پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ اسلام

  • کلمات کليدي :


    مهدي همازداه

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • عمق تاریخی آسیبهای جامعه اسلامی

  • بازیگوشی جوانانه طلاب ...

  • روح القُدُس با توست...

  • هنر به سبک عمار یاسر

  • میزان، حال فعلی افراد

  • فتح مبين

  • خودساخته در وسط ميدان

  • آقازادگان صدر اسلام

  • پس از صبر و مدارا...

  • سـربازان 90 ساله نصرالله...

  • مطلب بعدي >   1084 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 20-21 : رستاخیز عزت لگد مال شده

    بدريون در تنگة جمل

    گذري بر ريزش‌ها و رويش‌ها در صدر اسلام

    مهدي همازاده

    سال‌هاست كه بحث «ريزش‌ها و رويش‌ها» در بين خواص، در ادبيات انقلاب اسلامي وارد شده و با گذشت حوادث مختلف، نمود بيشتري يافته است. در واقع بسياري از مطالب اجتماعي و سياسي صدر اسلام پس از تشكيل حكومت ديني و در مواجهه با مشكلات و عبور از گردنه‌ها، اهميّت خويش را نشان ‌داده و نگرش خواننده سيره و تاريخ را براي استخراج و تحليل اين‌گونه عناوين سامان مي‌بخشد. بسيار است مفاهيمي كه به دنبال مواجهه با معضلات عيني سياسي و اجتماعي در ادبيات انقلاب اسلامي بازتاب مي‌يابد و به دنبال آن حوادث صدر اسلام نيز با زاويه ديدي ديگر بازخواني مي‌شود.

    حقيقتاً در تاريخ اسلام، گنجينه‌اي سرشار از عبرت‌ها و بصيرت‌ها نهفته كه از نظرگاه اجتماعي و سياسي قابل استفاده است. بايد اذعان داشت كه تا كنون تاريخ صدر اسلام با زاويه ديد انقلاب اسلامي و گفتمان پس از آن مورد مطالعه و تحقيق قرار نگرفته و سينه پُركلام آن به سخن درنيامده است.

    سهم خواص خوش سابقه در شكل‌گيري حوادث، ازجمله اين مباحث است كه «ريزش‌» برخي و ثبات قدم برخي ديگر را برجسته مي‌سازد و «رويش» نخبگان جوان و نقش‌آفريني ايشان را عنواني مستقل مي‌بخشد. در اين مقاله سعي برآن است كه از اين زاويه مروري اجمالي بر پرونده خواص صدر اسلام داشته باشيم.


    ياران پيامبر اسلام پس از ايشان بنا بر دلايلي كه جاي ذكرش نيست، حتّي بيش از آنچه طبيعي مي‌نمود، جايگاه و منزلت اجتماعي يافته بودند. صحابه حضرت به ويژه آنان كه در مبارزات قبل از فتح مكّه شركت داشتند، به قطبي تأثيرگذار در جامعه اسلامي تبديل شده بودند و تبعات اين مسئله بود كه در حوادث زمان حكومت اميرالمؤمنين، خودنمايي كرد. انبوه مردماني كه «مَن قال» را بر «ما قال» ترجيح مي‌دادند و براساس حضور خواص باسابقه در هر صحنه تصميم مي‌گرفتند،پس از پيامبر به حيرت‌ها و ترديدهايي سخت دچار شدند و نخبگاني كه نماد شجاعت و فداكاري براي دين بودند و سوابقي درخشان در كارنامه داشتند،‌ ناگاه، سرمايه گرانبهاي خويش را در راه تقابل با حقّ به تاراج سپردند. البته اين مسئله نيز لازم به ذكر است كه استفاده‌اي كه آنان از سوابق خويش و تمسّك به مقدّسات و ادبيات ديني مي‌كردند، كار تشخيص حق از باطل را نيز دشوار كرده بود. اين را بايد در نظر داشت كه آن دسته از ياران پيامبر(ص) كه به مقابله با علي عليه السلام برخاستند يا از ياري او در فتنه‌هاي زمان حكومتش دريغ ورزيدند و سكوت و قعود را برگزيدند، نه تنها كم تعداد نبودند بلكه نقشي كه در جامعه ايفا مي‌كردند نيز كاملا چشمگير بود. بودند از اينان كساني كه حتي در زمان پيامبر دركنار اميرالمؤمنين جنگيده بودند و از ياران قديمي ايشان به‌شمار مي‌آمدند. در مقابل، صحابه‌اي كه بر پيمان خويش استوار مانده بودند،‌ به ياري‌ امام عليه‌السلام برمي خاستند و شبهات و ترديدهايي كه ناشي از مواضع گروه نخست بود را با سخنراني و گفت‌وگو پاسخ مي‌دادند.گروهي ديگر نيز در ايجاد روحيه شور و حماسه و در تشويق به حمايت از امام عليه‌السلام پرتلاش ظاهر مي‌شدند. در اين ميان، نخبگاني هم بودند كه زمان پيامبر را درك نكرده بودند و در اين دوره بود كه به رشد و تأثيرگذاري رسيده بودند. نقش و جايگاه اين دسته نيز در شكل‌گيري و پيشبرد حوادث، قابل توجه مي‌نمايد. با اين مقدمه سعي مي‌كنيم به مرور رويش‌ها و ريزش‌ها ي اين مقطع حساس از تاريخ بشر بپردازيم:

    ريزش‌ها:

    1.زبير: در سيره‌هاي اهل سنّت، مشهور است كه اولين شمشير را در راه اسلام،‌ زبير كشيده و پيامبر نيز دعايش كرده است. همچنين نقل كرده‌اند كه رسول خدا فرموده: لكلّ نبيّ حواريّ و حواريّي الزبير. (هر پيامبري حواريّي دارد و حواريّ من زبير است)1 او جزو دسته اول مهاجرين به حبشه بود كه به همراه يازده مرد ديگر و چهار زن به سوي نجاشي رفته‌است و بنابر نقل در هيچيك از غزوات رسول خدا هم غايب نبوده است. وي را از جمله افرادي كه قبل از سنّ بلوغ ايمان آورده‌اند (12 سالگي) و به عنوان چهارمين يا پنجمين مسلمان، برشمرده‌اند.2 او در زمان تعيين جانشين پيامبر در خانه علي بن ابيطالب و به حمايت از ايشان متحصّن شده و حتّي با شمشير كشيده در مخالفت با سران سقيفه بيرون آمده بود.3 در زمان تعيين خليفه سوم نيز تنها عضو شوراي شش‌نفره بود كه رأي خويش را به امام عليه السلام داد.

    البته سبك زندگي زبير بعدها با ويژه‌خواري‌ و اكتساب روحيه اشرافيتي كه در گروهي از ياران پيامبر نهادينه شده بود، تغيير يافت. او خانه‌اي در بصره و خانه‌هايي ديگر در مصر و كوفه و اسكندريه ساخت و جمع ثروت باقيمانده از وي بالغ بر 35 ميليون و دويست‌هزار درهم مي‌شد. حتي اين رقم را تا 52 ميليون درهم نيز نقل كرده‌اند4 و از جمله دارايي‌هايش، هزار كنيز و هزار اسب نوشته‌اند. اين در شرايطي بود كه طبق روايت حضرت امير عليه‌‌السلام، سقف مال حلال از چهارهزار درهم(سكه نقره) تجاوز نمي‌كرد5. بعدها كه رفاه عمومي بهتر شده بود،‌ امام صادق عليه‌السلام اين مقدار را به ده‌هزار درهم رسانيد6. سهم خواهي زبير پس از به قدرت‌رسيدن اميرالمؤمنين و نقشي كه در فتنه جمل ايفا كرد، در مقالات گذشته به تفصيل بيان شد.

    2. طلحه: طلحه را جزو حاضران جنگ احد و ديگر جنگ‌هاي بعد از آن دانسته‌اند. از فضايل او،‌ پايداري در جنگ احد تا آخرين لحظات و حفاظت از جان پيامبر در كنار علي عليه‌السلام و زبير را بر شمرده‌اند.7 طلحه نيز بعدها در دام دنيازدگي گرفتار آمد و روال زندگي‌اش را تغيير داد چنان كه طبق نقل واقدي، وي پس از مرگش دوميليون و دويست هزار درهم(سكه نقره) و دويست هزار دينار(سكه طلا) برابر دوميليون درهم مال نقد باقي گذاشت. نوه طلحه مي‌گويد كه ارزش ميراث باقيمانده از پدربزرگش (با احتساب زمين‌ها و دام‌ها و پول نقد)، سي ميليون درهم بوده است. همچنين نوشته‌اند از طلحه،‌ يكصد پوست گاو نر انباشته از زر كه در هريك سيصد رطل طلا بود،‌ برجاي ماند.8

    او البته در شوراي شش نفره تعيين خليفه سوم به عثمان رأي داد و بعدها نيز در جريان شورش عليه او و براي رسيدن به رداي خلافت،‌ نقشي برجسته ايفا كرد. او كه پس از ناكام ماندن در نقشه هماهنگ شده‌اش با امّ المؤمنين به منظور تصاحب قدرت پس از قتل عثمان، چشم انتظار جايگاهي در دستگاه خلافت علي عليه‌السلام بود با بي‌اعتنايي امام مواجه مي‌شود. او و زبير از اينكه تازه از راه رسيده‌هايي مثل محمد بن ابي‌بكر و مالك اشتر به استانداري منصوب و به مشورت گرفته مي‌شوند، اما آن دو با تمام سوابق درخشانشان مورد توجه نيستند، نزد اميرالمؤمنين شكايت مي‌بردند و نهايتاً نيز با همدستي كارگزاران عثمان كه بركنار شده بودند، فتنه جمل را به پا كردند كه شرح آن در مقالات قبلي گذشت.

    3. سعد بن ابي وقّاص: از اعضاء شوراي شش نفره و جزو اولين كساني است كه اسلام آورده‌اند. ‌او در تمامي جنگ‌هاي پيامبر حضوري پُررنگ داشت و از جملة شجاعاني كه در حفاظت از جان پيامبر كوشا بودند، ذكر شده است9. او در زمان خلافت عمر، به فرماندهي سپاه اسلام در جنگ با ايران منصوب شد كه به دليل مريضي، از كمي دورتر(قادسيه) امور جنگ را رهبري مي‌كرد و به همين سبب، سردار قادسيه لقب گرفته است. همچنين پايه‌گذار شهر كوفه و پس از آن استاندار خليفه دوّم در اين شهر بوده است.10

    سعد از بيعت با علي عليه‌السلام سر باز زد كه علتش، طبق فرمايش اميرالمؤمنين به عمّار ياسر، حسادت وي بود. واقعيت اين است كه او پس از قرارگرفتن در جمع شوراي شش نفره تعيين خليفه سوّم آن هم در رديف علي بن ابيطالب، براي خود حسابي ديگر باز كرده بود و بر اقبال مردم به اميرالمؤمنين حسد مي‌برد. صحابه‌اي مانند سعد بن ابي وقاص هرچند به صف آشوبگران جمل و صفين نپيوستند امّا از ياوري علي نيز اكراه داشتند و به تعبير خود آن حضرت: اولئك قومٌ خذلوا الحقّ و لم ينصروا الباطل. (ايشان جماعتي بودند كه حق را وانهادند و باطل را هم ياري نكردند.)11 وي در كنار جماعت قابل توجهي از خواص باسابقه، در زمان فتنه‌هاي حكومت امام عليه‌السلام، راه سكوت و قعود را برگزيد و از اين رو مورد طمع معاويه نيز قرار گرفت. نامه‌اي كه معاويه به او و عبدالله بن عمر و محمدبن مسلمه نگاشته و ياري ايشان را طلبيده، شاهدي بر اين مدّعاست. شعري نيزكه سعد در پاسخ به اين درخواست معاويه مي‌فرستد، خواندني است. او در اين شعر ضمن ابياتي به‌ بيان برتري‌ علي‌بن ابيطالب بر معاويه مي‌پردازد و‌ علت عدم ياري حضرت را عدم تشخيص مؤمن از كافر در فتنه‌ها و جنگ‌هاي جديد معرفي مي‌كند و نصرت معاويه را در همان شرايط و باوجود وانهادن علي، گزافه و بيجا مي‌داند12. او حتي از راويان حديث منزلت (أنت مِنّي بمَنزله هارون مِن موسي) در شأن اميرالمؤمنين است13 اما همو از بيعت و ياري حضرت دريغ ورزيد و پس از صلح تحميلي امام حسن عليه‌السلام و بيعت عراق و حجاز با معاويه، به جمع بيعت‌كنندگان پيوست!14

    وي به سال 55 هجري و در قصري كه در عقيق (ده‌ميلي مدينه) ساخته بود، درگذشت15. به درخواست عايشه، جنازه او را براي اقامه نماز به داخل مسجدالنبي بردند و جلوي حجره همسران پيامبر نهادند تا آنها نيز بتوانند در نماز شركت كنند16.

    4. زيد بن ثابت: زيد را از علمای‌ صحابه و جزو شش يا هفت نفر صاحب فتوا از بین ايشان دانسته‌اند و برخي از علماي اهل سنت او را در قضاوت و فتوا، شخص اول مدينه ناميده‌اند17.همچنين او را در زمره كاتبان وحي و ملازمان رسول خدا نوشته‌اند. استعدادش آن‌قدر بالا بود كه زبان عبري(يهود)‌ را در پانزده روز و زبان فارسي را از فرستاده كسري (پادشاه ايران) در هجده روز و زبان‌هاي حبشي و رومي و قبطي را در زمان كوتاهي از خادمان رسول خدا فراگرفت. اولين جنگي كه زيد در آن حاضر شد، جنگ خندق و در سن 15 سالگي بود18. او بعدها خزانه‌دار بيت‌المال در زمان خليفه دوم و سوم شد و از عطايا و مواهب اين جايگاه نيز به نيكي بهره‌مند گرديد! قبل از او عبدالله بن ارقم، خزانه‌دار عثمان بود كه در اعتراض به خاصّه‌خرجي‌هاي عثمان و ويژه‌خواري‌هاي اطرافيان خليفه، كليد را در ملاء عام به عثمان تحويل داد و گفت من خزانه‌دار مسلمين‌ هستم نه خزانه‌دار تو و خويشاوندانت!19 زيد بن ثابت آن را تحويل گرفت و به پاس اطاعت‌ها و همراهي‌هايش، آن‌قدر از بيت المال مسلمين برخوردار شد كه نوشته‌اند طلا و نقره باقيمانده از او را با تبر مي‌شكستند و بين ورثه تقسيم مي‌كردند!20 فقط يكي از بخشش‌هاي خليفه به او صدهزار درهم بود كه اين مورد با اعتراض ابوذر مواجه شد.21 البته گفتني است كه اين اعتراضات پي‌درپي ابوذر، برايش هزينه تبعيد به ربذه را به‌دنبال داشت. زيد در جريان شورش عليه عثمان، از وي دفاع مي‌كرد و ديگر انصار پيامبر را هم به ياري دوبارة خدا (!) فرامي‌خواند.22 و البته همان‌جا ابوايوب انصاري اينگونه جوابش را داد: «ياريش می‏كنی از اين رو كه برايت سودمند بوده است!»23 وي از جمله كساني بود كه با علي عليه‌السلام بيعت نكرد و در جنگ‌هاي زمان حكومت حضرت نيز بركنار نشسته و مجموعه خواص ساكت را تكميل نمود.

    5. محمد بن مسلمه: از بزرگان انصار و شركت‏كنندگان در بدر و احد و جنگهای ديگر غير از تبوك است24 و كسي است كه پيامبر در هنگام اعزام به برخي غزوات او را به نيابت خويش در مدينه مي‌گمارد.25 ‌او حتي از جانب پيامبر به فرماندهي برخي سريه‌ها (جنگ‌هايي كه به فرماندهي شخصي غير پيامبر انجام مي‌شد) منصوب شده26 و با شجاعت و كاملاً موفّق نيز عمل كرده است. در غزوه بني‌قينقاع، همو مأمور ضبط اموال يهود و تبعيد ايشان از مدينه شد27 و فرماندهي گروه اعزامي براي ترور كعب‌بن‌اشرف يهودي را هم او بود كه برعهده گرفت. كعب كه از سران تأثيرگذار يهود بود، با اشعار و اموالش، جبهه مشركين را عليه مسلمانان حمايت مادي و معنوي مي‌كرد. بالاخره رسول خدا فرمان ترور وي را صادر كردند و محمدبن‌مسلمه براي انجام آن اعلام آمادگي نمود. او به همراهي چند نفر ديگر و طيّ يك نقشه حساب‌شده، كعب را به قتل رسانيد كه بازتاب وسيعي هم پيدا كرد28 و با ايجاد رُعب در دل يهوديان، اقداماتشان عليه مسلمين را كاهش داد.

    محمدبن‌مسلمه نيز از جمله صحابه‌اي بود كه با اميرالمؤمنين بيعت نكردند و با وجود سوابق دلاوري، خود را از جنگ‌هاي زمان حضرت كنار كشيد. او با اين بهانه كه در فتنه‌هاي داخلي،‌ وارد نمي‌شود و فقط حاضر به كشتن مشركين است29، به جماعت قاعدين پيوست. سكوت و عدم همراهي امثال او در ايجاد ترديد و شبهه در ميان مردم بسيار تأثيرگذار بود.

     وي كه تا قبل از زمان حكومت حضرت علي عليه‌السلام در مدينه ساكن بود، با شروع فتنه‌ها به بيابان‌هاي اطراف پناه برد و خيمه‌اي براي سكونت برپا كرد و مي‌گفت كه از شرّ فتنه فرار كرده است.30 او البته به‌دليل سوابق و جايگاهش، مورد طمع معاويه هم واقع شد و نامه‌اي زيركانه دريافت كرد: «من نامه را برای اين ننوشتم تا خواهان بيعت تو باشم. ليكن می‏خواهم نعمتی را ياد كنم كه تو از آن بيرون آمده‌ای. تو دلاور انصار هستی ... آيا اهل نماز از كشتن يكديگر نهی نشده‏اند؟»31 و او در پاسخ معاويه، به ترديد خويش در تشخيص حقّ و باطل در فتنة جمل اعتراف كرد و نوشت كه معروفي نمي‌شناخته تا به آن امر كند اما در مورد معاويه دچار اين ترديد نيست و او را دنياطلب و تابع هواي نفس مي‌داند.32

    6. عبدالله بن سلام: از بزرگان علمای يهود و مقبول نزد ايشان بود كه پس از ورود پيامبر به مدينه اسلام آورد و رسول خدا نامش را عبدالله گذاشت33. آنچنان به علم و حكمت شهره بود كه بزرگاني مانند معاذ هم به هنگام وفات، حاضران را به دريافت علم از او وصيت مي‌كردند.34 پس از اسلام آوردن عبدالله، پيامبر از يهوديان پرسيد: عبدالله بن سلام در ميان شما چگونه مردي است؟ گفتند: بهترين و سيد و سرور ماست. فرمود: اگر اسلام بياورد، چه مي‌گوييد؟ گفتند: خداوند او را از چنين شرّي حفظ كند! پس عبدالله بيرون آمد و شهادتين را بر زبان راند. آنجا بود كه يهوديان گفتند: بلكه بدترين ماست35! در نبرد با يهوديان بني‌نضير كه رسول خدا دستور قطع نخل‌هاي خرماي آنان را صادر كرد، همين عبدالله مأمور اجراي حكم گرديد36 و در جريان محاصره و تسليم يهود بني‌قريظه نيز همو مسئول اخراج يهوديان از قلعه بود.37 او آن‌قدر جايگاه داشته كه دهمين نفر از ده‌نفري باشد كه حديث عشرة مبشّره را در شأن‌ ايشان نقل كرده‌اند.

    عبدالله ازجمله صحابه‌اي است كه در غائله شورش عليه عثمان از وي جانبداري كرده و حتي از معترضان خواسته ملائكه حول شهر را با قتل خليفه،‌ كوچ ندهند!38 و البته سخنان ديگري هم در حمايت‌ از عثمان و بيان مظلوميت او دارد. عبدالله بن سلام نيز از بيعت با علي عليه‌السلام خودداري كرد و از جنگ‌هاي ايشان كناره گرفت. نام او هم در رديف خواصّي كه به هنگام فتنه‌هاي زمان اميرالمؤمنين، سكوت را ترجيح داده بودند، به چشم مي‌خورد.

    7. صهيب بن سنان: در بدر و ساير غزوات پيامبر حاضر بود و جزو سابقين در اسلام به‌شمار مي‌رفت. او در يك روز و همزمان با عمّار ياسر اسلام آورد،‌ درحالي كه سي و چند نفر قبل از او مسلمان شده بودند. صهيب در زمرة هفت نفري است كه اسلام خود را در مكّه آشكار كردند و به شدّت مورد آزار و شكنجه قريش واقع مي‌شدند. رسول خدا صهيب را سابق روم(سبقت‌جسته در اسلام از ميان روميان) ناميده كمااين‌كه سلمان را سابق فارس و بلال را سابق حبشه معرفي كرده است.39 او را در رديف سلمان و مقداد و ابوذر و عمّار از صحابه‌اي دانسته‌اند كه فضائل‌شان در كتابي نمي‌گنجد.40هرچند كه در مواضع سياسي‌ با اين چهار نفر هم‌سان نيست اما همين جايگاه او در بين ياران پيامبر و البته جهت‌گيري سياسي‌اش باعث شد كه وقتي خليفه دوم مجروح گرديد و شوراي شش نفره را براي تعيين خليفه بعد تشكيل داد، صهيب را مسئول برگزاري نماز جماعت در مسجدالنبي كند و او در آن ايام پيشنماز ديگر صحابه و مردم مدينه بود41. صهيب نيز بعدها از بيعت با علي عليه‌السلام امتناع ورزيد و از فتنه‌ها كنار كشيد و براي جبهه خواص ساكت ، وزنه‌اي قابل توجه بود.

    8. اسامه بن زيد: او را براساس نقل قولي از پيامبر، محبوب‌‌ترين اشخاص نزد ايشان مي‌دانند42 و حكاياتي نيز در اين باب نوشته‌اند. او هم كه بزرگ‌شده پيامبر بود،‌ غسل بدن مطهر ايشان را به همراه اميرالمؤمنين و چند تن ديگر عهده‌دار بود.43 رسول خدا در واپسين روزهاي حيات خويش، فرماندهي لشكر اعزامي به شام (معروف به لشكر اسامه) را به وي محوّل كرد و بزرگان اصحاب را تحت فرمانش درآورد و اين در حالي بود كه نوزده سال بيشتر نداشت.44 به نقل واقدي پيامبر او را در سال هفتم هجري نيز به فرماندهي گروهي اندك درآورد و به سريه‌اي فرستاد كه در جريان آن درگيري، اسامه مردي را كُشت كه در لحظه آخر (وقتي شمشير را بالاي سرش ديد)، شهادتين را بر زبان جاري كرد. رسول خدا نيز اسامه را به اين علّت توبيخ فرمود و او عذر آورد كه آن مرد از روي ترس اظهار اسلام كرد و حضرت جواب دادند: مگر تو از قلب او خبر داشتي؟ اسامه هم به بهانه اين ماجرا از بيعت با اميرالمؤمنين و شركت در جنگ‌هاي زمان امام عليه‌السلام كنار كشيد.45 و بلكه آن‌گاه كه برخي اهالي بصره در آستانه جمل براي تحقيق از صداقت طلحه و زبير فرستاده‌اي به مدينه گسيل داشتند، شهادتي به سود سران فتنه جمل داد!كه البته به نزاع هم انجاميد.46 او حتي در سالخوردگي هم روزهاي دوشنبه و پنج‌شنبه روزه مي‌گرفت و مي‌گفت: اعمال در اين دو روز عرضه مي‌شوند. و غلام او مي‌گويد در ابتداي جريان جمل، اسامه مرا نزد علي‌بن ابيطالب فرستاد و گفت: «سلام برسان و بگو اسامه می‏گويد اگر شما در كام شير برويد، دوست می‏دارم كه همراهتان باشم ولی اين كاری كه می‏خواهيد انجام دهيد، اعتقادی به آن ندارم.»47 و حتي خود به حضور امام عليه‌السلام آمد و گفت: «مرا از بيرون آمدن با خودت در اين راه معاف دار كه با خداوند عهد كرده‏ام با كسانی كه گواهی به وحدانيتش می‏دهند، نجنگم»48. و ظاهراً اشاره به همان واقعه‌اي داشت كه در سرية زمان پيامبر اتفاق افتاد. وجود نام وي در ليست بلند خواصّ بركنار، تأثيرگذاري مواضع ايشان را در مردم هرچه بيشتر مي‌كرد.

    9. ابوسعيد خدري: در جنگ‌هاي پس از خندق و در آغاز جواني،‌ در ركاب پيامبر بوده و در رديف چند نفر فقهاي عصر خلفا شمرده شده است.49 او هرماه يكبار به همراه محمدبن‌مسلمه (ديگر صحابي مذكور در همين مقاله) به زيارت شهداي احد و قبر حمزه سيدالشهداء مي‌رفتند و ديگران را نيز به اين كار توصيه مي‌كرد50. وي را از اصحاب خوشنام پيامبر و حافظ و راوي احاديث ايشان دانسته‌اند.51 او از روزهاي نخست به اميرالمؤمنين اظهار علاقه مي‌كرد و حديث ثقلين را نيز كاملاً‌ منطبق بر عقايد شيعه نقل مي‌كند.52 و حتّي از پيامبر نقل مي‌كند كه: حسن و حسين، سرور جوانان بهشت‏اند و پدرشان از آن دو برتر است.53 اما همو در زمان خلافت عثمان از ارادتمندان وي گرديد و به جمع پُرشمار قاعدين خواصّ - كه از بيعت با علي عليه‌السلام و شركت در جنگ با فتنه‌گران سر باز زده بودند - پيوست.54 و جالب اين‌كه نويسنده «وقعه صفين» پس از ذكر اين حديث پيامبر كه «چون معاويه را بر منبر من ديديد كه خطبه می‏راند، او را بكشيد»، نقل مي‌آورد: ابو سعيد خدری گفت «ما چنان نكرديم و رستگار نشديم».55 و جالب‌تر اين‌كه ابوسعيد از جمله راويان حديث رسول خدا در مورد عمّار است كه فرمود: او را فئه باغيه(سپاه طغيانگر) خواهند كشت در حاليكه آنها را به بهشت مي‌خواند و آنها او را به جهنّم56.

    10. حسّان بن ثابت: شاعر پيامبر بود كه در هجو مشركين و دفاع از جامعه مسلمين شعر مي‌سرود و به دليل تبحّر در اين كار، بسيار تأثيرگذار هم بود. رسول خدا نيز او را دعا فرموده بود تا خداوند با روح‌القدُس تأييدش فرمايد. (اللَّهمّ أيِّدهُ بِروح القُدُس لِمُناضَلَتِه عن المُسلمين)57او البته بسيار از جنگ مي‌ترسيد و در هيچ‌يك از غزوات پيامبر هم حاضر نشد اما از سوي حضرت مأمور بود تا عليه مشركين شعر بسرايد و حتّي به دستور رسول خدا بر منبر ايشان در مسجدالنّبي مي‌ايستاد و در پاسخ اشعار جبهه مقابل، شعر مي‌خواند58 و با تشويقات زباني و عملي پيامبر نيز مواجه مي‌شد. در مقالات قبلي ‌در مورد تأثيرگذاري و جايگاه شعر در صدر اسلام نوشتيم و اين‌كه نقشي مانند رسانه جهان امروز را در تحريك افكار عمومي ايفا مي‌كرد.

    حسّان پس از جريانات مربوط به جانشيني پيامبر، در فضائل علي عليه‌السلام شعر سروده و چه پس از رحلت رسول خدا و چه در زمان حيات آن حضرت از اميرالمؤمنين در اشعار خويش با لفظ «وصيّ» (جانشين) ياد و ستايش مي‌كرد. اما در دوران دوازده ساله خلافت عثمان و بهره‌مندي‌هاي او از بخشش‌هاي ويژة خليفه،‌ رويه‌اش را تغيير داد و نهايتاً در مذمّت شورشيان عليه عثمان و دفاع از او اشعاري سرود. از جمله در شعري با اشاره به تقارن روز قتل خليفه سوّم با عيد قربان مي‌گويد: «پيری را كه نشان سجود بر پيشاني داشت و شب را با تسبيح و قرآن به سر مي‌برد، قرباني اين روز قرار دادند.»59 و در شعري ديگر سرود: «صبراً جميلاً بني الأحرار لاتَهِنوا / قَد يَنفَعُ الصّبرُ فِي المَكروهِ أحياناً  -  يا لَيتَ شِعري و لَيتَ الطّير تُخبِرُني /  ما كان شأنُ عَليّ و ابنُ‌عفّاناً -  لَتَسمَعُنّ وَشيكاً في ديارِكُم / الله‌أكبَر يا ثاراتُ عثماناً»60 (اي فرزندان آزادگان! صبر جميل پيشه كنيد كه در مصائب، راهگشاست. اي‌كاش مي‌دانستم كه نقش علي(ع) در قتل عثمان چه بود. قطعاً بدانيد كه در سرزمين‌تان به‌خاطراين اقدام، فريادهاي خونخواهي برپا خواهد شد.) او بعدها از بيعت و ياري علي عليه‌السلام سرپيچيد و به معاويه پيوست.61

    11. قدامه بن مظعون: از سابقين در اسلام و مهاجرين به حبشه است كه در جنگ بدر و احد و ساير غزوات پيامبر شركت كرده62 و قبل از دعوت علني پيامبر، به جمع معدود اولين مسلمانان در مكّه پيوسته بود.63 او در هنگامي كه از سوي عمربن‌خطاب، امير بحرين‌ بود، مرتكب شُرب خمر شد! و پس از شهادت دو شاهد، تازيانه‌ خورد.64 او نيز از جمله ياران پيامبر بود كه توفيق بيعت و ياري علي عليه‌السلام را نيافت و گوشه‌نشيني اختيار كرد.

    12. فضاله بن عبيد: از سابقين در اسلام و حاضرين در جنگ احد و تمامي غزوات پس از آن بوده و در بيعت تحت الشجره (بيعت رضوان) شركت داشته است. او بعدها به معاويه پيوست و از سوي او منصب قضاوت در شام را عهده‌دار شد.65 او در مقايسه با ساير خواصّ ساكن شام، بيشتر اهل فقه و قضا و مقيّد به رعايت مسائل بود. در همين ايام، فردي كه از سوي معاويه بر اداره امور املاكش وكالت داشت، به زمين مجاور مِلك معاويه تعدّي كرد و نزاع صاحب زمين با معاويه به دادگاه شام كشيد. فضاله نيز كه قاضي منصوب معاويه بود، عليه وي حكم كرد و معاويه هم به راحتي پذيرفت و زمين را برگرداند.66 او در فتح روم، از سوي معاويه، فرماندهي لشكر شام را عهده‌دار شد و در فتح مصر نيز شركت داشت و در جنگ صفين، مقابل اميرالمؤمنين شمشير كشيد.67 او در سال 53 هجري درگذشت و معاويه زير تابوتش را گرفت، درحالي‌كه به فرزندش نيز توصيه مي‌كرد چنين كند، «چراكه ديگر كسي مانند او را بردوش نخواهد كشيد.»68

     

    رويش‌ها:

    هرچند معناي «رويش»، بيشتر با نخبگان جواني كه در نسل تابعين(پس از صحابه و ياران پيامبر) رشد كرده و به نقش‌آفريني اجتماعي رسيده‌اند، سازگاري دارد اما در اين مقاله علاوه بر معناي فوق، براي صحابه‌اي كه پس از پيامبر بر عهد خويش استوار ماندند و در روشنگري حقايق و ياري امام حقّ كوتاهي نكردند نيز استعمال مي‌شود. چراكه ايشان هم در جريان فعاليت‌هاي خود به رشد و بالندگي و رويش هرچه بيشتر مي‌رسيدند.

    1. عمّار ياسر: از سابقين در ايمان است كه همزمان با صهيب‌بن‌سنان(ديگر صحابي مذكور در اين مقاله) پس از سي‌وچند نفر اسلام آورد. به دليل اين‌كه از مستضعفين بود و حامي مؤثّري از بزرگان و اشراف مكّه نداشت، سخت مورد شكنجه‌هاي مشركين قرار مي‌گرفت و در نهايت براي نجات از اين وضعيت به حبشه هجرت كرد. او در جنگ بدر و تمامي غزوات پس از آن شركت داشت و محبوب رسول خدا بود. از ايشان نقل شده كه مي‌فرمودند: «عمّار تا مغز استخوان، مملوّ از ايمان است.» 69 پيش‌گويي‌هاي متعدّد پيامبر در مورد او كه فئه باغيه (گروه طغيانگر) به قتلش مي‌رسانند، آن‌قدر نقل شده كه به حدّ تواتر رسيده70 و از فحواي روايات وارده در اين مضمون، چنين برمي‌آيد كه رسول خدا در مواضع مختلف آن را بر زبان جاري كرده است. مشهور بودن همين حديث باعث شد تا بسياري از مردم و حتّي ياران پيامبر، با ديدن عمّار در صف‌بندي‌هاي دوران فتنه، جبهه حقّ را تشخيص داده و در همراهي علي عليه‌السلام قوّت قلب بگيرند. حتي برخي از اهالي شام پس از شهادت عمّار نزد معاويه و عمروبن‌عاص مي‌آمدند و در مورد اين حديث و حقّانيت جبهه خودشان سؤال مي‌كردند و البته اينگونه پاسخ مي‌شنيدند كه: او را كسي كشته كه به ميدان جنگش آورده است!71

    عمار ياسر در هردو جنگ جمل و صفين بسيار فعّال به روشنگري مي‌پرداخت و بر عمق نفاق و كفر جبهه مقابل با وجود ظاهر الصلاح بودنشان تأكيد مي‌كرد و پرچم ايشان را با همان پرچم مشركين در جنگ‌هاي قبل از اسلام يكي مي‌دانست؛ در نودوچندسالگي پرچم سپاه كوفه را در دستان لرزانش افراشته بود و با اشاره به پرچم در اختيار عمروعاص مي‌گفت: «سه‌بار با همين پرچم كه در دستان من است در ركاب رسول خدا جنگيدم و اين مرتبه چهارم است كه همراه اين پرچم هستم. به خدا قسم بر فرض ما را چنان عقب برانند كه به نخلستانهای منطقه هجر برسيم باز هم يقين دارم ما بر حق‏ هستيم و آنان بر گمراهی.»72 و اين سخنان را در پاسخ يكي از كوفيان كه با مشاهده نماز و عبادات و ظواهر شاميان به ترديد افتاده بود، بيان كرد. او در پاسخ شبهاتي كه از زبان و عمل خواصّ ساكت منتشر مي‌شد، مي‌گفت: «اگر اين جبهه مقابل، كافر و مشرك باشند كه ما حقّ نداريم شمشيرهايمان را در نيام كشيم تا زماني كه به امر خدا گردن نهند و اگر اهل فتنه باشند بايد مقابله كنيم تا فتنه برچيده و دين خدا همگاني شود. (اشاره به آيه:‌ حتّي لاتكون فتنه و يكون الدّين لله) به خدا قسم كه اينان اسلام نياورده‌اند ، به امر خدا گردن نمي‌نهند و از فتنه نيز دست نخواهند ‌كشيد.»73 او به مرداني كه در ميانه نبرد به ترديد مي‌افتادند، با همين صلابت اطمينان مي‌بخشيد. از جمله با مشاهده تزلزل يكي از كوفيان بدو گفت: «ای ابو زينب ثابت قدم باش و درباره اين‏ها كه بقيه احزاب هستند، ترديد به خود راه نده. اينان دشمنان خدا و رسولند. و سپس با اين شعر به ميدان آمد: سيروا الی الأحزاب أعداء النبی/ سيروا فخير الناس اتباع علیّ (به سوي باقيمانده سپاه مشركين در جنگ احزاب روانه شويد و بدانيد كه پيروان عليّ، بهترين مردمند.)»74 او مكرّر در بيان اين‌كه شعارهاي ديني شاميان، واقعيتي ندارد و سران ايشان براي دنيا و با عقايد منحرف در مقابل علي لشكر كشيده‌اند، سخنراني و گفت‌وگو مي‌كرد75 و البته سخنانش بسيار در ميان مردم روشنگر بود.

    قبل از فتنه‌هاي زمان اميرالمؤمنين، مردي نزد عبدالله بن مسعود (صحابي وجيه و مبّلغ اعزامي از سوي پيامبر براي مردم كوفه) آمد و معياري براي تشخيص حقّ از باطل در فتنه‌ها درخواست كرد. ابن مسعود پاسخ داد: به قرآن مراجعه كن. پرسيد: اگر هر دو گروه از كتاب خدا بخوانند، چطور؟ گفت: از رسول خدا شنيدم كه وقتي مردم به اختلاف افتادند، پسر سميّه (عمار) با گروه حقّ خواهد بود.76 و اين قبيل احاديث كه حتّي به روايت از عايشه نيز نقل شده است، عمار را به وزنه‌اي مهم تبديل كرده بود.

    تلاش معاويه در دوران خلافتش براي حذف فضائل ياران علي و تحريف زندگاني و عقايد ايشان هم نتوانست انبوه نقل قول‌ها در مورد عمّار را به فراموشي بسپرد. البته كينه امويان از عمّار به قبل از صفين و برخوردهاي تند او با خليفه سوّم برمي‌گشت. وي نه تنها در مخالفت با عثمان، شفاف عمل مي‌كرد بلكه مغضوبين خليفه را نيز مورد حمايت قرار مي‌داد. اين حمايت‌ها موجب شد تا شخصي مانند عبدالله بن مسعود كه به‌خاطر مخالفت با اقدامات خليفه، مستمرّي‌اش از بيت‌المال قطع شده بود، وصيّت كند تا عمّار به‌گونه‌اي مخفيانه بر او نماز بخواند و به خاكش بسپارد تا فرصت سوءاستفاده از دستگاه اموي گرفته شود. پس از آن مقداد نيز همين‌گونه وصيّت كرد و عمّار در هر دو مورد طبق وصيت عمل نمود و البته اين اقدام او خشم خليفه را برانگيخت. شركت عمّار در بدرقه و تكريم ابوذر كه صراحتاً‌ به ريخت و پاش‌هاي عثمان اعتراض مي‌كرد و براي ساكت شدن به ربذه تبعيد شده بود نيز جرم وي را نزد امويان بسيار سنگين ساخته بود! 77 

    او در جنگ جمل هم فعّال ظاهر شده و فرستاده ويژه اميرالمؤمنين از مدينه به سوي مردم كوفه بود تا شبهه‌افكني‌هاي ابوموسي اشعري را خنثي و مردم را به مقابله با سران فتنه جمل ترغيب كند. عمار در اين ماجرا ضمن سخنراني براي مردم، پاسخ صحبت‌هاي ابوموسي را كه هنوز استاندار كوفه و داراي موقعيت اجتماعي بود، در ملاء عام و بسيار محكم داد.78او فرماندهي جناح چپ امام عليه‌السلام را در جنگ جمل برعهده داشت.

    2. مالك اشتر: او اگر چه آن‌قدر مسنّ نبود كه دوران پيامبر را درك كند و در جمله ياران ايشان قرارگيرد، اما در نسل بعد آنچنان روييد و به عمق معارف و بصيرت ديني دست يافت، كه بسياري از صحابه رسول خدا را نيز پشت سرنهاد. دين‌شناسي، شجاعت، گذشت از دنيا، بصيرت و زمانه‌شناسي از او عنصري كارآمد و لايق براي اميرالمؤمنين ساخته بود و حضرت نيز در بدترين شرايط به اصحابي چون او چشم اميد داشت. بزرگان نخع (قبيله مالك) مي‌گويند پس از شهادت او نزد اميرالمؤمنين رفتيم و آثار شدّت ناراحتي را در چهره امام مشاهده نموديم. سپس فرمود: «خدای مالك را رحمت كند كه همه‏اش خير بود. شما نمی‏دانيد مالك چه بود؟! اگر كوهی تصور می‏كرديد، كوهی يگانه و استوار بود و اگر به سنگي همانند می‏نموديد، سنگی سخت و نفوذناپذير بود. ای مالك! بخداوند سوگند مرگ تو جهان را تكان می‏دهد و دنيائی از آن اظهار شادمانی می‏كنند. بايد بر افرادی نظير او گريه‌كنندگان بگريند. آيا ديگر كسی مثل مالك پيدا می‏شود؟!» آنها اضافه مي‌كنند كه ما علي عليه‌السلام را در شهادت مالك بيش از خودمان مصيبت‌زده مي‌ديديم.79 امام عليه‌السلام در مورد او سخناني دارند كه درباره هيچ‌كس نگفته‌اند؛حضرت مي‌فرمايند: «مالك براي من چنان بود كه من براي رسول خدا بودم»80 به جرئت مي‌توان گفت كه هرجا نياز به انقلابي‌گري و مواجهه سازش‌ناپذير و فداكارانه با مخالفين امام بود، او طلايه‌داري مي‌كرد و از حجم سنگين تخريب‌ها و شايعات معاندين – كه عِدّه و عُدّه كمي هم نداشتند – هراسي نداشت. نوع برخورد برخي مورّخين متمايل به امويان و عثمانيان با مالك اشتر و كلماتي كه عليه او حتي به نقل از علي عليه‌السلام ساخته‌اند و همچنين ، حوادثي كه با تحريف و تهمت‌هاي آشكار بر ضدّ او نوشته‌اند همگي‌ شمّه‌اي از تخريب و ترور شخصيت را در آن دوران پيش چشم مخاطب مي‌گذارد.

    مالك در جريان شورش عليه عثمان همچون عمّار ياسر، نقشي فعّال ايفا كرد و جماعت قابل توجّهي را نيز از كوفه به مدينه (براي اعتراض عليه خليفه) آورد.81 او جزو عناصر تأثيرگذار در گرفتن بيعت براي علي عليه‌السلام بود82 و پس از چندي در آستانه فتنه جمل، آماده‌سازي افكار عمومي كوفه و مواجهه محكم با ابوموسي اشعري را عهده‌دار شد.83 وي پس از آن‌كه خواصّي نظير محمدبن‌مسلمه و عبدالله بن عمر و سعدبن‌ابي‌وقاص و اسامه بن زيد از ياري امام كنار كشيدند و هركدام بهانه‌اي آوردند، در مذمّت ايشان و رفع شبهه ناشي از اقدامات آنها سخن گفت84 و خود فرماندهي جناح راست سپاه امام عليه‌السلام را در جمل برعهده گرفت.85

    پس از جمل نيز از سوي اميرالمؤمنين به ولايت استاني مرزي با شام منصوب شد. چراكه در آن منطقه به‌علّت همسايگي با شام و غارت‌ها و هجمه‌هايي كه طرفداران و سپاهيان معاويه به آن منطقه صورت مي‌دادند، وضعيتي بسيار حسّاس و امنيتي وجود داشت.86 سپس وي در آستانه نبرد صفين به كوفه آمد در حالي كه با سخنان حماسي در تشويق مردم به همراهي علي عليه‌السلام مي‌كوشيد. اين سخنراني‌ها در خلال جنگ طولاني‌مدّت صفين هم ادامه داشت و هرگاه مالك در جماعتي سُستي يا ترس مشاهده مي‌كرد، به جانب‌شان روانه مي‌گشت.87

    او كه فرماندهي رأس لشكر امام عليه‌السلام را عهده‌دار بود88 در نبرد با شاميان، تفوّقي محسوس داشت و اين برتري چه در جريان پس گرفتن شريعه آب از سپاه شام و چه در نبردهاي تن به تن با چهره‌هاي سرشناس ايشان و چه در هجمه‌اي كه تا پاي خيمه معاويه نيز پيش رفت،به وضوح خود را نشان ‌داد. اما آن‌گاه كه پس از يك‌دوره جنگ فرسايشي و طولاني، غلبه سپاه عراق با پيشرفت او نمايان شد، تمسّك به مقدّسات و ترديد مقدّس‌نماها، شاهكار مالك را عقيم گذاشت. فتنه دعوت به قرآن آنچنان سنگين بود كه روشنگري‌هاي ياران خاص امام نظير مالك و عدي‌بن‌حاتم نيز اثري نبخشيدو حضرت،‌ تسليم فشارهاي متحجّرين شده و بعدها نيز نتوانستند كانديدای خود يعني عبدالله بن عباس يا مالك اشتر را به عنوان حَكَم اعزام كند. چراكه در نگاه متحجّرين، مقدّس‌نماهايي چون ابوموسي اشعري با جانماز آب كشيدن‌ها و كنار نشستن هايشان در امور فتنه، وجيه‌تر و موثّق‌تر بودند.89

    پس از آن هم وقتي كه اوضاع مصر آشفته شد و محمدبن‌ابي‌بكر از عهده اداره آن برنيامد، ‌اميرالمؤمنين اين مأموريت را نيز بر دوش مالك نهاد: «من از شما در امر دين ياری می‏جويم و شما را برای خود پشتيبان می‏دانم و بوسيله شما دماغ گناهكاران را بر زمين می‏مالم و مرزهای مورد خطر را از خطرات حفظ می‏كنم ...گروهی در مصر بر عليه محمدبن‌ابي‌بكر خروج كرده‏اند ... اكنون نزد من بيا تا در اين باره چاره‏جوئی كنيم». مالك خدمت امام عليه‌السّلام رسيد و ايشان حوادث مصر را به اطلاعش رسانيد. بعد از آن فرمود: «كسی جز خودت شايسته حكومت مصر نيست».90 البته او را با نقشه معاويه در مسير مصر با عسل مسموم كرده و به شهادت رساندند. معاويه با شنيدن اين خبر بر فراز منبر گفت: «علی دو دست داشت. يكی را در صفين قطع كردم كه عمار ‌ياسر بود و ديگري را امروز كه مالك اشتر است.»91

    3. محمد بن ابي‌بكر: او نيز از جواناني بود كه پس از دوران پيامبر و در شرايطي كه بسياري از صحابه ايشان به دنيازدگي يا بي‌بصيرتي دچار شده بودند، به ياري نهضت برخاست و جان خويش را در اين راه تقديم كرد. اميرالمؤمنين كه او را بسيار دوست مي‌داشت و از شهادتش متأثّر بود، مي‌فرمود: «چرا از مرگ او اندوهگين نباشم؟ تربيت شده خودم بود و در خانه‏ام نشو و نما يافت. برای فرزندانم برادر بود و من او را فرزند خود می‏دانستم.»92 ايشان در يك سخنراني عمومي در اين‌باره فرمود: «محمد بن ابی بكر به شهادت رسيد. خدايش رحمت كند. مصيبت او را به حساب خدا می‏گذاريم. به خدا تسليم قضا بود و برای پاداش الهي عمل می‏كرد.»93

    نقش محمدبن‌ابي‌بكر در شورش عليه خليفه سوم و كشتن وي بيش از مالك و عمّار بود و حتّي نوشته‌اند كه شورشيان مصري از او دستور مي‌گرفتند.94وي در فتنه جمل عليه خواهرش عايشه و سپاه بصره جنگيد و پس از پيروزي، عايشه را سرزنش مي‌كرد و مي‌گفت: آيا از رسول خدا نشنيدی كه می‏فرمود: علی با حق است و حق هم با علی است؟95

    وي كه از سوي حضرت به استانداري مصر اعزام شده بود، با اخلالگران عثماني و خرابكاري‌هاي عمروبن‌عاص دست و پنجه نرم مي‌كرد تا اين‌كه جريان حكميت اتفاق افتاد و مخالفين علي عليه‌السلام را در سرزمين‌هاي تحت حكومت ايشان ‌جسورتر كرد. آن‌گاه بود كه عمروبن‌عاص با لشكري به مرز مصر آمد و از همراهي مخالفين داخل مصر و تعداد نسبتاً اندك سپاه حامي محمد، نهايت استفاده را برد. در اين شرايط معاويه نامه‌اي براي محمدبن‌ابي‌بكر نوشت: «عاقبت ظلم و ستم بسيار بزرگ است. ريختن خون حرام، آدمی را از انتقام خلاص نمی‏كند. خون حرام در دنيا رسوائی می‏آورد و در آخرت هم مرتكب آن را گرفتار می‏كند. ما می‏دانيم كه تو بيش از همه به عثمان ظلم كردی و از او عيب‏جوئی می‏نمودی... اينك خيال می‏كنی من در خواب هستم يا از تو غافل می‏شوم؟ بعد از آن می‏آيی و در شهری سكونت می‏كنی كه همه مردمش از ياران من هستند؟ با من همفكر و منتظر دستوراتم می‏باشند. من اكنون گروهی را به مصر فرستادم كه نسبت به تو خشمگين‌اند و خونت را خواهند ريخت و برای رضای خدا با تو جهاد خواهند كرد... .» محمد نيز در نامه‌اي به امام، ضمن تشريح اوضاع، نوشت: «كسانی با ما در اينجايند كه در كارها سستی می‏كنند. اكنون اگر به مصر نيازی داری، با مال و لشگر، ما را كمك كن». امام عليه‌السّلام در پاسخ، او را به صبر و پايداري و گرفتن اخبار و اطلاعات پنهاني از لشكرش توصيه فرمود و ضمن سفارش به سياست‌ورزي، خواست كه جواب نامه معاويه را نيز بدهد و او هم نامه‌هايي محكم به معاويه و به عمروعاص نوشت. جالب اين‌كه محمد در پاسخ عمروعاص،‌ گرايش مردمي به معاويه را تأييد كرده و آنان را تابعين حزب شيطان خوانده است. در نهايت نيز پس از درگيري دو سپاه و غلبه عمروعاص، محمد را كه تا آخرين لحظه يك‌تنه شمشير مي‌زد، با لب تشنه گردن زدند و جنازه‌اش را نيز در پوست الاغ نهادند و سوزاندند96. نحوه شهادت او را ابن‌خلدون و بلاذري و ديگران به همين نحوه گزارش كرده‌اند.

    4. قيس بن سعد: فرزند سعدبن‌عباده (از بزرگان انصار) بود و البته خود او نيز در سنين جواني مورد عنايت خاص پيامبر قرار داشت به گونه‌اي كه طبق نقلي، حضرت پرچم اسلام را در روز فتح مكّه به قيس سپرد. او را از فضلاي صحابه و كريمان عرب توصيف كرده‌اند و شجاعت و تدبيرش را ستوده‌اند. از جمله افرادي است كه پيامبر او را بر امور مختلف، سرپرستي مي‌داد به‌طوري كه امين ايشان شمرده مي‌شد. وي در تمامي غزوات رسول خدا شركت كرد و در زمان حكومت اميرالمؤمنين نيز در سه جنگ جمل و صفين و نهروان، حضوري چشمگير داشت .قيس در نهايت قائم‌مقام فرماندهي سپاه امام مجتبي عليه‌السلام قبل از صلح با معاويه بود.97

    او نيز در نبرد صفين به همانندسازي جهاد با فتنه‌گران و جهاد سابق با مشركين اشاره كرده است: هذا اللواء الّذي كنّا نحفّ به/ مع النبيّ و جبريل لنا مدَدُ (اين همان پرچمي است كه قبلاً به ياري پيامبر، دورش جمع مي‌شديم و جبرئيل، نصرتمان مي‌كرد)98 قيس در پاسخ ادّعاهاي نعمان بن بشير (از معدود صحابه همراه معاويه در جنگ صفين) كه مظلوميت عثمان و لغزش ياران علي را فرياد مي‌كرد و مي‌گفت: «حق را خوار كرديد و باطل را ياری و سرانجام آتش جنگ برافروختيد»، خنده‏ای كرد و گفت:« به خدا دوست نداشتم تو را در اين وضعيت ببينم. كسی عثمان را كشت كه بهتر از او نبود و كسی او را خوار كرد كه بهتر از تو بود. با ياران جمل چون‏ پيمان خود را شكستند جنگيديم. اما در مورد معاويه، اگر تمام عرب هم با او بيعت كنند، با همه‌شان خواهيم جنگيد. ما در اين جنگ همچون زمانی كه همراه رسول خدا (ص) بوديم، شمشيرمان را با صورت خود نگه می‏داريم و تيرهای‌مان را بر گلوهای خود حمل خواهيم كرد تا زمانی كه حق پيروز شود.»99 او در اين جنگ فرمانده پياده‌نظام بصره و در نهروان، فرمانده اهل مدينه بود و مدتي هم به‌عنوان استاندار از سوي اميرالمؤمنين به مصر اعزام شد. در اين مدت نامه‌هايي از سوي معاويه دريافت كرد كه وعده مال و مقامش داده بود. او در ابتدا با لحني نرم و دوپهلو پاسخ معاويه را داد تا از شرّ او در امان بماند. اما معاويه دست او را خوانده بود: «در نامه‌ات نشانی از نزديكی به خودم نديدم كه وعده آشتی‌ات دهم و نشانی از دوری و بيگانگی نيافتم كه تو را وعده جنگ دهم. من كسی نيستم كه حيله‏گران را مجال فريب من باشد كه هم سپاهی گران دارم و هم ساز و برگی تمام و السلام.» و در نتيجه پاسخي بسيار محكم براي او نوشت و پيشنهادش را به تندي ردّ كرد و به فضيلت اميرالمؤمنين تصريح و تهديدهای سنگين نمود.100 او نخستين كسي بود كه پس از شهادت اميرالمؤمنين با امام مجتبي بيعت كرد و پس از بيعت او و عبدالله بن عباس، ترديد و فرصتي براي مطرح شدن چهره‌هايي ديگر باقي نماند.

    5. حجربن‌عدي: معروف به حجرالخير (سراپا نيكي و خوبي) و از بزرگان و فضلاء صحابه پيامبر بوده است.101 مبارزات او در برابر حكام معاويه در عراق (پس از صلح امام مجتبي) كه به‌طور مفصّل در منابع و مصادر تاريخي ذكر شده، معاويه را به ستوه آورد و به اعدامش مصمّم ساخت. شهادت حجر با سوابق روشن و جايگاه مردمي، بسيار براي معاويه گران تمام شد و حتّي ام‌المؤمنين عايشه را نيز به واكنش در برابر او واداشت.102و جالب اينكه عبدالله بن عمر نيز –كه درباره او و جايگاهش در مقاله آقازادگان صدر اسلام نوشتيم - پس از شنيدن خبر شهادت حجر در بازار با صداي بلند مي‌گريست103. 

    شيخ طوسی رضوان الله عليه در كتاب رجال خود، او را در زمرة «ابدال» و يكی از افراد مورد علاقه علی عليه‌السّلام نام برده كه در تمامي نبردهاي امام در كنار وي و بسيار پرشور حاضر بوده است.104

    حجر در فضاي سنگين ترديد ناشي از فتنه جمل به همراه عمارياسر و امام مجتبي از سوي اميرالمؤمنين به كوفه اعزام شد تا فتاوا و شبهه‌افكني‌هاي ابوموسي اشعري را پاسخ گويد و مردم را به ياري علي عليه‌السلام فراخواند و البته سخنراني‌هاي او در اين‌باره نافذ و مؤثّر واقع شد. وي در صفين و نهروان نيز جزء فرماندهان سپاه امام و نشردهندگان حماسه و بصيرت در بين مردم توصيف شده است.105

    در سال آخر حكومت حضرت كه غارت‌ها و تعرّض‌‌هاي معاويه به سرزمين كوفه و حجاز تدارك مي‌شد و كوفيان نيز خسته از سه جنگ داخلي، نداي اميرالمؤمنين براي اعزام به نبردي دوباره با شام را لبيك نمي‌گفتند، حجربن‌عدي برمي‌خاست و با لشكري محدود به تعقيب سپاهيان متجاوز شام مي‌شتافت. در مواردي نيز شاميان را درمي‌يافت و با آنان درگير مي‌شد و حتي متقابلاً به سرزمين شام حمله مي‌بُرد. حمايت‌هاي بي‌دريغ حجر از امام عليه‌السلام در شرايط سخت آن روزها باعث شد تا حضرت برايش دعا بفرمايد: «لا حرَمَك اللهُ الشَهادَه فإنّی اَعلَمُ أنّك مِن رِجالِها» (خداي تو را از شهادت محروم نسازد چه من می‏دانم كه تو از مردان شهادتی). 106  

    6. عدي بن حاتم: فرزند حاتم طايي از مهاجرين و اصحاب مورد علاقه پيامبر خاتم بود. با اين‌كه چندماهي بيشتر محضر رسول خدا را درك نكرده اما توجّهات ايشان به عدي، محسوس است تا جايي كه هرگاه وارد مجلس پيامبر مي‌شد،‌ آن حضرت برايش جا باز مي‌كرد و كنار خويش مي‌نشاند.107 او را با تعابيري نظير سرور و شريف قومش و فاضل و خطيب توصيف كرده‌اند108 و البته عدي نيز اين جايگاه و نفوذ اجتماعي را براي روشنگري مردم در فتنه‌هاي دوران حكومت علي عليه‌السلام به‌كار مي‌گرفت. قضاياي متعدّدي از سخنراني‌هاي او براي جمع‌آوري نيرو در جمل و صفين و خطبه‌هايش در هنگام ترديد و خستگي مردم در ميانه نبرد با شاميان نقل كرده‌اند. نقش او در كنار عمارياسر و حجربن‌عدي و ديگر شخصيت‌هاي موجّه در اين زمينه بسيار برجسته و قابل توجّه است. و حتّي سخنان او در مواردي به بازگشت مردماني كه از سپاه اميرالمؤمنين جدا شده بودند، مي‌انجاميد.109

    عدي در عين اين‌كه جزو فرماندهان نظامي امام عليه‌السلام در جمل و صفين و نهروان بود، تيم چهارنفره مذاكرات سياسي با معاويه در ماه حرام - بين جنگ صفين - را نيز رهبري مي‌كرد110 و در همان حال از سرشناسان وادي عبادت و معنويت به‌شمار مي‌رفت. از همو نقل كرده‌اند كه گفت: «ما دخل عليّ وقت صلاه إلا و أنا مشتاق إليها» (وقت هيچ نمازي فرانرسيد إلا اين‌كه من مشتاق آن بودم).111

    جالب اين‌كه آقازادة عدي در جنگ صفين، دايي خويش را در ميان كشتگان سپاه شام ديد و پس از شناسايي قاتل وي (كه از سپاه علي بود)، به او حمله بُرد و او را كُشت! عدي نيز ضمن تبرّي از اين اقدام پسر، تصميم گرفت براي قصاص به خانواده مقتول تحويلش دهد. اما فرزند مجرمش بر اسب نشست و به سمت معاويه فرار كرد! و البته از تفقّدات و گراميداشت معاويه نيز بهره‌مند شد. عدي هم دست بر آسمان برداشت و گفت: «بار خدايا! اين پسر از مسلمانان جدا شد و به ملحدان پيوست. اينك تيری از تيرهای خود به طرف او رها كن. خداوندا! من ديگر با او سخن نخواهم گفت و با او در زير يك سقف نخواهم نشست».112

    7. ذوشهادتين: خزيمه بن ثابت انصاري از ياران سابقه‌دار پيامبر كه در جنگ بدر و ساير غزوات رسول خدا حاضر بود.113 به سبب اين‌كه پيامبر اسلام، شهادت دادن او را به جاي دو شهادت پذيرفت، ذوشهادتين (كسي كه شهادت دادنش، به جاي دو شاهد كفايت مي‌كند) لقب گرفت.114

    او در جريان شورش مردم مصر و عراق و ... كه جهت اعتراض به اقدامات عثمان در مدينه حاضر شده بودند، خلافت علي عليه‌السلام را تبليغ مي‌كرد و در سمت‌دهي افكار عمومي به سوي امام، فعّال ظاهر شده است.115 وي از جمله صحابه‌اي است كه در فتنه جمل، امام عليه‌السلام را در مدينه لبيك گفت و به ياري‌اش سوي بصره حركت كرد. اين اقدام ذوشهادتين در شرايطي كه تعداد قابل توجّهي از صحابه، موضع سكوت و كناره‌گيري برگزيده بودند، بسيار مؤثر و ارزشمند بود.

    او در روز پنجشنبه خونين – يكي از روزهاي سخت جنگ صفين – به شهادت رسيد و امام عليه‌السلام نيز بعدها در خطبه‌هاي گلايه‌آميز خويش از عدم همراهي كوفيان، افسوس فقدان او و عمّار را فرياد مي‌كرد: «أين عمّار؟ أين ذوشهادتين؟»

    8. سهل بن حنيف: از صحابه خوش سابقه كه در جنگ بدر و ساير غزوات پيامبر حاضر بود و آن‌گاه كه مهاجر و انصار در نبرد احد فرار كردند، به همراه علي و چند تن ديگر پايمردانه ايستاد و از جان رسول خدا حفاظت ‌كرد.116به گفته ابن سعد، پيامبر ميان او و علي عليه‌السلام، پيمان اخوّت برقرار كرده بود117و او نيز در ايام حكومت اميرالمؤمنين جزو كارگزاران و فرماندهان قابل حضرت بود. امام عليه‌السلام پس از خروج از مدينه به سمت بصره براي خاموش كردن فتنه جمل، وي را به جاي خويش در مدينه گماشت و بعدها نيز استانداري فارس را عهده‌دار شد.118

    او پيش از هنگامة صفين به نمايندگي از پيران انصار و در ملاء عام برخاست و ضمن تشويق به نبرد با معاويه، رو به علي عليه‌السلام عرضه داشت: «ما هيچ‌يك با تو اختلافی نداريم؛ هرگاه ما را بخوانی، پاسخت دهيم و هر دم بفرمايی، فرمانت بريم».119 سخنان او در كنار سخنراني‌هاي ديگر چهره‌هاي سابقه‌دار، در آماده‌سازي فضا براي خطبه اعلام جهاد توسط اميرالمؤمنين بسيار تأثيرگذار بود.

    سهل كه جزو فرماندهان سپاه امام در جنگ صفين است، به سال 38 هجري (در ايام حكومت حضرت و سه سال پس از بيعت عمومي با ايشان) درگذشت و با تجليل شايان به خاك سپرده شد. كشي در كتاب رجال خود روايت كرده كه علي عليه‌السلام هفت تكبير بر جنازه او گفتند و فرمودند: اگر هفتاد تكبير هم بگويم، او شايسته است. و در روايت ديگری از امام‌صادق عليه‌السّلام نقل شده كه اميرالمؤمنين عليه‌السّلام پنج تكبير بر جنازه سهل بن حنيف گفتند، چندقدم او را بردند و بار ديگر بر زمين نهادند و پنج تكبير گفتند و اين كار را تكرار كردند تا آن‌گاه كه به بيست‌وپنج تكبير رسيد.120

    9. قرظه بن كعب: از صحابه‌اي است كه در جنگ احد و ساير غزوات پس از آن، پيامبر اسلام را ياري كرده و در ايام حكومت علي عليه‌السلام نيز جزو فرماندهان و كارگزاران آن حضرت بوده است.121پس از شبهه‌افكني‌هاي ابوموسي اشعري در كوفه قبل از جنگ جمل،‌ امام عليه‌السلام او را بركنار و قرظه بن كعب را به استانداري كوفه فرستاد.122او در هنگامة صفين چه در نبرد نظامي و چه در روشنگري‌هاي مردمي نقشي برجسته ايفا كرده و در ايام حكومت علي عليه‌السلام نيز درگذشته است.123فرزندش عمرو از انصار ابي‌عبدالله و جزء شهداي كربلاست.

    10. صعصعه بن صوحان: در زمان رسول خدا اسلام آورده اما به دليل سنّ كم، آن حضرت را ملاقات نكرده است. او را سرور قوم، فصيح و بليغ، متديّن و فاضل توصيف كرده‌اند.124جزو تبعيديان زمان عثمان به جرم تحريك مردم عليه خليفه بوده كه به همراهي مالك اشتر و كميل بن زياد و چندتن ديگر به شهر حمص در شام تبعيد شده‌اند.125

    در زمان بيعت عمومي با اميرالمؤمنين طي خطابه‌اي زيبا در ملاء عام اين انتخاب را به مقام خلافت و نه به علي عليه‌السلام تبريك گفت: «به‌خدا سوگند ای اميرمؤمنان تو خلافت را آراستی و آن تو را نياراست و تو مقام آن را بالا بردی نه آن مقام تو را و آن به تو نيازمندتر است تا تو به آن.»126او در كنار دو برادرش زيد و صيحان به ياري امام در جمل شتافت و آن دو برادر را نيز در همين جنگ از دست داد.127 در نبرد صفين جزء فرماندهان سپاه حضرت و از سخنوراني بود كه در مقابل شبهات و ترديدها به روشنگري مي‌پرداخت. از جمله در اواخر جنگ صفين كه دودلي و خستگي بر كوفيان سايه افكنده بود، دركنار برخي ديگر از بزرگان عراق، مردم را به ادامه مقاومت و تبعيت از نظر امام تشويق مي‌كرد.128

    صعصعه از معدود شيعياني است كه در كنار حسنين عليهماالسلام در تشييع و خاك‌سپاري شبانه و پنهاني اميرالمؤمنين حضور داشته است.

    11. عمرو بن حمق خزاعي: پس از صلح حديبيه (سال ششم هجري) به مدينه هجرت كرد و مسلمان شد. از صحابه رسول خدا در سال‌هاي پاياني عمر شريف آن حضرت و از ياران بااخلاص اميرالمؤمنين بود.129 در هرسه جنگ جمل و صفين و نهروان، امام عليه‌السلام را ياري داد و جزء فرماندهان سپاه ايشان بود.130

    آن‌گاه كه شاميان قرآن بر سر نيزه‌ها كردند در كنار عدي بن حاتم و مالك اشتر و چند تن ديگر سعي در تبيين حق از باطل و دعوت مردم به ادامه مقاومت داشت و اين در شرايطي بود كه امثال اشعث بن قيس اصطلاحاً راه اعتدال و بي‌طرفي اختيار مي‌كردند. اشعث پس از پايان سخنراني عمرو بن حمق گفت: «يااميرالمؤمنين! آنانی كه از اهل عراق بودند سخنانی در ستايش تو گفتند، آنان از من نبودند. مردم شام نيز سخنانی در سرزنش تو گفتند، آنان نيز از من نبودند ...» و سپس عافيت و خستگي را در قالب صلح و وحدت مسلمين، چهره‌اي موجّه پوشانيد.131

    معاويه در ايام حكومت خويش، عمرو را به دليل مخالفت‌هاي علني با دستگاه خلافت اموي، كُشت و سرش را نيز بر فراز نيزه شهر به شهر گردانيد.132 مزار او در نزديكي موصل، زيارتگاه معروفي است.

    12. كميل بن زياد نخعي: آن‌گونه كه محاسبه كرده‌اند، هجده ساله بوده كه پيامبر اسلام از دنيا رحلت كرده است. او را از رؤساي شيعه، شريف، موثّق و داراي موقعيت اجتماعي (مُطاع) معرفي كرده‌اند.133 از خواص ياران علي عليه‌السلام و راوي ادعيه و احاديث زيادي از آن حضرت مي‌باشد. برخي روايات منقول از او، نشان‌گر جايگاه ويژه‌اش در نزد اميرالمؤمنين است.

    كميل جزو تبعيديان زمان عثمان به شام بود و همين تحريكات و مخالفت‌هاي او عليه خليفه سوم و امويان باعث شد در زمان حجّاج بن يوسف – والي خونريز كوفه در سال 82 هجري – به جرم نقش‌آفريني در قتل عثمان، گردنش را بزنند.134

    او در جنگ صفين شمشير كشيده و از كارگزاران امام علي عليه‌السلام و استاندار ايشان در «هيت» بوده است.135او در جريان يكي از تجاوز‌هاي لشكر معاويه به سرزمين عراق، شخصي را با پنجاه سرباز در شهر هيت گذاشت و خود به استقبال غارتگران از شهر بيرون رفت. اما لشكر شام از راهي ديگر به شهر داخل شد و در آنجا و شهر انبار، نهايت قساوت را به اجراء گذاشت. وقتي خبر اين حادثه و بي‌تدبيري كميل را به عرض امام رساندند، سپاهي را براي تعقيب تجاوزگران فرستاد و نامه‌اي نيز در ملامت و سرزنش كميل نگاشت كه در نهج‌البلاغه موجود است. البته پس از آن و در حادثه‌اي مشابه، به ياري استاندار ولايت جزيره (در مرز با شام) رفته و سپاه متجاوز شام را به سختي شكست و فراري داده است. اميرالمؤمنين هم در نامه‌اي ديگر از وي تجليل فرموده و كارداني‌اش را ستوده و با تعابير ملاطفت‌آميزي از او دلجويي كرده است.136

     

    پي نوشت‌ها:

    1)الاستيعاب، ج2، ص512

    2)همان، ص511

    3)تاريخ الطبري، ترجمه، ج4، ص1329

    4)الطبقات‏الكبری، ترجمه، ج‏3، ص95

    5)مجمع البيان، ‌ج5، ص26

    6)بحارالانوار، ج72، ص66

    7)الاستيعاب، ج2، ص766

    8)الطبقات الكبري، ترجمه،‌ ج3، ص190

    9)الاستيعاب، ج2، صص607و608

    10)تاريخ اليعقوبي، ج2، ص163

    11)الاستيعاب، ج2، ص610

    12)همان / أسدالغابه، ج‏2، ص216

    13)السيرةالنبويه، ج‏2، ص520

    14)تاريخ‏ابن‏خلدون، ترجمه‏متن، ج‏1، ص642

    15)البدايه و النهايه، ج‏8، ص78 / الاستيعاب، ج2، ص610

    16)الطبقات‏الكبری، ترجمه، ج‏3، ص128

    17)الإصابه، ج‏2، ص492

    18)البدايه و النهايه، ج‏8، ص30

    19)أنساب‏الأشراف، ج‏10، ص8 / تاريخ‏يعقوبی، ترجمه، ج‏2، ص62

    20)تاريخ‏ابن‏خلدون، ترجمه‏مقدمه، ج‏1، ص392

    21)أنساب‏الأشراف، ج‏5، ص542 (چاپ‏زكار، ج‏6، ص166)

    22)الاستيعاب، ج‏3، ص1326

    23)تاريخ‏الطبري، ترجمه، ج‏6، ص2331

    24)اخبارالطوال، ترجمه، ص158

    25)الاستيعاب، ج‏3، ص1378

    26)أنساب‏الأشراف، ج‏1، ص377 (چاپ‏زكار، ج‏1، ص483) / التنبيه‏والإشراف، ترجمه، متن، ص230

    27)إمتاع‏الأسماع، ج‏9، ص292

    28)تاريخ‏الإسلام، ج‏2، ص161 / إمتاع‏الأسماع، ج‏12، ص181 / البداية و النهاية، ج‏4، ص6

    29)امامت‏وسياست، ترجمه، ص79 / الطبقات‏الكبری، ج‏3، ص339

    30)الطبقات‏الكبری، ج‏3، ص339

    31)امامت‏ و سياست، ترجمه، ص132

    32)همان

    33)اسدالغابه، ج3، ص160

    34)الاستيعاب، ج‏3، ص1228 / أسد الغابه، ج‏3، ص161

    35)إمتاع‏الأسماع، ج‏14، ص75

    36)همان، ج1، ص190

    37)همان، ص248

    38)تاريخ‏الطبري، ترجمه، ج‏6، ص2282

    39)الاستيعاب، ج‏2، صص729و730 / أسدالغابه، ج‏2، ص419

    40)الاستيعاب، ج‏2، ص733

    41)البدايه و النهايه، ج‏7، ص 145 / الطبقات‏الكبری، ترجمه، ج‏3، ص197

    42)الاستيعاب، ج‏1، ص76

    43)تاريخ‏الطبري، ترجمه، ج‏4، ص1338

    44)أنساب‏الأشراف، ج‏1، ص474 (چاپ‏زكار، ج‏2، ص115) / أسدالغابة، ج‏1، ص80

    45)همان / همان

    46)تاريخ‏الطبري، ترجمه، ج‏6، ص2379

    47)الطبقات‏الكبری، ترجمه، ج‏4، ص60

    48)اخبارالطوال، ترجمه، ص180

    49)تاريخ‏ يعقوبی، ترجمه، ج‏2، ص52

    50)المغازی، ترجمه، متن، ص226

    51)الغارات، ترجمه، ص373

    52)الطبقات‏الكبری، ترجمه، مقدمه، ص17

    53)همان، ج‏5، ص13

    54)الفتوح، ترجمه، متن، ص1003 / مروج الذهب، ج‏2، صص6- 7

    55)پيكارصفين، ترجمه، ص294

    56)دلائل‏النبوه/ترجمه،ج‏2،ص:192

    57)الاستيعاب،ج‏1،ص:345

    58)الإصابة، ج‏2، ص56

    59)التنبيه ‏و الإشراف، ترجمه، متن، ص269

    60)أنساب‏الأشراف، ج‏5، ص599 (چاپ‏زكار، ج‏6، ص228)

    61)الإصابه، ج‏5، ص458

    62)أسدالغابه، ج‏4، ص94

    63)آفرينش ‏و تاريخ، ترجمه، ج‏2، ص652

    64)أنساب‏الأشراف، ج‏10، صص258و259 / الإصابة، ج‏5، صص323و324

    65)الاستيعاب، ج‏3، ص1262 / أسدالغابه، ج‏4، ص64

    66)أنساب‏الأشراف، ج‏5، صص132و133 (چاپ‏زكار، ج‏5، ص140)

    67)تاريخ‏الإسلام، ج‏3، ص547

    68)أسدالغابة، ج‏4، ص64 / الاستيعاب، ج‏3، ص1263

    69)الاستيعاب، ج‏3، صص1136و1137 / الإصابه، ج‏4، ص473

    70)الاستيعاب، ج‏3، ص1140

    71)الطبقات‏الكبری، ترجمه، ج‏3، ص216

    72)همان، ص220

    73)الإمامه و السياسه، ج‏1، ص146

    74)الغارات، ترجمه، ص505

    75)همان،‌ ص504

    76)تاريخ‏الإسلام، ج‏3، ص575

    77)تاريخ‏يعقوبی، ترجمه، ج‏2، صص65و67

    78)الغارات، ترجمه، صص501 و502

    79)همان، ص135

    80)همان، ص542

    81)امامت‏وسياست، ترجمه، ص61

    82)همان، ص71

    83)تاريخ‏الطبري، ترجمه، ج‏6، ص2406و2407

    84)اخبارالطوال، ترجمه، ص179

    85)همان، ص184

    86)همان، ص191و192

    87)تجارب‏الأمم، ترجمه، ج‏1، صص499و508

    88)امامت‏وسياست، ترجمه، ص، 135

    89)تاريخ‏ابن‏خلدون، ترجمه‏متن، ج‏1، ص624

    90)الغارات، ترجمه، ص131

    91)همان، 135

    92)الغارات، ترجمه، ص157 / تاريخ‏يعقوبی، ترجمه، ج‏2، ص100

    93)تاريخ‏الطبري، ترجمه، ج‏6، ص2639

    94)تاريخ‏يعقوبی، ترجمه، ج‏2، ص71

    95)امامت‏وسياست، ترجمه، ص107

    96)الغارات، ترجمه، صص144-149

    97)الإصابه، ج‏5، صص360و361 / أسدالغابه، ج‏4، ص125

    98)الاستيعاب، ج‏3، ص1292

    99)امامت ‏و سياست، ترجمه، ص142

    100)تاريخ‏ابن‏خلدون، ترجمه‏متن، ج‏1، ص613

    101)الطبقات‏الكبری، ترجمه، ج‏6، ص671 / الاستيعاب، ج‏1، ص330

    102)الإصابة، ج‏2، ص33 / أسدالغابه، ج‏1، ص462

    103)الغارات،‌ ترجمه، ص408

    104)همان، ص406

    105)اخبارالطوال، ترجمه، صص 183و182

    106)تاريخ‏يعقوبی، ترجمه، ج‏2، ص103

    107)الاستيعاب، ج‏3، ص1058

    108)أسدالغابة، ج‏3، ص506 / الاستيعاب، ج‏3، ص1057

    109)امامت‏وسياست، ترجمه، ص151

    110)تاريخ ‏ابن‏خلدون، ترجمه‏متن، ج‏1، ص618 / تاريخ‏الطبري، ترجمه، ج‏6، ص2517

    111)أسدالغابه، ج‏3، ص506

    112)الغارات، ترجمه، ص485

    113)الإصابه، ج‏2، ص239 / أسدالغابه، ج‏1، ص610

    114)الاستيعاب، ج‏2، ص448

    115)تاريخ‏ يعقوبی، ترجمه، ج‏2، ص76

    116)الاستيعاب، ج‏2، ص663 / أسدالغابه، ج‏2، ص318

    117)الغارات، ترجمه، ص438

    118)الاستيعاب، ج‏2، ص663 / أسدالغابه، ج‏2، ص318

    119)وقعه صفين، ترجمه، ص133

    120)الغارات، ترجمه، ص437

    121)أسدالغابه، ج‏4، ص100 / الاستيعاب، ج‏3، ص1306

    122)أنساب‏الأشراف، ج‏2، ص231 (چاپ‏زكار، ج‏3، ص29) / مروج‏الذهب، ترجمه، ج‏1، ص716

    123)الغارات، ترجمه، ص534

    124)الاستيعاب، ج‏2، ص717 / أسدالغابه، ج‏2، ص403

    125)تاريخنامه‏ طبری، ج‏3، ص593

    126)تاريخ‏ يعقوبی، ترجمه، ج‏2، ص76

    127)الطبقات‏الكبری، ترجمه، ج‏6، ص674

    128)امامت‏وسياست، ترجمه، ص152

    129)الغارات، ترجمه، ص520

    130)اخبارالطوال، ترجمه، ص212

    131)امامت‏وسياست، ترجمه، ص154

    132)الغارات، ترجمه، ص520

    133)الإصابة، ج‏5، ص486

    134)تاريخ‏ ابن‏خلدون، ترجمه‏متن، ج‏2، ص85

    135)الغارات، ترجمه، ص539

    136)الفتوح، ترجمه متن، صص716-714 / أنساب‏الأشراف، ج‏2، صص475-473

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه