتی برای اقدام است. شما این قدرت را دارید که مانع از جنایت علیه بشریت شوید».

     

     



    [i]-  دکتر محمد صفری، مستندساز و مدیر مرکز فرهنگی میثاق. برگرفته با تلخیص از کتاب:

    صفری- محمد، آوای نو: نگرشی بر جنبش موسیقی نوین آمریکای لاتین، مرکز فرهنگی میثاق، چاپ اول، تهران 1385.

    [ii]- سید مرتضی آوینی، سوره، دوره4، شماره 3، ص 11

    [iii]- سید مرتضی آوینی، سوره، دوره 1، شماره 9، ص 5

    [iv]- سید مرتضی آوینی، سوره، دوره 3، شماره 8، ص 6

    [v]-  در اینجا عبارت موسیقی کلاسیک، کلی است و موسیقی قرون وسطی تا مدرن قرن بیستمی را در بر می گیرد.

    [vi]- او همواره در ذهن خود اینگونه فکر می کرد که ناپلئون بناپارت سمبل شجاعت و قهرمانی است، اما هنگامی که ناپلئون با لشگرکشی به کشورهای دیگر، نام امپراطور را بر خود گذاشت، صفحه اول دست نویس سمفونی خود را پاره کرده و پس از بازنویسی آن را به «اروییکا» تغییر نام داد.

    [vii]- درمورد عقاید سیاسی دیمیتری شوستاکویچ مطالب بسیاری نوشته اند. عده ای او را یک خدمتگزار رژیم شوروی می دانند و عده ای نیز او را مخالف پنهان استالین می انگارند که تمام اعتراضاتش را با علائم و معانی موسیقایی ابراز کرده در حالی که بیان آنها به وسیله کلمات هرگز ممکن نبوده است. البته این نظریه که شوستاکویچ با رژیم سوسیالیستی شوروی مخالف بوده و اعتراضات خود را به زبان موسیقی بیان می کرده در سال 1979 و 4 سال بعد از مرگ وی مطرح گردید و باعث شد تا محبوبیت شوستاکوویچ و اثراتش در غرب افزایش چشمگیری داشته باشد.

    [viii]- موسیقی و سیاست، سیامک خضریان، سایت گفتگوی هارمونیک، شهریور 1385.

    [ix] - در این رهگذر، گاه موسیقی اعتراض، مد هم می شود؛ تا جایی که مایکل جکسون نیز با چند ترانه اعتراض به جنگ، یا  از بین رفتن طبیعت سعی می کند تا از موضوع و مد عقب نماند.

    [x] - در تیتراژ پایانی کنسرت ووداستاک Woodstock، فهرست افرادی آمده که در اواخر دهه شصت و در طول دهه هفتاد به مرگ طبیعی یا غیر طبیعی از دنیا رفته اند. در میان نام این افراد، نام هایی چون جیمی هندریکس، جیم موریسون، جان لنون، جنیس جاپلین و جان بن هام دیده می شود. آخین عبارت تیتراز پایانی، عبارت معروف «جرات داشته باشید!» است که که زیر نام با جرات های فقید دهه شصت و هفتاد آورده شده است.

     -[xi]گزارشی درباره ائتلاف ضد جنگ موسیقیدان ها، گاردین.  

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه