پيشرفته
 

موضوعات :

  • افغانستان

  • کلمات کليدي :


    سعيد خورشيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • مدیریت به سبک امام

  • حزب الله از مقاومت نظامی تا خدمات اجتماعی

  • ارابه‌های نامرئی

  • هیچ فرقی نمی‌کرد

  • انار قندرها ترش است یا شیرین؟

  • اختراع دوباره دوربین!

  • اگر سیاست ما درست شود...

  • همه چیز فرو می‌ریزد

  • پیروزی در سرزمین طایفه‌ها

  • از خودمان است با هم کنار ميآييم

  • مطلب بعدي >   988 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 20-21 : رستاخیز عزت لگد مال شده

    هدر رفتن گلوله آرپی جی گریه نداشت؟

    گفت‌و‌گو با حسين خدادادي جانباز افغانی جنگ تحمیلی

    محمد‌سرور رجايي


    حسین خدادادی مهاجری است که سال‌ها در جبهه‌های دفاع مقدس حضور داشته است و هنوز هم جراحت‌های جنگ و ترکش‌ آن را با خود دارد. روزي به عيادتش در طبقه دهم بیمارستان ساسان رفتم از او پرسيدم، حالا از رفتنت در جبهه پشيمان نيستي؟

    نگاهی تندی به من انداخت و گفت:«من ایران را دوست دارم و مثل کشور خودم می‌دانم. این حق آب و خاك و مسؤلیت من بود كه به جبهه رفتم. با تمام سختی‌ها و مشكلاتی كه كشيدم بهترین دوران زندگی من در جبهه گذشته است. حالا هم می‌بینم، هیچ‌وقت پشیمان نبوده‌ و نمي‌شوم، چون به حق به جبهه رفتم و آن را تکلیف شرعیم می‌دانستم.» متن زیر ويراسته‌اي ازگفت و گوي صميمي ما با اوست.


     

    آقاي خدادادي،کی به ايران آمديد؟

    من ده ساله بودم که دست در دست پدر و برادرم از مرز رد شديم و آمديم به ايران. سال 1355 و پيش از تجاوز نيروهاي نظامي شوروي سابق به افغانستان بود. پدرم از مقلدين حضرت امام (ره) و شخصيت با نفوذي در منطقه بود و مسئوليت جمع‌آوري وجوهات شرعي مردم را به عهده داشت. وقتي به ايران آمديم مدتي ساکن شهر مشهد بوديم و بعد به شهرستان ورامين آمديم. در اين جا هم پدرم وجوهات شرعي مردم را  جمع‌آوري مي‌كرد . گاهي وظيفه رساندن وجوهات جمع‌آوري شده را من و سيدي که از کاشمر بود بر عهده مي‌گرفتيم و به منزل آيت‌الله مرعشي نجفي آيت الله گلپايگاني و آيت الله پسنديده که نماينده حضرت امام (ره) بودند مي‌رفتيم و تحويل مي‌داديم. همزمان در روستاي قاسم آباد ورامين پيش آقایی کار مي‌کردم که در زمان دفاع مقدس پسرش معاون عملياتي نيروي هوايي بود. او پدر شهيد اردستاني بود. در چنين شرايطي من کم‌کم خودم را شناختم و ديدم که در کشوري زندگي مي‌کنم که درگير جنگ نابرابر و تحميلي شده است و من هيچ تفاوتي با مردمش ندارم و در همه‌ي مسايلش هم سهيم هستم. جرقه‌هاي حضور در جبهه از همان زمان در ذهنم زده شد.

    شما که مليتي غير ايراني داشتيد با چه انگيزه‌اي ثبت نام کرديد،

    عرض کردم من در شرايطي خودم را شناختم که در ايران زندگي مي‌کردم و هرچه آدم خوب و قابل احترام مي‌شناختم و مي‌ديدم یا اهل مسجد بودند یا جبهه. چون خودم اهل مسجد بودم، بيشتر با آنها در تماس بودم. اما انگيزه رفتن به جبهه بعد از آشنايي من با بچه‌هاي سپاه تقويت شد، آنهم بر اثر يك اتفاق. در مسير روستاي قاسم آباد، آنها آمده بودند که با خانواده يک شهيد افغاني ديداري داشته با‌شند. در جمع آنها پاسداري بود به نام اکبر مهابادي که به مرور زمان خيلي با هم رفيق شديم. هرچه بيشتر با دوستان پاسدارم انس مي‌گرفتم، بیشتر شیفته می‌شدم. اما مي‌ديدم که بعضي از آنها وقتي به جنگ مي‌روند، بر نمي‌گردند و شهيد مي‌شوند. اين موضوع خيلي روي من اثر گذاشت. آنها، از بهشتيان روي زمين بودند و حد بالايي از خودشناسي داشتند. اگر جواني در آن زمان نماز نمي‌خواند و به جبهه مي‌رفت وقتي بر مي‌گشت نماز شب خوان مي‌شد . در چنين فضايي من احساس کردم که من هم وظيفه دارم در جنگ شرکت کنم. وقتي براي ثبت نام در سپاه ورامين رفتم زمستان سال 61 بود و هيچ مشکلي براي ثبت نام من نبود. مشکل من در کارت شناسايي‌ام بود که مرا 15 ساله نشان مي‌داد. (با خنده) اما با دست بردن در كارت، سنم را 16 ساله ساختم و مشکل من هم رفع شد. اما احساس کردم که مشکل ديگري پيش خواهد آمد.

    چه مشکلي؟

    بله، در صف ثبت نام با جواني برخوردم که يک وقتي سيلي آبداري به من زده بود و احساس خوبي از او نداشتم. فکر مي‌کردم شايد مشکل ديگري هم برايم ايجاد کند. آرزو مي‌کردم که با او در يکجا قرار نگيريم. اما در تمام مراحل آموزشي با هم بوديم. باز هم در پادگان امام حسين (ع) در تقسيم بندي خدا خدا مي‌کردم که با من نباشد ولي باز هم با هم افتاديم. در يک گروهان ، در يک گردان و حتي در يک دسته. دوره آموزشي ما زمستان سردي بود که مصادف شده بود با دوره 28 بسيج . شايد بيش از 3000 نفر از رزمندگان ايراني آنجا حضور داشتند ولي تعداد افغاني‌ها حدودا به ده نفر مي‌رسيد. در آن شرايط من به شدت بيمار شدم و تنها کسي که به مراقبت از من پرداخت همان شخصي بود که من خدا خدا مي‌کردم با او نباشم. او شهيد عباس تاجيک پور بود. ( با بغض مي‌گويد) حالاهر وقت که دلم مي‌گيرد بر سر مزارش مي‌روم و با او درد دل مي‌كنم. در پيشواي ورامين دفن است.

    چه زماني و کجا به جبهه اعزام شدي؟

    از آموزش ديدگان دوره 28 تعدادي را به لبنان فرستادند، ولي من نپذيرفتم و گفتم : فقط جبهه ايران. من طالب اين بودم که جايي بروم که درگيري شديدي باشد. دوست داشتم که سرنوشت من در روز‌هاي اول حضورم روشن شود که رفتني هستم يا ماندني. حتي به اعزام کردستان هم رضايت ندادم چون مي‌گفتند که آنجا هوا سرد است و درگيري هم کم است. ولي باز هم تقاضايم پذيرفته نشد و شدم عضو نيروي ويژه، كه وظيفه‌اش حفاظت از مكان‌هاي خاص بود. با همان نيرو مدتي در لانه جاسوسي خدمت کردم. در پايان دوره آموزشي يک دوره تخصصي را هم سپري كرديم و شهيد تاجيک پور امدادگري را آموخت و من كار كردن با آرپي جي 7 را آموختم . اولين باري که به جبهه رفتم پادگان دوکوهه بود و عجيب دل ما گرفته بود.

    از پادگان دو کوهه به سايت 5 و6 در تيپ زرهي رمضان رفتم و در آنجا پاسبخش شدم، پيک هم بودم و در روزهاي آخر حضورم آر پي جي مي‌زدم.در دوران پاسبخشي‌ام، از نوجواني بسيجي بود که هيچگاه او را فراموش نمي‌کنم. نامش عباسپور بود و بعد‌ها به شهادت رسيد، به حدي ريز نقش بود که کوچکترين لباس و پوتين برايش بزرگ بود. ولی دل و جرئت شگفت انگيزي داشت. در تيپ رمضان سنگر ديدباني‌اي بود به نام شهيد باهنر كه دورترين سنگر تيپ هم به شمار مي‌رفت. عباسپور هميشه خواهش مي‌کرد که شبها او را در سنگر شهيد باهنر ببرم. هميشه هم او را با موتور به سنگر مي‌رساندم، شبي از او پرسيدم که عباسپور در اين دل شب و اين تاريكي از تنهایی نمي‌ترسي؟ او به من گفت: کسي که براي رضاي خدا آمده است از چه بترسد، از دشمن، او هم جان دارد اگر او اسلحه دارد من هم دارم. جنگ که مثل کشتي نيست که من کوچکم و او درشت، از چه بترسم؟ شبي در نوبت نگهبانيش رفتم تا بيدارش کنم، ديدم نيست. چراغ دستي را انداختم باز هم ديدم نيست. مجبور شدم دو سه نفر از دوستانش را بيدار کنم از آنها پرسيدم که عباسپور کجاست؟ همه گفتند سر جايش است، جايي نرفته. دوباره برگشتم و پتويش را کشيدم، به والله قسم از بس که جثه‌اش کوچک بود لابلاي چروکي پتو محو شده بود و من متوجه نشده بودم. شهيد عباسپور از کرج اعزام شده بود. در جبهه عباسپور‌هاي زيادي حضور داشتند که هنوز بي نام و نشان مانده اند.

    در تيپ زرهي رمضان غير از شما افغاني‌هاي ديگري هم بودند؟

    تا جايي که من مي‌شناختم غير از من کسي نبود. ولي در لشکر 5 نصر افغاني‌هاي زيادي بودند. از اتفاقات نادر، يکروز يکي از افغاني‌هاي لشکر 5 نصر قهر کرده و راه دشت عباس را پيش مي‌گيرد. غافل از آن که اگر از ميدان مين هم سالم بگذرد، باز هم به طرف عراقیها می‌رفت، اما بچه‌هاي تيپ ما او راگرفته بودند. من او را سوار موتور کردم و به پادگان اصلي لشکر 5 نصربردم. اما دم در به او اجازه ورود نمي‌دادند در همين اوضاع و احوال ماشيني آمد که آقاي قاليباف در آن بود. پيش او رفتم و او هم با اخم نگاهم کرد و گفت چه خبر است؟ من از اتفاقي که رخ داده بود برايش گفتم، او هم اجازه ورود داد و هم دستور داد که به مشکل مبارز افغاني رسيدگي شود. در قرارگاه کربلا هم تعدادي از مبارزان مهاجر را ديدم. در ايستگاه‌هاي صلواتي بين راه هم زياد بودند. در منطقه طلائيه بسياري از آنها روي ماشين‌هاي سنگين کمپرسي و لودر در پشتيباني کار مي‌کردند.

    شما در بخشی از صحبتهاي خود گفتيد که مدتي مسئول اسکورت نيروها در کردستان بوده ايد، چه موضوعي شما را به کردستان کشاند و چه اتفاقی افتاد که به اين مسئوليت برسيد؟

    در بهار 1362 از جبهه جنوب تسويه حساب گرفتم و رفتم به کردستان. آنجا دچار عارضه چشم شدم و دکتر معالج از من پرسيد که در عمليات خيبر بودي؟ گفتم بله. گفت بايد به پشت خط برگرديد. گفتم من تازه آمده ام؟ گفت: نه بايد برگردي. نامه‌اي نوشت و مرا به بيمارستان نجميه تهران معرفی کرد. بعد از مرخص شدن دوباره به کردستان رفتم. از قبل با برادر رضايي آشنایی داشتم و ایشان در آنجا مسئول اعزام نيرو بود. او مي‌دانست که من رزمي کار هستم و جسارتی هم دارم. يادم است که در پادگان امام حسين در دوران آموزشي سه نفر بودند که 6 پله را از پايين به بالا جفت پا مي‌پريدند، يکي از آنها من بودم. دراسکورت هم نياز به آدم جسوري بود که بتواند نيروهاي اعزامي را در فاصله‌هاي دور هدايت و حمايت کند. شايد اين ويژگي باعث شد که مسئول اسکورت شوم. در بعضي موارد دويست يا سيصد کيلومتر دورتر نيرو اعزام مي‌شد و ارتباط بيسيم هم قطع مي‌شد. آنجا خلاقيت و جسارت مسئول اسکورت نقش مهمي داشت که از خودش و همراهانش محافظت کند. چون ضد انقلاب در مسير راه‌ها کمين مي‌گذاشتند. از بيجار که مي‌رفتيم مي‌ديديم که در هر چند صد متر دو سرباز براي امنيت راه ايستاده‌اند و هر بيست کيلومتر يک ژاندارمري بود و آنها وظيفه داشتند که از هر دو طرف جاده، ده کيلو متر را تامين امنيت کنند. بسياري از سربازان تامين امنيت جاده توسط تک تير انداز منافقين به شهادت مي‌رسيدند. خود آقای رضايي هم با برادر همسرخود در کمين منافقان در نزديکي‌هاي سقز در منطقه (سُنتِه) به شهادت رسيدند. هنگ ژاندارمري در چند صد متري آنها بود و نتوانسته بود به کمک‌شان برود.

    به عنوان نمونه از سختي‌هاي آن زمان بگويم که من مدت يکسال شده بود از دوستم عباس تاجيکپور خبر نداشتم. موقع اعزام نيرو بود، سپاه هم براي محافظت روستا‌ها نيرو مي‌فرستاد تا ضد انقلاب روستاها را محل تغذيه پايگاه‌شان قرار ندهد و مردم آسيب نرساند. از اين رو بچه‌هاي سپاه آخرين خانه روستا را پايگاه مي‌ساختند، خانه‌هايي که معمولا متروکه و غير مسکوني بودند. بچه‌ها آنها را تميز مي‌کردند و سيم خاردار مي‌کشيدند مي‌شد پايگاه. یکروز ديدم که شهيد تاجيک‌پور با وضعيت بسيار آشفته و نامناسب مي‌آيد، تعجب کردم و با ناباوري پرسيدم که اين چه وضعي است؟ تاجيک‌پور گفت: تو در شهري و از روستا‌ها خبر نداري. من تازه از روستا آمده ام. خدا لعنت کند رژيم شاه را که به اين مردم نرسيده است. فقر در اينجا بيداد مي‌کند. حالا که جمهوري اسلامي مي‌خواهد کاري کند، ضد انقلاب نمي‌گذارند. وظيفه‌ي ماست که براي آنها کار کنيم. ما در روستايي هستيم که به خاطر شدت فقر و مشکلاتش دو ماه است حمام نرفته‌ام. باورت مي‌شود؟

    اگر از سنگين‌ترين ماموريت خود در بخش همراهي‌ها يادآوري کنيد، ياد چه ماموريتي مي‌افتيد؟

    ( باکمي تامل) روز 15 خرداد سال 63 بود که مصادف شده بود با ماه رمضان. مردم هم به خاطر تماشاي رژه رفتن نظاميان در پارک بانه جمع شده بودند که هواپيماهاي عراقي سر رسيدند و بانه را در چهار نوبت بمباران کردند. من در پايگاه بودم که مسئول ستاد آقاي رسولي آمد و گفت که آماده شو برايت ماموريت سنگيني دارم. بايد تعدادي از مجروحين را که حدود سيصد نفر هستند به تبریز ببري. اگر امشب نبري‌شان ممکن است که بسياري از آنها از شدت خونريزي شهيد شوند. اتفاق وحشتناکي بود اکثر مجروحين غير نظامي بودند. با اينكه امنيت جاده تامين نبود و شرايط هم اضطراري بود با توکل بر خدا راه افتاديم. تعداد مجروحين به حدي بود که هرچه ماشين سالم در بوکان بود براي حمل مجروحين بسيج شدند. آمبولانس، ميني بوس، اتوبوس و... مجروحين را حتي در وسط راهرو اتوبوس‌ها هم جا داده بوديم. پيش از حرکت به همه راننده‌ها دستور دادم که با فاصله حرکت کنند که اگر به کمين منافقين برخورديم حداقل يک يا دو ماشين گير کند نه تمام کاروان. شب بسيار سخت و دلهره آوري بود. وقتي ما به بوکان رسيديم غذا تمام شده بود و بدون توقف در شهر‌هاي سقز، مياندوآب و بناب يكسره تا عجبشير رفتيم. ما آنجا از شدت خستگي توقف کرديم ولي مجروحين را برادران سپاه عجبشير تا تبريز همراهي کردند.

    مي توانم بپرسم که شما با چه انگیزه به جبهه ایران رفتيد؟

    اينکه چرا ندارد. من در کشوري زندگي مي‌کردم که که امنيتش امنيت من بود و هيچ تفاوتي با اتباعش نداشتم. تنها چيزي كه بر دل آدم سنگيني میکند تبعيض است، كه اين مسئله را در جبهه هرگز نديدم. در جبهه بهشتيان و مردان خدا بودند با نفسهاي پاک. يادم است که در سال63 وقتي ما در تيپ زرهي از شدت خشکي و بي آبي نماز باران خوانديم، دو روز بعد شب هنگام چنان باران شديدي باريد که چند سنگر را تخريب کرد. مسئول دسته ي ما نخواسته بود که ما 23 نفر را که تازه از عمليات برگشته بوديم بيدار کند و خودش به تنهايي چادرهاي ما را پلاستيک گرفته بود در حالي که پاسدار کادري بود. پاسداران کادري در جبهه‌ها آنقدر ايثار و خود گذشتگي داشتند که لباس فرم‌شان که سبز رنگ بود را نمي‌پوشيدند، تا رزمندگان احساس دو رنگي نکنند و لباس خاکي مي‌پوشيدند.

    در چه عملیاتی شما مجروح شدید؟

    زماني که گردان خيبر شکل گرفت، من آنجا رفتم و آرپي جي زن شدم و در منطقه طلائيه، گلوله توپي در کنارم منفجر شد و تر کش آن به من اصابت کرد. آن روز مجروحين خيلي زياد بودند ، خيلي از مجروحان با جراحت‌هاي شديد تر از من بعد از پانسمان دوباره مي‌جنگيدند و من هم بعد از پانسمان زخمهايم در خط ماندم. بعد‌ها که به تهران آمدم و عکس گرفتم، دکتر معالجم گفت: اين ترکشها قابل عمل نيست، شايد يک وقتي خودش خارج شود. به مرور دو تا از آنها خارج شد و سومي که اصلي هم بود عفونت کرد. در طلائيه هم، تحت تاثير هواي آلوده به گاز شيميايي قرار گرفتم، چرا كه پيش از آن که به آنجا برسم منطقه را بمب شيميايي زده بودند. آنجا مجروحاني را ديدم که تمام بدن‌شان تاول زده بود و مدام با دست بر سر‌شان مي‌زدند. وقتي خودم را با آنها مقايسه مي‌‌كردم خيال مي‌كردم تنها گاز اشک آور خورده‌ام. اما از تاثير مخرب آن گاز و اين كه چقدر مي‌تواند پيامد سنگيني داشته باشد بي خبر بودم. مدتي هم در دشت عباس بودم. در دهکده حضرت رسول که از مناطق عملياتي فتح المبين بود افتخار آشنایی با شهيد زين الدين را پیدا کردم. ایشان جوان خوش اخلاق و خوش برخوردي بودند که با دقت به حرفهايم گوش داد و سريع هم دستور رسيدگي دادند.

    با اين وضعيت شما چند درصد جانباز محسوب مي‌شويد و معيشت زندگي شما از کجا تامين مي‌شود؟

    من در پرونده جانباز 15 درصدي هستم که حق اشتغال به کار را هم دارم. مدتي هم مستمري مي‌گرفتم. حالا هم که با کمک ديگران زندگي‌ام را مي‌چرخانم. در همين اواخر حکم حقوق جانبازي‌ام صادر شده است ولي هنوز چيزي نگرفته ام. اميدوارم مشكل هرچه زود تر بر طرف شود. به خاطر اين که نتوانستم جريان مجروحيتم را ثابت کنم، مرا 15 در صد زده اند. آنها مي‌گفتند که شما گزارش دو پاسدار داريد ولي من اين موضوع را نمي‌دانم که چيست؟ آن زمان دوستان بسياري داشتم که حالا نيستند و هر کسي دنبال زندگيش رفته است. شايد اگر ببينم‌شان هم نشناسم. يادم است که يک روز در جايي يک نفر مرا ديد و پرسيد که شما خدادادي نيستي؟ گفتم: چرا خودم هستم. گفت: مي‌خواهم حالا بدانم وقتي در طلائيه با آر پي جي تانک عراقي را نشانه گرفتي و زدی به تانک اصابت نکرد چرا نشستي و گريه کردي؟ اين اتفاق زماني بود که عراقي‌ها ما را دور زده بودند و هر آن ممکن بود اتفاق وحشتناکي رخ بدهد. آنجا من شليک کردم و به هدف نخورد. به او گفتم: در آن وضعيت يک گلوله تفنگ به سختي به سنگر مي‌رسيد، هدر رفتن گلوله آرپي جي گريه داشت، نداشت؟

    هشت سال دفاع مقدس پر است از روايتهايي که نقش امداد‌هاي غيبي را برجسته مي‌کند. شما مي‌توانيد روايت ديگري از اين دست، از مشاهدات خودتان بگوييد؟

    روزهاي آخر اسفند ماه سال 62 بود، من در تپه ‌ا ي مستقر بودم که کاملا پشت خط مقدم را زير پوشش داشت. لشکر 5 نصر هم تازه در پشت خط مستقر شده بودند و ضد هوايي هم نداشتند. ناگهان ديدم که چند فروند هواپيماي عراقي آمدند و درست در جايي که لشکر 5 نصر مستقر شده بود، سه بار در آن منطقه دور زدند. بعد بي آن که بمبي بريزند دور شدند و بمب‌شان را در کوه‌ها انداختند. چون من از آن بالا نگاه مي‌کردم و وضعيت لشکر را هم مي‌ديدم اگر مورد حمله قرار مي‌گرفتند اتفاق وحشتناکي مي‌افتاد. اين حادثه را من يک امداد غيبي مي‌دانم که بخير گذشت و خدا نخواست خلبانهاي عراقي بمب‌شان را بريزند.

    از دوستان شهيدت بگو، از نام‌هاي شان، از خاطرات بسياري که از آنها داري، ما هم دوست داريم از آنها بشنويم؟

    دوستان زيادي داشتم که به شهادت رسيدند. نمي‌دانم از عباس تاجيک پور بگويم که در راه مهاباد توسط منافقين تيرباران شد و به شهادت رسيد يا از شهيد ملکي و يا از شهيد احمد مسعوديان. در پادگان توحيد بوديم و روز عيد بود. من مي‌خواستم از پادگان خارج شوم، اما مسعوديان مانع من شد و گفت که ما در حال آماده باش هستيم و شما نبايد خارج شويد. به خاطر اين جريان تا مدتها از او دلخور بودم. يکروز ديدم در صبحگاه آمد و مرا به آغوش گرفت و شروع کرد به حلاليت خواستن و گفت: که عازم جبهه است. بعد از رفتن او شايد بيست روز هم نگذشته بود که خبر شهادتش آمد و ما براي تشييع جنازه او به زادگاهش روستاي جواد آباد رفتيم. آن روز بسيار گريه کردم هم براي او و هم براي خودم. او تازه عروسي کرده بود و پدر پيري داشت، پسرش بعد از شهادتش به دنيا آمد.

    از دوستان شهيدت چه خاطره‌اي داری كه نمي‌تواني آن را فراموش کني؟

    خاطرات دوستان شهيدم بخشي از زندگي‌ام به شمار مي‌روند. هيچکدام‌شان را نمي‌توانم فراموش کنم اما خبر شهادت شهيد نادري هيچگاه رهايم نمي‌کند. شهيد نادري تک فرزند بود و پدرش آمده بود دنبالش که او را براي مراسم عروسيش ببرد. او عصري براي ملاقات پدرش به ستاد اعزام نيرو آمد و براي جمع کردن وسايلش بايد به محور بر مي‌گشت. وقت برگشتن او به من گفت: خدادادي ژ 3 من تازه تعمير شده است احتمال دارد خوب عمل نکند، وضعيت راه هم روشن نيست بيا با هم برويم. من هم تفنگم را برداشتم و با او همراه شدم. محور آنها در روستاي آخکن، بين جاده سقز و بوکان بود. شب آنجا بودم که منافقين حمله کردند و درگيري شديدي شد. فردايش من دوباره به ستاد برگشتم و شهيد نادري با دو رزمنده ي ديگر به قصد بررسي منطقه رفتند كه حين بازرسي در کمين منافقين افتاده و اسير مي‌شوند. وقتي خبر مفقود شدن آنها به ستاد رسيد ما مانده بوديم که به پدر پير نادري چه بگوييم. از يک سو پدر نادري مدام از ما مي‌پرسيد که نادري چه وقت بر مي‌گردد، از آن طرف ما هم خبر نداشتيم که چه اتفاقي افتاده، فقط مي‌گفتيم که به يک ماموريت سه روزه رفته است. سه روز بعد جنازه‌هاي آنها را در کوه پيدا کرديم که بر اثر ضربات چوب به شهادت رسيده بودند. آن اتفاق، اتفاقي بسيار تلخي بود. جنازه شهدا را در آمبولانس گذاشته بوديم و پدر مظلوم شهيد نادري را در ماشين ديگري سوار کرديم. انگار روح پدر او خبر دار شده بود. رنگ چهره‌اش به زردي گراييده بود و ملتمسانه از من مي‌پرسيد که خدادادي جان، پس نادري کجاست چرا من بي او تهران بروم. من از روي ناچاري به او گفتم که نادري با دو تن از مجروحين به تهران رفته است. در حالي که او با پسر شهيدش همسفر بود و نمي‌دانست.

    حالا پس از 20 سال، وقتي دل شما براي آن روز‌ها تنگ مي‌شود، چه كار مي‌كنيد؟

    بهترين دوران زندگي من درجبهه گذشته است. با تمام سختي‌ها و مشكلاتي كه ديده‌ام و حالا هم مي‌بينم ، ولي هيچ وقت از رفتنم پشيمان نيستم چون مي‌دانم به حق بوده و به حق رفتم. حالا هم هر وقتي دلم مي‌گيرد. مي‌روم سر قبر شهدا و آنجا خطاب به خودم مي‌گويم، خدادادي اگر تو مشكلی داري زندگي هم مي‌كني ولي شهدا در اوج جواني بي هيچ توقعي رفتند تا اسلام به سرفرازي برسد و ايراني كه تو در آن زندگي مي‌كني به سر فرازي برسد. من 32 سال در اين مملكت زندگي كردم. اين حق آب و خاك و مسئوليت من بوده كه جبهه رفتم. يكبار رفته بودم سر قبر شهيد مسعود ملكي،‌ مسئول گلستان شهدا مي‌گفت: چند روز پيش يك افغاني آمده بود و بر سر قبر شهيدي گريه مي‌كرد و مي‌گفت: اين قبر برادر من است و من تازه پيدايش كردم. نام شهيد ضامن علي بود.

     و در پایان چه می‌خواهی بگویی؟

    اين جملات را از روي اعتقاداتم مي‌گويم، اولا دوست ندارم ايران ضعيف باشد و كسي اتباعش را تحقير كند. من در سفر عراق ديدم كه زايران ايراني و افغاني چقدر از هم حمايت مي‌كردند. ريشه اين حمايتها بر مي‌گردد به مشتركات اعتقادي و فرهنگي ما. اين را هم فراموش نكنيد كه من به خاطر جبهه رفتن از اين نظام اسلامي چيزي نخواستم. چون من اين مملكت را از خود مي‌دانستم و دفاع از آن را هم واجب . باورم اين است كه ايران تنها كشوري است كه صداي حمايت جهاني‌اش از مسلمين بلند است و براي ما همين كافي است. چون ما معتقد به اسلام و ولايت فقيه هستيم. در هرجايي از دنيا باشيم و بند از بند ما هم جدا كنند، نبايد از اين نظام دست بکشیم و چون هيچ مرجعي به اندازه آيت الله خامنه‌اي براي جامعه اسلامي تاثيرگذار نيست، بايد مطيع امرش باشيم. اگر امروز نسل جديد اين ديار مرا نمي‌شناسند مقصر نيستند. اين وظيفه‌ي دولت و مسئولين بود و هست كه امثال مرا براي آنها معرفي كند. من در سالهاي حضورم در جبهه پيك بودم، مسئول اسكورت بودم، پاسبخش بودم و آرپي جي زن هم بودم. حالا هم افتخار مي‌كنم كه جانباز دفاع مقدس هستم، با اين همه نبايد ناديده گرفته شوم و فرزندان من كه مادرشان هم ايراني است دچار تبعيض شوند.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه