پيشرفته
 

موضوعات :

  • اصل هشت

  • کلمات کليدي :


    حجت السلام جهانشاهي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • ریشه بی عدالتی کوتاهی «خواص» است

  • کوچک‌های بزرگ

  • دوگانه بی عرضگی و پدرسوختگی

  • سنگ‌های بسته سگ‌های باز

  • با فساد کنار آمده‌ايم...

  • زندان براي عدالت‌خواهان خيلي خاصيت دارد...

  • مطلب بعدي >   969 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 20-21 : رستاخیز عزت لگد مال شده

    سنگر انفرادی‌ زندان

    دست‌نوشته‌های حجت‌الاسلام جهانشاهی در بازداشتگاه (قسمت آخر)


    آنچه پیش رو دارید بخش آخر از دست نوشته‌های آقای جهانشاهی در انفرادی بازداشتگاه موقت است. چند روز بعد از نوشتن اینها آقای جهانشاهی را به زندان عمومی شیراز و بعد از مدتی به زندان اوین منتقل می‌کنند؛ به جرم تشویش اذهان اعمومی و رفتارهای خلاف شان روحانیت. در واپسین روزهای سال 87 آقای جهانشاهی بدون آنکه تقاضای عفو کند، با دستور یکی از مقامات عالی رتبه کشور آزاد می‌شود. او اکنون چند ماهی است که در جوار حرم حضرت عبدالعظیم متحصن است؛ با همان شعار و هدفی که چهار سال قبل راهپیمایی خلاف شأن روحانیتش! را به سوی تهران آغاز کرد. تعداد روزهای تحصن او دارد به روزهای حبسش نزدیک می‌شود.


    بسم الله الرحمن الرحیم. قصد من از نوشتن مجموع این مطالب (با همه پراکندگی که دارند) این است که حس و حال و اوضاع و افکار یک طلبه بسیجی و معتقد به نظام جمهوری اسلامی که خودش را فرزند این انقلاب‌ و سرباز نظام می‌داند از داخل یکی از زندانهای نظام جمهوری اسلامی و در حالیکه به کلکسیونی از مجازاتها از قبیل زندان، خلع لباس، شلاق یا جریمه نقدی، عدم اقامت در وطن و به تعبیری تبعید، محکوم شده است برای شما خواننده عزیزم منتقل کنم. گفتم «خواننده عزیزم» یادم آمد که مدتی است می‌خواهم عرض ارادتی کنم، فرصتش پیش نمی‌آمد و الان می‌گویم به خدا قسم خیلی دوست دارم که به شما خواننده عزیزم اعلام کنم و بفهمانم که شما را دوست دارم. به عشق شما می‌نویسم نه برای نفس پلید خودم و علت اینکه اکثر مطالب یادداشتی من از این گوشه زندان برای شما اخلاقی و عاطفی و معنوی است نه سیاسی و اجتماعی و در باب ظلم و فساد و عدالتخواهی، همین نکته است. الان نیز می‌خواهم حکایتی را که این روزها در این زندان انفرادی از کتاب «ولایت» مرحوم شهید دستغیب خوانده‌ام برای‌تان نقل کنم. امیدوارم که مفید باشد. گفتم کتاب «ولایت» یادم آمد به عدد 33 که به تعبیر ذوقی بنده عدد «ولایت» است، دو مورد دیگر نیز علاوه بر امور قبلی برای عدد 33 پیدا کردم: یکی اینکه ظاهرا حضرت عیسی (علی نبینا و آله و علیه‌السلام) در سن 33 سالگی به معراج رفت و تا ظهور امام زمان ارواحنا فداه در آسمان چهارم خواهد ماند و بعد از ظهور حضرت، او نیز برخواهد گشت و در قدس پشت سر مبارک امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) نماز خواهد خواند و آن هنگام است که بسیاری از مسیحیان، مسلمان خواهند شد. ان شاءالله.

    مورد دوم درباره عدد 33 اینکه در همین کتاب «ولایت» مرحوم شهید دستغیب فرموده‌اند سی وسه حدیث از طریق شیعه (به همراه چهل و چهار حدیث از طریق اهل سنت) مجموعا 77 حدیث وارد شده که مضمون تمام آنها این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به همراه علی و زهرا و حسن و حسین علیهم السلام در یک جا جمع شدند و آیه «تطهیر» در ‌شان و منزلت آنان نازل شده است. قبلا در همین یادداشتها بنده پرسیدم آیا می‌دانید آیه تطهیر که یکی از مهمترین آیات در ‌شان اهل بیت علیهم السلام است، چندمین آیه از چندمین سوره قرآن است؟ باز هم من جوابش را نمی‌گویم تا خودتان قرآن را بردارید و ببینید.

    و اما حکایتی که درکتاب «ولایت» آمده از این قرار است:

    «از علی بن خالد نقل شده که گفت شنیدم یک نفر زندانی است به علت اینکه ادعای پیغمبری کرده است. علی بن خالد زیدی مذهب بوده است. گفت بروم ببینم چه می‌گوید. با زندانبانان آشنایی داشتم و به ملاقات زندانی رفتم. وقتی نزد او نشستم با او سخن گفتم. دیدم چیزی نیست. مرد درستی است. پرسیدم آیا ادعای پیغمبری کرده‌ای؟ گفت: نه به خدا سوگند. پرسیدم پس برای چه تو را زندانی کرده‌اند؟ گفت: من خادم مسجد راس‌الحسین (علیه‌السلام) در جامع اموی شام بودم (معلوم می‌شود که از شیعیان و اهل تقوی بوده است) شبی آقایی آنجا آمد. فرمود: میل داری برویم مسجد کوفه؟ گفتم آری. با هم راه افتادیم به یک چشم بهم زدن به مسجد کوفه رسیدیم. آنجا نماز خواندیم. سپس فرمود به مدینه برویم. رفتیم و قبور مبارک را زیارت کردیم. سپس فرمود به مکه برویم. طواف خانه خدا را کردیم و سپس به شام برگشتیم. در همان شب این مکانهای مقدس را زیارت کردم. از نظرم غائب شد، یکسال گذشت. پس از یک سال همان آقا را دیدم و همان جریان تکرار گردید. این مرتبه دامنش را گرفتم و سوگندش دادم آقا تو را به آن خدائی که این مقام را به تو عنایت فرموده است خودت را به من بشناسان. فرمود: من محمد بن علی بن موسی بی جعفر (امام جوادعلیه السلام) هستم. از نظر غایب گردید. اشتباه من این بود که این جریان را به بعضی از افراد نقل کردم و منتشر شد. حاکم هم مرا گرفت. به بغداد خبر دادند از طرف خلیفه امر شد مرا بیاورند در زندان انداختند و تهمت زدند که ادعای پیغمبری کرده است. علی بن خالد می‌گوید من دیدم مظلوم است بیچاره ادعایی ندارد. گفتم می‌خواهی جریان حالت را بنویسم برای محمد بن عبدالملک که سبب زندانی شدنت گشته؛ شاید خلاصت کند. نامه‌ای رقت‌آمیز برای این مردک نوشتم که این زندانی بی‌گناه است. ادعایی ندارد. معجزه‌ای مشاهده کرده و نقل کرده است سزاوار است او را آزاد کنی.

    آن بدبخت زیر نامه نوشت به آن شخص بگویید همان کس که در یک شب تو را از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه و از مکه به شام آورده است بیاید تو را از زندان خلاص نماید.

    نامه به دست علی بن خالد رسید. گوید جواب نامه خیلی مرا متاثر کرد که به این بیچاره چه بگویم. چگونه پاسخی که نوشته به او بگویم اما چون آن بیچاره منتظر پاسخ نامه بود بالاخره تصمیم گرفتم بروم و او را از انتظار بیرون بیاورم. درب زندان آمدم دیدم زندانبانان متوحش و در حال جستجو این طرف و آن طرف هستند. پرسیدم چه شده؟ گفتند: زندانی گم شده است. کنده و زنجیر هست اما خودش نیست. تا دوش بوده ندانیم به کجا رفته است؟!»

    تمام شد حکایت کتاب «ولایت» مرحوم شهید دستغیب رحمه الله علیه. امیدوارم از خواندن آن لذت برده و استفاده کنید و امیدوارم امام جواد (علیه السلام) همه زندانیان بی‌گناه را آزاد کند. من می‌خواستم در لابلای این حکایت، آنجا که آن زندانی گفته: «تهمت زدند که ادعای پیغمبری کرده است» بعد از این جمله یک پرانتز بازکنم و بنویسم: (تهمت زدند که تشویش اذهان عمومی کرده است) اما گفتم بهتر است حس معنوی شما را خراب نکنم.

    خب، مطلب امشب را بدون زمان و مکان و تاریخ نوشتم شاید بخاطر اینکه ابتدای مطلب را با ابراز محبت و دوستی شروع کردم و خواستم بگویم «عشق و محبت» زمان و مکان نمی‌شناسد و من همیشه شما را دوست دارم. این را جدی می‌گویم شاید باور نکنی و خیال کنی بخاطر غلبه حس معنوی و دلتنگی این روزها و تنهایی‌هایم باشد. شاید، اما این حس غالب و همیشگی من است و من اساسا فردی عاطفی هستم. یادم می‌آید سال گذشته هفته اول ماه مبارک رمضان در حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها، با دو کودک هشت و ده ساله در جلسه قرآن حرم مانوس شدم. اصالتا بچه یکی از شهرهای عراق بودند و چند سالی بود که به ایران آمده بودند. هنوز حرف «پ» را نمی‌توانستند کامل تلفظ کنند. مثلا به «پنج» می‌گفتند: «بنج» و من خیلی از این لهجه‌شان لذت می‌بردم. خلاصه یک هفته‌ای در حرم همدیگر را می‌دیدیم و با هم خیلی انس گرفته بودیم و من واقعا دوستشان داشتم. احساس می‌کردم بچه‌های خودم هستند. یک شب هم افطار آمدند منزل ما ولی نمی‌دانم چه شد که یکباره آنها را گم کردم و دیگر خبری از آنها نشد. شاید رفتند به شهر دیگری یا به عراق برگشتند. اما من تا مدتها ناراحت بودم به حدی که لبهایم تبخال زدند. همسرم می‌پرسید چرا تبخال زده‌ای و من چیزی نمی‌گفتم. اسم یکی‌شان محمدعلی بود و دیگری محمدصادق و فامیلشان «کعبی»، اینها را نوشتم چونکه بعضی‌ها فکر می‌کنند ما بچه مسجدی‌ها آدمهای سرسخت و خشنی هستیم؛ شاید به خاطر اینکه دیده‌اند در برخی قضایا کوتاه نمی‌آییم. ولی اتفاقا برعکس است ریشه عدالتخواهی و سرسختی ما در اینگونه مسائل را باید در شدت عاطفی بودن ما و به تعبیری در عاشق بودنمان جستجو کنید. آری ما عاشقیم. عشق به همه خوبی‌ها و زیبایی‌ها و تنفر از همه بدی‌ها و زشتی‌ها و بدترین زشتی در این عالم، ظلم قدرتمندان است به ناتوانان و زیباترین خوبی حق است و عدل و البته تنها عدالت گستر جهان مهدیست. اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه واجعلنا من انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه. آمین رب العالمین.

     

    امروز چهارشنبه 6/6/87 و الان حدود ساعت 9 صبح می‌باشد. مطابق با بیست و پنجم ماه معظم شعبان 1429 و فقط چهار یا پنج روز مانده به ماه مبارک رمضان (اللهم ان لم تکن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان فاغفر لنا فی ما بقی منه)

    حدود هشت روز است که به سراغ این نوشته‌ها و به سراغ خواننده عزیزم نیامده‌ام و قصد داشتم در این بازداشتگاه دیگر چیزی ننویسم و آخرین مطلبم همان مطلبی باشد که بدون زمان و مکان نوشتم و گفتم «عشق و محبت» زمان و مکان نمی‌شناسد ولی الان می‌گویم که آن مطلب را سحر سه‌شنبه هفته گذشته و در همین مکان نوشتم. هر چند زمان و مکان آن مطلب را گفتم ولی آن حرفم بجای خودش محفوظ است. یعنی دوستی و محبت من نسبت به شما همیشگی است (و الان اضافه می‌کنم مادامی که ظالم نباشید) البته تصور من از شما این است که ظالم نیستید؛ بلکه شما هم مخالف ظلم و فسادید. چون احساس من در حال نوشتن این مطلب این است که یکی از بچه‌هاي عدالتخواه مخاطب من است.

    مطالبی که امروز قصد دارم برای شما عزیز دلم عرض کنم یکی این است که از امروز صبح به ذهنم آمد اسم اینجا را به جای سلول انفرادی یا سوئیت انفرادی، نام دیگری بگذارم و آن عبارت است از «سنگر انفرادی». به دو دلیل: اولا بخاطر اینکه این روزها خیلی به یاد شهیدان هستم و انس بیشتری با آنها دارم و ثانیا بخاطر اینکه بودن من در اینجا به گمان و اعتقاد خودم- در راستای انجام وظیفه و تکلیف الهی می‌باشد. پس اینجا برای من حکم سنگر دارد و حقیقتا در بسیاری از مواقع در بین نماز و دعا و مناجات، تصورم این است که من در یک میدان مبارزه و جهاد در داخل یک سنگر انفرادی هستم و سایر همرزمان و دوستانم در بیرون از این سنگر مشغول فعالیت‌اند. خلاصه خدا قبول کند. حس و حال عجیبی است. خوب است که حداقل یک بار تجربه کنید. ان شاءالله...

    ضمنا امروز چهل و هشتمین روز اقامتم در اینجاست و سه‌شنبه هفته گذشته که آخرین مطلب قبلی را نوشتم چهلمین روز بود و جالب است که قبل از آن روز قصد داشتم به مناسبت چهلمین روز، مطالب زیادی بنویسم ولی برعکس شد و از آنروز به بعد نوشتنم متوقف شد (تقدیری یضحک تدبیرک). در این چهل و هشت روز که گذشت غیر از نیمه شعبان که میلاد امام زمان ارواحنا فداه بود. مناسبتهای دیگری هم داشتیم که برای اولین بار در عمرم این مناسبتها را در زندان می‌گذراندم: 13 رجب میلاد آقا امیرالمومنین علیه السلام، 15 رجب وفات یا به تعبیر دقیقتر شهادت حضرت زینب سلام‌الله علیها، 25 رجب شهادت امام موسی بن جعفر علیهماالسلام، 27 رجب عید مبعث، سوم شعبان روز میلاد امام حسین علیه السلام، چهارم شعبان میلاد حضرت ابوالفضل‌ العباس علیه السلام و پنج شعبان میلاد حضرت علی بن الحسین زین‌العابدین علیه السلام. هدف من از یادآوری این ایام نکته‌ای است که راجع به 25 رجب سالروز شهادت آقا موسی بن جعفر علیهماالسلام به ذهنم می‌رسد و آن اینکه از همان اولین سال طلبگی( یعنی حدود هجده سال پیش) هر وقت مصیبتهای حضرت امام موسی بن جعفر علیهماالسلام و ماجرای هفت و یا چهارده سال زندان بودن آقا را می‌شنیدم این سوال در ذهنم ایجاد می‌شد که در آن سالها، شیعیان حضرت چه حالی داشته‌اند و چگونه زندگی می‌کرده اند؟ امام زمانت در زندان باشد و تو راحت و آسوده به زندگی عادی خودت بپردازی؟! نمی‌توانستم تصور و قبول کنم که شیعه باشی و امام زمانت در زندان و تو آزاد. می‌گفتم در چنین وضعی شیعیان می‌بایست کاری کنند که یا شهید شوند یا لااقل آنها هم در زندان باشند مگر اینکه واقعا مکلف به سکوت باشند که آنهم بسیار سخت و بلکه سخت تر از دو مورد قبلی است و به هر حال «زندگی عادی و آرام و راحت» نیست.

    بعدها به این نتیجه رسیدم که این موضوع، حکایت حال خود ما نیز هست، امام زمانمان، نه هفت یا چهارده سال، بلکه حدود هزار و دویست سال است که در زندان غیبت- که شاید سخت تر از زندان هارون الرشید لعنت‌الله‌علیه باشد- گرفتار است و ما مدعیان، زندگی را به خوبی و خوشی می‌گذرانیم. من که به سهم خودم به خدا قسم شرمنده‌ام و از خدا می‌خواهم برای امام زمانم و به نفع ظهور امام زمانم زندگی و اوضاع و احوالم را عوض کند. ان‌شاء‌الله.

     

    بسم الله الرحمن الرحیم. الان حدود ساعت چهار عصر چهارشنبه 6/6/87 می‌باشد امروز صبح قصد داشتم مطالب بیشتری بنویسم اما مطلب به جایی رسید که بعد از آن حس و حال نوشتن مطالب دیگر از دستم رفت و به همان مقدار اکتفا کردم. الان در ادامه همان بحث صبح می‌خواهم عرض کنم این روزها که در زندان هستم نسبت به امام موسی بن جعفر علیهماالسلام، از طرفی احساس نزدیکی می‌کنم و از طرفی دیگر احساس شرمندگی، نزدیکی از این جهت که هر دو حبس کشیده‌ایم اما شرمندگی از این جهت که زندانی که ما هستیم، کجا و وضعیتی که امام داشتند کجا؛ اصلا قابل مقایسه نیست، نمی‌دانم این مطلب را چگونه بنویسم که شرمندگی خودم را به آقا اعلام کرده باشم. مدتی بود که می‌خواستم این احساس شرمندگی را بنویسم و الان هم برایم سخت است و فقط اشاره می‌کنم که ما شنیده‌ایم سندی بن شاهک لعنه‌الله هنگام افطار، با تازیانه از آقا پذیرایی می‌کرده... امام معصوم و تازیانه‌های یک یهودی ملعون؟!‌ای کاش ما درک و درد و معرفت داشتیم و از شنیدن این مصیبتها می‌مردیم. در یکی از زیارتنامه‌های آقا این طور آمده: «... و المعذب فی قعر السجون و ظلم المطامیر ذی الساق المرضوض بحلق الصور.» یعنی کسی که در قعر زندانهای ستمکاران و در زیرزمینهای تاریک آنان در عذاب بود و کسی که پاهای مبارکش بوسیله حلقه‌های زنجیر مجروح شده بود.‌ای به فدای شما اولاد فاطمه (س) که هرچه مصیبت و سختی بود به تنهایی تحمل کردید و با خود بردید.

    خاک بر سر من شیعه اگر در راه خدمت به دین و مکتبم از زندانهای امروزی وحشت داشته باشم. زندانهای امروز که زندان نیست استراحتگاه است. خودشان بالای تابلوی زندانهای می‌نویسند «ندامتگاه». ولی من فکر می‌کنم «استراحتگاه» مناسبتر است، البته این به برکت خون شهداست که نظامی بر سر کار آمده که در آن از زندانهای مخوف گذشته خبری نباشد (‌حداقل می‌دانیم که شعار و ادعای این هست. امیدوارم در واقع هم همینطور باشد) داخل پرانتز را برای این نوشتم که نگویند بنای تعریف و چاپلوسی و ملاحظه‌کاری دارم اما اعتقاد خود من این است که واقعا از زندانهای مخوف گذشته خبری نیست. آن وقت من عدالتخواه تا آنجا عدالتخواهم و تا آنجا پای اعتقادات و ارزشهایم ایستادگی می‌کنم که اسمی از زندان و محاکمه و دادگاه ویژه و غیر ویژه نباشد. و اصلا مشکل اصلی و ریشه تمام ظلم‌ها همینجاست. اگر عدالتخواهان و مدعیان عدالتخواهی و پرچمداران حاضر بودند تا آخر کار بایستند و ازهیچ چیز نترسند، کار تمام بود؛ کسی جرات نمی‌کرد ظلم کند. اگر دیوانگانی وجود داشت که از جان و مال و آبرویشان پروایی نداشتند و در راه احقاق حق و اجرای عدالت، تا پای جان و بالاتر از جان یعنی آبرو می‌ایستادند، در آن صورت کار از دست همه خارج بود. دزدان بیت المال و حامیان دزدان بیت المال در مقابل اراده چنین دیوانگانی کاملا مقهور و مغلوب بودند و کاری از دستشان برنمی آمد. «هیچ غلطی نمی‌توانستند بکنند.»

    باز هم مطلب به جایی رسید که مجبورم فعلا به همین جا ختمش کنم و بقیه مطالبی که در نظر دارم به فرصتی دیگر می‌گذارم. اینکه گفتم «به خورد شما بدهم» به خاطر این است که فکر می‌کنم چنین فرصتی کمتر گیر بیاید که من در زندان باشم و شما بخاطر کنجکاوی، مجبور باشی حرفهای نه چندان معقول مرا در لابلای خاطراتم بخوانی. هنوز حرفها و درد دلهای فراوانی مانده است. ان شاء الله تا وقتی دیگر. ضمنا آخرین خبر اینکه امروز ظهر غلامحسین برادر عیالم آمد به ملاقات و گفت قرار است ان‌شاء‌الله شنبه هفته آینده یعنی سه روز دیگر از اینجا منتقل شوم حالا یا به زندان عمومی شیراز یا قم.‌ با این حساب اگر شنبه منتقل شوم، اولا دو سه روز بیشتر فرصت برای نوشتن این مطلب- که به خورد شما می‌دهم- نیست، ثانیا تا آنروز مجموع روزهای اقامتم در این سنگر انفرادی می‌شود 50 روز، دقیقا به اندازه روزهای اقامتم در هتل شهاب کرمان (در زندان کرمان – سال گذشته) البته تا ببینیم خدا چه می‌خواهد و او چه می‌پسندد؟ اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا- اللهم اهدنا لما تحب و ترضی و لا تکلنا الی انفسنا طرفه عین ابدا- افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد حسبنا الله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر.

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه