پيشرفته
 

موضوعات :

  • جبهه فرهنگی

  • کلمات کليدي :


    مطلب بعدي >   788 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 20-21 : رستاخیز عزت لگد مال شده

    مرجع عالیقدر... بجای امام

    خاطرات دکتر پوریزدان‌پرست، استاد دانشگاه شیراز

     از فعالیت‌های فرهنگی و هنری پیش از انقلاب



     

    جو جامعه سیاسی مان کرد...

    سال 1334 در محله سیدعلا الدين شیراز متولد شدم. به خاطر شغل پدرم که نظامی بود 6 سال در اهواز بودیم. بعد به شیراز برگشتیم. چند سالی در یک دبیرستان اسلامی درس خواندم. بعد به دانشگاه ملي (دانشگاه شهید بهشتی) رفتم و تا آغاز جنگ آنجا بودم. در دبیرستان کم‌کم انجمن اسلامی راه انداختیم و سخنران دعوت می‌کردیم تا برای بچه‌ها صحبت کند. مثلاً آقای علی حجتی کرمانی، و... را دعوت می‌کردیم. یک سالی هم در حوزه آیت‌الله بهبهانی درس خواندیم. ماه رمضان از دبیرستان مستقيماً به نماز جماعت می‌رفتم. یا حوزه بودم یا توی مسجد. افراد مختلفی صحبت می‌کردند. آقای دوانی، گل سرخی، حجتی کرمانی، شهید غلامحسین دانش و... . آقای گل سرخی آدم روشنی بود من هم مشتری دائم جلساتش بودم.

     يك انجمن دانشوران بود كه يك روحاني به نام مرعشي آن را اداره مي‌كرد. روزهاي جمعه برنامه داشت من هم به وسيله يك مسابقه مقاله نویسی – که یادم هست یک مقاله را از جایی پیدا کرده بودم و پاک‌نویس کردم -جذب آنجا شدم (سالهاي 1347-1348). در13 سالگي با يك سري از بچه‌ها با هم جمع شدیم و انجمن اسلامی را بنيانگذاري كرديم. سخنران‌هایی که دعوت می‌کردند حول موضوعات مذهبی صحبت می‌کردند و در مورد بحث‌های سیاسی خیلی کلی حرف می‌زدند. حرف‌ها را بیشتر به حالت طنز می‌گفتند. یا اشعاری به کنایه می‌گفتند. این باعث شد با کسانی که به مسائل سیاسی ورود پیدا کرده بودند آشنا شویم. از 13 سالگی مرجعمان حضرت امام بود. البته از ایشان شناخت زیادی نداشتم. پدرم نظامی، اما شدیداً مذهبی بود. او هم مقلد امام بود. یعنی هر وقت قرآن را باز می‌کردیم عکس امام بود. این‌طور با امام آشنا شدیم. مرجع ایشان هم امام بود.

    صبح‌ها مدرسه بودیم، عصرها حوزه. مدام در مسجد بودم. شب‌ها هم به مسجد می‌رفتم. مرد فقیری بود که در یک سیمان فروشی کار می‌کرد، شب‌ها می‌آمد و به ما قرآن درس می‌داد. کم‌کم جذب کتاب و کتابخانه مسجد شدم و کارم به کتابداری کشید و با کتاب‌های مختلف آشنا شدم. کتاب‌های آقای مکارم، شهید هاشمی نژاد، مرحوم سید قطب و مجله نسل جوان و... . مجموعه عظیمی بود که هم خودم استفاده می‌کردم و هم دیگران. این‌طور بود که کم‌کم وارد کارهای فرهنگی شدم. انجمن اسلامی مدرسه را 4 سال اداره کردم. جو طوری بود که سریع سیاسی شدم. در انجمن اسلامی چند نفر بودیم که با هم جلسه می‌گذاشتیم و صحبت می‌کردیم. هر کسی هر چه به دستش می‌آمد می‌آورد و می‌خواند. از مقاله گرفته تا شعر و... . کم‌کم سیاسی شده بودیم. ولی علنی نبود. روز 24 اسفند ماه روز تولد رضاخان را جشن گرفته بودند (سال 45-46). شش نفر بودیم که داخل کلاس نشستیم و به جشن نرفتیم. گزارش ما را دادند. بعدها فهمیدیم که مدیر هم با ساواک ارتباط داشته اما چون با پدرم سلام و علیکی داشت گزارش نداده بود.

     

    مرجع عالیقدر بجای امام

    برای انجمن دانشوران بچه‌ها یک سالن قشنگی درست کرده بودند. صندلی چیده بودند. مجموعه مذهبی مدرنی بود. به سبک سنتی نبود. هفته‌ای یکبار هم از قم سخنران دعوت می‌کردند. از جمله مرحوم آقای مروی (معاون سابق قوه قضاییه) که برای بچه‌ها سخنرانی می‌کرد. شعر می‌گفت، به بچه‌ها جایزه می‌داد. جو جدایی از مساجد داشت. ما برای نماز و هر مراسمی مسجد هم می‌رفتیم. یادم می‌آید که در مساجد اهواز دعای کمیل برگزار نمی‌شد. ولی دعای ندبه قوی برگزار می‌شد. ما هم مشتری دائم جلسات دعای ندبه بودیم.

    یک روز در اهواز سیرکی آمده بود که خیلی مستهجن بود. عکس‌های زشتی را هم برای تبلیغ سیرک به دیوار زده بودند. یک شب با بچه‌ها رفتیم و همه عکس‌ها را پاره کردیم. مسئولین سیرک هم فهمیدند. حسین علم‌الهدی هم سیرک را آتش زد. البته ما آن موقع او را نمی‌شناختیم. بعداً با او در یک جلسه قرآن آشنا شدیم که در آن سن و سال (16 سالگی) معلم قرآن بود. اهواز رسم بود شب‌هایی مثل شب عاشورا وتاسوعا مردم، شهر را تعطیل می‌کردند. همه می‌آمدند حسینیه اعظم و سخنرانی آقای گل سرخی و حجتی کرمانی را گوش می‌دادند. یک پیرمردی بود که عاشق امام بود. شب‌ها می‌آمد و برای امام شعار می‌داد. ساواک چندین بار او را گرفته بود و شکنجه داده بود. اواخر دیگر اسم امام را نمی‌آورد. فقط می‌گفت مرجع عالیقدر....که همه می‌فهمیدند منظورش امام است.

     

    آشنایی با سازمان مجاهدین

    سال50 به شیراز برگشتیم. چون منزل ما نزدیک فلکه شهرداری بود، رفتم دبیرستان شاپور (ابوذر). در دبیرستان انجمن اسلامی داشتیم. چند نفر از بچه‌های مذهبی دور هم جمع می‌شدیم و فعالیت‌های مذهبی-فرهنگی می‌کردیم. در این سال‌ها با کتاب‌های دکتر شریعتی آشنا شدم. مسائل شرعی را هم با آقای مجدالدین محلاتی – امام جماعت وقت مسجد ولیعصر ( عج)- در میان می‌گذاشتم و کسب تکلیف می‌کردم. مسجد ولی‌عصر (عج) کتابخانه خوبی داشت. من هم از کتاب‌ها استفاده می‌کردم و هم مسئول کتابخانه بودم. مشتری‌های زیادی هم داشت و جالب این‌جاست که مخاطبین ما گروه خاصی نبود. در دبیرستان بچه‌ها چند گروه بودند. مثلاً گروه انجمن حجتیه که با بهائی‌‌ها مبارزه می‌کردند. یک جلسه علنی داشتند که هفته‌ای یک‌بار جلسه در منزل بچه‌ها برگزار می‌شد و ما می‌رفتیم. چند تا از بچه‌ها برای دیگران صحبت می‌کردند. با دوستان انجمن اسلامی دبیرستان بیشتر کتاب‌های دکتر شریعتی را می‌خواندیم. آن‌قدر کتاب‌های دکتر را خوانده بودیم که حفظ شده بودیم. ادبیاتمان هم ادبیات شریعتی شده بود. با بچه‌هاي انجمن اسلامی برای تفریح وگردش جمعه‌ها خارج از شهر می‌‌رفتیم. بچه‌های خوبی بودند. برخی از این دوستان سال‌ها بعد در جبهه شهید شدند.

    چون بهائیت و مسیحیت، آن سال‌ها به شدت تبلیغ می‌شد، بچه‌های انجمن حجتیه به من می‌گفتند برو داخل این‌ها و ببین چه کارهایی می‌کنند. من هم می‌رفتم کنار بیمارستان مسلمین که کلیسا آنجا بود. نزدیک یک سالی رفت و آمد داشتم،‌ طوری‌که آنها فکر می‌کردند مسیحی شده‌ام. در آنجا مریض‌ها را می‌آوردند و نصیحت می‌کردند. روستایی‌های ساده و فقیر را می‌آوردند که علاوه بر مداوا در بیمارستان بر روی افکار و عقاید آنها هم کار کنند و آنها را به دین مسیحیت دعوت کنند. جالب این‌جا بود که پیرمرد و پیرزن‌ها یک گوشه می‌نشستند و صلوات می‌فرستادند! وقتی توی مدرسه برای بچه‌ها این قضایا را تعریف می‌کردم کلی با هم می‌خندیدیم. کتاب‌های دیگری مثل انجیل برنابا را هم خواندم ولی اعتقادات اسلامی در من قوی بود و منحرف نمی‌شدم. علی‌رغم رفت و آمدهای یک ساله من، کلیسا هیچ تأثیری روی افکار و عقایدم نگذاشت. کارهای سیاسی‌ هم از زمان آشنایی با بچه‌های مجاهدین بود. با یکی از بچه‌های مدرسه زیاد بیرون می‌رفتیم که برادر یکی از رهبران مجاهدین بود (آقای مشکین فام) و تحت تأثیر صحبت‌های ایشان آشنایی و علاقه زیادی به سازمان پیدا کرده بود. اطلاعات زیادی در رابطه با سازمان داشت و آنها را با من در میان می‌گذاشت.

     

    تفریحمان کتابخوانی بود

    کم‌کم عاشق سازمان مجاهدین خلق شدم و تحت تأثیر این جریان قرار گرفتم. طوری‌که اگر حرکتی قرار بود راه بیفتد یا مناسبتی مثل 16 آذر بود ما آماده بودیم که شرکت کنیم. با انجمن اسلامی دانشگاه از طریق آقای جلالی که دکترای فلسفه داشت (نماینده فعلی ایران در یونسکو) ارتباط برقرار کردم، در حالی که هنوز دانش‌آموز دبیرستانی بودم. جلسه را ایشان اداره می‌کرد. هر هفته توی دانشگاه شیراز تفسیر قرآن آقای جلالی را گوش می‌کردیم. تفسیرها جهت‌دار و همه‌اش سیاسی بود. از این‌ طریق به انجمن فیلم آنها پیوستم که فیلم‌های سیاسی نشان می‌دادند. آن موقع به دلیل ابتذال فیلم‌های سینمایی،‌ سینما نمی‌رفتم. در کنکور رتبه خوبی داشتم. طوري که بیشتر جاها را با این رتبه قبول می‌شدم. اما برادرم قول داد که مرا به آمریکا بفرستد. من هم به این امید از پنج رشته‌ای که می‌توانستم انتخاب بکنم سه تا را بیشتر انتخاب نکردم. آن هم رشته‌های خوب. خلاصه قبول نشدم و خارج هم نرفتم –البته خدا را شکر توی آن سن و سال آمریکا نرفتم!- بنابراین باید می‌رفتم خدمت سربازی. اما انستیتو تکنولوژی در مقطع فوق دیپلم، دانشجو پذیرش می‌کرد. سریع رفتم امتحان دادم و نمره اول برق شدم.

    با کمک‌هزینه یک ترم را خواندم. یادم می‌آید رادیو بغداد ساعت 2 یا 3 بعد از ظهر یک برنامه درباره روحانیت داشت که توسط آقای دعایی اجرا می‌شد. صدای گرمی داشت. درباره برنامه‌های مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی و با موضوعات چگونه تعقیب کنیم؟ مراقبت، ضد تعقیب و درباره برنامه‌های نظامی و... برنامه بخش می‌کرد.همه مطالب پخش شده از رادیو را یاداشت می‌کردم. همه کوچه‌های شیراز را گشته بودم و همه راه‌های فرار را امتحان کرده بودم. در انيستيتو يك‌سري از بچه‌ها را جمع كرديم و انجمن اسلامي راه انداختيم و شروع كردم به فعاليت. مثلاً يك جلسه هفتگی داشتيم كه بچه‌ها را دعوت مي‌كرديم وكتاب‌هاي شريعتي را برای‌شان مي‌خواندم. روي تابلو هم معمولاً مطالب را مي‌زديم. بيشتر هم مطالب دكتر شريعتي بود. آقای مطهری هم یک‌بار آمدند شیراز و در سالن دانشکده ادبیات سخنرانی کردند. ما هم رفتیم و از این زمان با ایشان آشنا شدیم. همان جا شیفته ایشان شدم اما کتاب‌های سختی داشتند و نمی‌توانستم از آنها استفاده کنم. تفریح ما آن زمان کتاب‌خوانی بود، چون تلویزیون یا وسیله سرگرمی سالم دیگری نبود.

     

    گسترش ارتباطات

    سالی که وارد دانشگاه شدم قیمت نفت بالا رفته بود. ترم اولی بود که بچه‌های مردم عادی هم می‌توانستند به دانشگاه ملی بروند. تا آن زمان بچه‌های وزرا، سرمایه‌دارها و پولدارها درآنجا درس می‌خواندند. نسل جدیدی وارد دانشگاه شده بود. این را اساتید هم می‌گفتند. اساتید هم آدم‌های پولدار و گردن کلفتی بودند. اگر کسی حرفی می‌زد سر و صدای زیادی به پا می‌شد. رهبران حزب رستاخیز هم از اساتید آنجا بودند. مثل قریشی (پدرش از ملاکان خراسان بود) و اکبر (از نزدیکان شاه بود) و یا جزنی. من از سن 17-18 سالگی دانشگاه رفته بودم. هراسی ازآنها در دل نداشتم. تعداد بچه مسلمان‌ها هم در کلاس زیاد بود. آقای ستاری فر یکی از دانشجویان که دید تعداد ما زیاد است ما را به منزلشان دعوت کرد. هر شب جلسه بود و کتابخوانی داشتیم. که این جلسات با کمونیست‌ها مشترک بود. اوایل ورود ما به دانشگاه کتابخانه دانشگاه دست کمونیست‌ها بود. اولین چیزی که به ذهن ما رسید این بود که باید آنها را از کتابخانه بیرون کنیم. آنها کتاب‌ها را طوری طبقه‌بندی کرده بودند که آخرین کتاب‌ها؛ کتاب‌های دینی بود و ما هم می‌گفتیم که این عادلانه نیست. این با افکار و عقاید ما نمی‌خواند. می‌گفتیم همه چیز باید در چارچوب دین باشد و آنها قبول نمی‌کردند. البته همه این‌ها قبلاً بچه مسلمان بودند و آدم‌های بی‌اطلاعی نسبت به مسائل دینی نبودند. البته عده‌ای هم بودند که هم در جمع ما بودند و هم در جمع آنها. از طریق این افراد ما از فضای حاکم بر جمع آنها و تصمیماتشان مطلع می‌شدیم. بالاخره انتخاباتی برگزار کردیم که ببینیم مدیریت کتابخانه با چه کسانی باشد.

    تبلیغات زیادی کردیم. پوستر، مقاله، دویست برگ کاغذ به در و دیوار زدیم تا این‌که بالاخره چون ما بچه مذهبی‌ها زیادتر بودیم رأی آوردیم و آنها را بیرون کردیم. بچه‌های تهران بچه‌های پر سر و صدایی بودند، برخلاف ما بچه شهرستانی‌ها. ولی با هم ارتباط داشتیم. یک‌بار با بچه‌های دانشگاه کوه رفتیم. بالای کوه که رسیدیم موقع نماز بود. من رفتم با کمی آب که همراه‌مان بود وضو بگیرم اما مسئولین گروه نگذاشتند و گفتند این‌جا آب نیست و وقتی پایین رفتیم نماز بخوان. بعدها فهمیدم آنها مارکسیست هستند. ساعت 3 یا 4 عصر بود که داشتیم برمی‌گشتم وسط راه یک چشمه دیدم. گفتم که تا بروم پایین نمازم قضا می‌شود. وضو گرفتم و نماز خواندم. بقیه بچه‌ها هم آمدند وضو گرفتند و نماز خواندند. ولی بعدها مسئولین همین گروه کوهنوردی حسابم را رسیدند و کتک مفصلی از دستشان خوردم. بعدها به فکر افتادیم یک اتاق کوهنوردی درست کنیم. یک اتاق کوچک که متعلق به اساتید بود را گرفتیم و بچه‌های پولدار هم بین ما زیاد بودند که ماشین شخصی داشتند و پدرشان سرمایه دار بود. از آنها پول جمع کردیم وسایل کوهنوردی خریدیم و یک گروه کوهنوردی راه انداختیم. همه ارتفاعات اطراف تهران را رفتیم.4 سال را خوب گشتیم. این باعث شد به جمع عظیمی از بچه مسلمان‌های سایر دانشگاه‌های تهران وصل شویم و با آنها آشنا شویم و ارتباط داشته باشیم. دانشکده کناری ما دانشکده معماری بود. بچه‌های سرشناسی آنجا بودند. با همه آنها ارتباط داشتیم. آقای مهندس موسوی هم بود. دانشگاه ما خوابگاه نداشت. ما در دهکده اوین اتاقی اجاره کرده بودیم. بالای دهکده مسجدی بود. از حیاط مسجد، زندان اوین پیدا بود. صدای اذان آقای صبحدل را که پخش می‌کردند در فضای باز زندان هم می‌پیچید. آقای طالقانی و بازرگان هم زندان بودند. در زمانی که دانش‌آموز دبیرستان بودم تقریباً همه کتاب‌های آقای طالقانی و بازرگان را خوانده بودم. جمع زیادی مسجد می‌آمدند. مسجد محل تجمعی برای بچه مسلمان‌ها شده بود. سعی می‌شد که در دانشکده‌ها نماز جماعت برگزار نشود تا مسجد محل تجمع همه باشد. معمولاً هم یکی از دانشجوها امام جماعت می‌شد. آن موقع روحانیون نمی‌توانستند برای اقامه نماز وارد دانشگاه شوند. کتابخانه مسجد را هم راه‌اندازی کردیم. قبل از نماز یک نفر مسئول کتابخانه بود.کتاب تحویل می‌داد و بچه‌ها بعد از مطالعه کتاب‌ها را برمی‌گرداندند. ظهر‌ها هم بعضی از بچه‌ها نهج‌البلاغه می‌خواندند و تفسیر می‌کردند.

     

    هر موقعیتی یک "فرصت" بود

    در دانشگاه آقايي به نام طالقاني بود كه اصفهاني و بسيار فعال بود و انتشارات داشت. کتاب‌هایی که چاپ می‌کرد متنوع بود. کتاب‌های دکتر شریعتی، بازرگان، کتاب‌های داستان مثلاً انسان تک ساحتی و... در آن مقطع، کار من بیشتر اجرایی - فرهنگی بود وقت زیادی برای مطالعه نداشتم. مسئول خرید کتابخانه شده بودم. از بچه‌ها پول می‌گرفتم و کتاب می‌خریدم. حتی یک سیر مطالعاتی هم از کتاب‌هایی که داشتیم تنظیم کرده بودم. چون بعضی از دانشجوها بدون هماهنگی با ما کتاب‌ها را مطالعه و بحث می‌کردند که بعدها باعث انحراف‌شان شد. یکی از افراد آن جمع هاشم آغاجری بود. تا آخر پیروزی انقلاب هم کتابخانه دست ما بود. ساعات کاری کتابخانه از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر به صورت یک‌سره بود. این فعالیت‌ها باعث شد تا ما در آن سال‌ها به درس‌های‌مان نرسیم. دانشگاه، هم شبانه بود و هم روزانه. برای همین با خیلی‌ها آشنا شدیم. خانم‌های خوب و مؤمن هم بین ما زیاد بودند و فعالیت می‌کردند. یکی از آنها بعداً همسر آقای طالقانی شد. بعد از این‌که آقای طالقانی را گرفتند اداره آنجا با من و برادرم بود. کار بعدی بوفه‌داری بود. چای فروشی می‌کردیم. بوفه محل رفت و آمد افراد زیادی بود. ما هم می‌خواستیم از این فضا و موقعیت برای انجام کارهای فرهنگی استفاده کنیم. مثلاً کتاب‌فروشی می‌کردیم یا احادیث مختلف با موضوعات متفاوت از ائمه (ع) به در و دیوار بوفه می‌زدیم. برای همین انتخاباتی صورت گرفت که مدیریت بوفه دست ما باشد یا کمونیست‌ها. به هر حال مدیریت آنجا را هم با انتخابات به عهده گرفتیم.

     همه چیز دست ما بود. جمع ما و کارهایی که انجام می‌دادیم در دانشگاه سر و صدای زیادی کرده بود. علتش هم این بود که بیشتر بچه‌ها مسلمان بودند. با انگیزه و اعتقاد کار می‌کردند. یک استاد هم پیدا کرده بودیم که از انگلیس آمده بود (از مجاهدین خلق بود و شانس آورد زمانی که رهبران آنها را اعدام کردند ایران نبود) کارشناس برنامه بودجه بود و خانمش از خانواده صدر (امام موسی صدر) بود. ما با او هم ارتباط برقرار کردیم. به خانه‌اش می‌رفتیم. مرد بزرگی بود اما افکار انحرافی داشت و تحت تأثیر عقاید مارکسیستی بود. قبلاً در مساجد تهران سخنران بود. مسئولین دانشگاه برای این‌که جوان‌ها را منحرف کنند یک سری تور به خارج کشور گذاشتند،آمریکا و اروپا. می‌خواستند جوان‌های ما را شیفته غرب کنند و زیراب اخلاق آنها را بزنند. ما هم گفتیم برویم کشورهای اطراف را ببینیم چه می‌گذرد. برادرم با دوستانش به حج عمره رفتند و من و دوستانم هم یک سفر 16روزه به افغانستان، پاکستان و هندوستان رفتیم. یک اتوبوس را هم اجاره کرده بودیم که در آخر سفر به دلیل مسافت طولانی که طی کرده بود موتورش آتش گرفت. همه جا را گشتیم. با افکار و عقاید آنها آشنا شدیم. تجربه گران‌بهایی در زندگی ما بود.

    سال 56 بود که با مسجد قبا مرتبط شدم. آقای مفتح، آقای بازرگان و آقای توانا را دعوت می‌کردند برای سخنرانی. مشتری دائم آنجا بودم. مسجد قبا تابستان برنامه داشت. یک استخر داخل حیاط داشت و بچه‌ها می‌آمدند و از این فضا استفاده می‌کردند.کلاس‌های ریاضی، فلسفه، عقیدتی، تاریخ اسلام و... هم برقرار بود. مرا هم دعوت کرده بودند و برای بچه‌های مقطع راهنمایی و پایین‌تر تاریخ اسلام و قصه می‌گفتم. آقای مفتح آنجا فعال بود. ما هم به مسجد زیاد رفت و آمد داشتیم و دور و بر ایشان بودیم. از هر فرصتی استفاده می‌کردیم. درس عربی و قرآن هم تازه راه افتاده بود. عربی هم می‌خواندم. آن زمان کلاس‌های آشنایی با زبان عربی عرف بود. چون آشنایی با زبان دین بود. یک جلد عربی آسان را هم نزد آقای دستغیب خواندم.

    این کتاب‌ها را یک فردی که عرب بود منتشر می‌کرد که بسیار غنی و خوب بود. ساواک نسبت به این انتشارات بسیار حساس بود و به محض این‌که جمعی از بچه مسلمان‌ها را می‌دید که جایی متمرکز شده‌‌اند آنجا را تعطیل می‌کرد. به همین خاطر آن انتشاراتی را هم تعطیل کردند. عربی را کما بیش یاد گرفتم. با آقای مطهری هم در این سال‌ها آشنا شدم ولی نتوانستم به علت تعطیلی مجالس از ایشان استفاده کنم. تا سال‌های 56-57. بعدها سخنران مجالس شد و ما آنجا از ایشان استفاده کردیم. یک جلسه کلاس‌های شهید مطهری را هم رفتم که متأسفانه این آخرین جلسه ایشان بود که دیگرکلاس را تعطیل کردند و بعد هم ایشان را مجبور به استعفا از دانشگاه کردند بعد هم ممنوع المنبر شدند.

    در تهران جاهای دیگری هم بود که فعالیت مذهبی می‌کردند. مثل کانون توحید که آقای مهندس موسوی معماری ساختمان آن را انجام داده بود. مدیریت آنجا هم بیشتر با آقای موسوی اردبیلی بود. مسجد جلیلی بود که آقای مهدوی‌کنی آنجا بودند و سخنرانی می‌کردند که ارتباط ما با آ ن‌جا کمتر بود. مسجد آقای ملکی هم در تجریش کانونی بود برای مجالس و محافل مذهبی– سیاسی که خود آقای ملکی هم آدم سیاسی بود و سخنرانی‌های بسیار خوبی داشت. جمعیت خیلی خوبی برای شنیدن سخنرانی‌های ایشان می‌آمد. یک مسجد دیگری بود که آقای موسوی خویینی‌ها آنجا سخنرانی داشت. یکی دیگر از مراکز، مسجد ارگ که آقایی بنام شبستری آنجا بود. روحانی مذهبی و بسیار ساده زیستی بود. شب‌های جمعه تفسیر قرآن می‌گفت. حالت معنوی خوبی داشت. در آن جلسه خیلی‌ها بودند. بسیاری از اوقات روزها برای خانم‌ها جلسه می‌گذاشتند و کار فرهنگی می‌کردند. هم ایشان و هم آقای مهدوی‌کنی نقش بسیار مهمی در آگاه‌سازی خانم‌ها در قبل از انقلاب داشتند.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه