پيشرفته
 

موضوعات :

  • جبهه فرهنگی

  • کلمات کليدي :


    مطلب بعدي >   793 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 20-21 : رستاخیز عزت لگد مال شده

    شوروي به خاطر ما آماده‌باش داد

    گفت‌وگو با منصور دروشي، فعال انقلابی اصفهان


    منصور دروشي متولد 49 و از بچه‌هاي محله خواجوي اصفهان است. تمام اعضاي خانواده‌اش به شکلی در انقلاب و جنگ شرکت داشته اند. با تشكيل بسيج مادرش براي آموزش تیر اندازی ثبت نام می‌کند و پدر، مشوق او در حوادث انقلاب و جنگ است. گفتگوی زیر بخشی از خاطرات این فعال فرهنگی دهه 60 است.

    من که گریه نکرده ام

    در سال‌هاي قبل از پيروزي انقلاب اعلاميه‌هايي كه توسط پدر و دوستانش تكثير مي‌شد را پخش مي‌كرديم. وقتي مي‌خواستيم نواري از حضرت امام را گوش دهيم تمام درها را مي‌بستيم. حتي دودكش بخاري را با پارچه مي‌پوشانديم، تا صدا بيرون نرود. با همه اين احوال با صداي كم و ترس و لرز، نوار را گوش می‌دادیم. يادم مي‌آيد پس از آن‌كه آقاي طاهري از زندان آزاد شد همه به استقبالش رفتيم. به دليل شلوغي جمعيت،‌ ماموران گاز اشك آور زدند و مدام از چشمم اشك مي‌ريخت. از پدرم پرسيدم من كه گريه نكرده‌ام پس چرا از چشمم اشك می‌آید!

     من و برادر بزرگترم هميشه همراه پدر در راهپيمايي‌ها و تظاهرات شركت مي‌كرديم. البته مواقعي كه خيلي خطرناك بود، پدر ما را نمي‌برد. وقتي انقلاب پيروز شد، هشت سال بيشتر نداشتم ولي به جرأت می‌توانم بگويم به اندازه يك جوان 17،16 ساله مسائل را درك مي‌كردم.

    دلبستگان به شاه

    در جشن‌هاي 22 بهمن مدرسه، تئاتر داشتيم. با وسايل خيلي ساده براي بچه‌ها برنامه اجرا مي‌كرديم. روي كلاه نقش چشم، ابرو و بيني مي‌گذاشتم تا به شكل شاه و فرح بشوند. تئاتر خنده‌داري می‌شد. ولی بچه‌ها يا معلم‌‌هايي كه هنوز به شاه دلبستگي داشتند از اين برنامه خوششان نمي‌آمد.

     امتيازي كه مسجد براي ما داشت آزادي عمل در امور فرهنگي بود. هر چه آنجا ياد مي‌گرفتیم، بلافاصله در مدرسه براي بچه‌ها پياده مي‌كردیم. در آنجا روي مقواهاي بلا‌استفاده‌ي پايگاه، صحبت‌هاي امام و بعضي از بزرگان انقلاب مثل شهيد بهشتي،‌ شهيد رجايي، شهيد باهنر و... را مي‌نوشتیم. در مدرسه روزنامه ديواري هم درست مي‌كردیم. به صورتي مسجد براي ما حکم آموزشگاه فرهنگي را داشت. هم علاقه داشتیم تا در اين امور كار كنیم و هم كسي آنجا مانع ما نبود.

     لباس و کفش شخصی

    یک بار زمانی که بچه‌هاي نيروی هوايي به فرمان امام به مردم و انقلاب پيوستند، در خيابان بزرگمهر از طرف گاردي‌ها تحت تعقيب قرار گرفتند. پدر به همراه دیگر دوستانش ترتيبي دادند تا در خانه مردم مخفي شوند. من و برادر بزرگترم هم مأمور شدیم در خانه‌ها را بزنيم و تا جایی که مي‌توانیم لباس،‌ شلوار و كفش شخصي جمع كرده و به خلبانان بدهيم. من با اين‌كه كوچك بودم از خيابان شريف واقفي تا محله خواجو مي‌رفتم و دست آنها را مي‌گرفتم و با خود مي‌آوردم. آنها هم به ما اعتماد مي‌كردند و با ما مي‌آمدند. پدرم از آن دسته آدم‌هايي بود كه چه در بحبوحه انقلاب و چه زمان جنگ خيلي فعاليت داشت. با اين‌كه عيال ‌وار بوديم و كاسب، ولي بيشتر وقت‌ها مغازه‌اش تعطيل بود. ‌البته هيچ وقت گله و اعتراضي هم نداشت. چون كاملاً داوطلبانه و از روي ميل و علاقه این کار را کرده بود. يادم است در اوايل جنگ، با كمك اهالي يك آمبولانس مدل پايين خريد و راهی جبهه کرد.

     خرید فرهنگی

    به عكاسي خيلي علاقه‌مند بودم به همين خاطر سال 55 زماني كه 6 ساله بودم با عيدي‌هايم كه آن سال 35 تومان شده بود، ‌يك دوربين كداك كتابي 25توماني به همراه چند فيلم خريدم كه به پول آن زمان خيلي بود. ‌عكاسي را كاملا تجربي ياد گرفتم. در جبهه هم با همين دوربين كداك كتابي، در وقت‌‌هاي خالي كه داشتم از صحنه‌هاي مختلف عكس مي‌گرفتم. در يكي از عمليات‌ها عکس‌هاي زیادی گرفتم. هفت، هشت فيلم با خودم داشتم كه همه را به یکی از دوستان دادم و گفتم اگر من شهيد شدم شما از اين عكس‌ها به عنوان مدارك ناب جنگي نگهداری کنید. از آنجایی که خدا می‌خواست من سالم ماندم ولي برعكس ایشان سخت مجروح شد و تمام آن فيلم‌‌ها در آن حادثه از بين رفت.

     تعریف درستی از جنگ نداشتیم

    سال 59 در مغازه پدر بود كه يك مرتبه راديو مارش جنگ را پخش کرد. خيلي شوكه شده بودیم. بعد از پيروزي انقلاب يكي دوسال درگيري‌هایي با منافقان داشتیم ولي مردم با جنگ و ادوات نظامي‌ اصلا آشنا نبودند. در آن زمان تعریف درستی از جنگ نداشتیم. مطابق با فرمان حضرت امام بسيج بيست ميليوني تشكيل شده بود و همه راغب بودند تا در پايگاه ثبت نام كنند. حتي افراد كراواتی و خانم‌هاي بی حجاب هم مشتاقانه عضو بسيج می‌شدند. آن موقع بسيج يك هژموني كشوري بود و به عنوان يك تفكر و انديشه، غالب مردم را جمع كرده بود و هركس كه دوست داشت براي انقلاب و دفاع از اسلام كاري انجام بدهد به آنجا پناه می‌برد.

     دنبال جمع آوری کارهایمان نبودیم

    بسيج تنها رويكرد نظامي نداشت. يك شب بعد از دوره آموزش نظامي در مسجد سادات دور هم نشسته بوديم كه آقاي صغيرا آمد و گفت مي‌خواهيم يك گروه سرود تشكيل بدهيم، هر كس صدايش خوب است براي عضويت بيايد. من كه صداي بدي نداشتم به همراه تعدادی از دوستان علاقه‌مند ثبت نام کرده و گروه سرود تشكيل شد. به این شکل اولين گروه سرود اصفهان به نام قاصدك را تشكيل داديم كه از سال 59 تا 62 فعالیت داشت. كارمان به اين شكل بود كه اول در شبكه اصفهان سرود خوانده و ضبط مي‌شد و بعد براي برنامه كودك در شبكه سراسري اول يا دوم پخش مي‌شد. بالغ بر 12 تا 13 سرود تلويزيوني با مضامين انقلابي و حماسي خوانديم كه از تلويزيون پخش شد. آن زمان كسي دنبال جمع‌آوري كارهاي خودش نبود به حكم وظيفه كار مي‌كرديم.

     پرواز تشویقی

    گاهي 5 تا 7 بار تمرين مي‌كرديم اما كار درست درنمي‌آمد و بايد دوباره ضبط مي‌شد. اين كار خيلي كسالت آور بود. ولي با همه اين احوال با همان سن و سال كم، احساس تكليف داشتيم و تلاشمان را مي‌كرديم.كم كم گروه سرود ما با لباس سفيد و نوار قرمز در سطح كشور معروف شد. حتي يك بار قرار بود گروه براي ديدار امام به جماران برود و در محضر حضرت امام برنامه اجرا كنيم ولي نمي‌دانم چرا عملي نشد. در مراسم و روز‌هاي خاص از ما مي‌خواستند تا برنامه اجرا كنيم. يك ‌بار ساعت 5/7 صبح سال 60 بود كه اخبار راديو اعلام كرد روز گذشته در حزب جمهوري انفجار مهيبي رخ داده است. بلافاصله آقاي جواد صغيرا به بچه‌هاي گروه زنگ زد كه اجرا داريم و از ما خواست تا برويم دفتر حزب جمهوري و سرودي درباره شهداي هفتم تير بخوانيم. روزهاي دوشنبه در هوانيروز اجرا و تمرين داشتيم. پايان كار هم به عنوان تشكر و البته بيشتر به خاطر تشويق بچه‌ها، همه را سوار هلي‌كوپتر مي‌كردند و يك دور بالاي شهر مي‌گرداندند. در هر برنامه‌اي كه در اصفهان برگزار مي‌شد دعوت مي‌شديم تا سرود اجرا كنيم .

    سال 63 كم‌كم گروه سرود پايگاه جمع شد. بچه‌‌هاي گروه هر روز كمتر مي‌شدند تا اين‌كه تعدادمان به پنج، شش نفر رسيد. ديگر نمي‌شد اسم آن را گروه سرود گذاشت. اين ريزش بيشتر به دليل جنگ بود. مسؤلان ما در جبهه فعاليت داشتند البته براي خودشان جايگزين مي‌گذاشتند، اما با اين‌حال آن نظم و ترتيب اوليه ديگر در گروه حاكم نبود، كم‌كم خود بچه‌ها هم عازم جبهه‌ ‌شدند و همين باعث شد تا گروه منحل شود.

     كسي صدايش درنمی آمد

    آن زمان براي آمادگي بچه ها، در پايگاه‌هاي بسيج آموزش مي‌ديديم. تمرينات خيلي سختي داشتيم. يادم است روي خورده شيشه سينه خيز مي‌رفتيم ولي حتي يك ‌بار هم كسي صدايش در نیامد. مي‌خواستيم هر طوري شده آماده شويم.

    هر وقت خبر شهادت يكي از بچه‌ها را مي‌شنيدم، اين‌قدر گريه مي‌كردم كه بي‌حال مي‌شدم. آخر ما هميشه با هم بوديم، حتي زمان طاغوت با وجود سن كم با هم‌ ديگر فعاليت مبارزاتي داشتيم. مثلاً روي ماشين‌هاي مدل بالا (ازسرغفلت بچگي انشاالله خدا ما را ببخشد) مرگ برشاه مي‌نوشتيم. فكر مي‌كرديم چون اين ماشين گران‌قيمت است، پس حتماً متعلق به یکی از نيروهاي رژيم است. براي انتخابات رياست جمهوري هم با هم فعاليت مي‌كرديم. بر روی مقواهايي كه در پايگاه ريخته بود از چپ به راست و از راست به چپ، با بچه‌ها شعار مي‌نوشتيم. داخل خيابان دستمان مي‌گرفتيم و از شهيد رجايي طرفداري مي‌كرديم. گاهی هم پشت بلندگوي مسجد و پايگاه با هم سرود تمرين مي‌كرديم. كسي هم با ما كاري نداشت. انگار خودشان هم مي‌دانستند، در اين سن و سال کم به ‌غير از آموزش و تمرين نظامي،‌ به شادي و شيطنت هم نياز داريم.

    يك ‌بار آقاي غلامعليان گفت: چرا اين‌قدر گريه مي‌كني؟ گفتم: من هم مي‌خواهم به جبهه بروم. گفت تو خيلي كوچكي. گفتم: درست است که نمي‌توانم بجنگم ولي مي‌توانم كلمن آب رزمندگان را جابه‌جا كنم، سنگرهايشان را جارو بزنم يا كفش‌هايشان را واكس بزنم. فقط دوست داشتم من هم در جبهه كاري بكنم و خودم را هر طوري كه بود آماده مي‌كردم.

     مصاف با شوروی!

    اردو زیاد رفتیم. به‌خصوص براي كمك به كشاورزان و روستاييان، تحت عنوان اردو‌هاي جهاد سازندگي. يكي دوبار هم اين اردوها مصادف شد با گرماي تابستان و ماه رمضان. گاهي اين ‌قدر تشنه مي‌شدم كه دهانم را پر آب مي‌كردم و كمي از آن را هم مي‌خوردم تا عطشم رفع شود يا اين‌كه مي‌رفتم داخل حوض آب خانه‌ تا خنك شوم. نمي‌دانستم با اين كارها روزه‌ام باطل مي‌شود.

    يك ‌بار سال 58 به ‌همراه خانواده به مشهد رفتيم. در محمودآباد بوديم كه تلويزيون اعلام کرد كشاورزان مشهدي براي برداشت محصول نياز فوري به كمك دارند. هر كس تمايل به همكاري دارد، فردا در صحن انقلاب حرم امام رضا حاضر باشد. فرداي آن روز، صحن انقلاب حرم رضوي مملو از جمعيت داوطلب شده بود، با اين‌كه سفر چند روزه آمده بوديم، پدرم گفت ما هم مي‌رويم. همه را سوار كاميون‌هاي نظامي ارتش كردند و بردند سر زمين‌هاي زراعي. به هر نفر يك داس دادند ولي چون كوچك بودم به من داس ندادند. دقيقاً نزديك مرز ايران و شوروي بوديم. جالب اين‌جاست که سربازان شوروي از هجوم اين جمعيت زياد داس به ‌دست ترسيده بودند و به صورتی آماده باش داشتند. به ‌همين خاطر هم انتظامات اعلام كرد، عقب‌تر برويم تا باعث نگراني مرزبانان شوروي نشويم.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه