پيشرفته
 

موضوعات :

  • رسانه
  • ادبیات

  • کلمات کليدي :


    فائقه السادات میرصمدی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1202 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 20-21 : رستاخیز عزت لگد مال شده

    یک سال زندگی با اهل کوفه

     گفت‌و‌گو با صادق کرم‎یار، نویسنده «نامیرا»

    فائقه‌السادات میرصمدی


    یک داستان تاریخی درباره شهر کوفه، از وقتی که نامه‎های مردم برای امام رفته و هنوز جوابی نیامده، تا قبل از عاشورا. «نامیرا»ی صادق کرم‎یار که انتشارات نیستان چاپش کرده، تصویر دقیقی از اوضاع و شرایط کوفه را به مخاطب نشان می‌دهد که باید گفت از نمونه‌های خوب ادبیات معاصر درباره تاریخ عصر سیدالشهداست.

    نوشتن کتاب و زمینه‎های آن، موضوع صحبت‌ ‎های این نویسنده است با اهالی راه.

     تحقیق 30-40 ساله

    به‎دست آوردن منبع و جمع کردن اطلاعات از 40 - 30 سال پیش شروع شد. زمانی‎که کودک بودم و به دسته‎های سینه‎زنی می‎رفتم. بعد هم که خواندن و نوشتن یاد گرفتم، کتاب‎های زیادی ‎خواندم. داستان‎های مختلفی که شاید آنچنان ربطی به کربلا و واقعه عاشورا و تاریخ اسلام هم نداشت. تا اینکه مدت‎ها بعد به‎طور مستمر کتاب‎های تاریخ اسلام و واقعه کربلا را  خواندم، کتاب‎هایی که واقعه کربلا را تحلیل می‎کردند.

     

    محله تکیه ها

    طبیعی است که به‎واقعه عاشورا علاقه ویژه دارم. این علاقه و اشتیاق را مادرم در من ایجاد کرد. البته محله زندگی‎مان هم بی‎تأثیر نبود. خانه ما در خیابان سپه غربی بود، خیابان قصرالدشت. در این محله‎ها تکیه‎های زیادی هست. کنار خانه ما هم تکیه بود و مراسم عاشورا و تاسوعا خیلی با شکوه برگزار می‎شد. مجموعه‎ای از این مسائل باعث شد شور و اشتیاق در من به‎وجود آید و به‎طور پیوسته در این باره بخوانم.

     

    اتوبوس‎های یک قرانی

    آن زمان مطالعه کار آسانی نبود، چون هم بودجه خانواده‎ها کفاف خرید کتاب را نمی‎داد و هم کتابخانه زیاد در دسترس نبود. یک شعبه کانون پرورش فکری در چهارراه مخصوص بود که گاهی تنها و گاهی با مادرم به آن‎جا می‎رفتم. شاگرد مدرسه راهنمایی بودم. یک قران می‎دادم و با اتوبوس به آن کتابخانه می‎رفتم، کتاب می‎خواندم و برمی‎گشتم.

     

    روزگار کتاب‎های قدیمی

    تام جونز، هکلبری فین، تام سایر و تن‎تن می‎خواندیم. آن زمان کانون پرورش فکری تقریبا دست چپی‎ها بود. از داستان‎های ایرانی، صمد بهرنگی را می‎خواندیم. از همان زمان با داستان آشنا شدم. در دوره دبیرستان سر کلاس ریاضی، رمان می‎خواندم. تنها زمانی‎که وقت داشتم رمان بخوانم، سر کلاس ریاضی بود. ریاضی‎ام خوب بود. معلم که وارد کلاس می‎شد به مبصر می‎گفت یک 20 برای کرمیار بگذار و درس را شروع می‎کرد. برای این‎که وقتم تلف نشود، زیر میز داستان‎های بینوایان، کنت مونت کریستو، بوف کور، داستان‎های آل احمد و بزرگ علوی را خواندم.

     

    جرقه داستان

    از مطالعه تاریخی و دریافت‎های خودم از محرم و تکیه و مطالعه داستان‎ها؛ اطلاعات ورودی برای نوشتن کتاب تکمیل شد. از سال 1382 هم نوشتن «نامیرا» را شروع کردم. محمدرضا محمدی نیکو، جرقه اولیه داستان را در ذهنم روشن کرد. داستانی برایم تعریف کرد از عبدالله بن عمیر که چه اتفاق‎هایی برایش افتاد. گفت اگر درباره این شخصیت بنویسی، داستان خوبی می‎شود. این ایده در ذهن من ماند تا این‎که کتاب‎های مختلف تاریخی را درباره «عبدالله بن عمیر» خواندم و دیدم سند تاریخی و اطلاعات زیادی درباره این شخصیت وجود ندارد. در کتاب ترایخ عضدی چند خط درباره عبدالله نوشته بود که مردی بود از قبیله بنی کلب و در جنگ‎های مختلفی هم شرکت کرده بود. اطلاعات خیلی جزیی بود. تحقیق و مطالعه درباره این شخصیت را شروع کردم.

     

    عملیات کوفه!

    تاریخ طبری و هر کتابی که نام عبدالله بن عمیر در آن آمده بود را خواندم. اطلاعات جامعی درباره او وجود نداشت. بقیه را تخیل کردم، کوفه مرکز جنگاوران اسلام بود. شخصیت شبیه عبدالله زیاد داشتیم کسانی که جزو سرداران جنگ‎ها بودند و در واقعه کربلا هم نقش داشتند. عده‎ای نامه نوشتند، عده‎ای جزو توابین بودند، بعضی به لشگر ابن‎زیاد پیوستند. کاراکتر عبدالله مجموعه شخصیت‎های این سرداران است که در کوفه مستقر بودند. عمرو بن حجاج هم همین‎طور. هنگام نوشتن داستان فکر می‎کردم چه اتفاقی باعث شد آن‎ها که برای امام حسین(ع) نامه نوشتند، بروند جلوی امام بایستند. سعی کردم به این اتفاق از بالا نگاه نکنم. نگاه تحلیلی و جامعه‎شناختی به کوفه نکنم. با نگاه داستانی آدم‎های کوفه را ببینم. به همین دلیل در مدت یک‎سال و خرده‎ای که مشغول نوشتن بودم، انگار در کوفه با مردم آن زندگی می‎کردم. بعد از این‎که یادداشت‎برداری تمام شد و نوشتن را شروع کردم، کتاب‎های تاریخی را کنار گذاشتم و فقط شاهنامه می‎خواندم از صبح تا عصر می‎نوشتم و از غروب تا شب هم شاهنامه می‎خواندم. خواندن شاهنامه را با نوشتن رمان تمام کردم.

     

    وجه حماسی و زبان شاهنامه

    حس می‎کردم شاهنامه خیلی کمک می‎کند؛ هم در ساختار و هم در زبان رمان. شاهنامه برای من مثل یک سپر بود، برای این‎که در دام کلیشه‎ها و داستان‎های معمولی نیفتم. می‎خواستم داستانی را بنویسم که مجبور شوم به‎جای روایت داستان، تاریخ کوفه را تحلیل کنم. این دو نکته باعث شد همزمان با نگارش داستان شاهنامه را بخوانم و تمام کنم.

     

    فیلم‎نامه «نامیرا»

    طرح اولیه یک فیلم‎نامه بود. وقتی فیلم‎نامه می‎نویسم، بیشتر نگاه نمایشی دارم تا نگاه نقلی و روایی. سعی کردم صحنه به صحنه داستان را با نمایش جلو ببرم. طرح اصلی، فیلم‎نامه بود که تبدیل به رمان شد. این رمان یک فیلم‎نامه کامل هم دارد که آماده است.

    چه اتفاقی افتاد؟

    چطور می‎شود انسان‎هایی برای امام حسین(علیه‎السلام) نامه بنویسند و بعد از آن، از لشگر ابن زیاد سردرآورند؟ این آدم‎ها که از مرگ نمی‎ترسند. کوفه مثل یک شهرک نظامی است که سرداران در آن جمع می‎شوند تا جنگ‎های منطقه عراق را اداره کنند. چطور نگاه آدم‎ها یک‎دفعه این‎قدر تغییر می‎کند؟ عمرو بن حجاج که برای امام نامه نوشت و برای سپاهش آدم جمع می‎کرد، اولین نفری بود که آب را به روی امام حسین (علیه‎السلام) بست. در حالی‎که دخترش را به ربیع داد، چون حب علی (علیه‎السلام) داشت.

     

    حق و انتقام

    کسی که با آن‎ها زندگی می‎کند متوجه می‎شود که عمرو بن حجاج خیلی پرشور و پرانرژی است و هیجان دارد. اما هرجا صحبت می‎کند حرفی از حقانیت نمی‎کند. می‎گوید انتقام. می‎گوید ما شرافت‎مان را از دست دادیم. شرافت کوفه از دست رفته. امتیازهایی که داشتیم از بین رفته. حق‎مان را خوردند. منظورش از حق با تعریف امام حسین(علیه‎السلام) و یارانش از حق فرق می‎کند. منظورش از حق، حقوق مادی است. می‎گوید این حقوق مادی را اهالی شام از آن‎ها گرفته‎اند. این‎ها احساس حقارت می‎کردند، فکر می‎کردند کم آورده‎اند و دنبال فرصتی هستند که جبران کنند. این نگاه باعث می‎شود، نتوانند پای حرفشان بایستند. نگاهشان با نگاه امام درباره حق خیلی فرق می‎کند. وقتی با این شخصیت پیش می‎رفتم، قابل پیش‎بینی بود که آخر چه اتفاقی می‎افتد. همین‎طور درباره تغییر عقیده عبدالله. وقتی با لحظه‎های این شخصیت در داستان زندگی می‎کنیم، برای‎مان باورپذیر می‎شود. وقتی برای نویسنده باورپذیر شد می‎توانیم به خواننده بباورانیم. اما این داستان، تاریخی است و سختی‎های داستان تاریخی را دارد، چون انتهای ماجرا معلوم است. در نوشتن کتاب‎های تاریخی اولین سؤال این است که چرا به واقعه تاریخی می‎پردازیم؟ اگر نوشتن باعث شود یک واقعه تاریخی ماندگار شود، نوشتن ضرورت پیدا می‎کند.

     

    تاریخ ماندگار

    بخشی از تاریخ ماندنی است که برای نسل‎های بعدی کارکرد داشته باشد و بر نسل‎های بعدی تأثیر بگذارد. نسل‎های بعدی که در شعاع تأثیر آن واقعه تاریخی هستند. واقعه تاریخی اتفاق می‎افتد، اما آن‎چه این واقعه تاریخی را ماندگار می‎کند، ادبیات و هنر است. به همین دلیل بعد از رویداد تاریخی عاشورا اولین کاری که صورت می‎گیرد یک کار هنری و ادبی است و اولین کسی که این کار هنری را انجام می‎دهد، حضرت زینب (سلام‎الله علیها) است. سیر کاروان اسیران از کربلا به کوفه و از کوفه به شام، یک حرکت نمایشی - هنری است و نقطه عطف آن در شام، خطبه حضرت زینب (سلام‎الله علیها) است. چیزی که واقعه تاریخی که یک‎بار اتفاق می‎افتد را ماندگار می‎کند طوری‎که به تعداد آدم‎ها تکرار می‎شود، هنر و ادبیات است. اولین هنرمند هم حضرت زینب (سلام‎الله علیها) است. اگر ما بتوانیم این واقعه تاریخی را با تأثیری که روی ما گذاشته دوباره تکرار کنیم، ضرورت دارد این کار را انجام بدهیم.

    قصه عبدالله و قیس بن مسهر

    نگاه عبدالله چند مرحله داشت. مرحله اول مخالفت با نامه نوشتن به امام حسین (علیه‎السلام) بود. می‎گفت امام اصلا ًتوجهی به نامه‎های شما نخواهد کرد. چون امام تاریخ را می‎شناسد و بهتر از  همه ماجرای برادر و پدر و مردم کوفه را می‌داند. امکان ندارد جواب بدهد. عاقل‎تر از این است که به این نامه‎ها جواب دهد. بعد دید امام جواب داده و راه افتاده. در این مرحله گیج شد و گفت: نکند امام اشتباه می‎کند؟ باید جلو امام را گرفت. رفت تا کمک کند و جلوی جنگ داخلی را بگیرد. فکر می‎کرد می‎تواند تأثیر بگذارد و نگذارد مسلمانان همدیگر را بکشند. به همین دلیل می‎خواست به ابن‎زیاد کمک کند. ولی دید آموزه‎های ابن زیاد اصلاً از اسلام تبعیت نمی‎کند و به نیرنگ متوسل شده.  به خرید آدم‎ها با تهدید یا تطمیع متوسل شده. دید این‎ها رویه اسلام نیست. بعد کشته شدن مسلم را می‎بیند و تحلیلی که شریح قاضی از کشته شدن مسلم ارائه می‎کند، عبدالله را به تردید می‎اندازد و  می‌گوید این تحلیل درست نیست که مسلم را شما کشتید که به کوفه آوردید. این تحلیل‎ها ذهن عبدالله را به هم می‎ریزد و دچار پارادوکس می‎کند. تصمیمی می‎گیرد از این پارادوکس فرار کند. می‎خواهد حقیقت را کشف کند. عبدالله اسطوره نشده. می‎خواهد برود فارس که در جبهه با کفار بجنگد و از درگیری‎های شهر خلاص شویم. این‎جاست که با قیس بن مسهر برخورد می‎کند و قیس سه جمله به او می‎گوید که کلید حل معمای کربلاست. با این سه جمله عبدالله بن عمیر، عمر و بن حجاج و همه این طیف را می‎شناسیم.

    اولین جمله‎ای این که می‎گوید: من امام را برای دنیای خودم نمی‎خواهم، دنیای خودم را برای امام می‎خواهم. این اولین تحلیل است. اهل کوفه امام را برای خودشان می‎خواستند که بیاید و آن‎ها را نجات دهند. نه این‎که در خدمت امام باشند و ببینند او چه می‎خواهد؟ این کلید اول است که ذهن عبدالله را باز می‎کند. کلید دوم این که می‎گوید: من برای امام تکلیف تعیین نمی‎کنم، می‎روم پیش امام که تکلیفم را از او بپرسم. ببینم او چه می‎خواهد تا انجام بدهم. و کلید سوم که حسی و عاطفی است. این کلیدها باعث می‎شود حب نسبت به امام و بغض نسبت به یزید شکل بگیرد. می‎گوید بعد از امام حسین ما انگیزه‎ای برای زندگی نداریم. وجود ما دیگر معنی پیدا نمی‎کند، پس نباشیم بهتر است.

    بعد از امام حسین، اگر هم یزید و ابن زیاد را بکشیم، فایده‎ای ندارد. بعد از نابودی همه این‎ها می‎خواستیم به حسین برسیم. وقتی قرار است حسین نباشد، بود و نبود این‎ها دیگر فرقی برای ما نمی‎کند. این نگاه عبدالله است و از طرف دیگر این پیچیدگی‎ در رفتار عبدالله و عمرو بن حجاج است که باعث می‎شود جوان‎ترها مثل ربیع و سلیمه دچار تردید شوند. ذهن و تحلیل‎شان به هم می‎ریزد. گیج شدن نسل بعد سپاه اسلام، ناشی از رفتارهای متناقض مسن‎ترها و با تجربه‎هاست.

     

    دوستان جوان امام حسین(ع)

    اولین چیزی که این‎ها را نگه می‎دارد؛ تربیت خانوادگی است. ربیع در خانواده‎ای تربیت شد که پدرش به جرم حب علی‎بن ابیطالب(علیه‎السلام) کشته می‎شود و مادرش هم دائم بر حقانیت فرزند و نوه رسول‎الله(ص) تأکید می‎کند. همسرش سلیمه، گرچه دختر عمرو بن حجاج است، اما تربیت شده هانی است. این دو جوان چون تربیت درستی داشتند، در نهایت دنبال حق می‎روند. اگر این تربیت درست نبود، آن‎ها هم گیج می‎شدند و ممکن بود راه دیگری را انتخاب کنند. این گیج شدن در آن واقعه تاریخی اتفاق افتاده، اما تاریخ همچنان در ذهن آدم‎ها تکرار می‎شود و کارکرد امروزی خودش را هم پیدا می‎کند و در هر دوره‎ای تأثیر می‎گذارد.

     

    مولای کربلا

    امام حسین (علیه‎السلام) نیامده بود برای این‎که بکشد. امام حسین(علیه‎السلام) برای کشتن نیامده بود و برای کشته شدن هم نیامده بود. چون تحلیل درستی از قیام عاشورا نداریم؛ تصور عوام این می‎شود که وقتی انتقام قاتلان عاشورا گرفته شود، مسأله حل می‎شود و خیال ما هم راحت می‎شود و تمام. برویم شام امام حسین(علیه‎السلام) را بخوریم!

    امام حسین (علیه‎السلام) نمی‎خواست در جنگ پیروز شود. امام حسین(علیه‎السلام) جلو لشگر می‎ایستد و آن‎ها را نصیحت می‎کند. تفاوت امام با آشیل چیست؟ تفاوت اسطوره با اسوه چیست؟ امام حسین(علیه‎السلام) اسوه است. امام جلو لشگر ابن زیاد می‎ایستد و می‎گوید دلم برای شما می‎سوزد. درست است بالأخره مرا می‎کشید، اما عاقبت به خیر نمی‎شوید. برگردید. امام حسین (علیه‎السلام) با دید هدایت نگاه می‎کرد. با دید دشمن به آن‎ها نگاه نمی‎کرد. تک‎تک آن‎ها را انسان می‎دید. می‎گفت قصد کشتن مرا دارید اما تا وقتی شمشیر نکشیدید، هنوز فرصت دارید. برگردید. مرا نکشید. به این نگاه دقت کنید. مقایسه کنید با نگاهی که همه کسانی را که قصد کشتن امام را داشتند از دم تیغ بگذرانیم. نگاه هدایت و نگاه انتقام، خیلی با هم فرق می‎کند.

     

    مشورت ها

    در این کار از چند نفر مشورت می‎گرفتم، آقای سیدمجید پورطباطبایی، رییس پژوهشگاه دفتر حوزه علمیه قم، دیگری آقای محمدتقی سبحانی مسؤول مرکز پژوهش‌های صداوسیما. بااین افراد در تماس بودم اما به هر حال جاهایی که خلأ تاریخی وجود دارد، نویسنده حق دارد تخیل کند. به‎شرطی که تخیل نویسنده با واقعه تاریخی در تضاد نباشد. شخصیت عبدالله این ظرفیت را داشت. یک نفر یک حرکت انجام می‎دهد با آن حرکت می‎توانید، شخصیتش را کاملا تخیل کنید.

     

    ازدواج سلیمه و ربیع

    به نظرم همین قدر که در کتاب از زندگی این دو نفر چاپ شده، کافی است. نمی‌خواستم داستان به سمت ملودرام عاشقانه برود. می‌خواستم این دو جوان، از دو جناح متفاوت با این واقعه روبه‎رو شوند و ببینیم قضاوت اینها چیست. قضاوت نسل‌های قبلی را که دیدیم، برخورد عبدالله و عمرو بن حجاج. داستان اینها را برای همین دنبال کردم، دیدم کمک می‌کند تحلیل نسل جوان و مواجهه اینها با حقیقت را ببینیم. اینها شاید تأثیر شاهنامه خواندن در آن دوره زمانی باشد که رمان را می‌نوشتم. فکر می‌کنم روایت زندگی این دو جوان با حجمی که الآن در کتاب دارد، تأثیر خودش را گذاشته؛ تا اینکه بخواهیم در رساندن اینها به هم موانع متعددی بگذاریم که تعلیق ایجاد کنیم. تعلیق در خود داستان وجود دارد. در رفتار آدم‌ها تعلیق هست. نیازی نیست یک ملودرام عاشقانه سطحی کنارش بگذاریم.

     

    زنان کوفه

    زن‌ها همیشه تأثیرگذار بودند. آن موقع وقتی همه مردان کوفه جمع می‌شدند برای اینکه قصر ابن‎زیاد را روی سرش خراب کنند، کسانی که جلوی مردان را می‌گرفتند همین زن‌ها بودند. آمدند از میان جمع، مردانشان را بردند. از آن طرف هم زنانی بودند که مردانشان را تشویق می‌کردند همراه امام حسین بجنگند و شمشیر دستشان می‌دادند. زن‌ها واقعاً موثر بودند؛ چه در این طرف جبهه و چه درآن طرف. برای همین ما می‌بینیم زن‌ها در کربلا هم حضور داشتند. در خود کربلا هم حضور داشتند و بعد از کربلا در ماجرای اسرای واقعه عاشورا. زن‌ها نقش مهمی داشتند. اما اینکه این نقش را چطور بشناسیم و چطور نشان دهیم، با چه هدفی این کار را انجام دهیم، دیگر به نویسنده و هنرمند بستگی دارد.

     

    سنت های تاریخی

    فتنه در هر شرایطی هست. زمان پیغمبر(ص) هم بود. زمان پیغمبر هم، مرز میان حق و باطل به این روشنی معلوم نبود. اگر مشخص بود که نیازی نبود پیامبر بجنگد. آن زمان هم تشخیص سخت بود. ابوسفیان می‌گفت: شما سنت‌های چندهزار ساله مارا نابود می‌کنید. پس باید از بین بروید و برای همین حرف‌ها با یاران پیامبر جنگید. آن موقع هم ابوسفیان خودش را برحق می‌دانست. زیرپا گذاشتن سنت عرب و آوردن اسلام کار آسانی نبود. اینکه به آن سنت‌های سخت پشت کنید و به سمت محمد بروید که سواد هم ندارد و چند نفر غلام و کنیز دور و برش را گرفته‎اند. آن زمان هم شناخت حق و باطل کار سختی بود.

    این طور نیست که بگوییم، اگر ما دوران امام حسین بودیم، حتماً میان یارانش قرار می‌گرفتیم. من رفتم داخل کوفه و دیدم خیلی سخت است! ابن‎زیاد و یزید هم پر بیراه نمی‌گفتند. عبدالله هم همین طور و چقدر سخت است که آدم به سمت امام حسین(ع) برود. در هر زمانی این تعلیق‌ها وجود دارد.

     

    چاپ نامیرا

    قرار نبود «ناميرا» را چاپ كنم. علي مؤذني مرا به سيدمهدي شجاعي معرفي كرد. تا قبل از آن با سيدمهدي شجاعي ارتباطي نداشتم. مي‌شناختم، كتاب‌هايش را خوانده بودم، ولي ارتباط شخصي نداشتم. گفت چرا اين كتاب را چاپ نمي‌كني؟ گفتم خيلي از ادبيات در اين مملكت دل خوشي ندارم. سال 69 اولين مجموعه داستانم چاپ شد. خيلي‌زود فهميدم اينجا كتاب جايگاهي ندارد.

    ولي آخر راضي شدم كتاب چاپ شود. بعد كتاب دوم را هم پي‎گيري كرد كه به نام «غنيمت» چاپ شده است. در مسير چاپ هم در ارشاد مشكل داشتيم. كتاب ديگرم را تقدير كردند و براي اين يكي اجازه چاپ نمي‌دادند. از اين پارادوكس‌ها زياد داريم.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه