پيشرفته
 

موضوعات :

  • پرونده

  • کلمات کليدي :


    مطلب بعدي >   751 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 20-21 : رستاخیز عزت لگد مال شده

    تمام وقت، وقف هدف

    گفت‌و‌گو با خانم فنی زاده، همسر شهید گنجی

     


     

    آشنایی‌‌تان با شهید از کجا بود؟ شما در تهران بودید و ایشان اهل برازجان.

    من عضو فعال اتحادیه انجمن‌هاي اسلامی بودم. در نزدیکی منزل پدری دعای کمیل برگزار مي‌شد. در یکی از این شب‌ها که از مراسم برگشتم خواب دیدم در کیوسک تلفن هستم و طبق معمول نگران نگرانی مادرم.مشغول گرفتن شماره بودم که ناگهان آقایی آمده و تکه کاغذی را به من داد. پرسیدم این چیست؟ گفتند این تاریخ شهادت شماست. نگاه کردم و تاریخ بدون سالی را در آن دیدم. 19/9/... با هراس از خواب بیدار شدم و با توجه به بازار داغ ترور از ناحیه منافقین خوابم را برای هیچ کس تعریف نکردم. دست نوشته‌ها، کتاب‌ها و وسائل شخصی‌ام را سامان دادم و حتی وصیت نامه‌ای هم نوشتم. با یکی از علما در مورد خوابم صحبت کردم. ایشان فرمودند خواب‌نما شده اید اما شهادت نیست، اتفاقی در زندگی شما در آن تاریخ رخ خواهد داد که مسیر زندگی‌تان را کلا عوض خواهد کرد ... و آن تاریخ شد رسیدن نامه من به دست شهید گنجی در جبهه.

    ماجرا از این قرار بود که برادرم جبهه بودند و برای مرخصی 24 ساعته به تهران آمدند. من با برداشت‌ از صحبت‌هاي ایشان دربارة روحیه رزمندگان تصمیم گرفتم نامه‌ای از طرف دانش آموزان مدرسه مان (دبیرستان امید اسلام. منطقه یک) بنویسم تا با خودشان ببرند. نامه آماده نشد. اما چند روز بعد نامه را به همراه مقداری اقلام خوراکی به آدرس برادرم پست کردم .

    نامه را دارید؟

    بله، این قسمت را از میان یادداشت‌هاي شهید هنگامی که به همراه هیئتی از مبلغین مدرسه عالی شهید مطهری به جبهه اعزام شده بودند برای‌تان مي‌خوانم :

    «امروز اتفاق عجیبی برایم رخ داد. بعد از پایان این ماموریت علی رغم هماهنگی‌هاي لازم با قرارگاه، هر چه منتظر ماندیم ماشین نیامد که ما را بازگرداند. یک ساعتی منتظر بودیم و بیسیم پشت بیسیم. و نگران دیر رسیدن به برنامه‌هاي بعدی، اما انگار سرنوشت و تقدیر من داشت رقم مي‌خورد، ناگهان پستچی رسید و نامه‌ها را به رزمندگان داد. آقای فنی زاده دو نامه داشت. یکی برای خودش بود و دیگری برای همه. برای گرفتن نامة‌ «خطاب به رزمندگان» دست همه مبلغین دراز شد اما ایشان با وجود طولانی تر بودن فاصله شان با من، به طرف من آمد و نامه را به من داد. آن را باز کردم. و در نگاه اول احساس کردم دیدگاه‌هاي نویسنده منطبق بر اندیشه‌هاي من است و هنوز چند خطی از نامه نخوانده بودم که به ذهنم خطور کرد. خودش است! همسر آینده ام!»

    آن روز 19/9/1360 بود. خوابم تعبیر شده بود.که پس از مدتی ایشان با منزل ما در تهران تماس گرفتند و فرمودند: نامه بسیار زیبا و موثر در روحیه رزمندگان بود، جوابیه‌اش را از طرف همه رزمندگان نوشته و به آدرسی که از برادرتان گرفته بودم پست کردم، تلفن مدرسه عالی شهید مطهری را داده‌ام کاری داشتید تماس بگیرید .

    تا یک سال من با ایشان تلفنی مشورت کرده و راه حل مي‌گرفتم و همیشه به همسر ایشان غبطه مي‌خوردم که خوشا به حال شان چقدر اطلاعات غنی در هر زمینه‌ای... هرگز فکر نمی‌کردم ایشان آنقدر جوان باشند. بعداً که برای سخنرانی دعوتش کردم با دیدن او شوکه شدم، جوانی بیست ساله که ساکی از کتاب برایم هدیه آورده بود. کل کتاب‌هاي استاد مطهری و اول هر کتابی یادداشتی پر مغز منطبق با محتویات آن کتاب... حدود 3 سال در کش و قوس مشکلات ناهماهنگی خانواده‌ها، بالاخره در 17 اسفند 63سعادت نصیب من شد و قرعة ما را به نام هم زدند. شخصیتی به تمام معنا الگو از نظر معنوی، فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی سیاسی و خانوادگی آیینه تمام نمای یک جوان اسلامی و ایرانی سرباز آقا امام زمان (عج) بودند. اما شاکلة اصلی شخصیت ایشان که تا به حال کمتر کسی به آن اشاره کرده، ولایت پذیری و دغدغه ایشان برای آماده کردن زمینه حکومت حضرت مهدی است.

    ایشان معتقد بودند ما به اسلام و ولایت و ولی عصر مدیونیم و هر گونه تلاشی یا ایثار و گذشت از جان و مال و وقت و انرژی و آبرو دین ما به آن حضرت وظیفه‌ی اسلامی انسانی ماست.

     

    شما اقوال و افعال ایشان را بهتر از هر کسی مي‌دانید. از فعالیت‌هاي ایشان در پاکستان بگویید.

    بارها و بارها از زبان افراد مختلف گفته و نوشته شده که تمام وقتش، وقف هدفش بود. شب و روز برایش معنایی نداشت. خدماتش همیشگی بود و برای همه و در تمام ساعات او خستگی ناپذیر، بی‌پروا، شجاع و بی باک، مرد میادین خطر، خاری در چشم دشمنان و دوستانِ از دشمن بدتر بودند و اعتقاد ایشان در معنای زنده بودن و زندگی کردن، توکل بر خدا، توسل بر ائمه، الگو قرار دادن آنان،  صبر و استقامت و خدمت به مردم بود. مي‌گفتند پر ارزش ترین کارها سخت ترین و پر تحمل ترین آن هاست و در عین حال شیرین ترین نتیجه .... و من تا زمان شهادت ایشان معنای آن را متوجه نبودم.

    عشق به مردم، به همه انسان ها، حتی غیر مسلمانان، نیاز همه مردم به هدایت و آگاهی دادن به آنان باعث شد تا با تلاش شبانه روزی توانستند در مدت بسیار کمی علاوه بر عربی، زبان انگلیسی و اردو را هم در گویش و لهجه‌هاي متفاوت از این زبان به خوبی یاد بگیرند به حدی که شعر هم بسرایند. ایشان توانستند بسیاری از شبهات تفرقه انگیز شیعه و سنی را برطرف و در حل اختلافات بسیاری از احزاب و در نگرش آنان به مسائل گام‌هاي مهمی بردارند. نگاه ایشان به مردم به چشم امت واحده بود لذا با همه‌ آنان از هر سنخی و مذهبی و دسته و گروهی مراوده داشتند. شهید گنجی این ذهنیت را به باور و یقین نشاندند که ساده زیستی و دوست داشتن مردم و نیت خالص برای کمک به آنان و مسئولیت پذیری را تا انتها رفتن - حتی در قلب بدخواهان به خاطر آرامش قلب یک انسان نیازمند به کمک چه مادی چه معنوی- از راه‌هاي ساخته شدن انسان است.

     

    به نظر شما، مهم ترین عامل موفقیت ایشان چه بود؟

    عشق وافر به خدا و راه خدا و جلب رضایت او و توکل بر او، عشق به اهل بیت و امام زمان (عج) و الگو گرفتن از آنها، تلاش و بی باکی و حیدر صفتی و گاها مظلومیت او و روش‌هایی که با توجه به شرایط آنجا ابداع مي‌نمود. ایشان معتقد بودند هر کس از هر دین و مسلک و در هر شرایط روحی روانی و در هر خانواده و با هر ذهنیت و هر جایگاه تحصیلی و اجتماعی و سیاسی، یک راه خاص برای هدایت دارد. گاهی یک هدیه کوچک، لبخند و تبسم، دیده‌ای را ندیده انگاشتن، ایثار و فداکاری و گذشت، و مهربانی و یا حتی گاهی اخم شیرین معنی دار به اندازه‌ای موثر است که نصیحت و سخنرانی آن تاثیر را ندارد .

    با خانواده چگونه بودند؟ اساسا وقتی برای ایشان مي‌ماند که بخواهند به خانواده رسیدگی کنند؟

     ایشان بسیار انسان همراه، هم دل و آگاه به همه ابعاد و نیازهای خانواده بودند تا جایی که به دلیل مراسم بسیار ساده عقد و عروسی و خرید یک حلقه حصیری به قیمت 1800 تومان، علی رغم اشراف و آگاهی به عقاید من مبنی بر عدم رغبتم به تشریفات و میلم به ساده زیستی همیشه آرزو داشت کمبودهای اول ازدواجمان را جبران کند. به یاد دارم یک روز بعد از مراسمی که از طرف وزیر کشاورزی دعوت شده بودیم، پس از پایان مراسم وقتی برای سوار شدن به ماشین آمدیم، دیدیم ماشین در میان کوهی از گل‌هاي زیبا تزیین شده و ایشان گفتند خب! این هم آرزویی بود که خدا خواست در دل من نماند و تو را در ماشین گل زده سوار کنم، دست و دل بازی، دلسوزی، رفعت و تواضع از دیگر خصوصیات اخلاقی ایشان بود.

    مهم ترین دغدغه و نگرانی‌هاي ایشان را چه بود؟

    مسئولیت سنگین جواب دادن به خدا و اهل بیت و امام زمان در قبال عمر و صرف جوانی، داشتن پست حساس سفیر فرهنگی و انجام درست این وظیفه در ماموریت الهی. ایشان جزو "والسابقون السابقون اولئک المقربون" بودند. سبقت در کارهای خیر و داوطلب در امور خیریه، زبانا، قلما، قدما... انگار مي‌دانست عمرش چقدر کوتاه است! کلا روح شهدا در این دنیا بسیار گسترده تر و با بصیرت عظیم و آینده‌نگری و واقعیت‌بینی ژرف و عمیق همراه است و به دلیل اینکه آرزویش رسیدن به لقاء الله بود - و یقین که آرزویش محقق شده- همیشه دغدغه کمبود فرصت داشت، دغدغه رسالتی که از طریق دین به دوشش بود و انتخاب او به عنوان سرباز امام زمان که اگر در این آزمایش نمره عالی بیاورد پذیرفته خواهد شد. یکی از دغدغه‌هاي دیگرش درست تربیت شدن دو فرزندش بود؛ سبحان و نادر.

     

    نگاه شهید به سیاست و اهل آن چگونه بود؟

    بالاخره همانطور که مي‌دانید بنا به جایگاه رفیع ایشان، خیلی‌ها دوست دارند ایشان را به جریان خود منتسب کنند و خود را همراه و همدل با ایشان جلوه بدهند.

    سیاست در نگاه او عین دین داری و عبودیت و اطاعت از ولایت بود، نگاه او به سیاست نگاه شهید نواب صفوی، نگاه شهید مدرس، نگاه شهید شیخ فیض‌الله نوری و نگاه رهبرش امام خمینی (ره) بود. سیاست برایش وسیله‌ای برای رسیدن به جامعه‌ای توحیدی وعده داده شده در قرآن بود. سیاست از نگاه او قدرت طلبی و کسب شهرت و ثروت نبود.

     

    ناگفته‌هایی که واقعا تا به حال نگفته باشید؟

    من توصیه مي‌کنم نشنوید از نی ...! شهدا در زمان حیات دنیوی شان و شاید حتی پس از آن بسیار غریبند... تلاش آنها، حرف‌هاي آنها، درد دلهای آنها... صادق الگوی مجسمی برای من در این زمینه بود....

    چه بسیار اوقات که مورد تایید اطرافیان نبود. کسی از آن همه زحماتش تعریف و تمجید و تایید‌ی نکرد که هیچ، اکثرا هم در معرض شایعات و تهمت بود. کار شهدا و تلاش آنها برای بسیاری از افراد قابل هضم و درک نیست و این بستگی به عظمت روح ، افق دید و ولایت مداریشان دارد. به خاطر بسیاری از دوستی‌ها و عدم دوستی‌ها، بسیاری از ارتباطات و قطع ارتباطات، مورد سوال و سوء ظن و سوء برداشت قرار گرفت، خیلی‌ها دانسته قلب مهربانش را شکستند ... و حالا چه سود که به دنبال روزنه‌ای هستند و او را دیگر چه نیازی به التیام زخم‌هایی که ایجاد کردند یا نمک که پاشیدند؟ این تجربه‌ای شد که به جوانان عرض کنم که اگر مي‌خواهند پیرو روش شهدا باشند، وقتی تشخیص مي‌دهند راهشان درست است و به حقانیت راه خود اطمینان دارند از هیچ چیز نهراسند که خدا با آنهاست ....

     

    به یادماندنی ترین خاطره‌ای که از شهید برایتان مانده؟

    به یاد ماندنی ترین خاطره همة خاطرات با او بودن است خصوصا دو سه روز آخر عمرش که خیلی صورتش نورانی و بشاش شده بود، کاپشن و شلوار سفیدی داشت که در مراسم غیر رسمی و محل کار در آن دو سه روز آخر آنها را مي‌پوشید و خوابی که شامگاه 27 آذر 69 دیدم: سوار بر اسب بود و...

     

    علت سکوت‌تان در تمام این سالها چه بود؟

    فکر مي‌کردم شاید نیازی نیست ما حرفی بزنیم. مسیری که بسیاری از مسئولین، خصوصا در بنیاد شهید در دو دهه گذشته پیش گرفته بودند باعث بسیاری از مشکلات و معضلات بازماندگان شهدا و کم رنگ شدن ارزش‌هاي واقعی جامعه شده بود. فکر مي‌کردم شهدا بسی غریب تر و مغفول ترشده‌اند .جایی برای صحبت هایم نبود. در سایه این بی‌تعهدی‌ها، رفاه‌طلبی، اشراف‌گرایی، جاه‌طلبی، قهرمان شدن و الگو شدن فوتبالیست‌ها، هنرمندان، هنرپیشه‌ها، خواننده‌ها و روشنفکران برجسته شد. نه گوشی برای شنیدن نه چشمی برای دیدن و نه قلبی برای مهر ورزیدن. حرف‌ها و درد دلها آتشی بود در دل. این بود که نگفتیم و نهفتیم در دل ...

     

    از روز آخر برایمان بگویید

    آن روز از صبح مراسم داشتیم، صبحانه جایی بودیم و ناهار جای دیگر و برای شب هم جمعی از ادبا از طرف انجمن ادبی پاکستان ما را دعوت کرده بودند. زمانی که به خانه فرهنگ رسیدیم صادق گفت من به مراسم میروم و بعد راننده را دنبال شما می‌فرستم گفتم آقا صادق تنها نرو با هم برویم.گفت با آقای مکارم میروم خیلی ناراحت شدم چون همیشه ایشان با احترام و ادب به حرف من گوش میداد اما اینبار انگار به او الهام شده بود که مرا با خود نبرد تا حفظ شوم و از یادگارهای او محافظت کنم .

    در این هنگام یکی از دوستان رسید و گفت بیا با هم به مراسم برویم و من ناگهان شروع به گریه کردم و به او گفتم صادق رفت و مرا با خود نبرد بعد از لحظاتی خبر شهادت رسید ابتدا شوکه شده بودم اما بعد از چند دقیقه با کمک شهید آرامش خود را به دست اوردم و پس از چند ساعت سخنرانی محکمی را در حضور مردم و مسئولان پاکستان از جمله نخست وزیر وقت بدون هیچ گونه استرس انجام دادم که قطعا با کمک و لطف شهید به من در آن شرایط موفق به این کار شدم

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه