پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


یوسفعلی میرشکاک

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • منتظران و حقیقت انتظار (قسمت هشتم )

  • ویژگیهای انسان آخرالزمان

  • ایرانیان و موعدگرایی(سفر به سوی موعود/بخش ششم)

  • برده صاحب‌عنوان

  • مذهب قیاس

  • انسان آزاد(بخش سوم)

  • تصوف تقویمی، تصوّف تاریخی

  • نوشتن در اوج بحران

  • در پرده سوگ

  • گسسته از سرشت و سرنوشت

  • مطلب بعدي >   847 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 6 : مهندسي فرهنگي يا ديکتاتوري دکوراتورها

    پندارگرايي نگارگرانه

    پرسشي از معناي هنر ديني

    ● يوسفعلي ميرشكاك

    ميرشكاك در اين نوشته اظهارات يكي از نگارگران معاصر ايراني را بهانة طرح برخي سئوالات در اين حوزه از هنر ايراني قرار داده‌است. البته اين که اسلام درباره هنر آموزه و توصيه‌اي نداشته محل اشکال است و در سيره معصومين عليهم السلام توجه جدي لااقل به مقوله شعر مشهور است.

    ▫▫▫ 

     اسلام اگر به هنر خاصي نظر داشت از هنگام بعثت تا هنگاميكه واپسين وصي پيامبر اسلام به ساحت غيبت كبري قدم نهاده اصول و فروع اين هنر، توسط اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، مطرح مي‌شد. چرا آئيني كه حتي آداب سر تراشيدن و ناخن گرفتن در آن به شرح و بسط تمام مطرح شده‌اند، در مورد هنر و بويژه "نگارگري" كه برخي دوستان آن را "هنر حقيقي" مي‌پندارند، ساكت است؟!

    اگر هنر و به‌ويژه نگارگري كمترين ربط و دخلي به اسلام داشت، به جاي اينكه توسط مانويان از چين وارد شود، توسط اعراب به ايرانيان مي‌رسيد؛ يا اينكه اساس نگارگري در مكه و مدينه و كوفه و بصره شكل مي‌گرفت. ما تا كي مي‌خواهيم با مغالطه و مصادره به مطلوب، نگارگري را ديني و اسلامی‌جلوه داده و ديگر هنرها را تلويحاً كاذب قلمداد كنيم؟ چرا نمي‌خواهيم براساس وقايع و حقايق تاريخي به داوري بنشينيم؟ كدام خلاء در وجود ما و در نگارگري ما گسستگي صوري و معنوي ايجاد كرده، كه سعي مي‌كنيم با توسل و تمسك به ابن عربي و جامی‌و ديگر صوفيان ناصبي، خود را فريب داده و چند و چون نگارگري خود را توجيه كنيم؟ چرا براي موجه جلوه دادن جهد خود در نگارگري، ندانسته و ناخواسته ديانت مقدس اسلام را نيازمند به ميراث مانويان و چينيان و هندوان معرفي مي‌كنيم؟ آيا نمي‌دانيم كه اسلام (و هر دين و آئين آسماني ديگر) نيازمند به هيچ هنر و هنرمندي نيست؟ آيا نمي‌دانيم كه شأن دين فراتر از نياز به دستاوردهاي هنري و فكري بشر است؟ آيا نمي‌خواهيم بدانيم كه نخستين بار مستشرقان بودند كه عناويني همچون هنر مقدس، هنر ديني، هنر اسلامی‌و از اين قبيل را مطرح كردند و ما از سر ناداني و سهل انگاري، اينگونه عناوين را پذيرفتيم و براي توجيه‌شان به آراء مستشرقان متوسل شديم؟

    آيا هنوز نفهميده‌ايم كه امثال بوركهارت و همپالكي‌هايش نمي‌خواستند ما و هنر ما و دين را ممتاز جلوه دهند، بلكه قصدشان اين بود كه مساجد ما را با معابد ديگران و حتي بقاياي تمدنهاي مشركانه و كافرانه‌ي دور و نزديك همتراز كنند؟ آيا نخوانده‌ايم و نديده‌ايم كه چگونه مستشرقان ذيل عنوان هنر مقدس اديان ابراهيمی‌را در كنار مواريث جادوگرانه و خرافي آفريقا و آمريكاي لاتين و برخي نقاط هند و خاور دور قرار داده‌اند و مي‌دهند تا بتوانند اينهمه را ذيل «بدويت» معرفي كنند؟

    بنده با اينكه از نسبت ميان اسوه‌ها و اسطوره‌ها بي‌خبر نيستم و به حكم:

    تفكر رفتن از باطل سوي حق

    به جزو اندر بديدن كل مطلق

    توفيق آن را داشته‌ام كه نسبت ميان انگاره‌ها و پيكره‌ها و شمايل‌هاي هند و يونان را نيز با مظاهر توحيد دريابم، به خود اين جرئت را نمي‌دهم كه هيچ يك را در سنجه‌ي ديانت مقدس اسلام بگذارم. اسلام به قدر كافي در سياست و اقتصاد و اجتماع مظلوم واقع شده و براي توجيه اهواء و آراء نفساني، ذيل انديشه‌هاي شرقي و غربي قرار گرفته است، لازم نيست ما _ اگر سياست زده و فرصت طلب نباشيم _ براي توجيه كار و بار خود، بر اسلام و در حقيقت بر ثقلين، ستم كنيم. در چنين ورطه‌هايي، من در برابر عظمت اهل بيت عليهم السلام به زانو در مي‌آيم، كه در باب شوارع و مردم و علما و روابط اخلاقي روزگار ما نيز سخن گفته‌اند، اما در باب هنر خاموش مانده‌اند. بي‌گمان اگر در اين باب سخني مي‌گفتند، امروز وسيله‌اي مي‌شد براي «اثبات نفس» هنرمندانه يا نگارگرانه.

    چرا ما سعي داريم تا معماري ايراني را اسلامی‌جلوه بدهيم؟ چرا مي‌خواهيم براي نگارگري وجهه‌ي ديني بتراشيم؟ چرا عنوان ديني به سينما و تئاتر و... الخ مي‌دهيم؟ براي اينكه موقعيت ما در اين عرصه‌ها نيز متزلزل است و گمان مي‌بريم با پسوند قرار دادن دين و اسلام، به ثبات مي‌رسيم. البته مي‌توان به طعن و تعريض گفت: آنجا كه بانكداري آلوده به بهره، عنوان اسلامی‌گرفته است چرا نبايد اين عنوان در ابواب مختلف هنر به كار گرفته شود؟ اما گويا ما كم و بيش با دعوي «انتظار» در عالم هنر جهد مي‌كنيم؟ نكند من همچنان در اشتباهم و بيهوده گمان مي‌برم در كوي هنر شكسته دلي مي‌خرند؟

    دفاع مطلق از هر هنري (خواه نگارگري باشد، خواه هر چيز ديگر) گواه شركت خفي است. زيرا في المثل نگارگري كه دوستان آن را هنر حقيقي و اصيل و اسلامی‌و عرفاني قلمداد مي‌كنند، نه تنها قرنها آرايه‌ي كاخ‌هاي ستمگران بوده بلكه هنوز هم در داخل و خارج به همين وظيفه‌ي مشركانه مشغول است (سري به كويت و كاخ‌هاي امير كويت، يا عربستان و... بزنيد.)

    نگارگري بدون هيچ نسبتي با اسلام از درباري به دربار ديگر منتقل مي‌شده و هرگز در متن جامعه حضور نداشته و گرنه به عنوان سلف پورنوگرافي شناخته نمي‌شد، صدها جلد كتاب الفيه شلفيه كه توسط نگارگران براي برانگيختن شهوت سلاطين و حكام جور و ديگر دنيا پرستان، تهيه شده و در مجموعه‌ها و موزه‌هاي داخلي و خارجي به يادگار مانده است، گواهي مي‌دهد كه نه نگارگري، اسلامی‌است و نه نگارگران، عارف و سالك و از اين قبيل بوده‌اند، ورنه هر آنچه را كه برخي از دوستان، اصيل و مقدس مي‌انگارند، با بي پروايي تمام براي تهييج شهوات نفس حيواني به كار نمي‌بردند.

    آيا كسي نگارگري را هنر كاذب قلمداد كرده است كه برخي دوستان با حقيقي ناميدن آن مي‌خواهند تدارك مافات كنند؟ آيا كسي مانع رشد و توسعه نگارگري است؟ نكند دوستان مي‌خواهند اين پس افكند دربارهاي جور و جهل و شهوت را هنر مطلق القاء كرده و مانع حضور هنرمندان و هنرهاي ديگر باشند؟ نگارگري به شهادت استادان اين فن توسط توريست‌ها و مجموعه داران داخل و خارج، مورد استقبال قرار داشته و دارد و تابلوهاي نگارگران با قيمت‌هاي سرسام آور به فروش مي‌رسد و امروز يكي از اقلام تجارتي و در عداد فرش و گبه و پسته و زعفران و... الخ است، پس اينهمه دست و پا زدن براي چيست؟

    كسي كه به كار خود عنوان هنر حقيقي مي‌دهد و تلويحاً كار ديگران را غير حقيقي و كاذب قلمداد مي‌كند و براي جا انداختن اين مغلطه آشكار به مصادره‌ي برخي آراء اهل فلسفه و عرفان مي‌پردازد، نبايد بداند كه در هنر، صدق و كذب و حقيقي و غيرحقيقي، مدخليتي ندارد؟ كسي كه هنوز نمي‌داند هنر از مقوله‌ي «انشا» است و نه از مقوله‌ي «خبر» تا در آن به صدق و كذب حكم شود، چگونه به خود حق مي‌دهد با بي‌پروايي تمام در باب هنر و عرفان و تكنولوژي و تفكر، مطلق گويي كند؟

    مي‌شود در عالم سياست زدگي، گزاف‌ها گفت، اما در عالم هنر و تفكر، گزاف گويي همچون شتر بر نردبان رسواست. نه نگارگري پا به پاي عرفان اسلامی‌پيش آمده است و نه عبدالرحمن جامی‌آخرين نظريه پرداز عرفان اسلامی‌است، نه كمال‌الدين بهزاد «با توجه به تمامی‌مباحث عرفاني، مكتب نگارگري ايراني اسلامی‌را بنيان گذاشته است»، اينگونه دعاوي هيچ اساسي جز اغراق و توهم ندارد. ما ايراني‌ها مدتهاست كه از سنت رانده و از مدرنيته مانده، در برزخي دست و پا مي‌زنيم كه راه به جايي نمي‌برد و در گريز از اين ورطه، يا گذشته خود را يكسره انكار مي‌كنيم، يا هر آنچه را از گذشته به ما رسيده است مطلق و مقدس و عارفانه و ديني قلمداد مي‌كنيم و در اين راستا گاه آنقدر دچار «تلقين به نفس» مي‌شويم كه «تمناي» خود را به گذشته نسبت مي‌دهيم و تاريخي مجعول و غير واقعي براي خود مي‌سازيم. از «عبدالحي» و «جنيد» و «سلطان محمد» و ديگر نگارگران با عنوان نوابغ ياد می‌کنيم و چون تمنا داريم پابه پاي اهل حکمت جلو آمده باشند، آنها را عارف و سالک می‌ناميم و از ياد می‌بريم که نبوغ علائمی‌دارد و کمترين اين علائم استقبال خاص و عام در طول تاريخ است. «حافظ» عليرغم گذشت يک قرن از سيطره‌ي مدرنيته، همچنان مرجع تفکر و تفأل ماست و آموزگار ما، چرا نگارگران نابغه و عارف و... الخ، هيچ گونه مرجعيتي در جامعه ما نداشته و ندارند؟ چرا بايد سرمست از عرض شعبده با اهل راز، به نوازش اهواء خود بپردازيم؟ چرا نمي‌پذيريم که نگارگري بعد از انقلاب شأن و منزلت پيدا کرده و در محدوده ايران اين موقعيت را يافته که تا حدودي از الفيه و شلفيه فاصله بگيرد.

    کسي که مي‌گويد: «تاريخ ما تاريخ تاخت و تاز بي رحمانه افراد نالايق بود» چرا از ياد مي‌برد که همين افراد نالايق عليرغم ستم بر مردم، همواره نگارگران و خوشنويسان و معماران را مکرم و معزز داشته و آنها را براي آراستن کاخ‌ها و حرمسراهاي خود، با احترام و عزت از شهري به شهر ديگر مي‌بردند. چرا فراموش مي‌کند که «تاريخ تاخت و تاز افراد نالايق» توسط صوفيان و مورخان و نگارگران و شاعران و عالمان و عارفان نالايق شکل گرفته و صورت غالب تفکر و هنر و شعر و ادب ما آلوده به تأويل جور و جهل و شرک و کفر و استبداد به رأي و شهوت و دنيا پرستي است؟

    مي‌گويند: «تاريخ ما طبيعي جلو نيامده است، اگر طبيعي جلو آمده بود، امروز نوعي از نگارگري داشتيم که تمام آن شيوه‌هاي سنت را در خود داشت و زبان و بيان امروز ما هم بود» (هنرهاي تجسمی‌بهمن 86) آيا نبايد پرسيد که اگر وضعيت نگارگري معيار تشخيص طبيعي يا غير طبيعي جلو آمدن تاريخ باشد، تمام علوم و فنون و مجموعه تمدن بشري از فروع و حواشي نگارگري انگاشته نشده‌اند؟

    آيا تاريخ از نگارگري تخلف کرده و غيرطبيعي و مثلاً مصنوعي جلو آمده و کار را خراب کرده يا نگارگري هيچ گاه در تاريخ و تمدن نقشي نداشته است؟ بهر حال مضمون اينگونه گزافگويي‌ها اين است که هر گاه نگارگري عقب برود ما نتيجه مي‌گيريم که تاريخ، غيرطبيعي جلو آمده است.

    البته نمی‌توان از استاد پرسيد که چند قرن است تاريخ ما غيرطبيعي جلو آمده، يا چند قرن ديگر قرار است غيرطبيعي جلو برود؟ يا اصلاً غير طبيعي جلو رفتن تاريخ چگونه چيزي است؟ يا اينکه تاريخ کدام کشور طبيعي جلو آمده است؟ و آيا اگر چنين کشوري وجود دارد، آيا نگارگري در آنجا هم حافظ شيوه‌هاي سنتي است و هم زبان و بيان امروز مردمان آن سرزمين؟ مسلماً اينگونه پرسش‌ها پاسخي ندارند، زيرا پندارگرايي نگارگرانه از عهده طرح پرسش و تأمل در تدارک پاسخ، بر نمي‌آيد و جز گزاف و شعار نمي‌شناسد.

    مي‌گويند: «من تحقيقات مفصلي در زمينه هنر کودکان کردم و ديدم بچه‌ها از اولين زماني که نقطه و خط مي‌کشند يا شروع مي‌کنند به نقاشي و تصوير گري، تا زماني که رشد مي‌کنند، يکي روندي را طي مي‌کنند تمام بچه‌هاي جهان همان مراحل را طي مي‌کنند (هنرهاي تجسمي، بهمن 86)

     از اين افاضات بي بديل چه چيزي عايد نگارگري مي‌شود جز اينکه قبل از تحقيقات مفصل ايشان، ديگران- اعم از دانشمند يا عامی‌– گمان مي‌بردند بچه‌ها از کودکي تا هنگام رشد، روند مورد نظر ايشان را طي نمي‌کنند و روندهاي ديگري را طي مي‌کنند. اميدواريم استکبار جهاني مانع نشود که بچه‌ها همان روند مورد تحقيق ايشان را طي کنند. بالاخره اين روند چگونه روندي است؟ نمي‌دانيم، ولي هر چه هست لابد اثبات مي‌کند که نگارگري هنر حقيقي است مي‌فرمايند: «در دوره گذشته تکنولوژي را تابع تفکر نگه داشته بودند، بر خلاف امروز كه تفكر تابع تكنولوژي است» (هنرهاي تجسمی‌. بهمن 86)

     اينگونه اظهارات نشان دهندة ساده لوحي در عين تشبه به اهل تفكر است. تكنولوژي در دوره گذشته هيچ گونه ظهوري نداشته كه بتوان آن را تابع تفكر نگه داشت. در دوره جديد نيز تفكر تابع تكنولوژي نيست، بلكه مخل در تكنيك و عين تكنيك است. البته نمي‌توان توقع داشت كه ساده لوحان پارانوئيد ملتفت نسبت ميان تفكر و تكنيك باشند. اينان در عالم اوهام خود غوطه ورند و غالباً سخناني مي‌گويند كه گواه غلبه وهم عظمت بر نفس و عقل آنهاست، وهم عظمتي كه غالباً با وهم تعقيب توامان است و متأسفانه در حال بسط و گسترش در ميان اغلب جوامع توسعه نيافته است. كساني كه مي‌گويند: «همانهايي كه خودشان تكنولوژي را به وجود آوردند و بر تفكر حاكم كردند، دارند آن را از بين مي‌برند» (هنرهاي تجسمی‌، بهمن 86)

    بيرون از دايره اوهام خود نه چيزي مي‌توانند ديد، نه سخني مي‌توانند شنيد. كجاي جهان تكنولوژي در حل از ميان رفتن است؟ در كجاي جهان پديد آورندگان تكنولوژي به از ميان بردن تكنولوژي مشغولند؟ اگر اين ادعاي ساده لوحانه و بيمارگونه واقعيت دارد، پس چرا سياستمداران و قدرتمندان همفكر اينگونه واپس ماندگان، همه چيز را فداي دست يافتن به تكنولوژي مي‌كنند؟ آيا مي‌خواهند نخست تكنولوژي را به وجود بياورند و سپس از بين ببرند تا به عقب ماندگي و توسعه نيافتگي متهم نشوند؟ اينگونه درايش‌هاي بي‌بنياد گواه چيرگي خرافي‌ترين صورتهاي ايدئولوژيك بر عقل و نفس سياست‌زده است و نشان مي‌دهد كه اين قبيل سياستزدگان از نسبت تكنولوژي با انسان در بي‌خبري محض بسر مي‌برند و اصولاً اهل تفكر نيستند، البته معلوم است كه گاهي از همنشيني برخي شاگردان مرحوم دكتر فرديد بهره‌مند مي‌شوند، اما چون استعداد ندارند، تفكر را نيز اشتغال به الفاظ مي‌انگارند و احكامی‌صادر مي‌كنند كه بر ملا كننده فقدان فكر و ذكر است. ملاحظه بفرمائيد:

    «منطق مهم است،‏ چيزي كه در دوره جديد در غرب زير سئوال رفت منطق ارسطويي بود. نيچه چرا قيام كرد؟ چون گفت: من ديدم كه همه چيز از ميان رفت. اما اگر ما منطق هنرمان را از طريق روندي كه جلو آمده است، پيدا كنيم، مي‌بينيم كه منطق پشت آن بوده است» (هنرهاي تجسمی‌بهمن 86)

    اين درماندگان سياست‌زده كه از درك هر گونه ربط و نسبت عاجزند، گمان مي‌برند كه تشبه به اهل تفكر براي ارعاب و اسكات مخاطب است، برهمين اساس كه عين بي‌اساسي و فقدان ربط است، نيچه براي دفاع از ارسطو (ولابد نگارگري) قيام مي‌كند. شايد هم نگارگري و منطق ارسطويي همان نيهيليسم باشد كه نيچه آن را حوالت قرن بيستم و بيست ويكم اعلام كرده است؟! اگر اينگونه گرايش‌ها را بپذيريم بايد قبول كنيم كه هر جا درشكه‌اي رد مي‌شود، لاجرم آفتابه‌اي غش مي‌كند و براي توجيه هيچ مقوله‌اي، نيازي به‌انديشيدن نيست؛ و كافي است مخاطب از گوينده حساب ببرد تا مجاب شود. اما آيا واقعاً كسي از اين قبيل گويندگان حساب مي‌برد يا آنها خود در عالم غلبه اوهام، گمان مي‌برند كه چون پشتگرم به قدرتند هر لاطائلي که بگويند، مايه اعجاب مخاطب است؟ مگر اهل سياست از همين قماش سخنان بي‌بنياد بر زبان نمي‌آورند و مورد استقبال هم قرار مي‌گيرند؟ چرا مدعيان هنر حقيقي نتوانند به آنها تشبه کنند و بفرمايند: «عصر ما با عصر حافظ فرقي نمي‌کند» (هنرهاي تجسمی‌بهمن 86)

    بله! بنده عرض مي‌کنم اگر اوضاع از همين قرار پيش برود، به زودي عصرما با عصر ابوحفص سغدي هم هيچ فرقي نخواهد داشت، بعلاوه حالا که «خودشان دارند تکنولوپي را از بين مي‌برند» خودمان هم ممکن است از بين برويم و ناگهان از بارگاه شيخ ابواسحاق سر برآورده و همچون درياي اخضر فلک و کشتي هلال، غرق نعمت حاجي قوام باشيم. در يکي از نسخ خطي ديوان خواجه هم ابياتي هست که دلالت به درستي سخن جناب استاد دارد:

    نيست فرقي درميان عصر ما و عصر دوست

    اندر آن جايي که فرقي نيست بين مغز و پوست

    آب سنگين باده ناب است، ازمن بشنويد

    کيک زرد هسته‌ای رمزي ز حلواي کدوست

    پيتزا بي شک نواله است و موتور حشر شتر

    کامپيوتر ساغر صهبا و اينترنت سبوست

    علاوه بر آنچه گذشت، جناب استاد حتي تکليف آينده هنر را هم معلوم کرده و پيشگويي فرموده‌اند: «تا آنجا که من اطلاع دارم، آينده هنر انقلاب متعلق به جماعتي است که با تأني و تأمل در حال مطالعه و تجربه معنوي در زمينه هنر حقيقي، با رويکرد به تجربيات هنرمندان گذشته هستند» (هنرهاي تجسمی‌، بهمن 86)

    اينگونه حرفها بيشتر به اقوال «ساوونارولا» شبيه است و چون گويندگان تصور مي‌کنند لااقل تا نهصد و نود وهفت سال ديگر تکليف تاريخ آينده معلوم شده و هيچ قدرتي اعم از ارضي و سماوي، توان برهم زدن مناسبات موهوم آنها را ندارد، بنابراين، ديگر هنر و هنرمندان غير حقيقي امکان تجلي نخواهند داشت و فقط مينياتوريست‌ها زنده خواهند ماند و لابد نگارگري هسته‌اي را نيز به توليد انبوه خواهند رساند. بعيد هم نيست که از اين پس همه چيز نگارگرانه عرضه شود. مبادا بفرمائيد والت ديسني سالها پيش با توليد «انيميشن» زير آب نگارگري را زده و آن را به تصرف در آورده است. خير! آن چيز ديگري است، غير حقيقي است، انقلابي هم نيست. تکنولوژي ديگر تمام شد، ازين پس ما پنجه را باز کرده و مي‌گوئيم وجب، حتي تکليف تمام افلاک را معلوم کرده و آنها را وا مي‌داريم به طور طبيعي جلو بروند، کودکان هم بايد همان روندي را که ما می‌دانيم به طور کلي طي کنند. ما مفصل تحقيقات کرده‌ايم و مي‌کنيم، همه بايد به هنر حقيقي رو بياورند و آثار روزگار قاجاريه را کپي کرده و به توريست‌ها بفروشند. به زودي ماشينهاي حقيقي هم توليد مي‌کنيم که تکنولوژيک نباشند و...

    خدا بيامرزد مرحوم فرديد را که واقعاً به تعبير خودش مغز بسياري از اهل استعداد را گاز گرفت. در سايه تفکر آن مرحوم، اهل استعداد با مغزهاي گاز گرفته، باعث شدند که مغز بعضي‌ها يکسره از کار بيفتد. ايکاش مي‌شد به اينگونه بندگان خدا گفت: «جان دلم! شما در عرصه نقاشي آدم قابل و لايقي هستي، مي‌توان بدون تئوري بافي و حقيقي شمردن کار خود و کاذب شمردن کار ديگران، آثارت را عرضه کني و قضاوت را به عهده آيندگان بگذاري» اما مشکل اين قبيل مدعيان در جاي ديگري است. گمان مي‌کنند نسبت داشتن با قدرت سياسي موجب قدرت هنري مي‌شود. فلان نويسنده مسلمان هم خود را نويسنده حقيقي و ديگران را کاذب مي‌انگارد. بهمان شاعر و فيلمساز مسلمان هم به همين درد مبتلا هستند و همچون اصحاب قدرت، خود را مظهر حقيقت و حامل پيام و امانت مي‌پندارند و ديگران را مظاهر کفر و کذب تصور مي‌کنند. ما ناخواسته داريم به سوي «دن‌کیشوتيسم فراگير» حرکت مي‌کنيم. خدا آخر و عاقبت اين کوري و کري ايدئولوژيک را به خير کند. بهرحال اميدوارم خداوند به اين جماعت سياستزده و مدعي هنر حقيقي قدرتي بدهد که بتوانند تمام خيابانها و ميدانها را قرق کنند و فرياد «هايل ترو آرت» (زنده باد هنر حقيقي) شان زمين و آسمان را بلرزاند و ما گرفتاران ادبيات کاذب و هنر کاذب را در کوره‌هاي «کاذب سوزي» بيندازند و از اين زندگي کاذب خلاصمان کنند. تا هنگامی‌که اين سودائيان پندار زده بر همه چيز و همه جا مسلطند، ما چکار به کار درماندگان ديگر داريم؟

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه