پيشرفته
 

موضوعات :

  • پرونده

  • کلمات کليدي :


    مطلب بعدي >   853 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 20-21 : رستاخیز عزت لگد مال شده

    می‌رفت هرجا خطرناکتر بود

    چند روایت از زندگي شهید نادر گنجی


    شهید نادر  گنجی برادر شهید صادق گنجی است که به خاطر شهادت برادرش  در پاکستان گمنام‌تر از اوست.

    آنچه می‌خوانید خاطراتی است درباره زندگی و شهادت او.


    مادر شهید: موقعي كه دوستانش در جبهه شهيد مي‌شدند نادر خيلي ناراحت بود. بچه‌ها همه در بسيج فعاليت مي‌كردند. نادر هم خيلي بچه فعالی بود. از هيچ چيز نمي‌ترسيد و براي اسلام، هر جا كه خطرناك‌تر بود، مي‌رفت. دوست نداشت كه كارهايش ظاهري باشد. بچه‌ای خيلي ساكت، متين، با چهره‌ای مظلوم بود. خيلي عشق جبهه داشت. خودش درباره حضرت فاطمه در نواري صحبت كرده و خيلي هم گريه كرده بود. خيلي صداي قشنگي داشت، مي‌گفت: خدا من را قبول نكرده و من شهيد نشدم. خدا من را نپذيرفته كه قابل باشم و شهيد بشوم. گفتم: مامان قرار نيست كه شما همه‌تان در جبهه شهيد بشويد. قرار است كه شما اين انقلاب را نگه بداريد. انقلاب پشتيبان مي‌خواهد. اين جوري نيست كه هر چي انقلابي است برود و در جبهه شهيد بشود. گفت: نه. من خيلي دوست دارم ولي من شهيد نمي‌شوم. خيلي به حضرت فاطمه التماس كرده بود كه شما من را بپذيريد. نوارش را هم داشتم.

    يك سال قبل از اين كه شهيد بشود، خواب ديد. برايم تعريف كرد كه جايي بودم بسيار وسيع، ساختمان خيلي قشنگي و باغ و آب در اين باغ روان بود. شاخه‌هاي ميوه‌ها به زمين آمده بود. من خودم در عالم خواب، موكل اين باغ بودم. اين ميوه‌ها را وقتي كه مي‌خوردي سير نمي‌شدي. اين قدر شيرين و خوش طعم و خوشبو بود. من آن جا زندگي مي‌كردم و همه اين‌ها در اختيارم بود.

    به من گفت:‌ مامان اگر شما نگذاري من به جبهه بروم، اگر من تصادف بكنم، اگر بلايي برايم پيش بيايد و توفیق شهادت پیدا نکنم و بمیرم، شما را مقصر مي‌دانم. باز دوباره گفت: مامان ترا به جواني علي اكبر امام حسين قسمت دادم، من كه از علي اكبر بالاتر نيستم، اجازه بده تا من بروم.

    من ديگر زبانم قفل شد و نتوانستم حرفي بزنم. گفتم: باشه، برو دست خدا به همراهت. همين كه شنيد، خيلي خوشحال شد. روي پاهايم خم شد تا ببوسد. من گفتم: خدايا توكل بر تو. همان شب، خانه خاله‌اش رفت كه بچه نداشت. گفت مي‌خواهم به جبهه بروم. چون مي‌خواهم صبح زود بروم، آمده‌ام خداحافظي بكنم و حلاليت بخواهم.

    دوستانش هم آمدند. خلاصه با ما خداحافظي كرد و به جبهه رفت. نادر بچه خيلي خوشقدمي بود. به دنيا كه آمد، براي ما خيلي خوب بود. به جبهه هم که رفت، قدمش براي جبهه خير بود. حمله فتح المبين شد و نزديك هشتاد هزار نفر اسير گرفتيم. عراق هم خيلي كشته داد و شكست سنگيني خورد. گفتم نادر به دنيا آمدنش گلباران بوده و جبهه رفتنش هم جبهه را گلباران كرد.

    گردان شناسایی بود. یادم هست آنروز که برای شهید هوشنگ آمده بود، خواست به حمام برود. دیدم که تمام موهاي دستش رفته بود گفتم: چرا دستت اينجوري شده. گفت: ما به شناسايي مي‌رويم، جاهايي هست كه بايد سينه‌خيز برويم. دست و پايم در اثر سينه‌خيز رفتن اين طور شده است.

    گفتم نادر بيست و پنج سالم بود كه پدرت سكته كرد تا كنون من سرپرست شما بودم. حالا من خودم نياز دارم تا كسي سرپرستم باشد. بچه‌هاي خواهرت هم يتيم شدند. تو در اين جا از آنان سرپرستي بكن. بمان و در پشت جبهه خدمت بكن. گفت: نه مامان. مردم رختشويي كردند، نان‌پزي كردند و بچه بزرگ كردند و در راه خدا دادند. يك دوستي دارم كه مادرش نذر كرده بود تا او در جبهه شهيد بشود، و او هم گوسفند قرباني كند. اين قدر بچه‌هاي مخلص مي‌روند. به پشت شانه من زد. دوست دارم مثل حضرت زينب صبر داشته باشي. گفتم: من در زندگي خيلي زجر كشيدم. خيلي بدبختي كشيدم. خواهرت هم كه بی سرپرست شده. او هم بيست سالش است. با دو سه تا بچه. گفت: نه. خدا نگهداري مي‌كند. من بايد به جبهه برگردم. گفتم: باشد. گفت مامان يك وصيت ديگر هم دارم. اگر خدا من را قبول كرد و شهيد شدم، صادق را دنبال جسد من نفرستي.  اگر آدم چيز خوبي در راه خدا داد، نمي‌آيد دنبالش بگردد و بگويد چيزي كه در راه خدا داده‌ام را مي‌خواهم برگردانم.

     

    نعمت گنجي، عموی شهیدان صادق و نادر گنجي:

    چيزي كه به جا مانده خاطرات هردونفرشان است. يعني شبي نمي‌گذرد كه من با خدا صحبتشان را نكنم، سر نماز يادم مي‌آيد. برايشان ناراحتي مي‌كنم. هيچكدام از يادم نمي‌رود. در 5-6 سالگي پدرشان را از دست دادند. پيرهن همديگر را مي‌پوشيدند و مي‌رفتند مدرسه.

    شهيد نادر ساكت و خاموش بود، تا صحبت نمي‌كردي، صحبت نمي‌كرد. هركاري كردم كه منصرفش كنم و جبهه نرود و درسش را ادامه بدهد، گفت نه مي‌خواهم بروم. انقلابي به تمام معنا بود، با كسي هم در مورد هيچ چيز صحبت نمي‌كرد.

     نادر در دانشگاه اصفهان روانشناسی مي‌خواند. گفت: مي‌خواهم بروم جبهه. گفتم: عموجان اگر از دانشگاه عاجز شدي، ماشين بخرم، روي ماشين كار كن. گفت: نه، من مي‌خواهم بروم تفنگ دامادمون را كه زمين گذاشت بردارم.

    اكبر گنجي، عموي شهيد:

    ايشان واقعاً ناطقه بود. ولي مثل اين كه بي‌زبان بود. روزي كه چهلم دامادشان بود، با لباس نظامي در مراسم شركت كرد. همه‌اش دغدغه داشت. مادر من او را بغل گرفت و بوسيد. به او گفت: اين هم جبهه است، خواهرهايت، مادرت و برادرت سرپرست نياز دارند. تو بمان. نماند ودوباره به جبهه رفت.

    نادر علاقه زيادي به مطالعه و درس خواندن داشت. مثل صادق. رهرو صادق بود. به فوتبال هم علاقمند بود. او و صادق كوچك بودند اما هميشه درباره تيمشان بحث و جدل ميكردند. نوار صدايشان را دارم.من در انگليس بودم كه مادرشان نوار صدايشان را برايم فرستاد.

     

    آقای اتابك، از دوستان شهید: من هنوز يادم نمي‌رود سيلي را كه شهيد نادر گنجي خورد. ما با هم همكلاس بوديم. روي يك نيمكت نشسته بوديم. معلمي داشتيم که پسرش زير چتر سازمان مجاهدين خلق رفته بود. نادر به معلم گفت: تو چرا بچه‌ات را خوب تربيت نكردي. معلم سيلي محكمي به صورت او زد به طوري كه همه بچه‌ها ناراحت و نگران شدند و با اين معلم درگير شدند. ديدش اين قدر باز و از نظر سياسي روشن بود.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه