پيشرفته
 

موضوعات :

  • جبهه فرهنگی

  • کلمات کليدي :


    مطلب بعدي >   887 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 20-21 : رستاخیز عزت لگد مال شده

    حنظله‌ای به نام یوسف

    چند روایت از شهید ملک شامران نویسنده کودک و نوجوانان

    برگرفته از کتاب "کام یوسف" نوشته محمد طیب


    همه این کارها که می‌کنیم، برای چیست؟ از درس و مشق و مدرسه و دانشگاه بگیر تا شعر گفتن و قصه نوشتن و فیلم ساختن. از محراب و مسجد و عبادت بگیر تا انفاق و تصدق و قربانی. از تلاش معاش بگیر تا کوشش‌هاي فردی و اجتماعی و سیاسی و ...

    ...... همه این تلاش‌هاي طاقت سوز برای قرب به خداست، اگر آفات پیدا و پنهان در مخاطره‌شان نیفکند. حال اگر کسی بیاید و این ره صد ساله را یک شبه طی کند، غبطه برانگیز نیست؟ .... اینست که من به حال شهید ملک شامران و همه شهیدانی چون او غبطه می‌خورم. چه فرق می‌کند که شهید ملک شامران چند قصه نوشته باشد و چند کتاب منتشر کرده باشد؟ بزرگترین هنر این شهید، شهادت اوست و بهترین توفیق او انتخاب شدنش و زیباترین قصه او کیفیت رفتنش...

    سید مهدی شجاعی

     

    از سال 61 که کامبیز شهید شد، تا امروز خیلی چیزها تغییر کرده، خیلی حرف‌ها یک جور دیگر شده، خیلی آدم‌ها جابجا شده‌اند و تغییر کرده اند. اما در مورد شهید ملک شامران چیزی تغییر نکرده است. همچنان اشتیاق به شناختنش وجود دارد. هنوز جامعه می‌خواهد او را بشناسد، عمیق و درست بشناسد. سالیان بسیاری را سپری کرده ایم، اما تشنگی جوانها برای شناختن او هنوز باقی است. به نظر من یکی از آن قرائنی که می‌تواند نشان دهد، راه او درست بوده و مسیرش را درست انتخاب کرده، همین است.

    به یادم نمی‌آید که اول با کتاب منتشر شده‌اش «می روم برای کرم‌ها لانه بسازم» آشنا شدم و بعد از طریق این کتاب نام نویسنده آن در خاطرم نقش بست، یا اینکه نخست خود آن خوب را دیدم و سپس به وسیله خودش با کتابش آشنا شدم. اما هر چه بود، وجود چند خصیصه و نکته در خود و کتابش، باعث شد که از همان اولین برخورد توجهم به او جلب شود و به دلم بنشیند. چهره و حالاتش نشان نمی‌داد که از طبقات محروم و رنج کشیده باشد. به عکس؛ بیشتر به نظر می‌رسید که از یک خانواده متوسط مرفه باشد. رفتارش در عین حال که از اعتماد به نفس افراد طبقات متوسط به بالا خالی نبود، با احترام و تواضعی ناشی از نگرش مذهبی و نجابتی خاص همراه بود. در مجموع، خصوصیات ظاهری و رفتاری‌اش باعث می‌شد که در همان برخورد اول، جایش را در دل طرف مقابل باز کند. خاصه که در همان دقایق او طوری با من خودمانی شد که گویا مدتهاست یکدیگر را می‌شناسیم.نکته جالبی که از کتابش به خاطرم مانده است، کوتاهی داستان ها، سادگی نسبی پیرنگ‌هاي آن، و بخصوص موضوع داستان "می روم برای کرمها..." بود. که برای من بسیار تازگی داشت، زیرا در این داستان، خردسال قهرمان آن برای کرم‌هاي باغچه شان، به سبب آنکه خانه نداشتند، دل می‌سوزاند و در صدد بر می‌آمد که برای آنها لانه‌ای تدارک ببیند. این به نظرم عجیب، اما لطیف بود و از لطافت روح نویسنده‌اش حکایت می‌کرد.

     

    سالهای قبل از انقلاب اسلامی ما «تهران پارس» می‌نشستیم. اکثر همسایه‌ها به اصطلاح مرحوم دکتر حسابی «مُدرِن»بودند. در محله ما تنها سه خانواده مذهبی پیدا می‌شد. تهران پارس چنان محله غرب زده‌ای بود که حتی خانواده‌هاي کاملا مذهبی برای حفظ فرزندانشان مشکل داشتند. فرزند خانواده پایش را که از حریم خانه بیرون می‌گذاشت، با انواع بی بندوباری‌ها و بی قیدی‌هاي اخلاقی و اجتماعی مواجه بود.

    خانواده کامبیز، از نظر عاطفی به او نزدیک بودند، ولی از نظر فکری، دور. این وضعیت موجب اختلاف‌هاي متعددی می‌شد که ریشه در فکر و نظر و عقیده و باورهای کامبیز و خانواده‌اش داشت، ولی خانواده کامبیز می‌خواستند آن را در چارچوب روابط عاطفی حل کنند که خب معلوم بود نمی‌شود. یک دوره‌ای که اختلافات کامبیز با خانواده‌اش زیاد شد، کامبیز صلاح دید کمتر توی خانه‌شان باشد. به همین دلیل شب‌ها می‌آمد در دفتر نشریه اتحاد جوان که با همت همسرم (شهید بنکدار ) و دوستانش راه افتاده بود. گاهی چیزی برای مجله می‌نوشت یا کمک‌هاي دیگری می‌کرد و شب‌ها هم همانجا استراحت می‌کرد.

    توی کوچه کامبیز، دو جوان همسن و سال ما بودند که یکی کیومرث بود و دیگری سیروس. هر دو زرتشتی بودند. دوستی آنها با کامبیز رویشان اثر خاصی گذاشت. سیروس پسری منطقی بود و دوست داشت هر چیزی را به صورت استدلالی بررسی کند. کامبیز هم آدمی منطقی بود. سیروس هم به همین خاطر دوستش داشت. با کیومرث هم همین طور بودیم. او هم در روابطی که با من و کامبیز پیدا کرده بود، قلبش نسبت به اسلام نرم شده بود. اما با کوچ خانواده‌اش به امریکا و دریافت پناهندگی از آنجا رشته ارتباطی ما از هم گسیخت. سیروس ماند و در اثر پرس و جوها و حس حق جویی که در وجودش بود به اسلام گروید.

    بعد از شهادت کامبیز، سیروس خیلی منقلب بود، خیلی گریه می‌کرد. مادر سیروس هم همین طور. طبیعی بود که شهادتش دل همه را آتش بزند.

    روز چهلم کامبیز رفتم سر مزارش. بستگان کامبیز خیلی هاشان آنجا بودند و بعضی هاشان هم از امریکا آمده بودند. واقعا آن روز احساس کردم که کامبیز توی این خانواده غریب بوده است. این صحنه یادم نمی‌رود که وقتی بعضی از خانم‌هایی که سر مزار آمده بودند، با آن لباس‌ها و شکل آرایششان، دستشان را روی قبر گذاشتند، من احساس کردم، روی قبر کامبیز یک جواهر فروشی راه انداخته اند، بس که انگشتان این دست‌ها پر بود از انواع انگشتری و حلقه و نگین سنگ‌هاي گرانبها! آن لحظه بود که فهمیدم چرا کامبیز در برگزاری مراسم ازدواجش به تقدس مسجد پناه آورده بود و به غریبی و مظلومیت کامبیز شهادت دادم.

     

    توی همان روزهای انقلاب که کامبیز می‌آمد مسجد، ما یکی از کارهایی که می‌کردیم، این بود که اسم‌ها و نام‌هایی را که بوی "ملی گرایی"، "غربزدگی" و "حکومت شاهنشاهی" می‌داد، با این استدلال که الان دیگر انقلاب شده، به اسامی دیگری تبدیل می‌کردیم. مثلا اگر کسی از دوستانمان نام خانوادگی‌اش "ایران پرست" بود، صدایش می‌زدیم "خدا پرست". در همین حال و هوا، اسم کامبیز را هم گذاشتیم "کاظم" که به جهت آوایی نزدیک ترین اسم بچه مسلمانی به "کامبیز" بود.

    بعدا از کامبیز شنیدم که همسرش نام یوسف را برای او پسندیده است. به کامبیز گفتم: «خیلی اسم با مسمایی است. مبارک است، ان شاء الله!»

    یکی از روزهای مهرماه 89 به نمایشگاه رسانه‌هاي دیجیتال در مصلای تهران رفته بودم. از بنیاد شهید هم کسانی با امکانات رایانه ای‌شان آنجا حضور داشتند. در دلم یاد شهید کامبیز ملک شامران تازه شد. از مسئول غرفه خواهش کردم به من بگوید چند شهید با اسم کوچک کامبیز داشته ایم. گمان می‌کردم این تعداد اندک باشد، شاید حتی کمتر از تعداد انگشتان دست! ولی این طور نبود. برایم 57 شهید را با نام کوچک کامبیز شمرد که اصلا فکرش را هم نمی‌کردم و برایم جالب بود.

     

    کامبیز صدای خوش و دل نشینی داشت. وقتی توی خانه مان می‌نشست و دعای کمیل می‌خواند، همه اهل منزل می‌آمدند و پا به پای کامبیز دعا می‌خواندند. دخترهای همسایه طبقه پایینی می‌گفتند، هر وقت کامبیز نماز، قرآن یا دعا می‌خواند ، پدرمان ما را صدا می‌زد و می‌گفت: «بچه‌ها ساکت باشید و فقط گوش بدهید!» چون کانال کولرمان مشترک بود، اگر سر و صدا نمی‌کردیم می‌توانستیم صدای زیبای مناجات کامبیز را بشنویم. همه مان می‌نشستیم و ساکت گوش می‌دادیم.

    مسجدهای مختلفی را سر می‌زد و آنجاها نماز می‌خواند. از جمله مسجدهایی که سر می‌زد و بیشتر دوست داشت، مسجد جامع نارمک در خیابان سمنگان بود. مراسم ازدواجش را در مسجدالجواد گرفت و مراسم شهادتش را در مسجد جامع نارمک برگزار کردند. در هردو مراسم هم حاج آقای رستگاری که صدای خوششان در مراسم پر استقبال دعاهای کمیل سالهای نخست انقلاب همچنان در گوشم هست، حضور داشتند.

     

    از جراحت دستش برایم گفته بود که به تجویز دکتر در فواصل زمانی کوتاهی باید هر روز چند دقیقه دستش را زیر آب گرم ماساژ بدهد تا پوست دستش خشک نشود و اذیتش نکند. ولی توی کانون که بودیم، حاضر نبود این کار را بکند. می‌گفت: «این آب مال همه مردم است. احساس می‌کنم اگر دستم را بیش از آنچه همه استفاده می‌کنند و متعارف است، زیر شیر آب نگه دارم، از حقوق ملت دزدی کرده‌ام.»

    مهندس چینی فروشان(در کانون پرورش فکری کودکان) می‌گفت: «بار آخری که می‌خواست به جبهه برود، مبلغی پول داخل پاکت گذاشته بود و از طریق همسرش به دستم رساند. کامبیز گفته بود: "این بابت ساعاتی است که در آن ساعتها استراحتی کرده‌ام که شاید به آن نیازی نداشته ام. یا در گفتگویی شرکت کرده‌ام که شاید ضرورتی نداشته است." این در شرایطی بود که از نحوه کار او خیلی هم راضی بودیم.»

     

    کامبیز اهل دروغ گفتن نبود. مایل هم نبود به دیگران در مورد مجروح شدنش معلومات بدهد و از هر چه که اندکی شائبه ریا در آن بود پرهیز می‌کرد. یک روز که با هم رفته بودیم مسجد جامع نارمک نماز بخوانیم، زمانی بود که کامبیز در جبهه مجروح شده بود و ترکش خمپاره حساب دستش را رسیده بود. دستش را که گچ گرفته بود، آویخته بود به گردنش و با همان حال آمده بود مسجد. یکی از دوستان مسجدی مان که خیلی از حال و روز کامبیز اطلاعی نداشت، او را که دید، گفت: «فلانی دستت چی شده؟» کامبیز هم با همان روی گشاده و تبسم همیشگی گفت: «چیزی نیست، یک تکه آهن به دستم خورده!»

    بعدا که کامبیز شهید شد، این دوستمان تازه متوجه شد کامبیز، آن روز چه گفت و چرا آنطور گفت.

     

    سال 59 یا 60 بود. یادم هست که «ویترای» کار می‌کرد که یک جور نقاشی روی شیشه بود. یکی از اولین چهره‌هایی که کشید، چهره آقای خامنه‌ای بود. آن زمان هنوز آقای خامنه‌ای بین مردم، مثل امروز شناخته شده نبودند و این انتخاب برایم جالب بود.

    برای این که بتواند برای بچه‌ها داستان مناسبی بنویسد، گاهی به جنوب شهر می‌رفت تا وضع مردم پایین شهر را از نزدیک ببیند، دردها و گرفتاری‌هاي آنها را لمس کند و منطبق بر شناختی که با همه وجودش پیدا می‌کند، بنویسد.

    قبل از چاپ داستانهای کوتاهش، دست نوشته‌هاي آن را به من داد که بخوانم. من آن را نزد یکی از نویسندگان برای اظهار نظر بردم. ایشان بعد از مطالعه گفتند: «این نوشته کسی است که بیست سال قلم زده باشد»؛ در حالی که کامبیز آن موقع فقط هجده سال داشت.

     

    پادگان هم که دیدن کامبیز رفته بودیم، خوش رویی همیشگی خودش را داشت. در عین حال احساس کردم کمی ناراحت است. گفت: «همین جور ما را معطل نگه داشته‌اند و نمی‌فرستند جبهه» گفتم: «چیزی نمی‌خواهی برایت بیاوریم؟» گفت: «چرا؛ اگر زحمتی نیست چند جلد کتاب داستان بچگانه برایم بیاور.» با تعجب پرسیدم: «برای چه  می‌خواهی؟» گفت: «من اینجا یک دوستی پیدا کرده‌ام که شاگرد نانواست. دو سه کلاسی سواد داشته، اما چون کسی نبوده با او کار کند، آموخته هایش را از یاد برده. حالا من تا اینجا هستم می‌توانم کمک کنم، دوباره آنچه را بلد بوده، به یاد بیاورد.»

    بعدا فهمیدم مدتی را که توی پادگان بوده، بیکار نمانده و برای افراد آن پادگان کلاس قرآن گذاشته و برای کم سوادها و بی سوادها هم سوادآموزی گذاشته است.

     

    بار دوم که مجروح شده بود، از حالات نفسانی درونی‌اش شکایت می‌کرد. نگران بود مبادا به خاطر مجروح بودنش دچار عجب و تکبر ناخواسته‌ای شود. دنبال این بود که خودش را درست کند. می‌گفت: «من شخص ضعیفی هستم. اگر ایمانم قوی بود این احساساتی که آسمان دلم را طوفانی می‌کند، نمی‌توانست چنین آزاردهنده مرا با خود به این سو و آن سو ببرد.» به دنبال این اتفاق و اینکه می‌خواست ایمانش را تکمیل کند، موضوع ازدواجش را مطرح کرد.

    «مدتی بود که برایش سوال شده بود که چرا شهید نمی‌شود؟ چراکه او در صحنه‌هاي خطرناکی حضور می‌یافت که قاعدتا باید به شهادت می‌رسید. ولی برعکس! یا هیچ آسیبی نمی‌دید، یا به نسبت خطرناکی اوضاع، دچار جراحت مختصری می‌شد. این سوال برایش مطرح بود تا شبی حضرت فاطمه سلام الله علیها را خواب دید. حضرت در خواب به کامبیز فرمودند: "تو ازدواج کن، هر چه از خدا می‌خواهی ما به تو می‌دهیم" این شد که کامبیز افتاد دنبال موضوع ازدواجش و بعد از ازدواج هم به فاصله کوتاهی شهید شد.»

    همسر کامبیز دختری بود که به جز اینکه همسر کامبیز بود، همراه و دوست و همدم او هم بود. مصداق این آیه شریفه که «و از نشانه‌هاي او اینکه از نوع خودتان همسرانی برای شما آفرید تا بدانها آرام گیرید، و میانتان دوستی و رحمت نهاد.» او هم کامبیز را برای شهادت آماده کرد و و هم بر شهادت کامبیز صبر کرد.

     

    کامبیز جذب شهید چمران شد. زمینه‌ای که چمران در ستاد جنگ‌هاي نامنظم آفریده بود، کامبیز را جذب کرد و با خود برد. شهید چمران روحیاتی داشت که به کامبیز نزدیک بود. اول از همه اینکه چمران عاشق خدا بود و عالمانه هم به این عشق رسیده بود. اگر زمانی بشنوم که کامبیز فقط با یک روز هم سفر شدن یا حتی یک بار هم سفره شدن با شهید چمران، مجذوب او شده؛ اصلا تعجب نخواهم کرد.

    کامبیز جزو گروه شهید چمران بود. شهید چمران یک الگوی واقعی برایش بود. به هم نزدیک بودند. همیشه از خصوصیات دکتر چمران، تواضعش، قدرت فوق العاده‌اش در فرماندهی و ارتباط خیلی صمیمانه‌ای که با زیردستانش داشت، صحبت می‌کرد.

    نوروز سال 61 با پدر کامبیز رفتیم بهشت زهرا. کامبیز رفت سر خاک شهید چمران که خیلی او را دوست می‌داشت و از او خیلی تاثیر پذیرفته بود. مدت مدیدی سر مزار چمران نشسته بود و نمی‌آمد. توی عالم خودش بود. گریه می‌کرد و با شهید چمران حرف می‌زد. گویی از یادبرده بود که من و پدرش منتظر او هستیم. من هرگز نفهمیدم کامبیز با چمران چه گفت و از او چه خواست. ولی هرچه بود، چند هفته بعد - پیش از آنکه نخستین سالگرد شهادت چمران برسد- کامبیز همسایه دائمی او شد.

     

    اولین شبی که آمدیم توی خانه مشترکمان، مهمان داشتیم و از قضا با آنها هم خیلی خودی و بی رودربایستی بودیم. شب که شد از مهمانانمان اجازه گرفتیم و با کامبیز دوتایی رفتیم جلسه حاج آقا مجتبی تهرانی.

     

    تقریبا شانزدهم اسفندماه سال 60، مریم و کامبیز رفتند به منزل مشترکشان. مختصر وسایلی هم داشتند که بردند و توی خانه چیدند. حدود دو هفته از زندگی مشترکشان گذشته بود که مریم و کامبیز روز بیست و هشتم اسفند با هم به نماز جمعه می‌روند. امام جمعه آن روز آقای خامنه‌ای بودند و ضمن خطبه‌ای که خواندند راجع به جبهه صحبت کردند و خطاب به جوانها گفتند: «هزاران جوان مسلمان از تمام گوشه و کنار این کشور به شوق و عشق جانبازی و فداکاری به طرف جبهه‌ها سرازیر شده اند. باز هم بسیاری مایلند بروند و من به آنها می‌گویم بروند؛ مخصوصا جوانان کارآزموده و دوره دیده.»

    مریم می‌گفت: تا آقای خامنه‌ای این حرف‌ها را زدند، من از دلم گذشت که که الان کامبیز به فکر رفتن به جبهه خواهد افتاد. همین طور هم شد. وقتی آمدیم، بلافاصله گفت: «من باید بروم جبهه.»

    کامبیز که می‌خواست برود جبهه، با مخالفت شدید پدر و مادرش مواجه شد. مادر کامبیز، شب و روز می‌گریست و آرام و قرار نداشت، گویی می‌دانست که این بار اگر کامبیزش برود، دیگر او را نخواهد دید. کامبیز بر ‌شان و عظمت مقام مادر در نگاه اسلام وقوف داشت و مادرش را هم بسیار دوست داشت و برای مادرش - به تعبیری که خود خانم ملک شامران داشت- مادری می‌کرد. اینجا بود که به نظرم کامبیز به خدایش گفت: «خدای من! راه درست را به من نشان بده! چه کنم؟ مادرم را با این بی تابی رها کنم و بروم یا بمانم؟» بعد استخاره کرد. آیه‌ای آمد که می‌گفت: «...انما اموالکم و اولادکم فتنهٌ...» می‌گفت: نزد خداست «اجرٌ عظیمٌ».

    وقتی این آیه آمد، بلافاصله آن را به ما نشان داد و گفت: «ببینید! قرآن هم می‌گوید من وظیفه‌ام اینست که اینجا نمانم.»

     

    به کامبیز توصیه می‌کردم که خیلی، جبهه نرود. به او می‌گفتم: «ببین! حیف است تو شهید بشوی! می‌دانی چرا؟ آخر تو قلمی داری که به درد این نظام می‌خورد. این قلم را هر کسی ندارد. قلم روشنفکران با تمام قدرتی که دارند، علیه این نظام و انقلاب است. الآن وظیفه و جهاد تو اینست که مطالعه کنی، بخوانی و بخوانی، بنویسی و بنویسی و از انقلاب به تعبیر امروزی ها، حمایت هنری و اندیشه‌ای کنی. جهاد تو باید یک جهاد هنری و یک جهاد قلمی باشد.»

    کامبیز این حرفها یم را مستقیم نقد نمی‌کرد و جواب نمی‌داد. اما در عین حال از ضرورت حضور در جبهه می‌گفت و معلوم می‌شد چنین حرفهایی را قبول ندارد. کامبیز درست فهمیده بود. واقعا آنچه "آدم" می‌ساخت، "جبهه" بود. آن چه وظیفه اصلی همه عاشقان انقلاب و امام بود، حضور در جبهه بود. جنگ در راس همه امور کامبیز بود، همانگونه که امام می‌خواست.

    کامبیز سه بار جبهه رفت. بار اول موقعی بود که با هم توی دفتر نشر فرهنگ اسلامی کار می‌کردیم. بار دوم وقتی بود که با هم پیش استاد عابدی (مترجم آثار سید قطب)عربی می‌خواندیم و بار سوم بعد از ازدواجش بود که رفت و شهید شد. یک بخش از عملیات فتح خرمشهر، این بود که قوای دشمن پراکنده شوند و نتوانند به طور متمرکز با عملیات رزمنده‌هاي ما برای آزادسازی خرمشهر مقابله کنند. گروه کامبیز ماموریتشان همین عملیات فریب دادن دشمن بود. آنها موفق شدند دشمن را به سمت دیگری بکشانند و تمرکز آنها را بر هم بزنند. کامبیز در همین عملیات شهید شد.

    این طوری که می‌گفتند؛ شهید شدن کامبیز برای کمک به یک نفر از هم رزم هایش بوده است. گویا یکی از همرزمانش شهید یا مجروح می‌شود و پشت خاکریز می‌افتد، کامبیز برای آوردن او که می‌رود، شهید می‌شود.

    کامبیز ما را - همه ما را- از زاری پرهیز داده بود و گفته بود اگر شهید شود، به بزرگترین آرزویش رسیده است و ما نباید بخاطر او که اینک زنده تر شده و نزد رب خودش روزی می‌خورد، مویه کنیم.

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه