ثبت نام نسخه PDF

سرمان را زير برف بکنيم؟ ( امر به معرف  -   راه : 30+10 - فروردين و ارديبهشت)

گفتگو با حجه السلام جهانشاهی متهم به تشویش اذهان عمومی

 

تلاش براي برداشتن عمامه رسول الله از سر او نتيجه نداد  و ما جهانشاهي را در خانه اش   در زيرزميني در محله آذر (منبع آب )   قم ملاقات کرديم.گفت و گوي ما با ملاقات آقاي پارسا نيا  و جمعي از دانشجويان  دانشگاه باقرالعلوم  با روحاني سيرجاني   مقارن شد. چند روز پس از اين گفت و گو بسيج دانشجويي دانشگاه تهران و جنبش عدالتخواه دانشجويي مشترکا طي مراسمي از "روحاني آزاده  و عدالتخواه" تجليل کردند و او با حضور در جمع پرشور و همدلانة دانشجويان بسي2010-02-22جي دانشگاههاي امام صادق(ع)، علامه طباطبايي، اصفهان و... سير ماجرا را توضيح داده و به شبهاتي  که در مورد حرکتش ايجاد کرده بودند پاسخ داد.

حکم شما چه بود آقاي جهانشاهي؟
حکمي که به من اعلام کردند، 23 ماه و نيم زندان.  بيست ماهش بهعنوان تشويش اذهان عمومي بود و آن سه ماه و نيمش بر هم زدن نظم دادگاه . به اضافه سه سال عدم اقامت و عدم تردد در سيرجان و هشت سال نپوشيدن لباس روحانيت و سي هزارتومان جريمه نقدي بجاي شلاق.
سي هزار تومان را داديد؟
نه.
چرا الان آزاد هستيد اگر قانون حکم کرده که شما...
نميدانم. اين را از آقايان دادگاه بپرسيد.
چند ماه زندان بوديد؟
مجموعا 8 ماه و 8 روز. از 28 تير تا 28 اسفند.
چگونه شد که آزاد شديد؟
يک هفته قبل از آزادي احضارم کردند به دادگاه ويژه روحانيت تهران. آنجا يک ساعت و چهل دقيقه با دادستان کل ويژه روحانيت جلسه داير بود و حدود دو ساعت با دادستان تهران. صحبتشان اين بود که تعهد بدهيد که اگر رفتيد بيرون اين کارهايي را که قبلا انجام ميداديد انجام ندهيد تا ما شما را آزاد کنيم.
مشخصا منظورشان راهپيمايي شما بود يا چيزهاي ديگر را هم ميگفتند؟
فقط راهپيمايي را نميگفتند. کلي ميگفتند تعهد بدهيد که فعاليت هايي را که تاکنون انجام ميدادهايد انجام ندهيد.
تشويش اذهان عمومي منظورشان  بود.
بله. تعهد مي خواستند.
تعهد داديد و آزاد شديد.
نه من تعهد ندادم. گفتند تعهد بده حتي خود آقاي دادستان کل  گفت ما ميتوانيم به شما تا سيزده رجب مرخصي بدهيم و از سيزده رجب هم اسمتان را بفرستيم در عفو رهبري و عفو به شما بدهيم که يعني از الان برويد تا آخر.
گفتند که راه قانوني اين است. من گفتم نهتنها من تعهد نبايد بدهم که حتي مطالباتم سرجاي خودش هست و حتي بيشتر هم شده که کمتر نشده. شما هشت ماه بيشتر از مطالباتي که من قبلا داشتم مرا در زندان نگه داشتهايد و هشت ماه هم آمده روي مطالباتم که چرا اين هشت ماه مرا زنداني کردهايد.
اين جلسه به نتيجه اي نرسيد. ايشان ميگفت من ميخواهم به شما کمک کنم. من هم ميگفتم من به کمک شما هيچ احتياجي ندارم. هيچ درخواستي هم از شما ندارم.
نگفت چرا اين جلسه بعد از هشت ماه تشکيل شده؟
گفت "چند روز پيش، ما پيش مقام معظم رهبري بوديم ايشان سوال کردند که طلبهي سيرجاني پروندهاش به کجا رسيد؟" يا "ايشان گفت ماجراي طلبه ي سيرجاني را حلش بکنيد"... نميدانم، چنين جملهاي گفت. دقيق يادم نيست که چه گفت ولي تقريبا چنين چيزي گفت که...
مضمونش در همين حد بود.
مضمونش در همين حد بود. ولي نگفت که آقا خواسته قضيه حل بشود. نخواست طوري مطرح بکند که ايشان ما را موظف کرده که اين مسئله را حل بکنيم. حالتي گفت که يعني آقا ميخواسته اند ببينند ماجرا چيست و دوپهلو بود.  من آن موقع خيلي دقت نکردم بعدها هم هرچه فکر کردم که ببينم ايشان آن روز دقيق چه گفت يادم نيامد. در همين مايهها بود که آقا سوالي کرده در مورد طلبهي سيرجاني.
ميگفت ما خودمان ميخواهيم اين مساله را حل کنيم. ميخواست منت سر من بگذارد که ما ميخواهيم به شما کمک کنيم و راهش هم اين است که شما بيايي و تعهد بدهي.
قبل از اين هم خواسته بود به شما چنين کمکي بکند؟
اصلا. يعني من تقريبا شش ماه که اوين بودم يک بار هم نه آنها با من هيچ ارتباطي داشتند و نه کسي آمد (نه اين که براي من نيامد براي هيچ کس نميآمد) اين گله را حتي من به آنها رساندم و گفتم زندانيهاي آن جا (حدود بيست نفر از آقاياني که در آنجا زنداني بودند) اين شکايت را داشتند که از دادگاه ويژه روحانيت هيچ کس نمي آيد رسيدگي کند که ببيند زندانيهايشان در چه شرايطي هستند.  اين را هم دلسوزانه بهشان گفتم که اين را هم رسيدگي کنيد.
اينها هيچ ارتباطي با ما نداشتند. حتي يکبار ما را نخواسته بودند. من هم هيچ درخواستي از آنها نداشتم. نه تلفني با آن ها تماس داشتم و نه کتبي.
هيچ درخواستي نداشتيد، حتي درخواست انتقال.
انتقال چرا. البته از آنها نخواسته بودم. دو سه بار از رئيس زندان اوين درخواست انتقال کرده بودم. خواسته بودم که مرا منتقل کنيد به قم، چون خانواده مان  قم هستند. راهحل قانونياش هم همين بود که از  رئيس زندان درخواست شود. البته ميشود مستقيما از دادگاه ويژه تقاضا کرد ولي يکي از راههاي قانونياش اين بود که از رئيس زندان يا حتي رئيس کل زندانهاي کشور درخواست کرد.
موافقت شد؟
نه.
بعد از سه چهار ماه که از اولين تقاضايم گذشته بود،گفتند ما اصلا خبر نداريم که شما چنين تقاضايي کردهايد. نميدانم واقعيت داشت يا نه.
 کلا برخوردها چطور بود؟
از شيراز مرا با هواپيما به تهران منتقل کردند. غروب رسيديم. از فرودگاه تا اوين ما را با يک پيکان  بردند .من روي صندلي عقب نشسته بودم دو نفر که جلو بودند دستهاي مرا مثل يک آدم خلافکار حرفهاي از دو طرف بسته بودند. دستبند زده بودند به دستگيرههاي دو در ماشين.
چشمتان را که نبسته بودند؟
نه چون اين جا نيازي به اين نبود. اوين رفتن کار پنهاني نيست. در شيراز  کلا چشمهايم بسته بود، پنجاه و پنج روزي که در شيراز در انفرادي بودم فقط در سلول يا همان اتاقي که خودم تنها بودم چشمانم باز بود.
پنجاه و پنج روز قبل از محاکمه بود يا بعد از محاکمه؟
بيست و سه روزش قبل از محاکمه بود و بيست و دو روزش بعد از محاکمه. روز بيست و سوم من محاکمه شدم.
چرا اين مدت انفرادي بوديد؟بازجويي مي شديد يا بازپرسي ميشديد؟
حرف قبلي تکميل نشد. از فرودگاه ما را مستقيم بردند اوين تحويل دادند. تا يک هفته قبل از آزادي که حدود شش ماه بود هيچ ارتباطي با دادگاه ويژه تهران ما نداشتيم. اين طور که دادستان شيراز به من ميگفت پرونده اصلي من در تهران پيگيري شده بود. ميگفت ما در واقع مجري دستورات تهران هستيم. از تهران خواستهاند که ما شما را همينجا متوقف کنيم. با اين که اين مسئله از تهران پيگيري شده بود ولي در تهران حتي يک بار نخواستند ببينند ما حرف حسابمان چه بوده و چه هست.
دادگاهتان چند جلسه طول کشيد؟
فقط يک جلسه از ساعت شش غروب تا ده شب. وسط آن نيم ساعت نماز خوانديم. فيلمبرداري هم مي شد. بعد از نماز که هوا هم تاريک شده بود، برق هم رفت و تقريبا دو ساعت آخر در تاريکي با لامپ اضطراري فيلمبرداري شد.
يکياز تقاضاهاي من اين بود که جلسه علني باشد. با اين که من اين حق را داشتم که تقاضاي علني بودن جلسه را داشته باشم اما آنها جلسه را علني برگزار نکردند.
حکم کي به شما اعلام شد؟
سه روز بعد از جلسه دادگاه.
توقع اين حکم را داشتيد؟
اصلا!
 با توجه به آن چيزي که در دادگاه گذشته بود.
نه. اصلا.
فکر ميکرديد توضيحاتتان قانع کننده بوده.
بله. مهمترين مسئلهاي که به من گفتند بحث راهپيمايي بود. بقيهاش بهانه بود. بحث "اخلال در نظم دادگاه" اتفاق کوچکي بود که سال قبل پيش آمده بود. در آن ماجرا من خودم رفته بودم دادگاه ويژه قم چون از دادستان ويژه روحانيت سوال داشتم. چهار پنج نفر طلبه و روحاني و معمم بوديم. من را همان جا متوقف کردند و گفتند شما به واسطه پروندهي سال قبل (که سه ماه و يک روز زندان بود و حکمش اجرا نشده بود) بايد زنداني بشوي. من را بردند آن طرف سالن من به همراهانم که در طرف ديگر سالن بودند گفتم شما شاهد باشيد که ما فقط آمده بوديم يک سوال مطرح کنيم اما من را بازداشت کردند. همين. بحث خاصي نبود. اينها اين را بهانه کردند که شما در دادگاه ويژه قم داد زدهايد. يک اتفاق کوچک ديگر هم افتاده بود. من يک کيف کوچک دستي که حاوي وسايل شخصيام بود همراهم بود. اصلا هيچ موردي هم نداشت (چون بعدا" آن را به من پس دادند) کليد منزلمان بود و کتاب بود و... . من اين کيف را دادم به يکي از دوستان که ببرند در خانه ما.
اينها ميخواستند کيف را از من بگيرند و چون من از آن رفيقم فاصله داشتم کيف را پرت کردم و گفتم که کيف را به خانه ما ببر. اينها در اين مورد هم گفتند که شما در نظم دادگاه اخلال کردهايد. در حالي که اصلا جلسه رسمي نبود. اين ماجرا وسط سالن دادگاه قم بود. آنها دنبال بهانه بودند که به هر نحوي که شده جرمي بتراشند.  خود اين طور چيزها دليل اين بود که هيچ جرم ديگري براي من پيدا نکرده بودند. تمام حرفشان اين بود که پيادهروي شما از نظر ما جرم است. بعد من گفتم ما هيچ قانون نانوشتهاي از نظر دادگاه نداريم. اين نه خلاف شرع بوده و نه از نظر قانوني مشکل داشته. شما براي من قانون بياوريد که کار من خلاف بوده. من به تنهايي بدون اين که هيچ صحبتي کرده باشم يا حتي گاردي گرفته باشم، داشتم پيادهروي ميکردم. يک نفرهم حتي قبلش نيامده بود به من تذکر بدهد از طرف آنها، که اين کار شما خلاف قانون است و اين کار را ترک بکنيد.
استدلال من اين بود که اگر اين کار من خلاف بود من چهارصد کيلومتر حدودا آمده بودم، سي و سه روز طول کشيده بود اين راهپيمايي. شما در اين سي و سه روز يک تذکر حتي به من نداديد. اگر تذکر داده بودند و من من عمل نميکردم، الان ديگر اين استدلال را نداشتم.
جوابي نداشت و فقط جوابش اين بود که دشمنان از اين ماجرا سوءاستفاده کردند. من هم گفتم از خيلي از چيزهاي ما سوء استفاده ميکنند. پس صحبتهاي رئيس جمهور همه اش بايد جرم باشد چون دشمن دارد از آن ها سوء استفاده ميکند، البته به نظر خودشان.
من گفتم از وق وق کردن دشمنمان نبايد بترسيم. آن چيزي که براي انقلاب ممکن است ضرر داشته باشد ظلم داخلي است. ظلم بعضي از مسئولين است. اگر بخواهيم جلوي اين ظلم را بگيريم و همزمان دشمن هم سر و صدايي بکند، ما نبايد اصل اين ماجرا و اصل اين ضربه و ضرر را ناديده بگيريم.
چهار ساعت به همين منوال گذشت؟ نکات مهمي که در اين چهار ساعت مطرح شد چه بود؟ به نظر خود شما مهمترين حرفي که خود شما زديد و مهم ترين حرفي که آن ها زدند چه بود؟
شايد مهمترين حرفي که من با قوت به آنها ميگفتم و آن ها هيچ جوابي نداشتند و حتي به نظر من در درون خودشان حرف من را تأييد ميکردند اين بود که شما دزدها را در اين ماجرا رها کرديد. دزدهاي کوچکي هم نيستند، فقط مربوط به سيرجان هم نيست، در کل کشور اين مشکل وجود دارد. گفتم دزدهايي را که ميلياردي پول مردم را خوردند و به انقلاب ضربه زدند، رها کرديد و با بهانههاي بسيار کوچک داريد مرا محاکمه ميکنيد. گفتم ما هم حامي شما هستيم، ما هم سرباز اين انقلابيم و شما هم يک جوري خدمتگزار اين انقلاب هستيد از شماها انتظار نداشتم که بياييد من را دستگير و محاکمه کنيد. اي کاش شماها از من ميپرسيديد حرف تو چيست. درد تو چيست. گفتم من که ضدانقلاب نبودم وحالا هم نيستم. همه ميدانند و شما هم مي دانيد.
اگر دردي و دغدغهاي داشتم فقط به عشق انقلاب و نظام و ولايت و شهدا بود. من آرزويم اين بود که حتي يک نفر ميآمد از من ميپرسيد که دردت چيست، حرفت چيست. چرا راه افتادي؟ هيچ کس نيامد. من سي و سه روز در راه بودم. 390 کيلومتر راه پيادهروي کردم به خاطر عشقي که به اسلام و انقلاب داشتم. چيزي که از طرف مسئولين ديدم اين بود که بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد حضرت اباالفضل روستاي سورنق، بيست و پنج کيلومتر قبل از آباده، چهار نفر آمدند. نامهاي را نشان من دادند. گفتند ما از دادگاه ويژه روحانيت شيراز مسئوليت داريم يا شما را برگردانيم سيرجان يا ببريم تحويل دادگاه ويژه شيراز بدهيم. اولين چيزي که به آنها گفتم اين بود که دستتان درد نکند. خيلي خوش آمديد. اولين مسئوليني که ديدم، مرا تهديد کردند که يا برگرد يا بايد بروي شيراز. خب يک نفر بيايد بگويد حرفت چيست؟
آقاي جهانشاهي اگر ما اين ها را چاپ بکنيم به نفع انقلاب است يا به ضرر انقلاب؟
من در اين مباحث خودم را صاحبنظر نميدانم. اين به عهدهي شماها. خودتان ببينيد اگر صلاح هست منتشر کنيد، صلاح هم نيست منتشر نکنيد. ولي ميدانم خطر بزرگ براي انقلاب اين است که از درون عدهاي ظلم ميکنند. اگر بشود جلوي اين را گرفت ولو، يک تبعاتي دارد که طبيعي است. من خودم گاهي اوقات اين طور به ذهنم مي آيد که يک غده سرطاني را مي خواهند در بدن يک نفر جراحي کنند. بهطور طبيعي خونريزي دارد، درد دارد و يک ضررهاي جزئي دارد براي بدن. اما در کل آن غده وقتي خارج بشود نفع بزرگي مي رسد.
درباره اين پيادهروي من بعضيها ميگفتند« دشمن دارد سوءاستفاده ميکند.» من مي خواستم بگويم اين جزء تبعاتي است که ما بايد بپذيريم. اما از آن طرف اگر اين ماجرا باعث بشود که ما بتوانيم جلوي ظلم بعضي از مسئولين را بگيريم، از يک خطر بزرگ براي انقلاب جلوگيري کردهايم.
در آن ماجرا که شما خودتان را صاحب نظر دانستيد و بر اساس آن هم عمل کرديد مبنايتان چه بود، چون خيلي ها اين حرف ها را راجع به ماجراي سيرجان و اين ها مي زنند.
نميگويم صددرصد درست است اما در حدي که من تشخيص ميدهم اين است که بزرگترين خطر براي نظام، ظلم بعضي از مسئولين است که هم ممکن است مردم و هم حمايت الهي را خداي ناکرده از اين نظام برگرداند. همان چيزي که ميگوييم «الملک يبقي مع الکفر و لا يبقي مع الظلم.» به هر حال همه مان اين را قبول داريم که خدا با هيچ کس قوم  و خويشي ندارد. اگر خوب عمل کردند حمايتشان مي کند و ياريشان مي کند و هدايتشان مي کند و اگر خودشان بد کردند و ظلم کردند حمايتش را بر مي دارد. هم حمايت الهي را از دست مي دهيم اگر در درون نظام ظلم باشد و هم مردم را بدبين ميکند به اسلام و انقلاب و نظام وشعارهاي خوبي که داده مي شود .
درست است. اي کاش اين ظلم نبود تا اين اعتراض ما نبود تا اين سوءاستفاده دشمن هم نبود ولي وقتي ظلم هست ما بياييم سرمان را زير برف بکنيم و بگوييم نيست و همه مان سکوت بکنيم به اين بهانه که دشمن هيچ سوءاستفاده اي از اين ماجرا نکند؟ بالاخره ما با اين ظلم چکار کرديم ؟ خداي ناکرده اگر  يک روزي اين غده سرطاني کار خودش را بکند... که البته من مطمئنم که هيچ وقت اين طور نخواهد شد. به نظر من نظام اسلامي خودش ،خودش را انگار ترميم مي کند وحفظ مي کند و چيزهايي که لازم است از درون خودش دارد. اينها که خيلي عاشق و کشتهمردهي دموکراسي هستند، ميگويند دموکراسي کاستيهاي خودش را خودش جبران مي کند.
من معتقدم نظام اسلامي خودش خودش را ترميم مي کند.  اگر هم مشکلاتي هست، از آن طرف هم راهکارهايي در اسلام و نظامي که برآمده از تفکر اسلامي است قرار داده شده که خودش مشکلاتش را جبران ميکند. مثلا در همين ماجرا اگر ظلم ميتواند در يک نظام اسلامي وجود داشته باشد - که در همه نظام هاي ديگر  هم  وجود دارد- در نظام اسلامي امر به معروف و نهي از منکر هم وجود دارد.
نهي از منکر مردم نسبت به حاکمان جزء بهترين و بالاترين مراتب نهي از منکر شمرده شده است. به عبارت ديگر نظارت مردمي،نظارت مردم بر مسئولين خودشان در  اسلام زياد سفارش شده .آن جمله ي معروف که «افضل الجهاد کلمة حق عند امام جائر.»
اين جزو تفکرات اسلامي ماست. اگر حکومت اسلامي تشکيل داديم در حفظش  بايد  نظارت خواص جامعه خصوصا و نظارت مردم را بر  عملکرد حاکمان فعال بکنيم. خداي ناکرده اگر نقصي وجود دارد و ظلمي به طور طبيعي در اين نظام اتفاق بيافتد وقتي اين فعال بشود مي تواند اين را جبران بکند.
يک سوالي مطرح ميشود که بين سکوت و راهپيمايي راه سومي وجود ندارد؟ يا راه چهارمي، پنجمي، ششمي، هفتمي...
اين را از بقيه سوال ميکنم. اگر وجود دارد اولا چرا نگفتند .هم گفته نشده و هم عمل نشده. بعضي  وقتها ميتوانيم. در همين ماجراي زمينخواريهاي سيرجان، آقاي ايراننژاد جزوه منتشر کرده و از آن طريق اعتراض خودش را بيان کرده است.
آيا با صرف اعتراض کردن مسئله حل شد و کار را تمام کرد؟
 اتفاقا من فکر ميکنم اگر فقط به نوشتن و گفتن باشد، قضيه بدتر ميشود. يعني يک جوري عاديسازي هم ميشود. هم عاديسازي ميشود و هم نااميدکننده است. کمکم ميبينيم در مرحلهي حرف خيلي حرفهاي خوب و تند و عدالتخواهانهاي زده مي شود، اما در مرحلهي عمل هيچ اتفاقي نمي افتد. قبول دارم  آن هم بايد باشد. اعتراض کتبي، اعتراض شفاهي، سخنراني و... اما به نظر من پشتوانهاش بايد يک سري حرکتهاي عملي باشد مثل همين راهپيمايي. بايد يک فاز عملي براي اين ماجراها بايد تعريف شود.
اين را بارها گفتهام. در اين ماجرا ابتدا خودم وارد فاز عملي نشدم. اتفاقا ما مراحل قبلي را خيلي با حوصله پيموديم. من سه سال است که در اين ماجرا هستم.  وقتي روند کا را براي آنهايي که به من اعتراض ميکنند که چرا راههاي ديگر را نرفتي، توضيح مي دهم خودشان باورشان نمي شود. ما اين راهها را بيش از تصورشان رفتيم. ما با خيلي از مسئولين شهر اول صحبت کرديم. بعد از اين که از آنجا نااميد شديم، حتي با خيلي از مسئولين استاني هم صحبت کرديم. مثلا معاون دادستان کرمان...
چه ميگفتند؟
من اينها را در جزوههاي "فرياد عدالت" هم نوشتهام.
اولين فرياد عدالت چه زماني منتشر شد؟
اولياش فروردين 85 بود. دومي ارديبهشت هشتاد و پنج بود. سومي خرداد هشتاد و پنج بود. در اين فرياد عدالت سه اسم بعضي زمينهايي را که خورده شده بود آورده بوديم و متاسفانه بعضي از مسئولان در اين زمينخواريها دست داشتند. ما را سر آن ماجرا سه ماه و يک روز زنداني کردند. فرياد عدالت چهار را بعد از اين که براي ما سه ماه و يک روز زندان بريدند، بچههاي مساجد زدند و من واقعا اصلا خبر نداشتم. فرياد عدالت چهار متنش هم کاملا متفاوت است با متن بقيه اين بيانيهها.
از لحاظ تيپ سياسي و اعتقادي اين بچه ها کمي برايمان بگوييد.
من اگر بخواهم قضاوت کنم اين است اينها بچههاي مذهبي انقلابي ولايتي شهر هستند. تمام بچههايي که با ما در ارتباط هستند من خودم اين سه شاخصه را برايشان ميگويم. اولا مذهبيترين و متدينترين بچههاي شهر. دوم انقلابيترين بچههاي شهر و سوم ولايتيترين بچه هاي شهر.
از نظر سياسي به کدام جناح منتسب هستند؟
من فکر ميکنم اين برنامههايمان و اين جريانات فراجناحي بود من خودم اين طور ميگويم. تو بحثها و جلساتي که داشتيم در اين برنامهها هيچ گرايش سياسي خاصي نبود که مثلا ما دوم خردادي هستيم يا مخالف دوم خرداد هستيم. اصلا اين فازها داخل بحث نميرفت. بحث عدالتخواهي بود و اصلا بحث جناحي نبود. بچههايي که بودند عمدتا بچههاي ولايتي بودند که خيلي از گرايش دوم خرداد دل خوشي نداشتند. اصلا اي کاش اين بحث مطرح نشده بود.
يکي از مشکلاتي که وجود دارد اين است که تا کسي ميخواهد حرف بزند او را وابسته ميکنند به يک جناح.  چه راست و چه چپ. فضايي را ايجاد کردهاند که کسي به مخيلهاش هم خطور نميکند که يک حرکت جدي اجتماعي بدون اينکه زير چتر جناح خاصي باشد، شکل بگيرد. سريع متهم ميکنند. مخصوصا تيپ بچه حزباللهي را. مي گويند يک نفوذي دومخردادي در ميان اينها هست، که دارد به اينها خط مي دهد و ...
در سيرجان فاز کار انگار بالاتر از اين حرفها بود. يعني هيچ بحث جناحي و سياسي حتي مطرح نميشد. در جاي خودش بود، مثلا در جلسات ديگر، در جريانات ديگر بحثهاي سياسي مطرح بود حتي ما خودمان در بعضي قضايا گرايشهاي خاص خودمان را داشتيم. اما وقتي بچهها به اين ماجرا وارد ميشدند خيلي وقتها کساني هم بودند که در مسائل سياسي با هم اختلاف داشتند اما در بحث عدالتخواهي همهشان زير يک چتر بودند و صادقانه بود. بچههايي که در اين قضيه وارد شدند، به هر نحوي که ميتوانستند همکاري کردند، حمايت کردند و حتي بعضيهاشان هزينه گذاشتند. شايد مهمترين نکته اين بود که صادقانه بود. خالصانه بود. کاملا احساس ميکردند که دارند يک وظيفهي ديني و انقلابي  انجام ميدهند.
اين جمع چگونه شکل گرفته بود؟ سابقهشان چه بود؟ تا قبل از ورود به قصهي زمينخواري چگونه به اين همدلي رسيده بودند؟
ما از سال 74 به بعد بعضي از فعاليتهاي فرهنگي را با جوانهاي مساجد شروع کرديم. اما بهطور رسمي ما سال 77 مجمع جوانان مساجد سيرجان را راه انداختيم و مجوز گرفتيم. هر هفته جلسه مجمع جوانان مساجد سيرجان در مسجد جامع سيرجان برپا بود. ما در سيرجان حدود 20 بيست مسجد فعال داريم از اکثر مساجد دو سه نفر از جوانان مسجديشان مي آمدند به نمايندگي از بقيه. با اين که شهر کوچکي است اما با اين حال هر مسجد سي - چهل نفر جوان دارد. در جلسات هفتگي فقط سه چهار نفر به نمايندگي مي آمدند. ما با چهل پنجاه نفر جلسات هفتگي داشتيم.که شايد هفت-هشت سال اين جلسات مستمر بود.
جمع کننده هم داشت؟
من خودم خب روحاني معمم بودم و جمع هم جمع خوبي بود. اکثر بچه ها دانشگاهي بودند. حتي افرادي با مدرک دکترا داشتيم. از بچههاي مسجدي خود سيرجان استاد دانشگاه داشتيم که مدرک دکترا داشت و در اين جمع ما تقريبا به شکل پروپا قرص ميآمد. خيليهايشان ليسانس بودند. جمع خوبي بود. نسبت به سيرجان که شهر کوچکي است هم از نظر کيفيت و هم از نظر کميت خوب بود.
من خودم اميد داشتم که استمرار اين درس خودش يک نتايجي خواهد داشت. شايد مهمترين چيزي که ما را دور هم جمع ميکرد حس انجام وظيفه بود. شعار اساسي ما اين بود که ما ميخواهيم وظيفه عمل بکنيم و حالا بايد ببينيم وظيفه چيست؟بعضي بحثها راجع به تشخيص وظيفه انجام ميشد.
نخ تسبيح ما همين جلسه هفتگي بود ولي در کنار آن فعاليتهاي ديگري از برکات اين ماجرا شکل ميگرفت و انجام ميشد. در شهر ما اداره ارشاد و سازمان تبليغات هستند. کارمند دارند که حقوق ميگيرند و امکانات و بودجه دارند. اما خيليها اين را بعدا به من ميگفتند که فعاليتهايي که در اين چند سال شما آنجا انجام داديد بسيار از نظر کيفي و کمي بالاتر از کارهايي بوده که آنها انجام ميدادند. با اين که آن ها کلي کارمند داشتند و بودجه داشتند و کار و شغلشان همين بود.
 

 

:.:::. Copyright © 2009 « دفتر مطالعات جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي » All Rights Reserved ::.
Developed By WWW.BESTDEVELOPER.IR  &  Design By WWW.IRICT.IR